افشاگری ( ۲ )

 

بهش می گم داش حامد چی شده ياد بم افتادی ؟

ميگه " حتما بايد چيزی شده باشه که ياد بم بيوفتم ؟ فکرش هم منو ديونه می کنه . هر شب کابوسش رو می بينم . راستی ميای برای هميشه بريم  بم ؟ من خيلی دلم می خواد خادم مسجد جامع بم باشم ! "

بعدش ميزنه زير گريه و با ناله می خونه

دلا غافل ز سبحانی چه حاصل

اسير مکر شيطانی چه حاصل

...

بعدشم شروع می کنه خودشو دق و دق زدن  

بهش می گم : چرا خودتو اذيت می کنی ؟ تقصير تو که نيست ، حادثه اس . منم متاسفم که رخ داده . ميتونست سهم ما باشه اما بهرحال من و تو مقصر نيستيم

 

ميگه : هزا ! تو معتاد شدی !! حرفات عجيبه ، بوی انسان نميدی ، و دوباره ميزنه زير گريه و شروع می کنه به سر و سينه کوبيدن و می خونه " بم بم بم آه و واويلا ... "

درودی به احساسات رقيقش می فرستم . قلب کوچکش رو که مث قلب گنگيشته ! می بوسم و ترکش می کنم . توی راه به اين فکر می کنم که کاش منم مثل داش حامد قلبی به وسعت دريا داشتم .

 

حالا از وقتی اينو ديدم ( عکس رو بزرگ کنيد ) ، متوجه شدم که زيادم اتفاقی ياد بم نيوفتاده ! تمام انسانيتش رو مديون اين ايميله ، بابا داش حامد حداقل جمله ش رو عوض می کردی ! ديگه واسه من افه انسانيت نذاری ها ! والا به همه می گم اومدی از ما پتو گرفتی که ببری بدی به زلزله زده ها ، بردی تو بازار فروختی !!

اين وحيد اسدی هم که ۲۴ ساعت آنلاينه
/ 0 نظر / 6 بازدید