سه‌شنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٦
 

" من همه چیز را به گردن گرفته ام و نمی توانم هیچکس را سرزنش کنم و از هیچ چیز هم متاسف نیستم . پرنده که خاری سینه اش را خسته است از قانونی تغییرناپذیر پیروی می کند . او نمی داند چه چیزی وادارش کرده که سینه اش را به خار بسپارد و آوازخوانان می میرد . حتی لحظه یی که خار سینه اش را می شکافد از فرارسیدن مرگش آگاه نیست و به همان قانع است !! و به همان قانع است که آنقدر بخواند و بخواند تا دیگر صدایی در گلویش باقی نماند . لیک ما ، ما هنگامی که خاری در سینه مان فرو می کنیم ، میدانیم ، درک می کنیم و با این همه ادامه می دهیم ، ادامه می دهیم ... "


سخن از پرنده ای افسانه ایست که در تمام زندگی اش تنها یکبار می خواند. آوایی دلنشین و بی همتا ،
و از آن لحظه که آشیانه را ترک می کند درجستجوی درختی است با شاخه هایی پر از خار و تا یافتنه آن از تلاش باز نمی ایستد .
آنگاه با آوایی جادویی از لابلای شاخه های وحشی درخت پر می کشد ، اوج می گیرد و بر بلندترین و تیزترین خار ، تن به تصلیب می سپارد
در لحظه واپسین با آوایی دل انگیزتر از ترنم بلبل و کاکلی از احتضارش فراتر می رود ...
آوایی طرب انگیز که زندگی بهای آن است .
چنین است که جهان از حرکت باز می ایستد تا گوش فرا دهد و خداوند نیز در آسمان مسرور است ، چرا که خوبترین همواره به بهای دردی جانکاه بدست می آید ... یا لااقل افسانه چنین می گوید .
 

واسه بازیچه نبودن ، آخرین بازی همینه

"  مرغان شاخسار طرب " یکی از کتابهای قطوریست که من هنوزهم دوست می دارمش ( هرچقدر فکر کردم بجای کتاب قطور چه بنویسم ؟ رمان یادم نیامد که نیامد ) هفت سالم بود که نخستین بار فیلمی که براساس این داستان ساخته شده بود را دیدم . روی لیبل VHSها نوشته شده بود " مرغ خار " ( اشتباه نکنم 3 یا 4 تا کاست 2 ساعته هم بود ) مادر البته با ذوق و شوق فیلم رو بارها دیدند و تبعا یک پسر بچه هفت ساله نمی تونست از این فیلم طولانی که عمدتا بر اساس دیالوگ پیش می رفت برداشت خاصی داشته باشه ( نه دماغی می شکست ، نه فکی خرد می شد و نه از راکی و رمبو خبری بود ) روزها گواشت و گواشت و گواشت تا اینکه سال اول دبیرستان که رسیدم بار دیگر اتفاقی با این کتاب برخورد داشتم ، البته اینبار با اسم واقعیش ( مرغان شاخصار طرب ) اون لحظه متوجه نشدم که این کتاب به اون فیلم خسته کننده ارتباط داره و خداروشکر که متوجه نشدم چون امکان داشت از خواندنش منصرف بشم . اما خواندم و هرچه بیشتر خواندم کمتر یافتم ( حس و حالم حس و حال ابوریحان بیرونیه ) داستان پیش می رفت ، مگی و رالف و ... و "دین"  که به دنیا آمد ، یکباره یادم آمد که این داستان همان فیلم است ( اصرار دارم که "دین" را درست تلفظ کنید ." دین " مثل دین ی که به کسی دارید و نه مثل دین و ایمان ) هنوز هم گاهی برای چندمین بار سری به مگی پرشور و نشاط می زنم ، به همان مگی که می دانست اما ادامه داد . گاهی یاد رالف می افتم که مثل خورشید بود . " بعضی آدمها مثل خورشیدند ... و اگر اشتباه کنی و چشم در چشم شان بدوزی ، به جادویی دچار می شوی که هرگز از آن رهایی نخواهی یافت ..." خورشیدی که یکبار طلوع کرد و یکسره زندگی مگی شد و دین ( مثل دینی که به دیگران دارید ) که مولود آخرین نغمه مرغ شاخسار طرب بود

اینکه من در هفت سالگی چیز خاصی از کتاب برداشت نکردم خیلی عجیب نیست ، عجیب اینه که بیست و چند سال داشته باشی و همچنان لایه های زیرین این آخرین آواز را متوجه نشی.
دوستانه وبلاگی من که خداروشکر همه کتابخوان هستند و به احتمال زیاد این کتاب رو خوانده اند و اگر هم تابحال نخوانده باشند وقتی که هری پاتر خوانیشان تمام شد حتما می خوانند اما کاش اونهایی که توو عمرشون بهترین کتابی که دست گرفته اند کتابهای فهیمه رحیمی بوده ، سراغ این کتاب نروند .