سه‌شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٦
 

سعی می کنم یادم نیاید که امیر در چه وضعیتیست ...
سعی می کنم خودم رو توجیه کنم که اگر بهش زنگ نمی زنم بخاطر اینست که از تکرار جملات ملال آوری که اینروزها روزی ۱۰۰ بار می شنود شرمنده می شوم ...
سعی می کنم وانمود کنم که تیم وبلاگیمان همگی سرحال هستند ...
و می نویسم :

طی این سالها خیلی چیزا گم کردم که بعضی هاشون واقعا برام گرون تموم شدند
طی این سالها دوستانی رو گم کرده ام که بی قیمت بودنده اند ( آن زمانها اورکات نبود الان هم که هست متاسفانه دولتمردان اتمی آنرا فیلتر می کنند )
بذارید اینجوری وانمود کنم که یکی از ارزشمند ترین چیزیهایی که گم کرده ام کتاب تهران قدیم بوده است که نمی دانم کدام از خدا بی خبر برد و دیگر نیاورد . اینجوری  خیلی فرهنگی و فرهیخته بنظر میآم مگه نه ؟ بذارید بروز ندهم که وقتی پول گم می کنم یک هفته کامل تب می کنم . بذارید براتون جا بندازم که من از گم کردن کتابهای هرمان هسه بیش از هرچیز مکدر می شوم . می بینید من چقدر آدم جالبی هستم ؟ متوجه روح لطیفم شدید یا بازهم ادامه بدم ؟ گاهی وقتا گم کردم یک نت - فقط یک نت - از سمفونی های طولانی بتهون میشه کابوس زندگیم . ادامه بدم ؟ " یا لطیف "

بگذارید ننویسم از آن کیف پولی که یکروز در مسیر دانشگاه گم کردم - داخل پرایدی که من رو رسوند جا گذاشتم - و راننده پراید به قتل رسید و ماموران آگاهی آمدند سراغم . بنویسمم که باور نمی کنید و تقریبا فدای سرم چون خسته شدم از بس به دیگران گفتم و باور نکردند . حتی استاد کارآموز * هم باور نکرد و برایم غیبت رد کرد  . چقدر سعی کردم به استاد توضیح بدم که چی شد و از مدرسه به من زنگ زدند و من رفتم مدرسه و من رو بردند آگاهی و قاتل را نشانم دادند و ... وسطهای توضیحاتم به چهره استاد که نگاه کردم فهمیدم که اگر بهش می گفتم سر راه E.T رو دیدم راحتتر باور می کرد و ادامه ندادم و شما هم بلانسبت مثل کارآموز باور نکنید
طی این سالها خیلی چیزها گم کردم و دوباره پیدا کردم
حتی گاهی شد که خودمم گم کردم اما دوباره پیدا کردمم !! ( بقول ادیسون : خودم رو بدست اوردم )
و خیلی چیزاهم گم شدند و دیگر هرگز پیدا نشدند
مثل مادر بزرگ که یک روز سرد زمستونی گم کردمش
مثل پدر بزرگ که هیچوقت داشتنش رو احساس نکردم
مثل مامان آذر
مثل روزهای خوبی که نمی دونم کی و کجا آدرسشون رو گم کردم - شایدم اونا آدرس من رو گم کردند -

و اما امروز احساس می کنم بازهم چیزی گم کرده ام
شما احیانا دل و دماغ من رو جایی ندیدید ؟
امروز چقدر بی حوصله ام خدااااااااااااااا ( کیییییییییییی ؟ )

* استاد کارآموز همان استاد نازنینی بود که پسرخاله مان انقدر عاشقش بود  که می خواست اسم پسر اولش را بگذارد کارآموز