چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸۳
 
 
اگر سروناز منو متهم نکنه که باز رفتم بالای منبر ، می خوام ۲ کلمه حرف حساب بزنم ( گور خودمو کندم ! ) اما من بايد بگم ، به خدا که اگر خورشيد را در دست راست من و ماه را در اونيکی دست من بگذاريد ، عمرا کوتاه بيام .
آره عزيز برادر !
می خوام از ۱/۱ بگم ، از اوله اول . شايد اين داستان ۳-۴ جلسه طول بکشه اما يه جورايی شنيدنيه . شنيدنی هم که نباشه دلم می خواد يه جا ثبت بشه . داستان زندگی من در دوران دانشجويي . داستانی که اينروزها روزهای پايانيشه و اگر سهل انگاری + زر پرستی !! خودم نبود مطمئنا مدتی قبل تموم شده بود . خب من تقريبا از سال سوم بطور نيمه وقت شروع به کار کردم و البته اونروزها تجربه کار کردن برام مهمتر از در آمد کارم بود ولی در يکسال و نيم گذشته مطامع دنيوی ! و زرق و برق اين عالم فانی !! من رو چنان غرق در ماديات کرد که وقتی چشمم رو باز کردم ديدم ، جا تره و بچه نيست ! ( ربطی نداشت ؟ ) بهرحال با اينکه در ۳ ترم گذشته ۷-۸ واحد بيشتر پاس نکردم اما درنهايت يه ترم بيشتر به ما اضافه خدمت نخورد . بگذريم اينکه آخرشه ، قرار بود از اولش بگم . از اوون روزی که دانشگاه قبول شدم و با دوتا از بچه های دانشگاه خونه اجاره کردم . چون نمی دونم که اجازه دارم اسم بچه ها رو بيارم يا نه از اسامی مستعار استفاده می کنم . هوشنگ و عبداله خوبه ؟ خودمم که هزا هستم  ميدونيد برای زندگی مشترک !! بايد يکسری تشابهات بين اعضا باشه و من بعد از مدتی متوجه شدم يکی از اشتراکات من با هوشی و عبيلا اينه که به ديگران که می رسيم  سلام می کنيم و موقع خداحافظی احتمالا می گيم خداحافظ !! ( با نمک ) تا همينجا رو داشته باشيد تا بعدا بگم که چه روزهايی با هوشنگ و عبداله داشتم و در نهايت قاسم ! کی و کجا به ما اضافه شد ...