جمعه ٢٩ مهر ۱۳٩٠
447

ثبت شود در حافظه وبلاگم ، که :

دیشب عروسی کاپیتان بود

جای همگی خالی . کلا خوب برگزار شد ولی من به دو دلیل نتونستم اونجوری که می بایست از مراسم لذت ببرم . اول اونکه عروسی تنها برادرم بود و 90% حواسم به حواشی ماجرا بود که درست برگزار بشه ( ناگفته پیداست که اون 10% بقیه حواسمم صرفا به دختر مخترا معطوف بوده :دی )  و دوم اینکه پام بی اندازه اذیت می کرد گرچه من سعی کردم خیلی به روی خودم نیارم .

پ .ن : عروسی امیر رباط صلیبی پام پاره شد . عروسی رضا ، زونا گرفته بودم ، عروسی برادرمم ساق پام به لطف لگد یک فروند خر کرمانشانی ، نابود شده بود . عروسی بعدی ایشالا روی ویلچیر می بینمتون !