یکشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٦
 

امروز توی شهرداری یه خانمی داشت از پله ها می اومد پایین یکدفعه پاش پیچ خورد و روی پله ها چرخی خورد و وسط پاگرد جلوی پای من ولو شد روی زمین . کاغذایی که توی یک پوشه دستش بود همه پراکنده شده بود روی پله ها . خانمه نمی دونم از درد یا خجالت نای بلند شدن نداشت . من رفتم کاغذ ها رو از روی پله ها جمع کردم گذاشتم داخل پوشه و رفتم پیشش . نمی دونستم چکار باید بکنم . پرسیدم : کمک نمی خواید ؟ خانمه جواب داد : نه جناب . ممنون . خیلی لطف کردید و پاشد و پرونده رو از من گرفت و دوباره تشکر کرد و رفت .

یعنی کاش اینجوری بود

خانمه گفت که نه تقریبا فریاد زد : لازم نکرده . کی گفت جمعشون کنی ؟
من هول شده بودم .ببخشیدی گفتم و پوشه رو همونجا گذاشتم روی پله و رفتم بالا
خانمه یکی دو جمله دیگه هم گفت و من از همون لحظه تا الان دارم به خودم لعنت می فرستم .

نتیجه گیری : خواب کوتاه نیستم اگر باز هم در امور انسان دوستانه و NGO مشارکت بفرمایم .

دو سخن مانده به آخر : موقعی که دارید خودتون رو لعنت می کنید از بکار بردن الفاظ رکیک و لعنتهای کاف دار جدا خودداری بفرمایید
یک سخن مانده به آخر : آخه خانمه ظاهر مذهبی هم نداشت . اتفاقا خیلی هم برمودا و شینیون بنظر می رسید
سخن آخر : چوب خدا صدا نداره وقتی بخوره دوا نداره . از آزار و اذیت بندگان معصوم خدا و N نفر دیگه بپرهیزید

لینک هفته : کتابهای اینترنتی رایگان . اهدایی مهندس منوچهر کارگر که عمدتا درباره تاریخ معاصر کشورمان است و
هرکه نآموزد ز چرخ روزگار
هیچ نآموز ز هیچ آموزگار
( این کتابها بصورت pdf هستند )

توضیح ضروری آنکه برای بدست آوردن لیست کتابهای رایگان به آرشیو خرداد ۸۵ به قبل نگاهی بیاندازید ( متاسفانه مبحث اخیر وبلاگ کتابهای رایگان به بحث بین جناب مهندس و دیگران اختصاص یافته که قطعا برای همه جذاب نیست هرچند خودم از اونجایی که اسطوره بحث و جدل بی نتیجه و کشدار در دنیای مجازی هستم . تمام و کمال خواندمش )