دوشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٩
401

آسمان همیشه ابری نمی ماند ...

کوچکتر که بودم وقتی قصه الیور تویست را می خواندم تمام غمهای عالم روی دلم تلمبار می شد . شبها پیرمرد بدجنس داستان چارلز دیکنز بی اجازه به خوابم می آمد و خلوت و خیالم را به هم می ریخت .
الیور آن زمانها شده بود قهرمان کوچک و غمگین بچگی من . بزرگتر که شدم خواب و خیالم کم رنگ تر شدند و قهرمانان غمگین و تنهای زندگی ام بیشتر .
من بزرگ شدم و غمهای زندگی بزرگتر . بزرگ مثل تمام رویاهای بچگی ام . گاهی این غم ها چنان به هم گره می خورند و آسمان زندگی را تیره می کنند که آدم فکر می کند به خط پایان رسیده است .

یک آن به خود می آیی و می بینی انگار تمام درهای زندگی ، یکی یکی به رویت قفل شده اند . آنوقت می شوی تنها . میان آن همه درهای بسته . آن زمان است که عدد صفر می شود ، بزرگترین رقم زندگی ات . بعد فکر می کنی راستی راستی خدا تو را فراموش کرده است . یادش رفته بنده ای هم به نام " من " وجود دارد .

آن نقطه ، خط پایان است . تعارف هم نداریم . اما در همان آسمان تیره و تاریک یکباره یک رعد و برق ، سرنوشت را تغییر می دهد .
آسمان می بارد و می بارد و ناگهان در یک لحظه خورشید سرک می کشد . درهایی که فکر می کردی هرگز کلیدش پیدا نمی شود ، خود به خود باز خواهند شد . گاهی آدم همان اندازه که در بوجود آمدن آن وضعیت دخالت نداشته ، در از بین بردنش هم دخیل نیست .

آن وقت است که به یادمان می آید ، خدا هرگز ما را فراموش نکرده و شاید ما او را از یاد برده ایم . مهمترین قسمت جریان آن است که همیشه خاطرمان باشد که دلهایمان آسمانی است و اگر روزی ابری شد ، بدانیم که دوباره دیر یا زود حتما آفتابی خواهد شد .

بگو بازم هوامو داری و ...

پ.ن : نمی دونم اینها را برای چی نوشتم . یعنی می دونم برای چی نوشتم فقط نمی دونم برای شما چرا نوشتم . شما می آیید اینجا که یک چیزی بخونید و بخندید . حوصله حرفهای جدی و دلتنگی و ناله نفرین هم ندارید . اصلا بیا ...


عمه ی داور ، دقت کن !



شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩
400

نجات معدنچیان شیلیایی را از عمق 600-700 متری زمین ، با نهایت دقت دنبال می کردیم و سرانجام همین دقت و درایت ما باعث شد که هر 33 معدنچی بعد از بیش از دو ماه دفن در اعماق زمین ، سالم بیرون بیایند .
پیشبینی های اولیه حاکی از این بود که نجات معدنچی ها ، تا ژانویه بطول خواهد انجامید اما تلاش شبانه روزی دهها کارگر و متخصص از دهها کشور مختلف بعد از 68 روز به ثمر نشست و ...
البته از آنجایی که کسی نمرده بود و نمی شد هیچجوری به اسرائ.یل ربطش داد ، تلوزیون ما هم خیلی به این اتفاقه مثبت ، نپرداخت . بخصوص که آن زیر ، خبری هم از اهالی محترم غزه نبود ، دیگر اصلا 33 نفر نه و 33 میلیون نفر . مهم نیست ...

رئیس جمهور شیلی در پایان عملیات نجات ، گفت : امیدوارم بعد از این هرکس نام شیلی را می شنود یاد این عملیات نجات بیوفتد و نه کودتا و پینوشه و ...
قطعا هم همینطور خواهد شد . خلاصه خیلی اتفاق هیجان برانگیزه و مثبتی بود .
ما دیگر برویم پی کارمان . این کمربند انفجاری ما را ندیدید ؟ می خواهیم بروم بین مردم بترکیم و خدا را خوشحال کنیم . 33 نفر آن گوشه دنیا زندگی دوباره یافته اند ولی از آنجایی که ما اهل کوفه نیستیم ، خدا تنها بماند و از آنجایی که این گوشه دنیا ما از کشتن آدمها - از مرگ و نفرت - بیشتر لذت می بریم لذا کمربند ما کجاست ؟ ... تازه تلوزیون هم نشانمان می دهد و معروف می شویم  ...

دعای هفته :
بارالها ! می مردی ما را خارج از این خاورمیانه می آفریدی ؟ توقع هم نداشتیم که بچه ی ناف برولی هیلز بشویم . وسط جنگلهای آمازون هم از اینجا بهتر بود ...

پ.ن :
فقدان مرضیه ، قطعا چیزی از حافظه ی موسیقایی ما خواهد کاست . صدایش را دوست داشتم . خدایش بیامرزد . دانلود ترانه " چی بگم " با آن ملودی و شعر بی نظیر و صدایی که فراموش نمی شود ( لینک )



پنجشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٩
399

تو نیستی
اما من برایت چای می ریزم
دیروز هم
نبودی که برایت بلیط سینما گرفتم
دوست داری بخند
دوست داری گریه کن
و یا دوست داری
مثل آینه مبهوت باش
مبهوت من و دنیای کوچکم

دیگر چه فرق می کند
باشی یا نباشی
من با تو زندگی می کنم ...

دوستان قدیمی می دانند ، دوستان جدید هم بدانند

امروز تولد ، مهمترین موجود زندگی من است .
وقتی می گویم "مهمترین" ، منظورم اینست که اگرچه آخر فیلم ، منو کشتی ! اما کنارت که بایستم ، برای دیدن نفر دوم ، باید دوربین داشته باشم ( لینک )

منو کشتی ٬ منو کشتی ٬ منو کشتی
    کشته باشی ٬ خوش بحالم 
    من هنوزم که هنوزه
            یکی از اون کشته هاتم !
                                  من هنوز دربدر طرّه ی اون زلف سیاتم ...

پ.ن  : انگشت شستت رو بذار رو بند اول انگشت اشاره ات...دلم برات انقده شده ...



یکشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٩
398

قبلا از دوران آمادگی و دبستان نوشتیم ، الان هم گفتیم چند تا عکس از دانشگاهه ادیسون پرورمان روو کنیم تا متوجه شوید با آن آسایشگاه سالمندانهایی که به اسم دانشگاه می رفتید چقدر متفاوت است .

اینجا سردر دانشگاه ماست . یعنی همینطور آدم معمولی از اینور بدهید توو ، از آنور نخبه ای ، ادیسونی ، انیشتینی چیزی تحویل بگیرید . به امید روزی که روی اسکناس پنج میلیون ریالی بجای آن سازه بتنی دلگیر ، عکس سردر دانشگاه ما را چاپ کنند .

تخت جمشید کدومه ؟‌ اینجا دانشکده برق و کامپیوتر می باشد . آن بچه های دلاوری که تحت لوای تیم روبوتیک ، روزی سه بار هر بار 3-4 بار از روی تیمهای دانشگاههای دولتی و صنعتی رد می شوند ، اینجا تلمذ می نمایند .

اینجا خوابگاه خواهران می باشد . ماری کوری ها و روزالین فرانکلین ها شب را اینجا بسر می برند ( این درحالیست که حدودا ساعت 8-9 شب ادیسونها را با نواختن لگدی به نواحی تحتانی به بیرون دانشگاه هدایت می کنند . حالا باز فمنیست بازی دربیاورید . همه امکانات مملکت برای شما خانمهاست )
صبحها روی این پله ها مراسم پرفیض و برکت فشن تی وی ! مطابق آخرین دیزاین "جان گالیانی" اجرا می شود .

این نمای شب میدان اصلی دانشگاهمان ( میدان قلم ) است . شب که می شود، ادیسونها دست ماری کوری ها را می گیرند و همگی میان وسط مسط . شبها فضای دانشگاه خیلی دونفره می شود .

این فست فود دانشگاهمان است . مثل دوره ی اعراب جاهلی زنانه-مردانه را با دیفال از هم جدا نکرده اند و یک آبنمای شیشه ای که در انتهای عکس مشخص است ، عشاق را بصورت فیزیکی از هم جدا می کند . بلحاظ روحی اما مگر می شود ؟ هیهات ...

اینجا ممکن است شما را یاد امامزاده لاس و گاس بیاندازد ولیکن آنجا نیست و مسجد  دانشگاه ما است . داخلش خطبه عقد هم می خوانند . فلذا حی علی خیر العمل ...

.........
پ.ن :
دیشب با یکی از بچه های دانشگاه صحبت می کردیم و همینطور که صحبت می کردیم ، دنیا را هم غافلگیر می نمودیم ، چرا که ایشان " پسر " بودند و ما سالها بود که با پسر جماعت حرف نزده بودیم .
یاد ایام جوانی افتادیم . آنوقتها که نمی دانستیم نشست و برخاست با پسر جماعت چقدر برای پوستمان مضر است .
بهرحال این اتفاق بدیع ، بهانه ای شد برای نگاشتن پست اخیر ( چقدر متین چقدر مودب )



سه‌شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٩
397

خدابیامرز ادیسون این اواخر خیلی توو کار تز دادن بود . یکی از واپسین اتزاتش این بود که " از سال سوم زندگی زناشویی به بعد ، تو همانقدر خوشبخت هستی که با همسرت به کنسرت می روی ، به سینما می روی ، به ... می روی " . اینها را می گفت و حضار " آه " می کشیدند به درد ...

لذا آقایان محترم جهت القای این حس که مثلا خیلی خوشبخت هستند ، می توانند دست ضعیفه را بگیرند و متقابلا ضعیفه ها هم می توانند دست قویه را بگیرند و خلاصه بشتابید که غفلت مایه پشیمانیست . امشب و هرشب در کارباره تهران . ( باز شیطان رفت توی کیبوردم . این "ضعیفه" چی بود من نوشتم ؟ حال خودم بهم خورد ! )

کنسرت محسن یگانه
     
مکان: مرکز همایشهای برج میلاد
تاریخ:15 مهر 1389و 18 مهر 1389
ساعت: 18 و 21
قیمت بلیط:250000 و 300000 و 350000 و 450000 و 500000 ریال

توضیحات:
 اجرای  هر دو روز در دوسانس، ساعت 18و21 برگزار خواهد شد.
بلیط فقط برای سانس اول یکشنبه موجود میباشد. در صورت رزرو کردن از تحویل آن معذوریم.
برای تهیه بلیط با شماره های 22728007 و 22738007 تماس بگیرید

و

کنسرت علی لهراسبی
      
مکان: مرکز همایشهای برج میلاد
تاریخ:22 مهر 1389و 23 مهر 1389
ساعت: 21:30
قیمت بلیط:200000 و 250000 و 350000 و 400000 و 450000 و 500000 ریال

توضیحات:
برای تهیه بلیط با شماره های 22728007 و 22738007 تماس بگیرید.

..............................................................................................

ما خودمان چون همین ٢-٣ ماه پیش بود که کنسرت آقای یگانه را مورد تفقد قرار دادیم لذا ترجیح می دهیم اینبار کنسرت علی آقای لهراسبی را مورد عنایت قرار بدهیم ( قابل توجه خانمهایی که می خواهند ما را مهمان کنند ) ولی بجان ادیسون ، راضی نیستیم اگر بابت اینکه کی صندلی بغلی ما بنشیند بخواهید گیس و کل همدیگر را بکشید . صندلی وسطی را برای ما بگیرید که دعوایتان نشود یکوخ ! بلاخره یک روایتی هست که می گوید " ما متعلق به آحاد ملت هستیم " با تشکر .



یکشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٩
396

به بهانه مهر
هنوزم خاطراتم رو می گردم ...

اولین دفتر مشقمان 
البته ما قبل از اینکه خاطرخواه " خانم سلطانی "بشویم ، عاشق " خانم عسگری " مربی مهدکودکمان بودیم ولی خانم عسگری قصد ازدواج نداشت و این شد که ما عاشق خانم سلطانی شدیم . خانم سلطانی هم در جواب پیشنهاد ما گفت " برو بشین سرجات . من حوصله بچه مچه ندارم " البته ما هم قصد نداشتیم به آن زودیها بچه دار بشویم ولی خب دیگر نشد. تفاهم نداشتیم !
بعدها همینطور که مدراج تحصیلی را طی می کردیم به معلمهایمان نظر داشتیم تا رسیدیم به الان که خدمت شما هستیم و به همگی شما هم ...

اولین ستاره ها روی سینه مان نصب می شد
مطلقا این ستاره ها را دستکم نگیرید .یکزمانی انقدر مهم بودند که رویشان چسب می زدیم مبدا پرواز کنند و بروند . هر روز هم بهشان سر می زدیم که مطمئن شویم سرجایشان هستند . 
کاش می دونستی ، زیر این ستاره حلبی ، قلبی از طلا داریم ...

کاردستی درست می کردیم آنهم توسط خودش !

نقاشی های خوشگل خوشگل می کشیدم 
ما از بچگی به پرسپکتیو اعتقاد نداشتیم .  تناسبات و پرسپکتیو را نوعی محدودیت و توهین به ذهن خلاق هنرمند می دانستیم . از همان بچگی معلوم بود در آینده اگر ادیسون نشویم ، ریچارد میر خواهیم شد .


گاهی هنر آبستراکسیون را چنان به مسلخ می کشیدیم که مربی مجبور می شد کنار آن بومرنگهای 7 و 8 روی آسمان بنوسید که آنها احتمالا "کبوتر" هستند !

 

( تصویر کمی بزرگتر )
گاهی نسبت به رعایت تناسبات خیلی کافر می شدیم ، بگونه ای که مادرمان دچار تشویش اذهان عمومی می گشتند و زیر نقاشیمان ابراز نگرانی می فرمودند و البته ما از مهرماه 63 تابحال داریم فکر می کنیم منظور مادرجان از این جمله چه بوده است ؟ " طبعا ( تبعا؟ ) رضا در این مورد سرکشی کرده است ! "

 

( تصویر کمی بزرگتر )
مربی اما گره از این نگرانی می گشاید . ظاهرا نگرانی مادر معظم له با 8 ماه دیلی ابراز شده است ! مادرجان کلا همیشه نگران بوده اند . احتمالا آنروزها دلیلی برای نگرانی پیدا نکرده بودند ، رفته بودند سراغ آرشیو غصه های 8 ماه قبل ! ( ضمنا آن سالها امضا کردن پای نوشته ها خیلی رسم بوده ظاهرا !!! )

 

ما بچه های خوب انقلاب بودیم . ما کم کم داشتیم بوی شهادت می دادیم که صلح شد .

( تصویر کمی بزرگتر )
ما از همان اولش نمره بیست کلاسو می خواستیم . بهترین هوش و حواس را می خواستیم . البته ما شما را هم می خواستیم اونها را هم می خواستم !

 


اولش فکر کردیم ، این سند تاریخی مربوط به زمانیست که رفته بودیم وزارت امورخارجه برای استخدام گزینش بدهیم اما بعدا که دقت کردیم فهمیدیم ورقه امتحان کلاس دوممان است . کلاس دوم که بودیم سر هر امتحان یکبار گزینش می شدیم . سوالها بگانه ای* بود که اگر یک کدامش را غلط پاسخ می دادیم ما 19 می شدیم . پدر و مادر از کار اخراج می شدند ، معلم هم احتمالا یک سفر می رفت کهریز.ک . همین شد که ما درسخوان شدیم !
* بگانه ای  = بگونه ای ( وقتی کیبورد روی "خیلی مودب" تنظیم شده باشد )

( تصویر کمی بزرگتر )
کلاس دوم بودیم که کشف کردیم اگر نوک مداد قرمز را داخل دهانمان نگهداریم خیلی بهتر می شود ! آن "ی" های پررنگ محصول این فکر خلاقانه اند . بعد از 23-4 سال دیدن آثار تف مالیهای خلاقانه مان ، خیلی ذوق مرگمان کرد .

 

( تصویر کمی بزرگتر )
و باز هم کلاس دوم بود که ما فهمیدیم شاه خیلی آدم نامردی بوده و نمی گذاشته ما آنگونه که خدا می خواهد زندگی کنیم . حالا خدا جان ، جان مادرت می خواستی ما اینگونه زندگی کنیم ؟ یا اینها هم نمی گذارند ؟ اونوخ تو چه جور خدایی هستی که زور شاه از تو بیشتره ؟!

.....

دهه ی شصت ، دهه ی خاک و خولی زندگی من و تو ، چه زود گذشت ...
آنوقتها که مثل حالا نبود ( این جمله از نسل قبلی به ما ارث رسیده . ما هم سعی می کنیم بدون دخل و تصرف به نسل بعد هدیه اش کنیم )

آنوقتها مدرسه و محیط آموزش ، حرمت خاصی داشت . به ما می گفتند اگر می خواهید چهره واقعی دختری را ببینید ، یا بلافاصله بعد از حمام زیارتش کنید یا دم در مدرسه ببینیدش !
یادش بخیر ، آن سالها ما چندباری قصد تشکیل خانواده داشتیم و از آنجایی که هنوز آنقدر بی حیا نشده بودیم که ... لذا می رفتیم دم در مدرسه بست می نشستیم و البته وقتی دخترها را با آن ابروهای پاچه بزی و ریش و سیبیلهای ترسناک می دیدیم ، بقدری تحت تاثیر قرار می گرفتیم که تا همین امروز فکر تشکیل خانواده از سرمان می پرید .
امروز اما محیط آموزشی فضای دیگری دارد . پنکک و فوند و رژ و ریمل از مداد و پاککن واجب تر است .
آی اگر ما آنسالها امکانات امروز را داشتیم
آی اگر داشتیم ، نامرد بودیم اگر ادیسون نمی شدیم !

...
پ.ن : چند پست بعدی همگی تصویری هستند لذا جهت رفاه هموطنان گرامی فعلا در صفحه اصلی تنها دو نوشته آخر رویت می شود تا این نوشته های تصویری تمام شوند .



دوشنبه ٥ مهر ۱۳۸٩
395

( قسمت دوم )

اندر فواید بانجی جامپینگ همان بس که در روایت آمده " ملتی پیشرفت نکرد مگر به مشورت و بانجی جامپینگ علیه السلام " این از این
خداییش هم بعد از پرش بطورکل مشکلاتتان را فراموش خواهید کرد . دستکم 7 روزکاری  یک لبخند احمقانه ای روی لبانتان نقش می بندد و بطور متوسط 4-5 روز آتی را فقط به کارهای خوب مشغول خواهید شد . همچنین اگرچه حین پرش کمی آلودگی صوتی کافدار از خودتان بروز خواهید داد ولی بعد از اینکه پاهایتان روی زمین قرار گرفت بشدت انسانی مودب و فرهیخته و اهل شعر و ادب خواهید شد .

لذا
اگر صاحبخانه جوابتان کرده
اگر برای دوست دخترتان خواستگار آمده
اگر دوست پسرتان زنگ زده و برای عروسیش دعوتتان کرده
اگر از طریق خاک تووسری محافظ نشده ، ایدز گرفته اید
اگر سایت جنایتکار BB به شما مکمل نمی فروشد
اگر سندرم IBS و PNS و آی لاو یو PMC دارید
اگر آزو چیز و یا چیزونیسموس دارید
اگر درکشوری زندگی می کنید که هیچ تحریمی اثر ندارد

و اگر های دیگر ، توصیه می کنم حتما این 35 هزارتومان را بپردازید و از آن بالا بپرید و خانواده ای را از نگرانی برهانید .

روال کار هم به اینصورت است که یکروزی شما دارید از خیابان رد می شوید یکدفعه خر گازتان می گیرد یا بطور نامحسوسی در طول هفته احساس می کنید گوشهایتان مخملی شده . در این حالت شما زنگ می زنید به ایستگاه توچال و برای پرش ، جا رزرو می کنید . سپس آخر هفته تشریف می برید توچال و برگ زرینی در دفتر زندگانیتان رقم می زنید .


در آخر ذکر چند نکته لازم است

1- همینکه می خواهید از ارتفاع 40 متری بپرید کافیست ، دیگر حماقت را به حد اعلی نرسانید و حتما با خودتان دوربین ببرید . زیرا اولین پرش شما احتمالا آخرین پرشتان هم هست و واقعا حیف است که این حماسه جایی ثبت نگردد .

2- موقعی که دوستتان می خواهد بالای سکوی پرش برود ، حتما بزنید پشتش و بگویید " پرواز را بخاطر بسپار ، کش پاره شدنیست ! " برای روحیه اش خوب است . در روایت آمده که در این حال خواندن ترانه " خودکشی " محسن چاوشی بصورت جمعی ثواب مضاعف دارد " وقت تموم کردن کار/ شهامته دل بریدن / خط کشیدن دور همه / به حس پرواز رسیددددددددددددن "

3- روال اینست که آن بالا شما را معرفی می کنند . فلانی ، ورزشکار در رشته ی فلان . اگر خودتان را "خداداد عزیزی" معرفی کنید برای روحیه جمع خوب است .

4- اگر نمی خواهید حین بالا و پایین رفتن های بعد از پرش ، یک دستتان به بند تنبانتان باشد ، قبل از پرش هرچه بند و بست در وجودتان هست سفت کنید . یکی از دوستان ما بیشتر از اینکه به فکر جانش باشد به فکر ناموسش بود . خداییش هم بدجوری ناموسش به خطر افتاده بود ! خوب شد دوربین نبرده بودیم !

5- اگر قصد شاباش دادن به حضار را ندارید حتما جیبهایتان را پیش از پرش خالی نمایید . ما خودمان 500 تومانمان را در این راه شاباش دادیم که انشاالله طرف 3 برابرش را پول دوا-درمان کند !

6- اگر قصد دارید دخترتان را شوهر بدهید ، بجای تحقیقات محلی توصیه می کنم آقا داماد را یکبار بانجی جامپینگ بفرمایید . طبق مشاهدات بنده آن 20-30 ثانیه کذایی بعد از پرش افراد بشکل باورنکردنی "خود واقعی" شان هستند . یکی بود که از پای کوه تا آن بالا مدام بحثهای فرهنگی-ادبی می کرد و بدجوری نگاه یک به دویی به ما بی ادبیات ها داشت ولی وقتی پرید چشمتان روز بد نبیند ، چه مادرها که گوش فرزندانشان را نگرفتند . کلاس" آناتومی اعضای کافدار بدن" براه انداخته بود . البته شاید هم بنده ی خدا حس می کرد که مرگ مغزی خواهد شد زیرا بشکل نامعمولی شروع به وصیت کرده و هرکدام از اعضای بدنش را اهدا می کرد به یکنفر . خلاصه چه چشم و گوش ها که آنشب باز نشد ...

7- برای پریدن دو انتخاب دارید . یعنی از شما می پرسند که خودتان می پرید یا هل تان بدهیم ؟ ما خودمان اول گفتیم می پریم ولی بعد هرچه دو دو تا چهارتا کردیم دیدیم نمی توانیم . به آقاهه گفتیم بیا هولمان بده . آقاهه مثکه از چشمانمان خواند که قصد داریم موقع پریدن بغلش کنیم و بپریم لذا اول خودش را بست بعد بلانسبت مثل بز هلمان داد پایین ( ما را مث بز هل نداد پایین ها ،‌خودش مثل بز ما را هل داد پایین !!! ) اغلب پرنده ها بلافاصله بعد از اینکه هل داده می شوند ، مثل اینکه قصد تشکیل خانواده پیدا می کنند ، زیرا بشکل غیرمتعارفی از اعضای مونث خانواده شخص هل دهنده خواستگاری می کنند اما ما مودب بودیم . فقط ذکر می گفتیم و امن یجیب می خواندیم .


کلا 30 ثانیه هم نشد و اگر بخواهیم ادامه بدهیم تا صبح ادامه دارد اما دیگر ادامه نمی دهیم ...



شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩
394

اصلا می دانید "بانجی جامپینگ" یعنی چه ؟

والله ما هم بجان مادرمان نمی دانستیم یعنی چه و توصیه می کنیم اگر شما هم مثل ما نمی دانید یا جمعه ها کوه نروید یا لااقل با یک گروهی بروید که اگر اون بالا مثل چی  از پریدن  پشیمان شدید ، رویتان بشود که برگردید پایین . نامردها به ما گفتند می رویم بانجی جامپینگ ، ما هم فکر کردیم میریزن توی چای ،‌ دور هم می خوریم یا فوقش یک چیزی شبیه "پینت بال" خودمان است .

بانجی جامپینگ از دو واژه تشکیل شده است . جامپینگ که یعنی پریدن . بانجی هم یک فحش استوایی است که به عمه ی آدمی که ٣۵ هزارتومان پول می دهد و خودش را به اتکا یک عدد کش از ارتفاع ۴٠ متری پایین می اندازد ، دلالت می کند !

حالا ما به همه گفتیم پریدیم . شما هم بگید پرید . ولی آخرش هولمان دادند نامردا ...

( هنوز دست و پلمان حس ندارد . بعدا بیشتر می نویسیم . ادامه دارد ... )

...................

 آهنگ دامبولی هفته: " ربابه" با صدای امید حاجیلی ( دانلود کنید ) . "حاج عزت" دست بانجیت درد نکند با این گزینش کردنت . خواننده  تیتراژ "گزینه دو" ببین چه می کنه ! همگی بیاین وسط مسط ... ببینم جسد مسد دخترا رو ...