چهارشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٦
 

روز سوم

خیلی تصادفی این فیلم رو دیدم که جوهراصلی داستانش نو بود اما می تونست خیلی بهتر از اینا نوشته بشه .

دیالوگهای لحظه شهادت مثل همیشه رو اعصاب بود . خصوصا دیالوگهای داخل کانال که کاش کارگردان می دونست که اخراجی ها اگر شد اخراجی ها نه بخاطر تکنیک و دکوپاژی بود که نداشت بلکه بخاطر ملموس بودن شخصیت ها بود . من شانس آشنایی با عوامل تهیه اخراجی ها رو داشتم و شاید یه روزی مجاب شدم از آشنایی و دیدارم با اونا اینجا چیزی بنویسم . همین قدر می تونم بگم که وقتی از شهدا صحبت می کنند تو می بینی که آدمای عادی بودن و هنر این بود که همین آدمای معمولی چنین حماسه هایی بیافرینند . شخصیت های روز سوم تا پیش از کانال خیلی ملموس تر و قابل درک تر بودند .

هزار بار به این کارگردانا گفتم بازیگری رو که توانایی تغییر لهجه نداره برای نقشهای خاص ، با لهجه های خاص انتخاب نکنید !! سراسر فیلم صدای باران کوثری که همه جمله رو با لهجه تهرانی ادا می کرد و فقط بجای " نمی تونم " می گفت " نمی توونوم " روی اعصابم بود . بازم پورسرخ موفق تر بود توو این زمینه . هر چند که تا وقتی " حمید فرخ نژاد " زنده س آخه چرا پورسرخ ؟ ( ندا آمد گیشه را چه کنم ؟ ) پورسرخ خیلی سعی کرد قاسم ارتفاع پست باشه اما عزیزم فرخ نژاد یه خوشتیپ مکوئین گیشه پسند نیست . ذاتا بازیگره ، توی کل جنوبی های فیلم فقط همون دوتایی که اتفاقا همراه فرخ نژاد در ارتفاع پست حضور داشتند تونستن از پس لهجه بر بیان

بد ش رو گفتی خوب ش رو هم بگو

جنگ خرمشهر بنظر من خالی از سیاست بازی های سالهای بعدی جنگ قسمت خالص و معصومانه جنگ ایران و عراق بود . نمی دونم جهان آرا اگر امروز زنده بود می شد اون دلاوری که بدون نام و نشون داره یه گوشه ای کار می کنه و نون در میآره یا می شد اون غول بی شاخ دمی که میلیاردر شده و توپ تکونش نمی ده ؟ اما در لحظه و در شهریور و مهر 59 جهان آرا یه بچه خرمشهری بود که سینه اش رو سپر کرد برای محله و بچه محل و خاطره هاش . اونروزا نه سهمیه ای درکار بود بود و نه توو ذهن اون آدمی که با یک برنو قراضه به جنگ تانک دشمن میرفت این می گذشت که فردای جنگ بیاد و از مردم طلبکار بشه که چون من جنگیدم شما تا ابد باید به هر سازی که من میزنم برقصید . جنگ خونه به خونه و عقب نشینی خونه به خونه در خرمشهر که تقریبا هیچوقت درست بهش پرداخته نشده یکی از معصومانه ترین بخشهای جنگ ما بوده . شوخی نیست . تقریبا سی روز طول کشید تا شهر کاملا تسلیم بشه . 30 روز چند تا بچه خرمشهری - البته بقیه هم بودن - جلوی چند لشکر که ماهها آماده چنین نبردی شده بودند . من سعی می کنم بفهمم چجوری میشه که آدم با یه برنو و چندتا ککتل مولوتف جلوی توپ و زرهی دشمن با ایسته و کوچه به کوچه از شهرش دفاع کنه . داستان روز سوم که ظاهرا براساس واقعیت نوشته شده تمثیل زیباییست از دفاع از مام میهن یا ناموس و یا هرچه که مقدس است . اونی که رضا و دوستاش برای حفظ کردنش جون دادند" سمیره " نبود . ایران بود . اونی که روی برانکارد خونه به خونه عقب می نشست و برای محافظتش سینه ها سپر می شد سمیره نبود . ایران بود

توی سینما هرچند طبق معمول خنده های نا بهنگام آدمهای مسطح می رفت روی اعصاب اما من چشمهای قرمز همون آدمها رو هم دیدم و من که هرقدر ناخن به بازو فشار دادم تا بلکه جلوی این رود مهربون رو بگیرم نشد و البته وقتی در لحظاتی که از کنترل احساسم نا امید شدم یواشکی به صورت علی نگاه کردم ، دیدم اون خیلی وقته خودش رو راحت کرده . من کلا در صحنه های درام زود اشکم سرازیر میشه و از این بابت همشه معذبم ولی کاریش نمی تونم بکنم . اگر رفتید برای تماشای فیلم کمی هم دستمال کاغذی همراه خودتو ببرید . هرچند بعضی ها فیلم رو دیدند و فقط خندیدند

یک رفت ، یکی موند

یکی پنهون شد آسون

یکی بست کوله بارش

یکی فدا شد آسون ...

صف کشیدن روبرویه

تیر و ترکشهای دشمن

نذاشتن که بمیره

یک وجب از خاک میهن ...

توو رگبار گلوله

سپرشد سینه هاشون

چه مادرها نشستن

به داغ بچه هاشون ...

لعنت به جنگ و طالبان جنگ ( آمین )