پنجشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٩
407

شنبه : اخبار می گوید هوای تهران بشدت غبارآلود است و ما از این غبار متنفریم زیرا ، اونی که می خواستیم توو غبارا گم شد !

خدایا ... !
بادهای ناآرامت را بر من فرو فرست
برگ های زرد پاییزت روحم را فروپوشانده اند
مهربانا !
باران هایت را بر من فرو فرست
گردهای پاییزت روحم را در بر گرفته اند ...

راستی از پاییزان حیاط ما چیزی خاطرتان هست ؟ گرمای پاییز امسال ، این اتفاق خجسته را به تعویق انداخت ، شاید هم طفلکی ها صبر کردند تا من برگردم . تا با هم بمیریم ...

معرفی می کنم ، " عموجون پنگول " . منو و پنگول روزهای خوبی باهم داشتیم و حس های خوبی از هم گرفتیم . گرچه مطمئنا او هم خواهد رفت . بقول شاعر : تنها گربه ای که خوب مرا درک می کند ، یکروز ، زادگاه مرا ترک می کند . مریم !

عمو پنگول علاقه ی خاصی دارد که روی کفشهای من بایستد . کسی چه می داند ، شاید وقتی روی پای من می ایستد همان حسی را دارد که من وقتی دستهایت را بگیرم . دستهایت ؟

بغض تو ، باگریه من ، با شکستن وا نمیشه
تا تو دستامو نگیری گمشده م ، پیدا نمیشه

یکشنبه : از خواب بیدار می شوم . نگاهم به چشمهای تو باز می شود . چشم هایم را می بندم ، باز چشمهای تو آنجاست . از پشت پلکهایم بیرون بیا !
دلم نمی خواهد از جایم بلند شوم . مادرجان می آیند داخل اتاق ، کنار تخت می نشینند ، دستشان را روی پیشنانیم می گذارند ، آه می کشند و می گویند : گلکم ، باز به که مبتلا شده ای ؟
یعنی کاش اینطوری بود . می آیند ، پرده را کنار می زنند و می گویند : چیه ؟ چرا اینجوری نگاه می کنی ؟ باز خل شدی ؟!!!

دوشنبه : هرقدر که صبح ، ملت در آن هوای گرم و نسبتا صاف به چتری که دست ما بود خندیدند ، در عوض عصرش که باران بارید ما به هیکلشان خندیدیم
عصری باران بارید ، پشت سرش هم باد اومد و توو کوچه ها قدم زد ، اسم تو رو از همه جا قلم زد . در نهایت هوا کمی بهتر شد ، ولیکن اینروزها اتمسفر شهر بشکل تهوع آوری از ذرات " تظاهر " انباشه شده است ، ده دقیقه باران که هیچ ، توفان نوح هم چنین فضای مسموم و مهوعی را درمان نیست . .

سه شنبه : آمدیم شهر ! و اولین گوشی نوکیای زندگیمان را گرفتیم .
اگر مسلمانی این خبر را بشنود و از غصه دق کند ، جای ملامت ندارد . آخر نوکیا هم شد موتورولا ؟! ولیکن آیندگان ( قلی و سرمه ی بابا ) بدانند که مژبور بودیم . می فهمید ؟ مژبور بودیم ...

چهارشنبه : سوگواریم ... برای خودمان

پنج شنبه : دآغانیم ... برای خودمان

جمعه : برگشتیم ... برای خودمان !


+ وبلاگ شیوا را همین هفته کشف کردم . دوست داشتم بعضی از پست هایش را من نوشته بودم ! . مثلا این یکی ( کلیک کنید )



جمعه ۱٩ آذر ۱۳۸٩
406

تصمیم کبری

وبلاگ جان ! در زندگی زخمهاییست که همه می دانند در انزوا مثل خوره تووی روح آدم چه ها که نمی کنند . خیر سرمان آمده بودیم دو روز استراحت کنیم و برگردیم . یک من آمدیم ، هفتاد من داریم بر می گردیم .

چهارشنبه شب مهمان داشتیم . پیله کردند که صوت داوودی ما را بشنوند ما هم ساده ! بچه ی شهرستان ، نکردیم یک ، مهین تاج-مهوش-پریوش غلط کرد شوور کردی بخوانیم و قال را بخوابانیم ، رفتیم سراغ آهنگ " غریبانه "

بمون ای فصل خوب قصه های عاشقانه ...

همین خط اول را که خواندیم ، فهمیدیم که تمام کردن این ترانه ، بدون آبروریزی کار ما نیست . اگر می شد همانجا ساز را میذاشتیم زمین و یک " غلط کردم" ی به جمع می گفتیم و پارسال بهار دستجمعی را می خواندیم ولی متاسفانه نمی شد . لذا هر خطش را با استعانت از یکی معصومین خواندیم و پیش رفتیم . آن دو خط آخر دیگر کار به " امامزاده آق علی عباس " و " میثم تمار " هم کشید اما بلاخره عصمتمان لکه دار نشد و از هم نپاشیدیم . یک وضعی بود ...

آدمیزاد همینجوری ، پا به سن که می گذارد احساساتی می شود . ما که سر پیری ، پا به سن گذاشتیم دیگر جای خود داریم . خیلی حرفها هست که نوشتنی نیست . شما همین ها را بخوانید و اگر دوست داشتید بخندید ما که موقع تایپ همین چهار خط هم فشارمان ده بار جا بجا شد . گول هیکلمان را نخورید . دلمان قد گنجشک است و احاطه شده ایم با دریایی از فکر و خیال و نگرانی و اگر و اما و شاید و ایکاش ...

خیلی خسته هستیم، خیلی ...

- بین شما ها ، یکنفر " حسن " پیدا نمی شود ؟ البته " سالی " هست ها اما بنده خدا گرفتار است ، بدتر از ما روحیه ی نشاطش داغآن شده والا مزاحم شماها نمی شدیم . آقا ما به یکنفر نیازمندیم که با یک شماره ناشناس به ما msg بزند و بعد بگوید " اگر گفتی من کی هستم و ... " از این قبیل حسن بازی ها که خودتان استادش هستید . دلمان کمی سرکار رفتن الکی ، آمیخته به جوادبازی های دوره دبیرستان با طعم سالی ، می خواهد . اصلا زنگ بزنید آهنگ بذارید پشت تلفن . بدلایلی بد که نیست هیچ خیلی هم خوب است . ایرانسل هم که خداروشکر دوتا بخر سه تا ببر شده . لذا دریغ نفرمایید . فقط خواهشا شماره ای که می خرید ناشناس باشد ! ( شماره آشنا نخرید )

 
+باز هم ببخشید که بهتون سر نمی زنم .
و
+ دانلود ترانه " بیا بنویسیم " با صدای " کسری "

اکنون با دلی روشن و ضمیری مطمئن از حضور خواهران و برادران مرخص می شوم . به امید دیدار