32

  تمام درد من از این است

                                                          که می دانم

                             برای داشتن توست که به زمین آمده ام...

                         همین تو

                                   که می دانم

                                    برای نبودن با من به زمین آمده ای

                                                      و تمام درد من شدی...    ‌( امضا محفوظ )

 

32 سال پیش از این ، به زمین آمدم

32 سال پیش در چنین روزی تابستان را سرافراز کردم و چشم از جهان گشودم ! حقیقتا خوب کاری هم کردم ، نه به این دلیل که چون من بدنیا آمدم ، پس زمین گرد است و بدور خورشید می چرخد ، نه اینکه امریست علی حده

صرفا به این دلیل که با تمام تلخی های ریز و درشت زندگی پس از 32 سال همچنان جالبترین انسانی هستم که می شناسم

امروز تولد منه . من ی که اینروزها گاهی خیلی دور از منه

تولد "من" مبارک

.......................................

دوست دارم مثل یک کاتولیک معتقد در روز تولدم اعتراف کنم و اعتراف می کنم که نسبت به این روزها حس خوبی دارم . خوشحالم از اینکه در مواقعی که می توانستم و حق داشتم که " بد " باشم ، ترجیح دادم که " من " باشم . من ی که علیرغم آنکه " انا بشر مثلکم " ولی مثل یک اصولگرای ذوبی به یکسری اصول ، همچنان پایبند است . گرچه گاهی برای خودم فاتحه هم خواندم و فرقی نمی کرد بهانه اش چه باشد - یک یادگاری داخل کمدم یا قطعه عکسی محتوی کیک و دونفر عاقل و بالغ و یکعدد نی نی - اما بقول مزدک میرزایی این چیزی از ارزشهای " من " کم نمی کند . خوشحالم از چیزی که طی این سالها بوده ام و خوشحالتر که به هیچکدام از این بهانه ها " من " را خراب نکرده ام . اعتراف می کنم اگرچه تمام پیش زمینه های لازم جهت بدبین شدن " من " فراهم بود بی اندازه خوشوقتم و برای خودم نوشابه انرژیزا باز می کنم که انسان بدبینی نشدم . همه اینها شاید روی کیبورد ساده بنظر برسد اما جای " من " که باشید متوجه می شوید چه می گویم .

گرچه گاهی بیش از حد پیچیده می شوم ، پیچیده تر از پیچ و تاب گیسوی "تو" و گاهی در حد "کایوت" بدجنس هستم اما اعتراف می کنم که خوشحالم از اینکه امروز دنیای " من " خالی از هر کینه و بد خواهیست و تو نمی دونی چقدر اینجوری راحت ترم ...

کمی اعتراف عشقولانه هم بکنم

اعتراف می کنم که چند وقت پیش یکباره احساس کردم دلم "واقعا" پیش یکنفر گیر کرده است - در مورد من این " واقعا " خیلی نکته مهمی هست ها ! -  . به خودش هم گفتم ، حقیقتا استقبال خوبی هم شد . پس از کلی دورخیز سرانجام باهم قرار گذاشتیم و ما خودمان را زدیم به بچه شهرستان بازی تا جای خاصی را پیشنهاد نداده باشیم اما از آنجایی که اگر از آسمان یک عدد ... بگذریم ... اما درست افتاد روی سر مان ! و محل قرارمان " جام جم " شد . الهام بخش تر از کمپ دیوید برای اعراب ! از پله ها که بالا می رفتیم ... بگذریم ...

همه اینها را گفتم که برسم به اصل ماجرا ، آنجایی که نمی دانم چرا احساس کردم باید در مورد گذشته ام کمی لکچر بدهم ، و معظم له با گفتن " من خیلی شبیه نگار جونم ؟! " یک پارچ آب یخ خالی کرد روی سرم . شاید از اینجا که من نشسته ام اینگونه بنظر برسد و برخلاف نظر من دلایل دیگری هم وجود داشت اما فکر می کنم یکی از دلایلی که فردای آن شبی که از آن لامکانه خاطرات بیرون آمدیم به " من " گفت : " ما همیشه با هم دوست می مانیم اما نمی توانم به این رابطه جدی نگاه کنم " ، همین لکچر صادقانه ام بود . اعتراف می کنم اینجا بود که تازه فهمیدم بعضی صداقت ها با حماقت فرق خاصی ندارند لذا تصمیم گرفتم در مورد گذشته کمی محتاط تر رفتار کنم و در رابطه با همین راستا تصمیم گرفتم این وبلاگ را هم برای همیشه ببندم - پیش خودتان بماند اما چهار تا " نه ! نرو " بنویسید ، می مانیم -

اون دوست عزیز مو فلفلی احتمالا اینجا رو هیچوقت نخواهد خواند اما من اعتراف می کنم که در حافظه ی وبلاگم ثبت شود که اگر به تابستان یکهزار و سیصد و نود ، ما - من و دلم - یکبار دیگر به زندگی برگشتیم از لطف بودن " تو " بود و بس . متشکرم

داشتم اعتراف می کردم ، آری اعتراف می کنم که علیرغم همه جذابیت های زندگی اما همینکه حس می کنم هیچ خاطره دونفره ای از این روزها برایم نخواهد ماند ، حس خوبی نیست و درصددم که طرحی نو در اندازم . بلاخره آدمیزاد سالی 12 ماه که در "صدد" نیست ، لذا باید از فرصت ها بهتر استفاده کنم . شما هم جان آقاجانتان لطفا با " من " در ایستگاه مرقد مطهر قرار بگذارید اما جام جم قرار نگذارید . آفرین

اعترافهایم که تمام نشد ، حکایت " من " همچنان باقیست و من هنوز در سفرم ... اما فعلا  باید بروم ...

قربان خودم بروم الهی - شهریور 90

/ 43 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فضول محله

چه خوش بی مهربونی هر دو سر بی

فرشته

یک هفته قبل : گیلی گیلی گیلی اوه اوه اووووه. تولذ تولد تولدش مبارک... اون عقبیااااا چرا نشستین.خانما ،آقایون بازم خانما دست دست (درگوشی: مهندس با آقایون کاری نداره[نیشخند]) بیا شمعارو فوت کن میخوای چیکار صدسال زنده باشی[قلب]

رضا

مبارکه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!1

nin

مهندس من فکر می کردم 40 سالته[نیشخند]جدی گفتما ! هم راستا با جمله صداقت عین حماقت است جمله نجابت نکبت میاره هم کاربرد داره ! تولدت مبارک ... باز بنویس ... باز

سهیل

بسی تبریک . هر روز دوباره از همین نقطه زاده میشوم

آیدین گونش

سلام علیکم هیچ غیر ممکنی وجود ندارد همت از خود طلب و توکل بر خدا کن بخشش او واسع است رحمتش همه را شامل است موفق باشید الله حافظ [گل]

یکی که نمیشناسی

وقت خریدن لباسهای پاییزی دقت کنید، لباسهایی بخرید با جیب های بزرگ به اندازه ی دو دست، شاید همین پاییز عاشق شدید... لبخند پاییز مبارک[گل][گل][گل]

فاطمه

سلام مهندس خیلی آقایی دمت گرم! وب زیبایی ندارم اما هر وقت تونستی بهمون سر و کله بزن. ما به شما و نوشته هاتون می بالیم. یه دنیا ممنون

لیا

تولدت مبارک با تاخیر[خجالت]

زلال

بعده یه مدت وبلاگ نخونی چقدر دلم واسه اینجا تنگ شده بود.مهندس نررووو