سه‌شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٦
 

در بچگي دروغ گفتن سخت بود و زندگي كردن آسان ، اما اكنون زندگي كردن سخت است ودروغ گفتن آسان

...............................................

- یاد بچگی ها بخیر . دیروز عصر داشتم راه خودم رو می رفتم که دیدم ۱۰۰ متر جلوتر دوتا مامور قشنگ مبارزه با امنیت اجتماعی در حال ارشاد یک دختر ۱۴-۱۵ ساله ی بدحجابه مفسد فی الارض هستند . یدفعه دختر شروع کرد به دویدن - به سمتی که من داشتم بطرفشون می رفتم - دوتا مامورا هم بدنبال دختره ... دخترک که از قیافه اش معلوم بود خیلی هم شیطونه کمی مونده به من تسلیمه سرعت مامورا شد ، دستها را به نشانه تسلیم بالا آورد و مووچم مووچم گویان ایستاد - دخترک انگار بازی می کرد - مامورا  بهش رسیدن و می خواستن هدایتش کنن به سمت ماشین ولی دختره خیلی جدی می گفت : قبول نیست منکه گفتم مووچم ... آقا از اول ؟!! ... اونی که درجه دار بود خنده اش گرفته بود . یکم با خنده و شوخی باهم حرف زدن و آخرش دخترک رو آزاد کردند رفت ... فکر می کنم توی این نزاع نابرابر و بدوی که با هیچ معیاری در قرن بیست یکم جور در نمیآد معصومیت کودکی بود که برنده شد ... آخه حتی دیوها هم بچگی می کردن یه زمانی ... آن وقتها که زندگی کردن آسان بود .

( ما هم که معتاد شدیم غیرت نداریم جلوی این نامردا وایسیم ... از بس این تلوزیون های دوزاری لس آنجلسی و با اوون مجرهای فسیل شده و پیرمرد سیاسی هاشون این جملات رو گفتن که باورمون شده‌‌ )

- کاش زندگی هم مووچ ما رو برای چند لحظه قبول می کرد . بخدا خیلی وقته مووچم ...

- استقلال هم بسلامتی به سایپا باخت تا دکتر - مهندسا بابت دوتا فرصت تک به تکی که علیزاده از دست داد حسابی از خجالت خوار مادر بنده خدا در بیان ( آخه هوادارای استقلال همه دکتر مهندسن . نمی دونی بدون ) . یادشون نمی آد که اگه همین اوت انداز + اشتباهات داوری + تیر دروازه و ... نبود الآن سودای پلی آف در سر داشتند .

و اما ادامه داستان ...