شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸۳
 
سال دوم دوران دانشجویی آغاز شد . من و عبدالله و شمعون و حسام ، با هم همخونه شدیم . شمعون و حسام رو در یکسال گذشته شناخته بودیم و خب فکر می کنم به همراه کومله و آقای برج ساز بهترین بچه های گروه ما بودند . از گروه گفتم باید اینم بگم که در کل گروه ما گروه جالبی نبود و هرگز روابط داخلیشون مث بقیه گروهها نشد ،
بهمین دلیل بهترین دوستان دانشگاهی ما 4 نفر رو سال بالایی ها تشکیل می دادند .
بهرحال سال 78 سالی بود که من کم کم به عبدالله بیشتر از گذشته نزدیک شدم . میدونید ما در موضوعات اصلی هیچ شباهت خاصی بهم نداشتیم ولی در حواشی بسیار بهم نزدیک بودیم . این شد که من هرگز بجز در سالهای آخر نتونستم با همخونه ای هام اونجوری که دلم می خواست در مورد موضوعات دلخواهم بحث کنم . اما تا دلتون بخواد در دیگر زمینه ها یاهم ست بودیم .
حالا وقتشه که کمی راجع به این فرقها بحث کنم
ببینید هر سه تاشون نماز می خوندند و روزه می گیرفتند ( افعال ماضی بعید هستند !! چون مدتهاست که اصلاح شدند ) . یکیشون اگر به خودش بود می خواست روزی 18 ساعت در مورد اینکه فلان خانومه فلانجا فلانکار رو کرد صحبت بکنه - در یک کلمه خاله زنک بازی در بیاره - اونیکی بشدت جو داش مشتی گری داشت و عشق مرام و معرفت و از این جور حرفا که بیشتر حرف هستند تا واقعیت بود و آخری هم یک آدم فروش حرفه ای
اعتراف می کنم که این آخری هیچوقت گنگ ما نشد . همیشه ساز خودشو زد و خوب کمتر در ماجراهای ما شرکت داشت . بهرحال هرچه که گذشت اشتراکات بیشتری هم کشف شد . هر سه ما بشدت بچه مثبت بودیم ، بزرگترین خلافمون خوردن لبو با پوست بود !! در سال 78 هرگز هیچکدوممون هیچ گونه دودی رو استعمال ! نکردیم . همه تا حد قابل قبولی به ادبیات و اخلاقیات پای بند بودیم . از دم پرسپولیسی بودیم و در کل جو سالمی داشتیم.
خلاصه پایان سال 78-79 من می تونستم ادعا کنم که تعدادی دوست دارم . همخونه ای هام و اضافه کنید آقای برج ساز و کومله . البته جایگاه عبدالله و حسام جایگاه دیگری بود . با عبدالله بعد از یکسال کلنجار روحی و عاطفی سرانجام به تعادل رسیده بودیم و در واقع بیشترین زمانی که دانشگاه بودم رو باهم بودیم . اما حسام هم بی نظیرترین آدمی بود که در دانشگاه دیده بودم . ساده و صمیمی و با یک دنیا اشتراکات اخلاقی . آره حسام بی نظیر بود ولی حیف که ...
خاطراتی که در این یکسال اتفاق افتاد مطمئنا هرگز در زندگی من تکرار نخواهد شد . سالی که گذشت به معنی واقعی خوش گذشت و بهترین سال دوران دانشجویی بود .
 
دفعه بعد کل ماجرا رو تا امروز می گم . یه کمی طولانی میشه اگر بخوام حتی خلاصه اش کنم . بعدشم می خوام بزنم تو کار ویزیتور جمع کردن . اینجا باید یکم حالو هواش عوض بشه . مرسی که می خونید و نظر نمی دید !!!