" من همه چیز را به گردن گرفته ام و نمی توانم هیچکس را سرزنش کنم و از هیچ چیز هم متاسف نیستم . پرنده که خاری سینه اش را خسته است از قانونی تغییرناپذیر پیروی می کند . او نمی داند چه چیزی وادارش کرده که سینه اش را به خار بسپارد و آوازخوانان می میرد . حتی لحظه یی که خار سینه اش را می شکافد از فرارسیدن مرگش آگاه نیست و به همان قانع است !! و به همان قانع است که آنقدر بخواند و بخواند تا دیگر صدایی در گلویش باقی نماند . لیک ما ، ما هنگامی که خاری در سینه مان فرو می کنیم ، میدانیم ، درک می کنیم و با این همه ادامه می دهیم ، ادامه می دهیم ... "

story_title_thorn_birds.jpg


سخن از پرنده ای افسانه ایست که در تمام زندگی اش تنها یکبار می خواند. آوایی دلنشین و بی همتا ،
و از آن لحظه که آشیانه را ترک می کند درجستجوی درختی است با شاخه هایی پر از خار و تا یافتنه آن از تلاش باز نمی ایستد .
آنگاه با آوایی جادویی از لابلای شاخه های وحشی درخت پر می کشد ، اوج می گیرد و بر بلندترین و تیزترین خار ، تن به تصلیب می سپارد
در لحظه واپسین با آوایی دل انگیزتر از ترنم بلبل و کاکلی از احتضارش فراتر می رود ...
آوایی طرب انگیز که زندگی بهای آن است .
چنین است که جهان از حرکت باز می ایستد تا گوش فرا دهد و خداوند نیز در آسمان مسرور است ، چرا که خوبترین همواره به بهای دردی جانکاه بدست می آید ... یا لااقل افسانه چنین می گوید .
 

واسه بازیچه نبودن ، آخرین بازی همینه

"  مرغان شاخسار طرب " یکی از کتابهای قطوریست که من هنوزهم دوست می دارمش ( هرچقدر فکر کردم بجای کتاب قطور چه بنویسم ؟ رمان یادم نیامد که نیامد ) هفت سالم بود که نخستین بار فیلمی که براساس این داستان ساخته شده بود را دیدم . روی لیبل VHSها نوشته شده بود " مرغ خار " ( اشتباه نکنم 3 یا 4 تا کاست 2 ساعته هم بود ) مادر البته با ذوق و شوق فیلم رو بارها دیدند و تبعا یک پسر بچه هفت ساله نمی تونست از این فیلم طولانی که عمدتا بر اساس دیالوگ پیش می رفت برداشت خاصی داشته باشه ( نه دماغی می شکست ، نه فکی خرد می شد و نه از راکی و رمبو خبری بود ) روزها گواشت و گواشت و گواشت تا اینکه سال اول دبیرستان که رسیدم بار دیگر اتفاقی با این کتاب برخورد داشتم ، البته اینبار با اسم واقعیش ( مرغان شاخصار طرب ) اون لحظه متوجه نشدم که این کتاب به اون فیلم خسته کننده ارتباط داره و خداروشکر که متوجه نشدم چون امکان داشت از خواندنش منصرف بشم . اما خواندم و هرچه بیشتر خواندم کمتر یافتم ( حس و حالم حس و حال ابوریحان بیرونیه ) داستان پیش می رفت ، مگی و رالف و ... و "دین"  که به دنیا آمد ، یکباره یادم آمد که این داستان همان فیلم است ( اصرار دارم که "دین" را درست تلفظ کنید ." دین " مثل دین ی که به کسی دارید و نه مثل دین و ایمان ) هنوز هم گاهی برای چندمین بار سری به مگی پرشور و نشاط می زنم ، به همان مگی که می دانست اما ادامه داد . گاهی یاد رالف می افتم که مثل خورشید بود . " بعضی آدمها مثل خورشیدند ... و اگر اشتباه کنی و چشم در چشم شان بدوزی ، به جادویی دچار می شوی که هرگز از آن رهایی نخواهی یافت ..." خورشیدی که یکبار طلوع کرد و یکسره زندگی مگی شد و دین ( مثل دینی که به دیگران دارید ) که مولود آخرین نغمه مرغ شاخسار طرب بود

thorn-birds-the-vols-2-and-3.jpg

اینکه من در هفت سالگی چیز خاصی از کتاب برداشت نکردم خیلی عجیب نیست ، عجیب اینه که بیست و چند سال داشته باشی و همچنان لایه های زیرین این آخرین آواز را متوجه نشی.
دوستانه وبلاگی من که خداروشکر همه کتابخوان هستند و به احتمال زیاد این کتاب رو خوانده اند و اگر هم تابحال نخوانده باشند وقتی که هری پاتر خوانیشان تمام شد حتما می خوانند اما کاش اونهایی که توو عمرشون بهترین کتابی که دست گرفته اند کتابهای فهیمه رحیمی بوده ، سراغ این کتاب نروند .

/ 21 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
جوالدوز

برای دريافت کتابهای مختلف به آدرس http://www.planetpdf.com/ يک سری بزنيد. کتابهای خوبي داره من جين ايرِ‌غرور و تعصب و جنگ و صلح رو گرفتم.

sanaz

bashe bazam miam az mohasanatet migam , negaran nabash filsof jan man pdf saram nemishe ama inja kami dar moredesh neveshte http://www.nashredorsa.com/roman/r13.html

N

" اما کاش اونهایی که توو عمرشون بهترین کتابی که دست گرفته اند کتابهای فهیمه رحیمی بوده ، سراغ این کتاب نروند ." جمله بامزه ایه. فکر میکنم کسی که مجذوب نوشته های خانم رحیمیه واقعا درکی از جملات کتاب مرغان شاخسار طرب نخواهد داشت و برعکس ، یعنی کسی که نوشته نویسندگان (رمان نویسان) غیرایرانی رو میخواند مطالب خانم رحیمی بنظرش سخیف میاد. کتابهای داستان و رمان هرگز برایم جذابیت نداشتند ولی بنظر من خانم فهيمه رحيمی خیلی هم باهوش بود و متناسب با نیاز جامعه ای که توش زندگی میکرد و میکنه مطلب مینویسه. خيلی سخته بتونی مردمی رو جذب نوشته هات کنی که اصلا کتاب خوان نيستند. اگر از نظر عده ای انگشت شمار نوشته های ایشون سبک و بی محتواست دلیل براین نیست که کل جامعه اینجوری فکر میکنن. از تعداد خوانندگان کتابهای ایشون خیلی چیزا رو میشه فهمید. ایشون خدمت بزرگی به کتاب خوانی ملت ایران کردند .

خواب کوتاه

چه معنی داره دوستان باهم گرم بگيرن ؟ ... نگار جان به نوعی حرفت کاملا درسته حتما می پسندند که تجديد چاپ ميشه اونم در تيراژ نجومی پس زنده باد فهيمه رحيمی که ملت رو کتاب خون کرد . يک بزرگی که خود من باشم می فرمايد : اگر امثال فهميه رحيمی نبودند همين سرانه روزی چند ثانيه مطالعه هم تنزل پيدا می کرد زنده باد رحيمی زنده باد يانگوم

مرواريد

رالف... مگی... دين... من البته اين کتاب را نخوندم اما به برکت داشتن يه دوست خوب که دلش نمی آد فقط چيزهای خوب مال خودش باشه، با کل کتاب آشنا شدم! و البته بسيار لذت بردم... اما با يه چيزی مشکل دارم... نه تو کتاب... تو حرفهای شما... در مورد خورشيد و رالف! در مورد اين قياس... اين تشابهی که شما ازش نام می برين... من نمی گم مگی عاشق رالف نبود اما باور خورشيد بودن رالف برای مگی برام سخته... خورشيد هيچ وقت زندگی کسی را نمی سوزونه... هميشه می سوزه تا ديگران زندگی کنن... تنها کاری که به نظرم رالف نکرد!!!

رضا

مروارید جان خوشحالم که از کتاب لذت بردید احتمالا یکنفر دیگه هم که دلش نمی اومده چیزای خوب فقط مال خودش باشه کتاب رو به دوست خوب شما معرفی کرده اما بنظرم بهتره خودت کتاب رو بخونی ، حتما می دونی که ممکنه دونفر باهم به یک نقطه نگاه کنند اما دو برداشت متفاوت داشته باشند. پس بهتره خودت بخونیش.از اونجایی که می دونم عاشق خدا هستی باید بگم که رالف هم عاشق خدا بود و اصلا کارگزار خدا بود و در مرام همان خدا یک کشیش نباید ازدواج می کرد .رالف هم انسان بود و بین عشق زمینی و آسمانیش گیر کرد.گاهی سردرگم شداما نهایتا عشق آسمانی رو انتخاب می کرد و نباید سرزنشش کنیم اما اینکه می گم باید خودت بخونی بخاطر اینه که وقتی خودت بخونی متوجه میشی که خورشید ممکنه فقط برای تو طلوع کنه.البته خورشید واقعی اونیه که بقیه هم ببیننش اما گاهی وقتا فقط برای تو طلوع می کنه .مگی خورشیدش رو دید اما ، ممکنه من و تو نبینیم .اون خورشید مگی بود و اینکه بقول تو زندگیش سوخت ،از نظر تو سوخت .این جملات درواقع جملات مگی ست: من همه چیز را به گردن گرفته ام و نمی توانم هیچکس را سرزنش کنم ... اون پاراگراف رو بارها بخون .کسی که خورشید رو دیده به سوختن ق

باز هم خودم

اینم بگم که یکی از مشخصات خورشید می تونه این باشه که فرضا می دونه که پدر و مادر محترم شما دیروز ساعت ۶ بعد از ظهر به اتفاق هم از خونه تشریف بردند بیرون . اینگونه مسائل رو فقط خورشید ها می دونن خوش بحال خورشید ها ما که کسوف کاملیم ( بابا تواضع بابا شکست نفسی )

sanaz

filsof jan ghabi nadashtakhjoon ralf morvarid jan fekr konam shoma khorshido ba aftab eshtebah gerfti azizam khorshid hamvare misozoone , onike nemisoozoone aftabe ke partoe khorshide , adamaee ke mesle khorshidand oo zendegie harkasi tooloo konan misoozoonan , gahi az eshgh gahi az faragh badesham reza jan ralf khorshide magi bood in dorost amma yadet nare ke magi ham khorshide ralf bood , hich deghat kardi ke hich kasi joz magi natoonest ralfo az khoda ya khodaro az ralf begire ? kesi ke mitoone khodaro ham tahtetasir gharar bede hatman khorshide man migam bahashoon zendegi kardam

خودم

چه تعبير جالبی بله مگی هم خورشيد بود . خورشيد رالف بازهم بله ماهيت خورشيد سوزاندنه موافقم آپ کرديم رفقـــــــــــــــــــــــــا