پنجشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٠
435

.

.

.

ینفر منتظره تو بهارش باشی ...

.

.

.

 

فریاد را همه می شنوند، اگر سکوتم را فهمیدی ...    

( نه خداییش آخر احساسات نبود ؟ بود دیگه :دی ) 



یکشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٠
434

- توو روزهایی که گذشت گاهی آرزو کردم که کاش دستکم یک دو جین خواهر و برادر داشتم . شبی که پدرم جراحی داشتن و آن مشکلات عجیب و غریب حین جراحی پیش آمد ، من تنها کسی بودم که می دونستم چه مشکلی پیش آمده و چی داره داخل اتاق عمل می گذره ، گاهی واقعا آرزو کردم کاش بیش از دو تا برادر بودیم تا من تنهایی مجبور نشم اون ساعتها رو تحمل کنم . از طرفی نمی شد به بقیه بگم یعنی دوست هم نداشتم بگم از طرفی برادرمم ایران نبود ( 3 -4 روز بعدش رسید ) . امیدوارم هیچوقت اون ساعت ها و روزها رو تجربه نکنید ولی همه ی اینها رو گفتم که اگر فردا ما رو با 6 تا بچه قد و نیم قد توی خیابون دیدید ، به حساب بی فرهنگی و خط خوردن دستمان نگذارید ، ما فقط فکر بچه هایمان هستیم که پشت در اتاق عمل تنها نمانند .

- اینروزها یک چیزی که مدام سعی می کنم از ذهن خودم دورش کنم و هروقتم مامی و برادرم می رن سراغش سعی می کنم متقاعدشون کنم که دارن اشتباه می کنن ، احتمال بروز اشتباه انسانی در جراحی پدرم هست . فکر می کنم دونستن این قضیه که آیا اشتباهی رخ داده یا نه کمی به وضعیت فعلی ایشون نمی کنه اما خب بازهم دلایل زیادی وجود داره که نتونم براحتی خودم رو از این فکر و خیال خلاص کنم .

- حالا از ما که گذشت اما بعد از این سعی کنید 100 نفر آدم جمع نشید دم در ICU که اون نگهبان بنده خدا مجبور بشه حتی من رو هم از سالن بیرون کنه ! از این به بعد سعی کنید هر کدومتون جداجدا زنگ نزنید ICU و حال بیمار رو بپرسید تا اون سوپروایز خوشتیپ - دامت ابروهاته - کلافه نشه و به من جواب سربالا نده ! از این به بعد سعی کنید واسه رفتن داخل ICU خودتون رو به در و دیوار نزنید تا من مجبور نشم 24 ساعت پشت در ICU کشیک بدم که مبادا کسی محبت گل کنه و با یک تن آلودگی بره داخل ! از این به بعد اگر لطف می کنید SMS می دید و جویای حال بیمار می شید انتظار یک پاسخ کوتاه در حد SMS داشته باشید و توقع نداشته باشید که من بیوگرافی پدرم رو به همراه کل پرونده پزشکیش براتون SEND کنم ! از ما که گذشت اما یکبار هم شده فکر کنید که گاهی محبت های شما که من بابت تک تکش ازتون تشکر می کنم ، چقدر برای ما دردسر ساز شد و میشه ...

- توو اون روزای بد ، یک شب یک دوست خوب یک شام دو نفره با خودش اورد و توی پارک روبروی بیمارستان نشستیم خوردیم ، بیشتر من حرف زدم و اون شنید و خبری از دلداری هایی که بیشتر عصبیت می کنه تا آروم ، نبود . گاهی همین که به طرفت انتقال بدی که " من هستم " کافیه و لازم نیست اشک بریزی یا از نجات معجزه آسای مردی که 3 سال در کما بوده صحبت کنی و ... ! به همین سادگی به همین خوشمزگی

اگرچه اثرات این توفانی که زندگی ما رو در نوردید به این زودیها محو نخواهد شد اما سعی می کنم از این به بعد کمتر به روزهایی که گذشت فکر کنم . مهم اینه که هنوز سایه پدر مستدامه و از لطف بودن ایشونه که من دوباره شادمو تمام غصه هامو به این روزگار پس دادمو ...

راستی حالا دیگه می توانید به دوستانتان بگویید " من با فلانی دست هم دادم ! " ، دیدی آخر عمری بچه معروف شدیم رفت پی کارش ؟!

این هم از منظر ما

 



پنجشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٠
433

پدرم روز شنبه جراحی سختی رو پشت سر گذاشتند ، حدودا ده ساعت و نیم در اتاق عمل بودند ، مشکلی حین جراحی پیش آمد و جراحی خوب پیش نرفت . دوست ندارم اتفاقاتی که افتاد رو مرور کنم . اما روزهای وحشتناکی سپری شد ، وحشتناکتر از همه اون حسی بود که بهت می گفت تو هیچکاری نمی تونی براشون بکنی ! بگذریم ... سرانجام دیروز - چهارشنبه - ایشون به هوش آمدند و ما ملاقات کوتاهی داشتیم و باهم حرف زدیم و ... 

از طرف خودم و خانواده و مهربانترین مردی که می شناسم از همگی بابت دعاهای خوب و انرژی های مثبتتون تشکر می کنم . ممنونم 



جمعه ۳ تیر ۱۳٩٠
432

قصد افسانه سازی ندارم . پدرم اما خوش قلب ترین و صبورترین مردیست که می شناسم . بدترین قسمت پدر من شاید همین ها باشند . آخرین بار هم در بنایی های اخیر این موضوع روی اعصابم بود ولی با همه ی اینها پدرم خوش قلب ترین و صبورترین مردیست که می شناسم و این موضوع قطعا برای تمام کسانی که حتی یکبار ایشون رو دیده باشن کاملا بارز و مشهوده . پدرم شاید از خیلی نظرها یک مرد معمولی باشه اما وقتی " پدر " میشه و " مرد خونه " ، قهرمان زندگی منه و من می دونم هرقدر هم تلاش کنم نمی تونم یکروزی مثل ایشون باشم .

حضورم پدرم روی تخت بیمارستان قطعا تلخ ترین اتفاق سالهای اخیر زندگی منه .

پدر باید بدونی ، من نه بزرگ شدم نه مثل تو آدم صبور و محکمی هستم ، نه طاقت دارم تو رو اینجوری ببینم و نه توانایی دارم بیش از این نقش آدم بزرگ ها رو بازی کنم . پس تو این روزهای پر از التهاب و نگرانی مثل همیشه به ما فکر کن و زودتر برگرد پیشمون ...