378

بعد از 10-12 روزی که از آن بالا کفتر می آمد ، گوش خدا کر ، مثکه اوضاع کمی بهتر شده است . از این به بعد دوباره می نویسم ...

امروز بعد از مدتها خواستیم با مترو برگردیم منزل ، که از کرده خود مثل چی پشیمان شدیم . یعنی اصلا فشارمان ندادند . اصلا هم گرم نبود . مدیونید اگر فکر کنید کولرها خاموش بود . اصلا هم قطار مدام خراب نمی شد و نمی ایستاد . اصلا هم هموطنان گرامی با حمام قهر نبودند .  
یکنفر هم در راه پله مثکه یک خانمی را مورد ظلم و ستم قرار داده بود . داد و بیداد را اضافه کنید به این درام . اصلا هم فحش ناموسی نمی داد خانمه . راستش من بیشتر دنبال این بودم که اگر آن آقای مربوطه پیدا شد ازش بپرسم توی این گرما و فشار و بوی مطبوع ، آدم به آنجلینا جولی هم هیچ ارادتی پیدا نمی کند اونوقت تو چطور هنوز ... بگذریم .

ما از قطار پیدا شدیم رفتیم مثل بچه آدم سوار تاکسی بشویم ولی مثکه همه می خواستند بیایند خانه ما . دنبال هر ماشینی که ترمز می زد 10 نفر می دویدند . داشتیم با خودمان فکر می کردیم که چه گلی به سرمان بگیریم که یک خانمی که خیلی به چشم خواهری بود و زیبایی خردسوزی داشت ، آمد به سمت مان و گفت : سلام . رضا برای منم جا بگیر !
ما هم روی حساب ثوابش گفتیم باشه و کور شود هرکس غیر از این فکر کند . ولی بعدش 400 بار از خودمان پرسیدیم که این کی بود ؟ اسم منو از کجا می دونست ؟ این تاحالا کجا بود ؟!

به خودمان گفتیم از آنجایی که بی حکمت پرودگار برگی از درخت نمی افتد لابد از دستمان در رفته یک کار خوبی یکجایی کرده ایم که حالا خدا دارد اینجوری جبرانش می کند . خدایا دستت درد نکند و ... ولی زیادی روی خدا حساب باز کرده بودیم چون یکدفعه مینی بوس دنده عقب آمد زد به ما ( نترسید من رکورددار برخورد با مینی بوس در حال دنده عقبم ) البته اینبار کمی بیشتر از همیشه پرتاب شدم و البته از آنجایی که این موضوع برای خودم عادی و بدیهی بود ( مینی بوس رو ساختن که دنده عقب بیاد بخورده به آدم دیگه ) خیلی راحت بلند شدم ولی ملت مگه ول می کردن ! همه جمع شدن دور میت ، هرکس یه چیزی گفت ، هر چی می گم حالم خوبه ، گوش نمی دادن
راننده هم دید چیزی نشده ، مدام می گفت داداش بیا بریم عکس بگیریم . داداش بیا بریم بیمارستان !

کم کم صدام بالا رفت که بابا خوبم . ولم کنید که یکدفعه دیدم کیفم نیست !!!
آی دیدی همه اش صحنه سازی بود ؟ دیدی الکی دنده عقب گرفت ؟ دیدی اینا الکی دورت جمع شدن ؟ دیدی خودتم الکی پرت کردی خودتو !!!؟
که دیدم همون خانمه که به چشم خواهری بود ، یکم دورتر کیفم رو بالاگرفته و داره نشون میده که یعنی دست منه !
آقای راننده جهت جبران لطفی که به دک و دنده ما کرده بود گفت بیا تا یک جایی برسونمت

خلاصه ( اینا خلاصه اش هستا ) ما رو مثل عروس دومادا نشوندن جلوی ماشین و راننده انسانیت کرد که  برایمان بوق عروس - دامادی نزد والا هرچی دعای خیر بود نثار بنده و همسرم ! نمود . بنظرم خیلی خوشحال بود که چیزیم نشده . شایدم گواهینامه نداشت . نمی دونم
توی راه احساس کردم کمرم یه کمی درد گرفته ولی بیشتر فضولیم درد گرفته بود که بدونم این کیه ؟! هیز میزم نیستیم که بتونیم زیر چشمی صورت طرف رو یکبار نگاه کنیم . فکر کنم 7-8 باری تمام هیکل برگشتم و نگاش کردم اما حافظه ام یاری نکرد تا آخرش خودش گفت

+ مثکه منو نشناختی ؟
- ای نجاتم دادی . نه به جان بچه ام
+ مرجانم
( توی زندگی من تا پیش از این دو تا مرجان وجود داشت ( این "تا پیش از این" رو خوب اومدم ! ) . یکی همین مرجانی که "نقطه آبی" رو می نویسه و دوست دوران دانشکده ام هست . یکی هم حاج خانوم هیلاری داف ، دختر عموی ناتنیم ! )
- مرجان ؟!
+ پیرمرد شدی . ممول memol . خواهر مازیار !
(مازیار دوست دوران کودکیه منه . مرجان فکر کنم 10 سال از ماها کوچکتر باید باشه . انقدر ما به این گفتیم ممول ، اسم اصلیش یادمون رفته بود )
- اووووووووووووووووووووووووووووو تو چقده بزرگ شدی ؟ ( روم نشد بگم خوشگل شدی. دردبی درمانست این کمرویی  )
+ ولی تو تغییر نکردی
( این نسل سومی ها خیلی راحتن . ما به هم سن و سالامونم " تو " نمی گفتیم . بقول مامی جان " اونوقتا کی اینجوری بود ؟! " )
- پیرمرد شدم بابا . خودت گفتی
+ اون که بله . حالا چیزیت که نشده ؟
- ....
+....
بعد کمی حرف زدیم تا یک جایی گفت من باید پیدا بشم و خداحافظی کرد و پیاده شد .

مرجان که رفت تازه متوجه رفتار فوق العاده ضایعمان شدیم که امیدواریم بگذارد به حساب تصادفمان . شمام بگذارید به همان حساب . یعنی وجدانا حساب دیگری هم وجود نداشت ولی راستش ما یک کلمه حال مازیار رو نپرسیدیم !
این درست که حال هیچ موجود مذکری به ما مربوط نمی شود و اگر کل یوم از دم نابود بشوند هم برایمان مهم نیست اما بد نبود اگر یک کلمه هم از مازی می پرسیدیم که کجاست و چه می کند و ...

آقا ما از مینی بوس پیاده شدیم بریم تاکسی سوارشیم هنوز چند قدم دور نشده بودیم که دیدیم یکی دارد صدایمان می کند
برگشتیم ، فکر کن کیو دیدیم ؟ ( هدیه تهرانی ؟ ساناز.مخ ؟ انوشه انصاری ؟ )
نه هیچکدام . عمه جان بودند .
- سلام . چه با هم رسیدیم
+سلام . آره . منم توی مینی بوس بودم !
-جدی ؟ پس چرا ندیدمتون ؟ ( این احمقانه ترین سوال 6 ماه اخیر زندگیم بود )
+ خب نبایدم می دیدی !

انقده بدم میاد از اینایی که ...
مهندس خسته / مهندس تنها / مهندس آقلدی گدی یاده ...

پ.ن : ببخشید دیگه / فقط تایپ کردم / فرصت نشد بخونمش

/ 47 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
a_persianblog_user

آقای بویوک , کورخوندی!!! من کفش کهنه دخترمم دست تو نمیدم[مغرور]

ژاله ف

صبح به خیر مهندس.. مطلب خیلی جالبی بود.. بعضی جاهاش گریه ام گرفت و بعضی جاها خندیدم. صبح اول صبحی کمی فکرم را از بدبختی های روزانه ام خارج کرد.. من تا بحال جرات نکردم در ایران از مترو استفاده کنم. ولی خیلی دلم میخواد یکبار به یاد انگلستان برم تا پائین ببینم چه خبره؟ ماجرای برخورد با خواهر دوستتان خیلی جالب بود. چند ماه قبل چنین اتفاقی برای من افتاد یعنی مرد جوانی منو به اسم صدا کرد و کلی حرف زد بعد فهمیدم دوست قدیمی برادر کوچکم بوده.. یعنی طرف بعد از حدود 38 سال منو شناخت [متفکر]

نادیا

تقریبا این اتقاق هم واسه من افتاد که برادر دوستم و دیدم و به راه برادری نباشه چیزی کم نداشت[نیشخند]

علوي

هي مهندس جالب مي نويسي.روحيه طنزت خيلي خوبه.جاتم تو بهشته.تو نظرات فرانك پيدات كردم.

نیکابان

1-جام جهانی سال94که ایتالیا نایب قهرمان شد و دوران اوج باجو و ستاره های ایتالیایی بود... یعنی شماخیلی کوچیک بودی..؟؟؟ 2-من هم سن آنجلیناجولی هستم.. حالا خودتون تصمیم بگیرید کوچیکتر..بزرگتر یا هم سن خدا باشم[نیشخند]

مدادرنگی

جدا؟ [تعجب] چرا یادم نمیاد!!! ولی به یکی شک دارم، چند ماه پیش اومدی وبلاگم گفتی بچه مذهبی نیستی ولی درک میکنی، آره، همون؟ ای دی اس الم امروز قاط زده با دایال اومدم، سرعتم پایینه، و گرنه کامنتت رو از توی آرشیو در میاوردم نگاه میکردم!!! ببینم کی بودی[نیشخند]

سالی

ای امان از چشم ..ز تو!!

نسرين

سلام هر وقت ميام اينجا با لبخند تركش ميكنم ممنونم [لبخند][گل]

نازی

خیلی باحال بود. واقعا خندیدم. البته وقتی از سر کار و وبلاگت سرمیزنم بده چون بعد از خوندن مطالبتت قاه قاه میخندم بعد همه فکر میکنن مخم عیب کرده تنهایی دارم میخندم!