جمعه ٢۳ شهریور ۱۳۸٦
 

سالهاست که ترا ندیده ام
سالهاست که مرا نديده ای
تنها وجه اشتراکمان
شايد همين باشد

......

یادداشتهای نیمه شب یک دیوانه
گاهی اوقات که تنها می شوم فکر ميکنم به زندگی به گذشته و آينده ...  سالهای سپری شده و روزهای باقيمانده ... و به این نتیجه میرسم که شايد هنوز هم بتوان اميدوار بود. اميد به...  تمركز بيشتری می كنم اميد به ...  جای اين سه نقطه حتما چيزی می توانم قرار دهم . می گردم. در تمام لايه های حافظه ام ... نه، اشتباه کردم ، می دانم كه نمی شود تمام لايه های حافظه را گشت . بعضی لايه ها بهتر است پاك شود. حافظه زياد هم چيز جالبی نيست. بعضی وقتها عذابت می دهد .

قرار بود كلمه ای را به جای سه نقطه قرار دهم. اميدواری به ... . مطمينا به هيچ كس اميدی ندارم. آدمها را نبايد زياد جدی گرفت.  تنهايی بهتر است و کتاب خواندن و چیز نوشتن به جای صحبتهای شبانه با تلفن ... اين نعمت بزرگی است. ولی گاهی اوقات حافظه اذيتم می كند و دستانم نيز از نوشتن برخی واژه ها ناتوان می شوند ... دوستت دارم را نمی توانم راحت بيان کنم ... مثل دروغ گفتن می ماند . لابلای تمام افكارم رخنه می كند . مثل زير نويس های تبليغاتی كه مدام زير تلویزيون می گردند.هر چيزی كه زمانی دوست داشتنی باشد ، تنفر برانگيز هم می شود. دوست داشتن مثل گذاشتن شی يی ست در گوشه ی خالی فكرت. تا وقتی چيزی نبود تو احساس خالی بودنش را نمی كردی. ولی حالا كه اين قسمت را پر كردی دردسرت آغاز می شود . يك روز كه چشمت را باز كنی و ببينی كه جايش خاليست تمام می شوی.

شب از نیمه هم گذشته. هنوز روی تخت دراز کشیده ام . خانه ساكت است. همه خوابيدند. می روم روی تراس. به اتاقت خيره می شوم. چراغهايش خاموش است. يادم می آيد تمام شبهايی كه روی تراس می آمدم سايه ی تو را پشت پنجره می ديدم . هيچ وقت ندیدمت ولی می دانستم كسی هست كه از پشت پنجره مرا نگاه می كند. چه حس خوبی ...  یکبار كنجكاو شدم كه ببینمت . سعی كردم از مادرم درباره اتاقت سوالی بپرسم. ولی مادر هم چيزی نمی دانست.

مدتهاست که  از تو هم دیگر خبری نیست . دیگر سایه ات را پشت پنجره نمی بینم . مرا از ياد برده ای. يادم نمی آيد چند روز گذشته است شايد چند سال ... چه فرقی می كند. نمی توانم زندگی را مجموع روزها ، ماهها و سالها بدانم. زمان واحد خوبی برای اندازه گرفتن نيست. گذشته گذشته است. حالا يك روز پيش يا صد روز پيش. زندگی مجموعه ی چند داستان كوتاه است. داستانهای كوتاهی كه گاهی به اندازه يك رمان طولانی می شوند و گاهی هم در چند سطر خلاصه می شوند و  در نهایت تمام می شوند ...

به بهانه ديدن فيلم مزخرف " رويای خيس "
که تنها نكته اي که داشت تولد عشقی بود
در دو قاب پنجره . روبروی هم
حسی که هيچوقت تجربه اش نکرده ام 
تابلوي انتظار در قاب چوبی يك پنجره
اينها را فراموش کن
دیکنز و حرفهای درست لب استخر را هم
وقتی که تمام جای خالی های زندگی ام با تو پر می شود
و تو این حقیقت را می دانی حتی اگر به زبان انکارش کنم

منو درگير خودت کن

پ.ن : از پنجره اتاق من تنها درخت گردوی پيری دیده می شود که تمام کودکی های مرا دیده است . او هم مثل من چند شبیست به دیکنز و ایل و تبارش لعنت می فرستد . شما هم بفرستيد جاي دوري نمي رود