دوشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٦
 

من و چاوشی و سارینا ی گهرمان

- انقدر از گیج بازی دیروز خودم شاکیم که تصمیم گرفتم برای دیدار مردمی با آیت الله شاهرودی وقت بگیرم . امروز تمام مدت سعی کردم در تنهایی با خودم " مدی تیت " کنم . از خدا که خیری ندیدم رفتیم سراغ " اوشو " و " ساهاجی یوگا ". یکم به اعصابم مسلط شدم و بخودم گفتم اگر چه هیچکس نیومد سری به تنهایت نزد اما تو کوه درد باش ، طاقت بیارو مرد باش

- سرانجام " سنتوری " با صدای رادان مجور اکران گرفت . داشتم لیست تاییدیه ارشاد رو نگاه می کردم دیدم نوشته " موسیقی : اردلان کامکار " کاش مهرجویی انقدر که اصرار داشت سنتور رو کامکار بزنه یکمم روی اینکه حتما صدای چاوشی باشه تعصب نشون می داد . شرافت اخلاقی به کامکار هم سرایت کرده . شما آهنگ رو ساختی دیگه ؟ حتما اونی هم که از اول تا آخر مهمونی بدون پلک زدن الآنی رو نگاه می کرد سیاوش نبود و من بودم ؟ بابا شرافت اخلاقیت کجا رفته اردل ؟

- سارینا دیشب اومد توی اتاقم و پرسید " عمو چی شده ؟ "

گفتم " هیچی عمو جان کامپیوترم سوخته "

قیافه ناراحت به خودش گرفت و گفت " خیلی می سوزه ؟ "

( این سطر بعلت مغایرت با اصول اخلاقی و جهت احترام به بنیان خانواده حذف شد )

کشیدمش سمت خودم و موهاشو مرتب کردم و دستم رو گذاشتم روی لپش و گفتم " نه عمو جان ، فدای سرت "

<< ۲ ساعت بعد >>

من توی اتاقم روی زمین دراز کشیده بودم که طبق معمول بصورت پیتیکو پیتیکو اومد داخل اتاق و پاش گرفت به کیف منو لیوان آب میوه اش پرت شد روی من .منم مثل برق گرفته ها از جام پریدم ، جا خورده بود . اولش یکم نگاه کرد بعدش اومد جلو دستش رو گذاشت روی صورتم و با چشم و ابرو و کله و زبون گفت " فدای سرت "

فدای سر همگیتون چیزی که زیاده درایو E