چهارشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٠
437

چند شب پیش مراسم احضار روح داشتیم ، خدا قسمتتون کنه ، بقول رشتیه آنقدر خندیدیم ...

یعنی ما یک کلام به روحه گفتیم اگر راست می گی " اسم دوز دختر ما چیه ؟ " کانهو ترکه به کامپیوتر گفته باشه " دیگه چه خبر ؟ " ، بنده خدا روحه آنقدر یکنفس اسم اعلام کرد که فک کنم برای بار دوم جانش به در آمد . اونم چه اسمهایی ...

بعد انوخ تو اسمت توی لیست روحه هستا اما مسیج میدم جواب نمی دی !

پ.ن 1: احتمالا روحه قصد مزاج داشته چون بواقع بی پرنده ترین درختم ، بی ستاره ترین آسمان ، یک دوز دخترم ندارم که تولد مولد که می گیریم بیاد کاشان ماشان 

پ.ن2 : آخر هفته ولایت هستیم . هرکس می خواهد با آرمانهای ما تجدید بیعت کند کافی است تماس بگیرد . ورود برای عموم آزاد است ( صدای متن : اینهمه لشکر آمده ... )



جمعه ۱٤ امرداد ۱۳٩٠
436

- هوا بس ناجوانمردانه گرم است آی ...

- ۱۴ مرداد سالروز وصلت پدر و مادرگرامیمان است و از این جهت روز فرخنده ایست . 36 سال پیش در چنین روزی این حیاط و اون حیاط می بردند نقل و نبات . پدر ، نوه ی خان منیریه و چهارراه لشکر بودند و پسر ارشد ملک التجار شهر و مادر دختر کدخدای نظام آباد و به میمنت وصلتشان مردم شهر ۷ شبانه هفت روز جشن و پایکوبی کردند  و اگر اشتباه نکنم مظفرالدین شاه به مناسبت وصلت پدر و مادر من بود که فرمان عدل مظفر را امضا فرمودند و حقیقتا خوب کاری هم فرمودند . نکته جالب در این 36 سال اینست که اونی که حتی یکبار هم اینروز را فراموش نکرد ، پدرم بود و نه مادرم ... یادشان گرامی و راهشان پر رهرو باد

- به لطف یک دوست بسیار عزیز و موفلفلی ، یک فیلم قدیمی از پدر و مادرم بدستم رسید . پدر و مادر 35 سال پیش در یک عروسی . خیلی نگران بودم که برعکس تصورم دیدن صحنه رقصیدنشون ناراحتشون بکنه و البته احساساتی هم شدن اما سهم خنده ، اونم از ته دل بسیار بیشتر از دلتنگی بود . خیلی ساعتهای خوبی بود ...

- وبلاگ جان ! در زندگی مسیج هایی هستند که مثل خوره روح آدم را در انزوا ، می خورند و می تراشند ... برویم یکم افسرده بشویم برای خودمان