دوشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٦
 

close down all the windows
she has  forgotten me

دیروز روز عجیبی بود . حالا اون جمله بالا رو فراموش کنید (  ترکیبش درست هست اصلا ؟ ) اونو نوشتم که موضوع سوزناک بشه اما صبح دیروز نگار رفت . خودش میگه زود میاد اما دلیلی نداره که خوشبین باشم . یعنی فرقی هم نمی کنه به اونصورت ... تو بگو یک هفته ...

دیروز روز عجیبی بود . چرا اولین دیدار ما می بایست در این شرایط رخ بده ؟ تمام طول دیروز و پریروز به این مسئله فکر می کردم و البته سنگینی ماجرا رو فقط وقتی واقعا حس کردم که داشتم از پله ها می رفتم پایین و امیر که چقدر مظلوم دم در ایستاده بود ... فکر اینکه باید یکسری جمله کلیشه ای ردیف کنم پشت سرهم  ... جملاتی که اگر خودم جای امیر بودم ( نمی گم امیرها اگر من جاش بودم ) این جملات نه تنها آرومم نمی کرد که بیشتر عصبیم می کرد . بهرحال دیروز مطابق وظیفه من و دختر خاله الانی خدمت امیرخانه آزادمنش رسیدیم و اولین دیدار ما در چنین روزی رقم خورد و راستش بعد از این فقط برای امیر و خانواده اش آرزوی صبر می کنم چراکه اگر روح پدری که سه فرزند تحصیل کرده و موفق تحویل جامعه داده در آرامش نباشه ، روح کی باید در آرامش باشه ؟ و من امیدوار دیگه هرگز سرسوزن ذوق را اونطور مغموم نبینم

پیرو مطلب بالا از مامان رادین هم بشدت تشکر ویژه می نمایم که دخترخاله را تنها نگذاشتند . همچنین از دوست مامان رادین که متاسفانه اسمشان را فراموش کرده ام .

دیروز روز عجیبی بود . صبح که نگار رفت . تا عصر مثل کارگرهای ساختمانی بیل می زدیم اینور اونور . عصر هم که ختم بود و فکر کنید که بعلت اینکه جمعه و شنبه به عروسی و پاتختی دختر عموی دختر خاله الانی گذشته بوده ، خانواده دیشب برای الانی تولد ترتیب داده بودند و اگر من می دونستم شاید نمیذاشتم همراه من بیاد ختم . نه اینکه فکر کنید بخاطر یک عدد کادویی که افتاد گردنم باشه ها - خدا شاهده نه !! - کلا من آدم خرافاتی هستم و معتقدم روز تولد نباید رفت ختم ( شوخی ریالی دیگه شوخی ناموسی نیست که بشه ازش گذشت )  فکر کن که ساعت ۶ ختم باشی ، ساعت ۸ تولد !! ( عجب پارادوکسی !! ) بهرحال ما که دعوت نبودیم ... کسی هم که به ما نگفت بیا بالا ... فقط یه مطلبی بهت بگم اونم اینکه دختر خاله از اون کادوهایی که بهت دادم ، هم اصلش هست هم ری مارکش . اینی که من گرفتم اصله اصله و خیلی گرونه و پولاتو جمع کن که دوازده شهریور نزدیک است . با همتونم

دیروز روزعجیبی بود یک سو مرگ یک سو حیات . هی فلانی زندگی شاید همین باشد ...