دوشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٦
 

من در این نقطه دور
در بلاتکلیفی
به افق چشم بدوزم تا کی
بی جهت منتظر معجزه ام

..............................................

دوشنبه مورخ ۲۶ ربیع الثانی سنه یکهزار و چهارصد و بیست و هشت  کیبورد بدست گرفتیم و دوباره آغازیدیم وبلاگی را که نورچشممان است و بغایت قالب خوشملی دارد .

آنچه گواشت ( داش حامد کجایی ؟ دلمون پوسید )

- بهترینش شاید عروسی دختر عموم مرجان بود که ۴ ماه پیش برگزار شد و تا همین ۴ روز پیش فک تکتکمون آویزان بود که اگر این عروسیه پس اونی که تا حالا فکر می کردیم عروسیه چیه ؟ ( فکر کنم اونا طلاق بودند !! نمی دونم ) . می تونه عروسی دختر خاله بزرگه هم باشه . هرچی نباشه کلی خوش گذشت . شاید هم مسافرت اوایل عید همراه دختر خاله اینا بود ؟ نه اون اولش خیلی خوب بود ولی کم کم ملو درام شد ... ثانیه آخر که رسما تراژدی بود ... شاید اتفاق خوبی طی این چند ماه رخ نداده باشه اونجوری که دلت بخواد !!  و اونجوری که از ته دل شادت کنه ... شاید که چه عرض کنم حتما ...

- بدترینش ؟ بذارید توی لیست ۴ صفحه ایم نگاه کنم ؟ ... قطعا بدترین اتفاقی که افتاد تصادف نگار بود و فقط خداوند ( کی ؟ ) می دونه که چه روزهای تلخی بر من گذشت . از دوستانی که طی این مدت من رو تنها نذاشتند خصوصا دو تا دخترخاله ها ( کویریات و الآنی ) تشکر می کنم . هیچ چیزی از داشتن دوستانی که توی روزهای سخت کنارت هستند بهتر نیست والا برای روزهای خوب تا دلت بخواد دوست دارم . تعویض اجباری کامنت دونی وبلاگ هم اتفاق خجسته دیگری بود که به میمنتش تمام کامنتهای قبلی به باد رفت (:

- آها یه اتفاق خوب یادم اومد ... هیچ چیزی بهتر از این نیست که آدم بدون اطلاع خانواده "سمند سورن " ثبت نام کنه ادیسون خدا بیامرز همیشه اینجور وقتا می گفت : ایول ... 

جناب معظمی آی لاو یو بخدا  ...

- خداوند پدر پرودگار رو بیامرزه که شعله خورشید رو یکم کشید پایین والا بزودی  کباب شده بودیم . شاعر - با اندکی تغییر - می فرماید

اردیبهشت لندنی ها که سبز خرم است

اردی بهشت ماست که اردی جهنم است

- ما که هیچ ... سرزمین مادری دلتنگ بعضی هاست ... وقت کردید پیش ما هم بیایید

و اما ادامه ماجرا ........ ( از دفعه بعد )