شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٠
429

به پا نرسیده
از سر گذشت
و زندگی
همین یک وجب بود ...

اینروزها بی رحمانه "مقایسه" می کنم و هر بار به همان نتیجه قبلی می رسم و درست به همین دلیله  که بنظر خودم اصلا عجیب نیست اگه منتظر بمونم ... 



جمعه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٠
428

از منه عصبانی متنفرم ، از این منه داد دادیه غیرقابل انعطاف زود خسته می شم . منو عصبانی نکنید لطفا

اونایی که می شناسنم می دونن سالی یکبار عصبی می شم و البته بازهم همونا می دونن چه هیولای حال بهم زنی می شم اینجور وقتا ، ببخشید اینجوری می گم . اگر توی فک و فامیل بنگاهی ( مشاور املاکی ) دارید لطفا به خودتون نگیرید و بذارید به حساب عصبانیت من اما واقعا بنظر من اون مردهای متاهلی که درحالیکه بچشون توی ماشین کنارشون نشسته ، واسه زن مردم بوق می زنن ! نسبت به بنگاهی جماعت بسیار انسانهای شریفتری محسوب می شن . یک دوست ٣٠ ساله و البته بنگاهی ، یک عمله ی به تمام معنا رو جای بنا و معمار به پدرم معرفی کرده بود آنهم با مزد روزی ۵٠ تومن ! ( یعنی آلوارآلتوش هم روزی ۵٠ تومن مزدش نیست ) پدر و مادر منم احتمالا اگر کمونیست می شدن تا حالا عضو ارشد هسته مرکزی حزب شده بودن از بس که بی دلیل هوای کارگرها و کسانی که براشون کار می کنن رو دارن ... یعنی دریغ از یک دیوار شاقول ، تمام کاشی و سرامیک ها کج و کوله ، روانی برداشته برای حمام پنجره کشویی ! گذاشته ( یکدفعه اوپنش می کردی دیگه ) ... خلاصه ... امروز در مقابل چشمهای بهت زده پدر و مادرم ، مردک بنگاهی رو شستم و پهن نکرده ! از خونه کردمش بیرون .  ببخشید خیلی عذر می خوام - به خانم والده سلام برسانید - اما چیزیدم به دوستی ٣٠ ساله ای که تهش اینجور کلاهبرداری های دوزاریه .

پدراف ( کمونیستن دیگه ) می گن تو چرا انقدر صداتو می بری بالا ؟ می گم : از بس شما سکوت کردید من باید جای شما هم داد بزنم ، واسه همینه صدام بیش از حد بالا میره !

با همه اینها دلیل نمیشه از خودم خسته نشم . از این منه عصبانی متنفرم و البته هر اتفاق بدی یک روی خوب هم داره ، دیگه می تونید روی اینکه تا ٢٩ اسفند عصبانی نخواهم شد حساب کنید .

پ.ن : اینا درد دل بود . درددلی که اگر اینجا نمی نوشتم احتمالا حناق می گرفتم . خیر سرم اومدم رست ...



جمعه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٠
427

- پنج شنبه رفتیم عروسی صبیه آقا ناصر ، حیف که روزبه گفته اگر بنویسیم " خوش گذشت "، می آید دندانهایمان رو جر می دهد والا می نوشتیم که خوش گذشت . شما هم اگر یکوخ دوزپسرتان را خرگاز گرفت و آمد خواستگاریتان و خواستید عروسی بگیرید یک سری به جاده مخصوص ، پشت نفت پارس بزنید ، پشیمان نمی شوید .

بنچ مارک ما بلحاظ کیفیت مراسم عروسی ، جشن عروسی دخترعموی مجنفرمان * مرجان ، می باشد . مراسم صبیه آقا ناصر اینا هم تقریبا مانند عروسی نیما بود - حالا یکم بالاتر و پایین تر - ولی عروسی مرجان نشد . آخرش ما خودمان باید دست بکار شویم و به این رکورد ۵ ساله پایان بدهیم . 

ضمنا هرگونه ارتباط اینکه ما دیشب مث بچه آدم کنار مامانمان نشستیم و تکان نخوردیم و به نامحرم خدا چشم طمع ندوختیم و ... را با محدودیت های اشتغال در پروژه ملی و نصیحت های آقای برادر ، تکذیب می کنیم و اعلام می داریم ، ما اگر قر نریختیم اولا زانویمان درد می کرد ، دوما همچنان از این رخص جدیدا بلد نیستیم ( رقص بلدیم ها . رخص بلد نیستیم ) .

* مجنفر : بسیار جنیفر شونده !

دو تا نکته می گم که توی امتحان میاد

١- بنظر شما آدم باید خیلی بی شعور باشد که وقتی خانمی می آید جلوی پدر و مادر آدم ازش تقاضای رقص می کند ، بگوید " ببخشید پام درد می کنه ؟ " آره ؟ پس بدانید که .... م خودتونید !! این از این

٢- مامانمان چه دل خوشی دارند ، کنار ما نشسته هر ٣٠ ثانیه می گوید : .... خوشگله ها ، تحصیلاتشم .... ها ، .... ها ........ ها ، مادرست دیگر ، توی دل ما که نیست . خواستیم جواب سربالا بدهیم ، دیدیم نامردی است بنده ی خدا دارد جدی حرف می زند ، پس یک مشت عیب و ایراد گذاشتیم روی آن بنده ی خدا که خداییش به چشم خواهری ایرادی هم نداشت ، دهان مادرمان باز ماند از طرز فکر شازده پسرش . فکر می کنیم متقاعد شد فعلا زن گرفتن برای ما زود است .

.................................

- هفت سال پیش در چنین روزی وبلاگم چشم از جهان گشود !

تولدت مبارک وبلاگ جان ! چشماتو ببند عزیزم / دنیای ما دیدنی نیست / سیب رویایی عاشق / خیلی کاله ، چیدنی نیست ...