چهارشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٦
 

از اون بالا این مدلی دیده میشه !!

........................................................

حتما شنیدید ... یه روز یه نفری !! همراه خانمش + یه مرد غریبه توی کوپه قطار بودند . موقع خواب خانمه و شوهرش پایین می خوابن و آقاهه میره بالا می خوابه . بعد یدفعه مرده به شوهره میگه : آقا اینکارا چیه ؟ قباحت داره ... شوهره هم با لهجه خاصی می گه : اووووو ما که کاری نمی کنیم بَراااااااار ... دوباره ۵ دقیقه دیگه آقاهه می گه : بابا زشته این حرکاتا ... مراعات کنید ... شوهره هم قاطی می کنه می گه بابا تو بیا پایین بخواب من برم بالا ( انقدر به ما گیر نده ) مرده میاد پایین و شوهره میره بالا و ... مرده شروع می کنه با خانمه یه کارایی کردن ( چه کارایی بنظرتون ؟ هرچی فکر می کنم چیزی به ذهنم نمیرسه ) بعد شوهره از اون بالا نگاه می کنه می بینه که مرده داره با خانمش از همونکارا که نمی دونیم چیه انجام میده و بعد لبخندی میزنه و آروم لم میده و زیر لب می گه : راست می گفتا از این بالا این مدلی دیده میشه

حالا قضیه ما هم همین شده

مهندس ما گنگ و گروهمان کجا بود ؟ آخه آدم دارو دسته نیویورکی راه می ندازه که یه حرکتی بکنه دیگه ؟ ما کی و کجا از دارو دسته مون استفاده کردیم ؟ باور کن از اون بالا این مدلی دیده می شد . من توو کل این سالها فقط یکبار توی دانشکده با یکنفر تسویه حساب کردم که رد شدن از روی اون آدم هم به دارو دسته نیاز نداشت . یه فرغون کافی بود ...

مهندس کی از من حساب می برد ؟ دوستام ؟ خدا روشکر همه هنوز هم کنارم هستند - کلا فکر می کنم دوستی من با رفقام پایدار ترین دوستی بچه ها گروه بود - اونا هستن و می تونن شهادت بدن که اصلا بحث حساب بردن نبود ما بهم اعتقاد داشتیم . فقط همین . شاید یه روزایی - مثل کلاس معماری جهان - من میشدم لیدر گروه خودمونو . صفات هم میشد لیدر پیش ترکیبی ها و ضد و خورد می کردیم اما همه اش شوخی بود ... همه اینو می دونستند ( نیما کلبه درویش یادته ؟ از روی صفات رد شدم ... چقدر خندیدیم ) . البته همون موقع ها یه بنده خدایی به من گفت : مثل پدر خوانده می مونی ... چه توی حیاط قدم بزنی چه از در کلاس بیای توو ، همیشه یکنفر سمت چپت ایستاده یکنفر هم سمت راستت !! ولی آخه اینکه دلیل نمیشه . خب دوستام بودن ... بابا نیما بیا - در نقش دمه من - شهادت بده که من چه عنصر مردمی بودم

مهندس خطرناک کدومه ؟ این کدوم دوستم بوده که اینجوری خواسته از من تعریف کنه ؟ من برای کی خطر محسوب می شدم ؟ اتفاقا حضورم همواره باعث آرامش ملتهب ترین جمع ها بود . یادمه همیشه هرکی با هرکی مشکل داشت من در نقش خاله جان واسطه می شدم . توی زندگیم فقط یکبار دو نفر رو از هم جدا کردم !! که هردو شون بابت اون حرکت سپاسگزارم هستند . عمدتا سرم به کارم خودم بود مگر اینکه پا روی دمم میذاشتن ... اگر زیر بار حرف زور نرفتن مساوی میشه با خطرناک بودن ؟ آره من خطرناک بودم همیشه ... مفتخرم که بگم : من هیچ وقت زیر بار حرف زور نمی رم مگر اینکه طرف خیلی پرزور باشه

گاهی وقتا مسائل از اون بالا یه طور دیگه ایی دیده میشه ... با مرجان که حرف میزدم متوجه این موضوع شدم . فکر کن من ،‌ آدمه به این رُمنسی   از اون بالا پدرخوانده یک گروه خطرناک مافیایی بنظر میرسیدم ...

خوبه گاهی وقتا به رفتارمون از اون بالا هم نگاه کنیم ... چون دیگه الان دوره دوره ی نمای پنجمه