اگر بازي را آغاز نكنيد هرگز برنده نمي شويد

............................................... و ما آغازیدیم

- رفتیم باراجین ... بنظرم دانشگاه ما پایتخت برموداس ... اینهمه برمودایی ... کجایی مهندس که همه چیز آنقدر عیان است که چه حاجت به بیان است ... اورت .... فشن تی وی ... بقول ادیسون : وری گود نایس !! ... حاجی حجکم مقبول

- رفتیم باراجین ... من و فرهاد همینجوریش وقتی بهم می رسیم کم به یاد قزوینی ها " آقاجان آقاجان " می کنیم . توفیقی - رئیس واقعا نازنینه آموزش - هم مزید بر علت شد . انقدر سه تایی آقاجان آقاجان کردیم تا آقاجانمان آمد جلوی چشممان . از توفیقی جدا می شویم . فرهاد تاکسی دربست می گیرد که زودتر به کارهایش برسد . من می گویم : ولی جناب گرون حساب کردیدا ؟ جناب هم می گوید : بجان آقاجان قیمتش همینس ... من و فرهاد از خوشحالی همدیگر رو بغل می کنیم و روز از نو ...

- آقاجان بگو دیه کوجا رفتیم ؟ ... " پیتزا پله " ... من احتمالا تنها پسری هستم که قزوین درس خواندم و هیچ خاطره دونفره ای از " پله " ندارم . هیچ وقت از محیطش خوشم نیومد . از کلبه درویش بیشتر خاطره دارم تا از پله . چه لیلی و مجنونهایی که در پله بهم رسیدند . ولی نامردیه بگم هیچ خاطره ای پله ندارم . تنها خاطرام آنروزیست که دوست نازنینمون موقع اسباب کشی به بهانه کاری مهم سرمان را گول مالید و همراه حاج خانم !! تشریف برد پیتزا پله برای صرف ناهار آنهم با عشق و البته از بخت بدش دوست سومی آنها را دید و نا خواسته به ما فروختشان و من که کمتر عصبانی می شوم و وای از روزی که عصبانی بشوم ... از رووش رد شدم ... برادر خاطرت هست ؟ بگذریم ... اما امروز تمام دخترهای پله عاشق من بودند مثل دیروز مثل همیشه 01.gif فرهاد هم شدیدا سیخونک می زند که رضا انقدر چشم چرونی نکن ... بقول دوستمون حالا ما اومدیم دانشگاه دخترای خوشگل ببینیم اندفعه فرهاد نمیذاره !! یادم باشد یکبار خاطره 4 نفره مون از رستوران کشتی نقره ای رو براتون تعریف کن

- رفتیم کلوپ و فیلم خروندیم ... یاد داش حامد افتادیم . دوست بچه مثبتمون رفته بود فیلم کرایه کنه . کلوپیه هم که می دونست ما 3-4 تا دانشجوی مجردیم حسه هنریش گل کرده بود و فیلم غریزه اصلی رو داده بود به داش حامد . داش حامدم که غریزه اصلی رو دیده بود گفته بود : بابا فیلمه خوب می خوام . شما جای مرد کلوپی ؟ چی فکر می کردید ؟ فکر نمی کردید طرف دنبال غریزه ای اصلی تر می گرده ؟ خب بنده خدا هم دلش به حاله ما سوخته بود و یک فیلم اهم اوهومی به داش حامد داده بود که هنوز نظیرش رو ندیدیم ( من ندیدیم - اونایی که دیدن اینو بهم گفتن ) خلاصه داش حامده قصه ما که بشدت هم بچه مثبت بود و هنوز نماز هم می خواند ( بعد ها اهدناصراط المستقیم شد ) فیلم رو گرفته بود و همخونه ای های مهدی اینا رو هم که 5-6 تایی بودند جمع کرده بود که بیاید یه فیلم خوب گرفتم باهم ببینیم . سکانس اول فیلم هم بی شباهت به کارای هیچکاک نبود . خیلی مرموز و توی یک جنگل و کم کم ... جاتون خالی چشمتون روز بد نبینه فیلمه وارد صحنه های فجیعی شد . منم که اخلاق داش حامد رو می دونستم چقدر روی این چیزا حساسه ؛ خصوصا که خودش فیلم رو گرفته بود و کلی مهمون هم دعوت کرده بود ؛ یواشکی نگاهی بهش انداختم . داش حامد در حالی که کبود شده بود اون جمله معروفش رو بیان کرد " فردا میزنم شیشه های مغازه اش رو می شکونم " فکر کن اینکارو می کرد !! نکن داش حامد . بسپرش دست خدا ... جوونی کرده ... اصلا نمی دونم چرا اینو گفتم . بقول مرجان شقشقيه و هدرت ... چقدر خاطره دارم از این شهر قشنگ

- موقع برگشت فرهاد دست به آب که سهله می خواست تمام وجودش را به آب بزنه . انقدر که بی خیاله آبرو شد و دخترکی رو که توی ماشین بود فاکتور گرفت و به آقای تاکسیران گفت نگه دارد تا گلاب به روتون همون کنار اتوبان ... 10 دقیقه بعد راننده گفت : 20 روز پیش این دشت پر از سبزه بود الان اینطور برهوت شده . من هم گفتم : نگران نباشید چند نفر مثل دوسته من پیدا بشن اینجا از گیلان سرسبزتر میشه ... و همگی خندیدیم ( ما چه آدمهای شادی هستیم ) . راستی یک عدد نامرد از حرکت مارپیچ و دورانی فرهاد هنگام رفتن به سمت دشویی صحرایی فیلم تهیه کرده که در اولین فرصت و در ازای مبلغی شایسته فیلم رو به مهندس تحویل خواهد داد .

- خدا کند اوون دنیا با فرهاد محشور بشم - بهشت و جهنمش فرقی نداره - حتی قزوین هم با ف ف خوش می گذرد چه برسد به جهنم ...

.

/ 13 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کويريات

خيلی تفريح شد از اينکه به شما خوش گذشته!‌ راستی شما از علاالدين خاطره ندارين؟؟ من که دارم؛خاطره ی غيابی!ضمناْ‌ْ اگه خواستين دختر خوشگل مشاهده کنين دانشکده ميم شيمی ما جای خوبيه! اگه خواستين خرپولم باشن سراغ مکانيک آخن رو بگيرين! اگه ليموزينشونو پارک نمی کنن چون راننده دارن! ولی مستضعفينشون الگانسشونو بدون دزدگيرو قفل و... ميذارن دم در!

N

حالا هی بگو دخترا نميتونن خودشونو کنترل کنن ديدی که پسرا بدترن؟ ۴ساله دارم بهت ميگم پسرا آبرو برن قبول نميکنی.

خواب کوتاه

نگار به جان خودم من در اين زمينه رکورد دارم . نيما شاهده . از يزد تا تهران مقاومت کردم اما زير بار حرف زور نرفتم يکی از هولناکترين روزهای زندگيم بود .............................. کویریات علاالدين ؟ توو قزوينه ؟ من اسمشم نشنيدم ... من یک علاالدین در تهران می شناسم که آخرین بار همراه خواهر مکرمتان تشریف بردیم آنجا و یک عدد سونی اریکسونه سریال چنج خریدیم الآنی شوخی می کنم سریال اصلی بود ... اما کلا از اونجايی که توی گروه ما دخترها عمدتا اسکويی و قوانلو بودند و اونهايی که نبودند هم با سال بالايی ها مرتبط شده بودند و ما هم فی ذاته بچه مثبت بوديم لذا کلا من با هيچ موجود مونثی در دانشگاهمان خاطره دونفره ندارم . خاطره جمعی زياد دارما اما دو نفره نبوده ... امان از دست اين سال بالايی ها ... دوستی داشتم که عاشق يکی از دخترهای گروهمون بود و يک سال بالايی نامرد دخترک را مجذوب کرد و ... دوستم توی دفتر خاطراتش نوشت : سال بالايی تمام فحشهای عالمی . یکروز من هم سال بالايی می شوم ... ..

elAni

۱-آففففففرین که آغاز کردی! ولی خدایی وسط مسیر که رسیدی یه نگاهی به پشت سری ها بنداز...از ما که گذشت! برای بقیه میگم! ۲- اينقدر از خودت تعريف نکن...بابا نميشه جلوی چشم مردم رو گرفت! ۳-خووووووب دختر بچه های دانشگاهتون رو ديد زديا! خيلی ضايع است...البته من شنيدم که اين پير مردا بدتر از جوونا هستند! ۴-خوش به حالت که آدم شادی هستی! ۵-به جای خنديدن به دست عزيزت و بردن آبروش ، از یک متخصص اورولوژي براش وقت بگير! صواب داره! ۶- بقيه اش رو بعداْ درٍ گوشٍت ميگم! ۷-اين دفعه اصلاْ تصورش رو هم نکن که معذرت خواهی ميکنم! خوب ميکنم اينجوری نظر ميدم!

elAni

دست= دوست! صواب بود يا ثواب؟!!! ما چون تو کار خير نيستيم نمی دونمی چه جوری می نويسند!

خواب کوتاه

نگار جان ما از مهمانی برگشتيم . آن شخص محترم هم اصلا تشريف نيورده بود ( ما رو باش اينهمه راه الکی تا اونجا رفتيم روو نيست که ) حالا بعد از گرفتن مجوز های لازم !! شايد ماجرای امشب رو توی وبلاگ نوشتم فعلا .......................... الآنی هر جور راحتی بنويس من اگر چيزی می گم واسه خودته اصلا به من چه

علی ارمغان

گفتند مگر تو تام کروز هستی که ايميل آدرست را می گذاری و ما اطاعت امر کرديم . رضا تو از اولش هم وقتی عصبانی می شدی خطرناک می شدی . هنوز فريادهات بين دو نيمه بازی با سومی ها يادم در گوشم هست . همه مبهوت شده بوديم و البته ثمربخش هم بود و بازی را برديم . دور از جانت خيلی شبيه علی دائی هستی . موفق باشی مرد دراز

خواب کوتاه

تو هنوز یادته ؟ من هروقت یاد اون روز می افتم یاد دیالوگم با امیر هم می افتم یادم نیست چی می گفتم اما انگار شاهنامه می خوندم . همتون هیجان زده شده بودید که برید تلافی کنید . بیشتر از همه هم از امیر انتقاد می کردم که بنده خدا دو تا پنالتی خراب کرده بود . خوب یادمه وقتی فرضا داشتم می گفنم : علی تو فقط وایسا دم دروازه شون ... مزدک توپ گرفتی سریع بده به من ... سیا محکم باش . بزن نترس ... امیر پاشد با هیجان خاصی ( یادته ؟ ) گفت : رضا من باید چیکار کنم ؟ و فریاد من که : تو بمیر . فهمیدی ؟ فقط بمیر یک ثانیه هم اون صحنه ای که امیر با گوشای آویزون و دستهای بالا ؛ چشم چشم گویان می نشست سرجاش از یادم نمیره ... جدی گرفته بودم آخر بازی اوردمش توو واتفاقا گل چهارم رو هم خودش زد .. یادته داد میزد .. من نمی خوام بمیرم ؟ عجب روزگا

خواب کوتاه

بعدا توی دانشگاه هم یه همچین بلایی البته با کمی پایین و بالا سر داش حامد اوردم ( نیما یادته ؟ ) البته اونجا واقعا دسته من نبود . خیلی وقت بود که دیگه فوتبال رو جدی نمی گرفتم اما داش حامد خودش برای حریف کری خونده بود و بعد داشت توو زمین قدم میزدم ... منم از روش رد شدم تا موتورش روشن شد و بازی که 4-5 گل عفب بودیم رو مساوی کردیم . البته همون شب توی دفتر خاطراتش نوشت ... : خوش بحال خودم که شخصیت داخل زمین و خارج زمینم یکیه ... داش حامد منو ببخش اما باور کن تقصیر خودت بود . سالهاست که آروم شدم . دیگه عصبانی نمی شم که وحشتناک بشم یا نشم

علی . ارمغان

يادش بخير