جمعه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸۳
 
ماجرای ۶ سال زندگی دانشجويی چيزی نيست که بشه توی ۳۰-۴۰ سطر خلاصه ش کرد اما من سعی می کنم خيلی خيلی چکيده بگم ، گفتم که دلم می خواد يه جا ثبت بشه ... ( اسامی مستعار است )
تا اونجا گفتم که با هوشنگ و عبداله خونه گرفتم . بچه های بدی نبودند . بی انصافيه که بگم خوش نمی گذشت اما خب ما ۳ تا فقط در حواشی روحياتمون اشتراکاتی داشتيم . اما در موارد اصلی نه تنها شباهتی نداشتيم بلکه يه جورايی متضاد هم بوديم . با همه اين احوال من بايد از خودم تشکر بکنم !! که با اين دو موجود قشنگ همخونه شدم . در واقع شايد بهترين گزينه در زمان خودشان بودند . يه چيزی هم بگم ، اينکه من با اونا فرقهايی داشتم دليل بر اين نيست که من خوب بودم يا اونها بد بودند ، نه ، اما اينکه کليات اخلاقمون شبيه هم نبود يک واقعيت غير قابل انکاره . همين تفاوت ها بعلاوه فشاری که بخاطر اولين تجربه جدی دوری از خانواده بهم وارد می شد ، منو رو متقاعد کرد که قاسم رو به جمع ۳ نفره مون اضافه کنم . البته اين تصميم توسط هر سه مون گرفته شد اما بيش از همه من رو خوشحال کرد .
اينو احتمالا برای بار اول می گم . حضور قاسم در خونه ما تلاشی بود برای رسيدن به اونچيزی که من در وجود ۲ همخونه ديگرم پيدا نکرده بودم ، داشتن يک همفکر در خونه توقع زياديه ؟ ( گرفتيد چی شد ؟ ) البته طی ۵ سال بعد هم جز در مقطعی کوتاه هرگز همخونه ای ، که درک متقابل از هم داشته باشيم نصيب من نشد و از اين جهت هميشه آرزو به دل موندم ! اما با اين وجود خوش می گذشت ، اصلا مشکل همين جا بود . هميشه در خوشی ها شرکت داشتيم و من با تا اونجايی که می تونستم همدرد روزهای تلخشون بودم اما کمتر پيش اومد که اونا بپرسن ، هزا جان توی دلت چه خبره ؟ فقط شايد حسام ( هم خونه ای آينده ) تا حدی در اين زمينه موفق بود که اونم به دلايلی که بعدا می گم و درواقع ميشه راجع بهش کتاب نوشت ،‌ مدتهاست که اينکارو نمی کنه . گله ای هم ندارم چون اولا همه به اندازه خودشون مشکل دارند و دوما من حرفهای خصوصيم رو پيش همه بازگو نمی کنم ، بگذريم ... 
بايد اعتراف کنم ، قاسم نه تنها کمک خاصی نکرد بلکه هر ازگاهی مشکلات رو بيشتر کرد . دنيای قاسم و من حتی در حواشی هم نقاط مشترک زيادی نداشت .
سال اول زندگی دانشجويی رو به پايان است . من هنوز دوست مشخصی ندارم . با همه هستم و با هيچ کس نيستم . روزهای آخر سال اول . اگر بخوام به يک اشتباه در اين سال اعتراف کنم بايد به رفتار کودکانه ام در قبال اشتباهات کلامی يکی از دوستانم اشاره کنم . سختگيری من در قبال اشتباهات مکرر او هر چند جنبه تنبيهی داشت اما اغلب موارد انقدر از مسير خارج می شد که تاثير منفی هم داشت . بچه بودم و هستم . منتها امروز کمی پخته تر از گذشته عمل می کنم . از همون سال تصميم گرفتم که اين عادت مسخره رو که فقط باعث خنده ديگران و رنجش دوستم ميشد رو ترک کنم و کردم .  نمی دونم اگر از من می پرسيدند که اين يکسال رو چه کردی ؟ چه جوابی می دادم ، شايد می گفتم تجربه کسب کردم . تجربه زندگی نيمه مستقل . شايدم می گفتم ياد گرفتم که دوستانم رو با وسواس بيشتری انتخاب کنم ! نميدونم بهرحال با همه تلخی هاش و البته باتوجه به روزهای قشنگ و بيادماندنيش ، مطمئنم که سال ۷۷-۷۸ يه جايگاه ويژه توی خاطراتم خواهد داشت . از اينجا به بعد داستان قاسم تمام می شود و البته هوشنگ هم ...
انسانها مجبور نيستند بدون داشتن اشتراک خاصی در اعتقادات و اخلاقياتشان ، با يکديگر رابطه ای برقرار کنند . بازهم تاکيد می کنم اين تفاوتهای بعضا بنيادی هيچکدام از طرفين را سپيد يا سياه نمی کند . ما فقط مثل هم فکر نمی کرديم اما روزهای خوبی باهم داشتيم ،
سال اول گذشت ، تلخه که بگم ديگه خاطره شديد و کم کم مشمول فراموشی می شيد . اين دست من نيست ، قانون بازيه .
ببخشيد اگر جملات فعل و فاعل نداره . من فقط تابپ کردم و نخوندمش ، بقيه شو بعدا می گم ...