396

به بهانه مهر
هنوزم خاطراتم رو می گردم ...

اولین دفتر مشقمان 
البته ما قبل از اینکه خاطرخواه " خانم سلطانی "بشویم ، عاشق " خانم عسگری " مربی مهدکودکمان بودیم ولی خانم عسگری قصد ازدواج نداشت و این شد که ما عاشق خانم سلطانی شدیم . خانم سلطانی هم در جواب پیشنهاد ما گفت " برو بشین سرجات . من حوصله بچه مچه ندارم " البته ما هم قصد نداشتیم به آن زودیها بچه دار بشویم ولی خب دیگر نشد. تفاهم نداشتیم !
بعدها همینطور که مدراج تحصیلی را طی می کردیم به معلمهایمان نظر داشتیم تا رسیدیم به الان که خدمت شما هستیم و به همگی شما هم ...

اولین ستاره ها روی سینه مان نصب می شد
مطلقا این ستاره ها را دستکم نگیرید .یکزمانی انقدر مهم بودند که رویشان چسب می زدیم مبدا پرواز کنند و بروند . هر روز هم بهشان سر می زدیم که مطمئن شویم سرجایشان هستند . 
کاش می دونستی ، زیر این ستاره حلبی ، قلبی از طلا داریم ...

کاردستی درست می کردیم آنهم توسط خودش !

نقاشی های خوشگل خوشگل می کشیدم 
ما از بچگی به پرسپکتیو اعتقاد نداشتیم .  تناسبات و پرسپکتیو را نوعی محدودیت و توهین به ذهن خلاق هنرمند می دانستیم . از همان بچگی معلوم بود در آینده اگر ادیسون نشویم ، ریچارد میر خواهیم شد .


گاهی هنر آبستراکسیون را چنان به مسلخ می کشیدیم که مربی مجبور می شد کنار آن بومرنگهای 7 و 8 روی آسمان بنوسید که آنها احتمالا "کبوتر" هستند !

 

( تصویر کمی بزرگتر )
گاهی نسبت به رعایت تناسبات خیلی کافر می شدیم ، بگونه ای که مادرمان دچار تشویش اذهان عمومی می گشتند و زیر نقاشیمان ابراز نگرانی می فرمودند و البته ما از مهرماه 63 تابحال داریم فکر می کنیم منظور مادرجان از این جمله چه بوده است ؟ " طبعا ( تبعا؟ ) رضا در این مورد سرکشی کرده است ! "

 

( تصویر کمی بزرگتر )
مربی اما گره از این نگرانی می گشاید . ظاهرا نگرانی مادر معظم له با 8 ماه دیلی ابراز شده است ! مادرجان کلا همیشه نگران بوده اند . احتمالا آنروزها دلیلی برای نگرانی پیدا نکرده بودند ، رفته بودند سراغ آرشیو غصه های 8 ماه قبل ! ( ضمنا آن سالها امضا کردن پای نوشته ها خیلی رسم بوده ظاهرا !!! )

 

ما بچه های خوب انقلاب بودیم . ما کم کم داشتیم بوی شهادت می دادیم که صلح شد .

( تصویر کمی بزرگتر )
ما از همان اولش نمره بیست کلاسو می خواستیم . بهترین هوش و حواس را می خواستیم . البته ما شما را هم می خواستیم اونها را هم می خواستم !

 


اولش فکر کردیم ، این سند تاریخی مربوط به زمانیست که رفته بودیم وزارت امورخارجه برای استخدام گزینش بدهیم اما بعدا که دقت کردیم فهمیدیم ورقه امتحان کلاس دوممان است . کلاس دوم که بودیم سر هر امتحان یکبار گزینش می شدیم . سوالها بگانه ای* بود که اگر یک کدامش را غلط پاسخ می دادیم ما 19 می شدیم . پدر و مادر از کار اخراج می شدند ، معلم هم احتمالا یک سفر می رفت کهریز.ک . همین شد که ما درسخوان شدیم !
* بگانه ای  = بگونه ای ( وقتی کیبورد روی "خیلی مودب" تنظیم شده باشد )

( تصویر کمی بزرگتر )
کلاس دوم بودیم که کشف کردیم اگر نوک مداد قرمز را داخل دهانمان نگهداریم خیلی بهتر می شود ! آن "ی" های پررنگ محصول این فکر خلاقانه اند . بعد از 23-4 سال دیدن آثار تف مالیهای خلاقانه مان ، خیلی ذوق مرگمان کرد .

 

( تصویر کمی بزرگتر )
و باز هم کلاس دوم بود که ما فهمیدیم شاه خیلی آدم نامردی بوده و نمی گذاشته ما آنگونه که خدا می خواهد زندگی کنیم . حالا خدا جان ، جان مادرت می خواستی ما اینگونه زندگی کنیم ؟ یا اینها هم نمی گذارند ؟ اونوخ تو چه جور خدایی هستی که زور شاه از تو بیشتره ؟!

.....

دهه ی شصت ، دهه ی خاک و خولی زندگی من و تو ، چه زود گذشت ...
آنوقتها که مثل حالا نبود ( این جمله از نسل قبلی به ما ارث رسیده . ما هم سعی می کنیم بدون دخل و تصرف به نسل بعد هدیه اش کنیم )

آنوقتها مدرسه و محیط آموزش ، حرمت خاصی داشت . به ما می گفتند اگر می خواهید چهره واقعی دختری را ببینید ، یا بلافاصله بعد از حمام زیارتش کنید یا دم در مدرسه ببینیدش !
یادش بخیر ، آن سالها ما چندباری قصد تشکیل خانواده داشتیم و از آنجایی که هنوز آنقدر بی حیا نشده بودیم که ... لذا می رفتیم دم در مدرسه بست می نشستیم و البته وقتی دخترها را با آن ابروهای پاچه بزی و ریش و سیبیلهای ترسناک می دیدیم ، بقدری تحت تاثیر قرار می گرفتیم که تا همین امروز فکر تشکیل خانواده از سرمان می پرید .
امروز اما محیط آموزشی فضای دیگری دارد . پنکک و فوند و رژ و ریمل از مداد و پاککن واجب تر است .
آی اگر ما آنسالها امکانات امروز را داشتیم
آی اگر داشتیم ، نامرد بودیم اگر ادیسون نمی شدیم !

...
پ.ن : چند پست بعدی همگی تصویری هستند لذا جهت رفاه هموطنان گرامی فعلا در صفحه اصلی تنها دو نوشته آخر رویت می شود تا این نوشته های تصویری تمام شوند .

/ 72 نظر / 83 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لیا

[بازنده]

سوما

واي خيلي خوشحال شدم كه رسما عموي اينجانب شدين پس يه جورايي فاميل شديم نه اتفاقا خيلي خوشحالتر مي‌شم كه بهم ميگن برو بچه بشين دست نزن، ياد دوران كودكي مي‌افتم[نیشخند]

آزاده

از مطلبت جالبتر عکس ها بود.البته نثر شما شیرین و گواراست .اما آفرین به سلیقه شما برای نگه داری آنها .ما که سنمون به دهه 60 نمی خوره [دروغگو][دروغگو]اما ما شنیدیم عالمی بوده .به ما هم سر بزنید

لیا

[زبان] نمی گم![خرخون]

لیا

چرا موش؟ این همه حیوون هست! آخه از موش چندشم می شه! [خنثی]

لیا

بفرمایید این هم آدرس من. حالا ببینم می یای سر بزنی یا فقط بازیت گرفته بود موشه رو بندازی به جون من!

لیا

من تازه واردم تو دهکده جهانی! یه کم ناشی ام و کسی زیاد تا حالا بهم سر نزده. البته ناراحت نمی شم چون دلیل اصلیم ثبت برای خودمه ولی اگه کسی بیاد واقعاَ خوشحال می شم.

نازی

اه اه اه!!!!!خسته شدم از بسکه سر زدم و تو پست جدید نذاشتی ...پس کجایی مهندس اینا؟[گاوچران]

لی لی

آفرین خیلی قشنگ نوشته بودی .واقعاخندیدم ازاین به بعد حتما وبت رامیخونم.[لبخند]

لی لی

آره چه طوری فهمیدی؟[تعجب میخواستم کتابش رادانلودکنم که نبود