پنجشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٦
 

سرانجام کاپیتان از سفر ویتنام بازگشت . اخوی بنده معروف به کاپیتان که حکم برادر من رو دارند بعد از ۴-۵ ماه سفر سرانجام با یک کشتی پر از برنج از ویتنام برگشتند . قدرته خدا ، آشنایی کاپیتان ما با اصول هنر و زیبایی شناسی در حد بهداده . فکر کنید ! برادرتون یک تابلوی ماوراء زشت ورداره بیاره ، مامی تون هم با سلام و صلوات بزنه وسط پذیرایی بعدشم ازتون بپرسه : خوب شده یا نه ؟ و تو به کس گفته نتونی ، چقده سخته خدایا چقده سخت خدایا ... بدتر اینکه دلبرت بیاد به پرسه کار کیست ؟ تو به کس گفته نتونی چقده سخت خدایا چقده سخت خدایا ... از اینا بدتر اینکه شبا که می خوای بری دشویی باید از روبروش رد بشی و داغ دلت تازه بشه ولی تو به کس گفته نتونی ...

حالا قرار شده نگار وقتی بر میگرده ایران دوتا چمدون پر سوغاتی + یک عینک درست حسابی بیاره تا کاپیتان خوب متوجه بشه که سوغاتی یعنی چی ؟ البته خودش گفت سه تا چمدون میآرم اما من گفتم ما که سوغاتی ندیده نیستیم . همون دو تا چمدون پر خوبه ( از اون چمدون بزرگا ها ) . غرض عبرت گرفتن کاپیتانه والا ما که در بند این چیزا نیستیم ...

ولی تابلوه بد زشته ها

اطلاعیه : یک عدد دختر موو بور نیازمندیم . جهت دک کردن کاپیتان از خانه پدری و فرستادن ایشان به خانه بخت انشاالله . خدا امواتتون رو بیامرزه همکاری کنید . راه دوری نمیره