جمعه ۸ تیر ۱۳۸٦
 

گفت : آرزوهایت را بنویس . خدافراموش نمی کند اما تو فراموش خواهی کرد که آنچه امروز داری آرزوی دیروزت است .

......................................................

گفت و رفت . آخرین دیالوگ ما بود قبل از پروازش به استرالیا . رفت سراغ سرنوشت، کسی که در روزهای بد ، بسیار تلاش کرد برای حفظ کردن من . دیشب ایمیلی فرستاده بود که اوضاعت چطوره رفیق ؟ تعجب نکردم از اینکه هنوز در خاطرش هستم . روزی که می خواستم پاراگراف " اهلی کردن روباه " رو براش بخونم . انتهای جملاتم رو از حفظ تکمیل می کرد .

روباه گفت: -انسان‌ها اين حقيقت را فراموش کرده‌اند اما تو نبايد فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چيزی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...

شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم.

من این قسمت از شاهزاده کوچولو ( شهریار کوچولو ) رو خیلی دوست دارم . می دونم ۱۰۰ بار خوندید اما ۱۰۰ بار دیگه هم بخونید راه دوری نمیره ...

پ . ن : یک ، دو ، سه ... به همین سرعت رابطه جدیدی رو آغاز می کنم . برای پیدا کردن دوست و ایجاد یک رابطه دوستانه جدید وقت زیادی لازم ندارم و این موهبتیست که خداوند ( کی ؟‌) به من ارزانی داشته اما .... اما ... همین من ، آدمه به این جالبی !! آدمه به این سمپاتی!! برای پیدا کردن اولین دوستی که بتونه محرم اسرارم بشه ۲۳ سال وقت لازم داشتم ... خدا کنه قدرش رو بدونم