جمعه ۱۱ خرداد ۱۳۸٦
 

پسرها همیشه پسر باقی می مانند

............................................

- جای همگی خالی دیشب ویلای یکی از دوستان دعوت بودیم ... بار اولی بود که میرفتم کردان ( می دونید کجاس ؟ ) جای جالبی بود ... نسبتا سرسبز و نسبتا سرد . آن یکی انگیزه مان که نیامده بود - روو نیست که - لذا تنها انگیزه مان از این سفرچه ای که رفتیم جناب " هریسچی " بودند که بنظرم جزء مردان برگزیده روزگار هستند .مثل همیشه بی نهایت از هم صحبتی با ایشون لذت بردیم بگونه ای که اصلا "حواسمان نشد" ( ترکیب قزوینی ) که اونجا یکی-دو دختر خوشگل هم حضور دارند !! اونا اما حواسشون بود که اونجا یک پسر جالب حضور داره

- یه اتفاقه جالبی هم رخ داد که منو برد به روزگاری که بشدت نامرد بودم . مامانه یکی از پسرها بهش گفت که برو از توو ماشین ورق ها رو بیار . پسره هم حوصله نداشت رفت به برادرش گفت : شیوا جون ( یکی از دخترها ) می گن برو ورقها رو بیار ... پسرک هم با سرعت نور رفت و برگشت ... همه ی پسرها مثل هم هستند - فقط من یکی توشون خوبم - یادمه اون سالها - سال بلوا - یک روز گرم تیرماه - سر ظهر -جزو ایستایی می خواستیم . توی اون ساعت هم قطعا هیچ پسری حاضر نبود برای هیچ پسری قدمی در راه خیر برداره و خداوند پدر فروید رو بیامرزه که این پسرها رو خوب شناخته بود . البته برای بیرون کشاندن حمید ؛ رابعه اسکویی هم کافیت میکرد اما برای اینکه محکم کاری کرده باشیم از کسی مایه گذاشتیم که وجناتش آغامحمدخان رو هم متاثر می کرد( مهندس یادته ؟ ) زنگ زدیم به حمید : " حمید جان خانم مختارنیا جزو ایستایی می خوان . میشه ساعت 2 بیاریش سر بلوار ؟ " دیگه منتظر جواب نشدیم و راستش حمید هم بعد از شنیدن نام خانم مختارنیا احتمالا بقیه حرفامون رو نشنید و فکر کنم بدون خداحافظی گوشی رو گذاشت... " حمید جان خانم مختار نیا تشکر کردند گفتند ببخشید که خودم نتونستم بیام . جزو رو بده به من من خودم بهشون میدم " ... این پسرا چرا این مدلین ؟ باور کن اگر پشت تلفن زار میزدمم محال بود جزو رو حتی آژانس کنه ...

این تجربه سالهای بعد هم تکرار شد تا ما بیشتر از همیشه به برادر زیکموند ایمان بیاوریم ... فرویدجان .. ما همه سربازتوایم... سر کلاس نقشه برداری یه خانم " صالحی " بود که نیما می گفت من - رضا - رو دوست داره اما من معتقد بودم قلی رو دوست داره ... فرقی هم نمی کرد ... قلی عاشق خانم صالحی بود ... شب امتحان نقشه برداری ساعت 11 شبی بشدت برفی و یخمالبدون من و نیما متوجه شدیم که قسمتی از جزو رو نداریم . خب آسمون که به زمین نیومده . فروید رو که داریم ... " قلی خانم صالحی آمدند اینجا یه سوالی در مورد نقشه برداری دارند ما نمی تونیم راهنماییشون کنیم . میشه بیای اینجا ... جزواتتم بیار اینجا که صبح از همینجا بریم امتحان بدیم " ... و قلی نیم ساعت دیگه اش خونه ما بود ... بنده خدا 2 ساعته اول توو تک تکه کمدا دنبال خانم صالحی می گشت ... این پسرا چرا این مدلین ؟ این عمل ناجوانردانه خیلی راحتتر از اونچه فکر کنید و در کمال خونسردی اتفاق می افتاد فقط طعمه باید مطابق سلیقه شکار انتخاب می شد . فرضا خانم صالحی برای قلی جواب می داد اما برای بقیه معلوم نبود جواب بده یا نه . بعضی ها هم مثل مختارنیا برای کلیه آحاد ملت از 12 الی 120 سال جواب می داد و فرضا اگر می خواستی خسرو علیخانی رو از خونه بکشی بیرون باید از نریمان مایه میذاشتی !! سلیقه اس دیگه ... عجب روزگاری بود ... کجاس اون خونه ؟ کجاس اون کوچه ؟ قلی کجا رفت ؟ خدا می دونه

- یه لحظه ... ببخشید تلفن زنگ میزنه ... الو ؟ چی ؟ مختارنیا ؟ کجا ؟ سه راه سلفچکان ؟ ... بگو وایسه دارم میام

- قدرشناسی بهترین صفت یک مرد است . بناپارت که این رو می گفت نمی دونست سالها بعد این جمله میشه قانون اساسی زندگی من . آدمهای زندگی من دو دسته هستند : دسته اول قدرشناس ها ... دسته دوم قدرنشناس ها که معمولا هیچ بخششی نسبت بهشون ندارم و یک.. دو ... سه ... از هیستوری روزگارم پاک می شوند . خودمم سعی کردم در اغلب اوقات قدردانه محبتهای دیگران باشم . اما اینروزها ... گاهی می رم قاطی دسته دوم ... دست خودم نیست ... کلافه ام ... گنگه خواب دیده ام ... کلاف سر در گمی که شبها خوابه Arrival  می بینه