سه‌شنبه ٥ تیر ۱۳۸٦
 

داشتم باغچه ها رو آبیاری می کردم و همینطور که من به حیات باغچه می اندیشیدم و شما ها به باغچه حیاط ، یکدفعه دیدم یه چیزی پرید داخل آب !! خدایا دزد نباشه !! آقا رفتیم جلو دیدیم که یه موشه فسقلی بسرعت خودش رو از توی آب کشید بیرون و رفت پشت آتاش پاشقالای حیاط قایم شد . منم یک عدد " تله موش " که با گردو و پنیر مزین شده بود گذاشتم همونورا . اصلا فکرشم نمی کردم موشه انقدر ساده و مردمی باشه که گول این حرکته غیرورزشی رو بخوره ولی خورد . انقدرم قیافش معصومه که حد نداره ، نورانیه - بنظرم یکی از موشهای برگزیده خداونده - حالا دو روزه داریم فکر می کنیم به کدام روش ورزشی از شر موشه خلاص بشیم که خیلی هم حقوق بشر رو نادیده نگرفته باشیم . فعلا به جایی نرسیدیم . شما هم اگر راهی سراغ دارید بگید حتما ... این دیگه متن ماورائی نیست که جنبه ش رو نداشته باشید 

خودم البته یه راهی به ذهنم رسیده ... داروی نظافت که نداشتم عوضش یک عدد " اسپری Veet " گذاشتم توو قفسش . خداکنه عقلش برسه 

پ.ن : دفعه قبل متنه به اون ماورائی نوشتم اما با کامنتاتون ناامیدم کردید که خدا امیدتونو ناامید کنه . من باشم دیگه از خودم تبلورات ماوارالطبیعه در بکنم . باید اعتراف کنم من دیگه عمرا به آسمان نگاه نمی کنم