دوشنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸٦
 

بچه ی باهوش به عموی خوشتیپ و ورزشکارش و مردمیش می رود

...................................

وبلاگ رادین که مامانه گرامیش بطور مفصل و مستند در آن از شیطنت های روزانه حضرت " رادین ابن سرسوزن ذوق " می نویسد حسودیمان را برانگیخت تا ما هم بنویسیم . البته ما که به لطف حجب و حیای " ذاتی - اورژانسی " مان ، بچه مچه نداریم فلذا مفتخریم که عموی یک عدد سارینا هستیم معروف به " دختریه زشت " . گفتن نداره که من با اسمش مخالفم و معتقدم مگر " حسن " و " سجاد " چشه که مردم با خودشون " سارینا " می کنند ولی برعکس اسمش خودش خیلی دختر باهوش و بقول ما خارجی ها کیوتیست . اندر باب فضایل هوشی این دختر 3 ساله همین بس که : هیچ کدوم از شما ها خاطرات 6 ماهگی تون یادتون هست ؟! - غیر از نگار هرکی بگه هست با من طرفه -

فلاش بک میزنیم به زمانی که سارینا ۶-۷ ماهه بود . داخل حیاط فرش پهن کرده بودیم و مهمانهای حیاط ندیده مان که جملگی در تهران اسیر آپارتمان و دود هستند محو جمال حیاط سرسبزمان شده بودند ( موزیک متن : خوشابحالت ای روستایی ... چه شاد و خرم چه باصفایی ) از موضوع پرت نشیم . خلاصه اونروز همه کار کردیم . گروهی مشغول بازیهای دستجمعی .. گروهی مشغول حرکات موزون و خلاصه .. این ماجرا گذشت تا اینکه دیروز برای نشان دادن ماکت یکی از طرحهایم همراه پدر سارینا و خود سارینا و پدر من رفتیم داخل انباری . سارینا تا چشمش افتاد به فرشی که در 6 ماهگیش داخل حیاط پهن شده بود ، ذوق زده فریاد زد :

" عمو فرش بندازیم توو حیاط ؟ مثل اونروز که رفتیم توو حیاط . بستنی خوردیم !!! عمو ناصر آواز خوند"

منو می گی ؟   خشکم زد که چطور فسقل بچه می تونه اونروز رو اینطور با جزئیات بیاد بیاره !! نگاهی به پدرم و کامی کردم دیدم اونها هم بدتر از من شبیه علامت تعجب شده اند . سارینا هم هاج و واج به ما نگاه می کرد و با خونسردی به همراه یک لبخند بی تفاوت که همیشه همراهشه درحالیکه دستاش رو از پشت بهم گره زده بود گفت : "عکساشو توو کامپیوتر دیدم"

منو می گی یک لحظه فکر کردم در خانواده ادیسون پرورمان ادیسونی دیگر روییده

تازه این که هیچ ... از وقتی که اومدن خونه ما سارینا یک بند می خورد . 2-3 تا موز خورد . یدونه سیب و کلی شیرینی و یخمک + کلی گز که ایشالا نخوره به این سوی چراغ ... سرشام هم کم نذاشت . هنوز 10 دقیقه از جمع آوری میز شام  نگذشته بود که باز شروع کرد : مامانی من گرسنمه ... با قیافه جدی بهش گفتم : "عمو مگه شکمت سوراخه ؟" در کمال خونسردی پیرهنشو بالا زد و نافش رو نشون داد و درحالیکه با افسوسه تمام سرش رو تکون می داد گفت : آره سوراخه

دوشنبه 28 خردادماه یکهزار و سیصدو سارینای گهرمان

پاورقی : اینبار هم از زلزله جستیم ولی بی خود دلتون رو خوش نکنید . این شتریه که آخرش دهنه هممون رو آسفالت می کنه حالا ببینید کی گفتم ( بقول گلام توی گالیور : من می دونم ما موفق نمی شیم ) کی می دونه شاید این آخرین متن من باشد . هرکس مرا در این دنیا حلال کند خیلی کار خوبی کرده اونایی هم که حلال نمی کنن اون دنیا خودم راسا دهنشون رو آسفالت می کنم . خود دانید

+ دات کام شدن هم که شوخی بیش نبود . همین " ابوالوبلاگ " بودن ما را بس