چهارشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٦
 

اگر بازي را آغاز نكنيد هرگز برنده نمي شويد

............................................... و ما آغازیدیم

- رفتیم باراجین ... بنظرم دانشگاه ما پایتخت برموداس ... اینهمه برمودایی ... کجایی مهندس که همه چیز آنقدر عیان است که چه حاجت به بیان است ... اورت .... فشن تی وی ... بقول ادیسون : وری گود نایس !! ... حاجی حجکم مقبول

- رفتیم باراجین ... من و فرهاد همینجوریش وقتی بهم می رسیم کم به یاد قزوینی ها " آقاجان آقاجان " می کنیم . توفیقی - رئیس واقعا نازنینه آموزش - هم مزید بر علت شد . انقدر سه تایی آقاجان آقاجان کردیم تا آقاجانمان آمد جلوی چشممان . از توفیقی جدا می شویم . فرهاد تاکسی دربست می گیرد که زودتر به کارهایش برسد . من می گویم : ولی جناب گرون حساب کردیدا ؟ جناب هم می گوید : بجان آقاجان قیمتش همینس ... من و فرهاد از خوشحالی همدیگر رو بغل می کنیم و روز از نو ...

- آقاجان بگو دیه کوجا رفتیم ؟ ... " پیتزا پله " ... من احتمالا تنها پسری هستم که قزوین درس خواندم و هیچ خاطره دونفره ای از " پله " ندارم . هیچ وقت از محیطش خوشم نیومد . از کلبه درویش بیشتر خاطره دارم تا از پله . چه لیلی و مجنونهایی که در پله بهم رسیدند . ولی نامردیه بگم هیچ خاطره ای پله ندارم . تنها خاطرام آنروزیست که دوست نازنینمون موقع اسباب کشی به بهانه کاری مهم سرمان را گول مالید و همراه حاج خانم !! تشریف برد پیتزا پله برای صرف ناهار آنهم با عشق و البته از بخت بدش دوست سومی آنها را دید و نا خواسته به ما فروختشان و من که کمتر عصبانی می شوم و وای از روزی که عصبانی بشوم ... از رووش رد شدم ... برادر خاطرت هست ؟ بگذریم ... اما امروز تمام دخترهای پله عاشق من بودند مثل دیروز مثل همیشه فرهاد هم شدیدا سیخونک می زند که رضا انقدر چشم چرونی نکن ... بقول دوستمون حالا ما اومدیم دانشگاه دخترای خوشگل ببینیم اندفعه فرهاد نمیذاره !! یادم باشد یکبار خاطره 4 نفره مون از رستوران کشتی نقره ای رو براتون تعریف کن

- رفتیم کلوپ و فیلم خروندیم ... یاد داش حامد افتادیم . دوست بچه مثبتمون رفته بود فیلم کرایه کنه . کلوپیه هم که می دونست ما 3-4 تا دانشجوی مجردیم حسه هنریش گل کرده بود و فیلم غریزه اصلی رو داده بود به داش حامد . داش حامدم که غریزه اصلی رو دیده بود گفته بود : بابا فیلمه خوب می خوام . شما جای مرد کلوپی ؟ چی فکر می کردید ؟ فکر نمی کردید طرف دنبال غریزه ای اصلی تر می گرده ؟ خب بنده خدا هم دلش به حاله ما سوخته بود و یک فیلم اهم اوهومی به داش حامد داده بود که هنوز نظیرش رو ندیدیم ( من ندیدیم - اونایی که دیدن اینو بهم گفتن ) خلاصه داش حامده قصه ما که بشدت هم بچه مثبت بود و هنوز نماز هم می خواند ( بعد ها اهدناصراط المستقیم شد ) فیلم رو گرفته بود و همخونه ای های مهدی اینا رو هم که 5-6 تایی بودند جمع کرده بود که بیاید یه فیلم خوب گرفتم باهم ببینیم . سکانس اول فیلم هم بی شباهت به کارای هیچکاک نبود . خیلی مرموز و توی یک جنگل و کم کم ... جاتون خالی چشمتون روز بد نبینه فیلمه وارد صحنه های فجیعی شد . منم که اخلاق داش حامد رو می دونستم چقدر روی این چیزا حساسه ؛ خصوصا که خودش فیلم رو گرفته بود و کلی مهمون هم دعوت کرده بود ؛ یواشکی نگاهی بهش انداختم . داش حامد در حالی که کبود شده بود اون جمله معروفش رو بیان کرد " فردا میزنم شیشه های مغازه اش رو می شکونم " فکر کن اینکارو می کرد !! نکن داش حامد . بسپرش دست خدا ... جوونی کرده ... اصلا نمی دونم چرا اینو گفتم . بقول مرجان شقشقيه و هدرت ... چقدر خاطره دارم از این شهر قشنگ

- موقع برگشت فرهاد دست به آب که سهله می خواست تمام وجودش را به آب بزنه . انقدر که بی خیاله آبرو شد و دخترکی رو که توی ماشین بود فاکتور گرفت و به آقای تاکسیران گفت نگه دارد تا گلاب به روتون همون کنار اتوبان ... 10 دقیقه بعد راننده گفت : 20 روز پیش این دشت پر از سبزه بود الان اینطور برهوت شده . من هم گفتم : نگران نباشید چند نفر مثل دوسته من پیدا بشن اینجا از گیلان سرسبزتر میشه ... و همگی خندیدیم ( ما چه آدمهای شادی هستیم ) . راستی یک عدد نامرد از حرکت مارپیچ و دورانی فرهاد هنگام رفتن به سمت دشویی صحرایی فیلم تهیه کرده که در اولین فرصت و در ازای مبلغی شایسته فیلم رو به مهندس تحویل خواهد داد .

- خدا کند اوون دنیا با فرهاد محشور بشم - بهشت و جهنمش فرقی نداره - حتی قزوین هم با ف ف خوش می گذرد چه برسد به جهنم ...

.