پنجشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٦
 

بدبختی این نیست که همسرشما غذا پختن بلد باشد ولی نپزد ، بدبختی اینست که همسرتان غذا پختن بلد نباشد ولی بپزد

....................................... لابد دکتر کیومرث زنده دل

امروز ما دو تا کارفرما داشتیم . نمی دونم دومی از کجا پیداش شده بود اما هردو هم مهربان بودند بخلاف دیروز . هردو تاشونم متفق القول بودند که بعنوان حسن انجام کار باید 2 واحد از 160 واحد برجشان را بنام من بکنند . گیج شده بودم آخه این اصلا یک خبر معمولی نبود . بجای خوشحالی دلشوره داشتم . گلاب به روتون حالت تهوع داشتم . دست کردم توی جیبم که گوشی رو بردارم به مامی زنگ بزنم و خبر بدم . می دونستم خوشحال میشه . ای بابا من چرا دو تا گوشی با خودم اوردم ؟ طبق معمول نت ورک بدجوری بیزی است . خب چاره ای نیست باید برم خونه و حضوری خبرش رو بدم . از کدوم آسانسور برم پایین ؟ من اینجا دو تا باکس تعبیه کرده بودم الان چرا چهارتاس ؟ بهرحال میآم پایین !! دم در کارگاه که میرسم دو تا دخترای خونه بغلی رو می بینم که طبق روال عادی همه دخترا ، این دو تا هم عاشق من هستند . اینا قبلا یه دختر داشتن . اونیکی احتمالا دانشجو بوده شهرستان ...

حالت تهوع ، هذیانگویی ، توهم و دوبینی از علائم نخستین گرمازدگی هستند . خدا سر گرگ بیابون نیاره که داغان شدم اسنشیال

موزیک متن : چارتا چشم سیاه داری .... چارتا موی رها داری ...