close down all the windows
she has  forgotten me

دیروز روز عجیبی بود . حالا اون جمله بالا رو فراموش کنید (  ترکیبش درست هست اصلا ؟ ) اونو نوشتم که موضوع سوزناک بشه اما صبح دیروز نگار رفت . خودش میگه زود میاد اما دلیلی نداره که خوشبین باشم . یعنی فرقی هم نمی کنه به اونصورت ... تو بگو یک هفته ...

دیروز روز عجیبی بود . چرا اولین دیدار ما می بایست در این شرایط رخ بده ؟ تمام طول دیروز و پریروز به این مسئله فکر می کردم و البته سنگینی ماجرا رو فقط وقتی واقعا حس کردم که داشتم از پله ها می رفتم پایین و امیر که چقدر مظلوم دم در ایستاده بود ... فکر اینکه باید یکسری جمله کلیشه ای ردیف کنم پشت سرهم  ... جملاتی که اگر خودم جای امیر بودم ( نمی گم امیرها اگر من جاش بودم ) این جملات نه تنها آرومم نمی کرد که بیشتر عصبیم می کرد . بهرحال دیروز مطابق وظیفه من و دختر خاله الانی خدمت امیرخانه آزادمنش رسیدیم و اولین دیدار ما در چنین روزی رقم خورد و راستش بعد از این فقط برای امیر و خانواده اش آرزوی صبر می کنم چراکه اگر روح پدری که سه فرزند تحصیل کرده و موفق تحویل جامعه داده در آرامش نباشه ، روح کی باید در آرامش باشه ؟ و من امیدوار دیگه هرگز سرسوزن ذوق را اونطور مغموم نبینم

پیرو مطلب بالا از مامان رادین هم بشدت تشکر ویژه می نمایم که دخترخاله را تنها نگذاشتند . همچنین از دوست مامان رادین که متاسفانه اسمشان را فراموش کرده ام .

دیروز روز عجیبی بود . صبح که نگار رفت . تا عصر مثل کارگرهای ساختمانی بیل می زدیم اینور اونور . عصر هم که ختم بود و فکر کنید که بعلت اینکه جمعه و شنبه به عروسی و پاتختی دختر عموی دختر خاله الانی گذشته بوده ، خانواده دیشب برای الانی تولد ترتیب داده بودند و اگر من می دونستم شاید نمیذاشتم همراه من بیاد ختم . نه اینکه فکر کنید بخاطر یک عدد کادویی که افتاد گردنم باشه ها - خدا شاهده نه !! - کلا من آدم خرافاتی هستم و معتقدم روز تولد نباید رفت ختم ( شوخی ریالی دیگه شوخی ناموسی نیست که بشه ازش گذشت )  فکر کن که ساعت ۶ ختم باشی ، ساعت ۸ تولد !! ( عجب پارادوکسی !! ) بهرحال ما که دعوت نبودیم ... کسی هم که به ما نگفت بیا بالا ... فقط یه مطلبی بهت بگم اونم اینکه دختر خاله از اون کادوهایی که بهت دادم ، هم اصلش هست هم ری مارکش . اینی که من گرفتم اصله اصله و خیلی گرونه و پولاتو جمع کن که دوازده شهریور نزدیک است . با همتونم

دیروز روزعجیبی بود یک سو مرگ یک سو حیات . هی فلانی زندگی شاید همین باشد ...

/ 26 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نسيم

عجب کامنتای طولانی ای

خواب کوتاه

فيلسوف با ملاصدرا بودم . به بهيه ملاصدرا اينا بگو سرسوزن جان با نگار همين الان صحبت کردم . فعلا در حال آزمايش دادن و رفت و آمد به بيمارستانه . اميدوارم اوضاع بدتر نشه و نتايج آزمايشها خوب باشه . مرسی از شما خودتم سعی کن بنويسی ... هرچه که شد ... از احساست از اوضاعت از دن آرام ... اما بنويس اينجوری شايد بغضی شکسته شود

سر سوزن ذوق

ممنون از پيشنهادت. من به روزم با بغضی که هرروز می شکند.

ابول اونیکی بلاگ

۱- چرا آبرو ريزی ميکنی يک ذ که قابل نداره ۲- حالا که اينجور شد اميدوارم نگار بياد و ببينه توی وبلاگم را جع به خيابون حافظ چی نوشتی (التماس نکن پاکش نمیکم) ۳- يک سری به وبلاگ تيام بزن شايد اجدادت رو پيدا کنی http://teiam.mihanblog.com/ (تیام به بختیاری یعنی چشام) سردار مريم رو حتما بخون. ۴- اگر خاطرات يا عکسی داری من يک نفر رو ميشناسم که داره تاريخ بختياری رو گردآوری ميکنه.

N

رضا جان تو هر طرفی ميچرخی ميخوری به امير؟!!! اين جريان بختياری چيه؟ من نميدونستم تو با شهريار اينا فاميلی خدا به دور !!!! ............................................ امير جان تيام روو ميکنی؟ فک و فاميل رضا پر از تيام و گلاره است (البته دکتر تيام) وای که اين دوتا اسم چقدر بين شما بختياريها طرفدار داره.

ابوالوبلاگ

چه ابوالوبلاگ توو ابوالوبلاگی شده اينجا ۱- شرمنده ام ۲- طرف مربوطه فارغ التحصيل است و امروزه فقط گاهی که هوس می کنم به داروخانه رامين ( کافی شاپ مورده علاقه ام ) سر بزنم از حافظ رد می شم ۳- جريان سردار مريم خيلی مهييج بود حسن ۴- خاطره ؟ ... يادش بخير اون زمانا با عليمردان خان چه روزايی بود ... .... نگار جان اينکه من با شهريار اينا يه خويشاوندی دوری دارم دليل نميشه که بخوای دوستيمون رو بهم بزنی بابا اچ ای وی که ندارم دکتر تيام رو خوب اومدی ... اميرخان تيام اسم پسر يا دختر ؟ دکتر تيام ما که پسره اما من ديدم تووی يکی از اين سريالها اسم يک دختری تيام بود !! جريان چيه ؟ دختره ؟ پسره ؟ بی سکشواله ؟ ترنسه ؟

محدثه

سلام منم نگفتم سياسه اون شبی که براتون کامنت ميذاشتم غصه مرگ يکی از دوسامو داشتم در واقع کشته شدنش تو وبلاگ سياسی دوستان خبر اين مرگ رو ميذاشتم به وبلاگ شما که رسيدم خندم گرف ديگه دلم نيومد بنويسم بی خيال شدم. البته خبر رسيد هنوز زنده اس. خوش باشی. ولی خدايی خيلی بد جو ميگی.

صدای سکوت

سلام غريبه از ميون انبوه وب هايی که ديدم و خوندم وبلاگ شما و نوشتن از داستان کتاب هايی که تقريبا خونده بودمشون برام واقععا لذت بخش بود دين يه وب خوب تو اين دنيای مجازی که الان غرق روز مرگی شده جای اميدواری داره اميدوارم موفق باشيد راستی با اين حرفتون موافقم ...اينکه اگه کسی سراغ رمان های نويسندگان ايرانی با اسمی که مثال زديد ميره بهتره اصلا سراغ رمان های ژر عمق نره شاد باشيد