سه‌شنبه ٦ شهریور ۱۳۸٦
 

- تا حالا من خوشحال بودم که اقلا تو از آنجا راضی هستی و کار می کنی و کارت این همه موفقیت پیدا کرده ، حالا تو بر می گردی و تمام نصایح من در تو اثری نداشته . حیف ...
مگر من اينجا چه شده ام که تو می خواهی بشوی ؟ دو سال است به آلمانی شعر می گويی و برای خودت آدمی شده ای . من ۱۰ سال است که شعر می گويم و هنوز وقتی احتياج به ۵۰ تومان دارم بايد سر خودم را بگيرم و از بدبختی گريه کنم . وقتی می خواهم يک کتاب چاپ کنم ناشر ها به زور دست توی جيبشان می کنند و هزار تومان حق التاليف می دهند و آن کتاب را هم با هزار غرولند چاپ می کنند و تازه وقتی کتابت چاپ شد با تيراژ حداکثر ۲ هزار جلد ، سالها توی ويترين مغازه ها می ماند تا ۵۰ جلدش به فروش برود و بعد چهار تا آدم احمق بی سواد توی چهارتا مجله مبتذل که سرتا پايش صحبت از خورشت قرمه سبزی و جنايت های مخوف است ، بر می دارند و به عنوان انتقاد هنری !! تو را مسخره می کنند . همين ، تو اين چيزها را نمی دانی ... چرا می خواهی بازگردی و میان یک عده احمق شهرت پیدا کنی ؟ این برای تو چه ارزشی دارد ؟
گزیده ای از نامه های خصوصی فروغ فرخزاد برای برادرش فريدون

- از فردا روزهای خوب شروع می شوند ... این درست که عروسی پسردایی جان جمعه شب است اما از فردا مهمانهای شهرستانی ( عمدتا بابلی که فامیل خانم دایی بنده باشند ) تشریف می آورند به ولایت ما و چون منزل دایی جان گنجایش اینهمه بابلی را یکجا ندارد همگی آوار می شوند روی سرما . خوشبینانه از فردا تا شنبه شب که پاتختی است روی سر ما تشریف دارند و بدبینانه اش می شود تا ختنه سورون بچه ی داماد . نمی دونم بابلی ها رو از نزدیک می شناسید یا نه ؟ از قائمشهری ها هم بدتر هستند . از بچه ۴ ساله تا پیرمرد ۹۰ ساله شون حتی موقع حرف زدن یومیه هم با صدایی خشدار تقریبا فریاد می زنند . نوزاداشون هم خشدار گریه می کنند و این موضوع برای من که توی خونه مون هرگز داد و بیداد و سر و صدا نبوده ، از سریال یانگوم هم ملال آورتر ست و اشهدا ان که اگر در این بین زخمی به یکی از بچه هایم ( گلهای حیاط ) بخورد ، شخصا خلیج فارس را کرب و بلا می کنم . سوپراتاندارد را دود هوا می کنم . نمی دونی بدون ...

- این بود روزگار ما ، اين بهارک هم که معلوم نيست کجاس

- با اینکه هيچ اعتقادی به جنبش فمنيستی زنان ايران ندارم و معتقدم خانه از پایبست ويران است اما وقتی با نوشته ای که لینکش را در پایان معرفی می کنم ، روبرو شدم بی اختيار تا آخرش رو خوندم . مربوط به ۹۰ سال پيشه اما خوندنش خالی از لطف نيست . کليک کنيد