چهارشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٩
381

امروز داشتم وبلاگ باباشمل رو می خوندم . نوشته بود " من کیستم ؟ " . یادم اومد پیش از این خودمم چنین متنی رو نوشته بودم :

من کیستم ؟!

تولد : در فیلم " شاید وقتی دیگر " آن بچه ای که سوسن تسلیمی می خواهد سرراه بگذاردش ، من هستم ( رجوع شود به متن تولدم بتاریخ ١٢ شهریور ٨۶ )

کودکی : هرچه بزغاله در کارتونهای تلوزیون می بینید ، من هستم

نوجوانی : در فیلم  " خواب سفید " آن آقا رضای خجالتی من هستم

جوانی : در فیلم " کما " مهناز افشار به امین حیایی می گوید : بابا شما چه آدم جالبی هستید . آن آدم جالب من هستم

حال حاضر : در سریال - فیلم - " مرغ خار " آن رالفی که همه عاشقش هستند ، من هستم ( موزیک متن : همه دنبال منو ، من به دنبال تو ... یه دل که بیشتر ندارم ، اونم بیا مال تو )

خواستگاری : آن جوانی که در فیلم " گوزنها " رفته بود خواستگاری اما وسط خواستگاری غش کرد و افتاد وسط حیاط ، من هستم

ازدواج : آن جوان خوشتیپی که آخر فیلم " غرور و تعصب " بلاخره تصمیمش رو گرفت و با الیزابت بنت ( کایرا نایتلی ) ازدواج کرد ، من هستم . عکس عروس و داماد در ان لحظه بخصوصه آخر فیلم اینجا هست .

میانسالی : در فیلم " گاهی به آسمان نگاه کن " آن پدری که به دخترش - هانیه توسلی - افتخار می کنه اما دوربین هیچوقت نشانش نمیده . من هستم

مرگ : آن مرد همسایه ی رابرت دنیرو در فیلم " تباهی " که پس از شنیدن خبر فوت همسرش خودش را می کشد . من هستم

ضمائم :

وقتی عاشق میشم : آقا رضای " خواب سفید " ؟ نه دیگه ، با احترام برای آقا رضای خواب سفید ، اون پرنده زشته که برای خوشحال کردن اون پرنده خوشله روی دستاش راه میره اما آخرش میره زیر ماشین ، من هستم . شرمنده دیگه این یکی رو امکان نداره دیده باشید . پرنده خوشله خودش میدونه کجا رو می گم. ( هق )

وقتی مهربونم : در فیلم " مصائب مسیح " آن مصلوبی که تمام کسانی که بهش سنگ پرتاب می کنند را در دم می بخشد ، من هستم

وقتی بدجنس میشم : آن پسرکی که در فیلم " فریدا " با سر و صدای بی موقع نمی گذارد استاد نقاش با مدلش خاک توو سری کند ، من هستم

وقتی عصبانی میشم : آن لئون ی که در فیلم " پروفشنال ( لئون ) " از دشمنانش به سخت ترین شیوه ممکن انتقام می گیرد ، من هستم

وقتی ترسناک میشم : در فیلم " 1408 " آن روح خبیثی که داخل کانال هواکش دنبال نویسنده می کند ، من هستم

وقتی خوشتیپ می شم : در فیلم " خانم و آقای اسمیت " برد پیت به همسرش می گوید " بنظرت اون آقا از من خوشتیپ تره ؟‌ " آنجلینا بی تفاوت نگاه می کند و می گوید " خب معلومه " ، البته دوربین آن آقا را نشان نمیدهد اما ریا نباشد ، آن آقا من هستم

منبع : خودم

پ.ن : ت مث آخر طاقت ناراحت



دوشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٩
380

از طرف نیکابان گرامی به یک عدد بازی دعوت شدیم که طی آن باید عادتهای خوب و بد و مضحک و ... خودمان را بنویسم . حالا عادت خوب و اینا به کنار ولی ما و عادت بد ؟ همین حالا بروید مانیتورهایتان را آب بکشید . همه می دانند از کرامات ما اینست که عادتهای بدمان هم خوب است . بهرحال متن زیر نتیجه این دعوتنامه می باشد .
( تذکر : اگر هنگام خواندن متن زیر خنده تان نمی گیرد به این علت است که قبلا یکبار به این مطالب خندیده شده  )

عادتهای خوب

- ما همیشه دوست داریم به دیگران کمک کنیم و از این جهت یک تنه یاد و خاطره فردین را زنده نگهداشته ایم . یکبار رفته بودیم کرمان ... بگذریم . طولانی می شود . اگر می خواستیم دروغ بگوییم می گفتیم رفتیم شیراز ! همینقدر بدانید که ما از کمک کردن به دیگران سخت لذت می بریم .

- یک اخلاق خوب دیگری که داریم اینست که خیلی دیر عصبانی می شویم . البته وقتی عصبانی بشویم دیگر خودی و غیرخودی سرمان نمی شود .اینجور مواقع هر تپه ای دم دستمان باشد فتح می کنید و هیچ تپه ای را سالم باقی نمی گذاریم اما واقعا بندرت کار به این فتح الفتوح می کشد . شاید هر دو-سه سال یکبار

- ما تقریبا هیچ چیز را روی حساب اینکه فلانی گفته نمی پذیریم . تا صحت یک مطلب با تحقیق معقول و مطلوب به ما ثابت نشود محال است نقلش کنیم یا به آن استناد کنیم .

- مطلقا بی ادب نیستم ( رض فروغ لالشو لطفا :)) ) حالا ممکن است این عامل استکبار بیاید اینجا و برای تفرقه انداختن بین صفوف مسلمین یک چیزهایی برای خودش بگوید اما خدا شاهد است ما به پاکیزه حرف زدن اعتقاد راسخ داریم . بجان ادیسون ما وسط دعواهایمان هم خیلی مودبانه فحشهای رکیک می دهیم .

- یکی دیگر از عادتهای خوب ما اینست که پسر جماعت را لینک نمی کنیم . البته در این بین یکی دونفر از دستمان در رفته اند . یکیش "ایلیا"ست که پاره تن من است و حسابش از بقیه پسرها جداست . دیگری هم " پرشین یوزر " می باشد که فکر کردیم دختر است و لینکش کردیم ، حالا هم مانده ایم توش !

- خودمان که با شریعتی خوب نمی شویم هیچ ، نوه ی دختری مان را هم نمی گذاریم با این بابا خوب بشود . با خرافات ، چه عریان و کریه ، چه بزک دوزک شده و تمییز ، مشکل خانوادگی داریم .

- یک عادت خوبمان اینست که بی دلیل دروغ نمی گوییم . البته به وقتش دروغ می گوییم عینه راست ولی الکی دروغ گفتن گناه دارد !

- مهربان هستیم . گول هیکلمان را نخورید لطفا . دل داریم اینقده . دوست نداریم احدی از دستمان ناراحت باشد ( بدیهی است که پسرها شامل این بند نمی شوند )

عادتهای بد

قبلش بگذارید یک مقدمه ای خدمتتان عرض کنم . آقا من  یک جسم ناقصی دارم ( گریه حضار) و اندک آبرویی که اونم خود شما به من دادی ( ضجه حضار ) . نگذار آبرویمان بریزد . آفرین

- یکی از عادتهای بد من اینست که اغلب اوقات شتر با بارش در اتاقم گم می شود و از این جهت چه کاروانها که در اتاقم سر به نیست نشده اند . البته اخیرا بهتر شده ایم  در این حد که دیگر شتر با بارش گم نمی شود ولی هنوز برای شتر بدون بار هیچ تضمینی نمی توانیم بدهیم .

- عادت بد دیگرمان اینست که هروقت می خواهیم  لباس بخریم به اولین فروشگاه که وارد می شویم هرچه داشته باشد می خریم و می آییم بیرون . یعنی بخت یارمان بوده که تا بحال اشتباهی وارد لباس زنانه فروشی نشده ایم !

- عادت بد دیگرمان اینست که غورباقه مان را قورت نمی دهیم . غورباقه خوراش می دانند ما چه می گوییم . البته در این مورد هم اخیرا پیشرفتهای خوبی کرده ایم .

عادتهای رسوا

-  یک اخلاق رسوایی داشتیم که خدا را شکر چند سال پیش از دانشکده رفع شد والا خیلی ناجور می شد . در گذشته های دور ما هروقت به حمام می رفتیم ، همچین که در را می بستیم خودمان را روی استیج مقابل دستکم 2-3 هزار نفر هوادار مشتاق می یافتیم و شروع می کردیم به خواندن . حالا نخوان کی بخوان . از بخت بد ، مدیرمان هم همساده مان بود و فردای آن شبی که کنسرتمان " سولد اوت " شده بود و خیلی خوب برگزار شد  ، در مدرسه رسوایمان کرد . البته تقصیر ما نبود اصلا . داشتیم دوش می گرفتیم که برق رفت . ما هم دیدیم کاری که نداریم ، جمعیت هم از راه دور و نزدیک آمده اند و توقع دارند ،خلاصه آن شب خیلی خوش گذشت ، اگرچه فردایش توبیخ شدیم !

عادتهای دآغآن
 
- حیف اینجا زن و بچه زندگی می کند والا می نوشتیم ...

پ.ن١ : برای فردا ، دعای خیر به مقدار لازم احتیاج داریم . دریغ نفرمایید لطفا
با نگاهت پشت شیشه از ته دلت دعام کن /...

پ.ن٢ : از همین تیریبون هرگونه شایعه مبنی بر اینکه اینجانب فرق بین اخلاق و عادت رو متوجه نمی شم بشدت تکذیب می کنم :دی دلم خواست گاتی پاتی باشه اصلا



شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٩
379

پنج شنبه : انقدر هوس حلوا کرده بودیم که بدمان نمی آمد یک آشنایی ، فامیل دوری ، کسی خلاصه زحمت بکشد ، یکم ارتحال کند بلکه ما حاجت روا بشویم اما چشممان به موبایلمان خشکید و کسی زنگ نزد که خبر بد بدهد . دوستان واقعا کم لطف شده اند . حالا وقتی ما تووی رژیم هستیم ، فرت و فرت عمرشان را می دهند به شما و تووی مراسمشان هم حلوا و رانی هلو و پیتزا و سالاد اندونزی و ... ( مگه تولده ؟ )

جمعه : مار زبانمان را بزند ! کارت به شکممان بخورد ( کارد نه ها ، همون کارت ) زدیم خواهر زندایی پدرجان را ناکار کردیم با این هوسمان .
می گویند میت اگر خوش عمل باشد مجلسش با خنده و شادی توام است . توی ماشین نوار گذاشته بودیم و گاهی هم خنده و اینا ولی وقتی رسیدیم و پیاده شدیم یکدفعه مامی جان چنان حالت بغضی به خودشان گرفتند که هیات داوران ضمن تقدیر از بازی جین فوندا در فیلم " کلوت " مامی ما را شایسته دریافت دیپلم افتخار بازی زیرپوستی دانستند . دختر مرحومه به استقبالمان آمد و خطاب به مامی جان گفتند

_ وای ، شما خیلی زحمت کشیدید توی این گرما با این حالتون ...
+ ای بابا چه حالی ؟ مگه حالی به آدم می مونه ؟
_ نه والله

پخ ( این صدای خنده ی ما بود )
هر دو طرف هم خنده شان گرفت . دختر مرحومه برای کنترل خنده اش ضمن خوش آمدگویی به بقیه ، لطف کردند دست ما را بغل کرده و ناخنهایشان را با تمام قدرت فشار دادند داخل پوستمان . خدا را شکر تشریفات خوش آمد گویی ٢٠-٣٠ ثانیه بیشتر طول نکشید ( فکر بد هم نکنید . دختر مرحومه هم سن و سال مامی بنده هستند . آدمهای ضایع )


پ.ن : من آخرشم هم از این رسم و رسومات شما ایرانی ها سر در نیوردم ( ما خارجی ها اصلا این مدلی نیستیم ) آخه وقتی واقعا عزادار نیستی چرا پا می شی میری مراسم ؟ حالا عذر من که موجه بود . من رفته بودم حلوا بخورم اما شما دیگه چرا پاشدید اومدید ؟ 

خدا رحمتش کند . بقول کاپیتان : رضا بگم نون بیارن ؟ اینجوری سیر نمی شی !!



چهارشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٩
378

بعد از 10-12 روزی که از آن بالا کفتر می آمد ، گوش خدا کر ، مثکه اوضاع کمی بهتر شده است . از این به بعد دوباره می نویسم ...

امروز بعد از مدتها خواستیم با مترو برگردیم منزل ، که از کرده خود مثل چی پشیمان شدیم . یعنی اصلا فشارمان ندادند . اصلا هم گرم نبود . مدیونید اگر فکر کنید کولرها خاموش بود . اصلا هم قطار مدام خراب نمی شد و نمی ایستاد . اصلا هم هموطنان گرامی با حمام قهر نبودند .  
یکنفر هم در راه پله مثکه یک خانمی را مورد ظلم و ستم قرار داده بود . داد و بیداد را اضافه کنید به این درام . اصلا هم فحش ناموسی نمی داد خانمه . راستش من بیشتر دنبال این بودم که اگر آن آقای مربوطه پیدا شد ازش بپرسم توی این گرما و فشار و بوی مطبوع ، آدم به آنجلینا جولی هم هیچ ارادتی پیدا نمی کند اونوقت تو چطور هنوز ... بگذریم .

ما از قطار پیدا شدیم رفتیم مثل بچه آدم سوار تاکسی بشویم ولی مثکه همه می خواستند بیایند خانه ما . دنبال هر ماشینی که ترمز می زد 10 نفر می دویدند . داشتیم با خودمان فکر می کردیم که چه گلی به سرمان بگیریم که یک خانمی که خیلی به چشم خواهری بود و زیبایی خردسوزی داشت ، آمد به سمت مان و گفت : سلام . رضا برای منم جا بگیر !
ما هم روی حساب ثوابش گفتیم باشه و کور شود هرکس غیر از این فکر کند . ولی بعدش 400 بار از خودمان پرسیدیم که این کی بود ؟ اسم منو از کجا می دونست ؟ این تاحالا کجا بود ؟!

به خودمان گفتیم از آنجایی که بی حکمت پرودگار برگی از درخت نمی افتد لابد از دستمان در رفته یک کار خوبی یکجایی کرده ایم که حالا خدا دارد اینجوری جبرانش می کند . خدایا دستت درد نکند و ... ولی زیادی روی خدا حساب باز کرده بودیم چون یکدفعه مینی بوس دنده عقب آمد زد به ما ( نترسید من رکورددار برخورد با مینی بوس در حال دنده عقبم ) البته اینبار کمی بیشتر از همیشه پرتاب شدم و البته از آنجایی که این موضوع برای خودم عادی و بدیهی بود ( مینی بوس رو ساختن که دنده عقب بیاد بخورده به آدم دیگه ) خیلی راحت بلند شدم ولی ملت مگه ول می کردن ! همه جمع شدن دور میت ، هرکس یه چیزی گفت ، هر چی می گم حالم خوبه ، گوش نمی دادن
راننده هم دید چیزی نشده ، مدام می گفت داداش بیا بریم عکس بگیریم . داداش بیا بریم بیمارستان !

کم کم صدام بالا رفت که بابا خوبم . ولم کنید که یکدفعه دیدم کیفم نیست !!!
آی دیدی همه اش صحنه سازی بود ؟ دیدی الکی دنده عقب گرفت ؟ دیدی اینا الکی دورت جمع شدن ؟ دیدی خودتم الکی پرت کردی خودتو !!!؟
که دیدم همون خانمه که به چشم خواهری بود ، یکم دورتر کیفم رو بالاگرفته و داره نشون میده که یعنی دست منه !
آقای راننده جهت جبران لطفی که به دک و دنده ما کرده بود گفت بیا تا یک جایی برسونمت

خلاصه ( اینا خلاصه اش هستا ) ما رو مثل عروس دومادا نشوندن جلوی ماشین و راننده انسانیت کرد که  برایمان بوق عروس - دامادی نزد والا هرچی دعای خیر بود نثار بنده و همسرم ! نمود . بنظرم خیلی خوشحال بود که چیزیم نشده . شایدم گواهینامه نداشت . نمی دونم
توی راه احساس کردم کمرم یه کمی درد گرفته ولی بیشتر فضولیم درد گرفته بود که بدونم این کیه ؟! هیز میزم نیستیم که بتونیم زیر چشمی صورت طرف رو یکبار نگاه کنیم . فکر کنم 7-8 باری تمام هیکل برگشتم و نگاش کردم اما حافظه ام یاری نکرد تا آخرش خودش گفت

+ مثکه منو نشناختی ؟
- ای نجاتم دادی . نه به جان بچه ام
+ مرجانم
( توی زندگی من تا پیش از این دو تا مرجان وجود داشت ( این "تا پیش از این" رو خوب اومدم ! ) . یکی همین مرجانی که "نقطه آبی" رو می نویسه و دوست دوران دانشکده ام هست . یکی هم حاج خانوم هیلاری داف ، دختر عموی ناتنیم ! )
- مرجان ؟!
+ پیرمرد شدی . ممول memol . خواهر مازیار !
(مازیار دوست دوران کودکیه منه . مرجان فکر کنم 10 سال از ماها کوچکتر باید باشه . انقدر ما به این گفتیم ممول ، اسم اصلیش یادمون رفته بود )
- اووووووووووووووووووووووووووووو تو چقده بزرگ شدی ؟ ( روم نشد بگم خوشگل شدی. دردبی درمانست این کمرویی  )
+ ولی تو تغییر نکردی
( این نسل سومی ها خیلی راحتن . ما به هم سن و سالامونم " تو " نمی گفتیم . بقول مامی جان " اونوقتا کی اینجوری بود ؟! " )
- پیرمرد شدم بابا . خودت گفتی
+ اون که بله . حالا چیزیت که نشده ؟
- ....
+....
بعد کمی حرف زدیم تا یک جایی گفت من باید پیدا بشم و خداحافظی کرد و پیاده شد .

مرجان که رفت تازه متوجه رفتار فوق العاده ضایعمان شدیم که امیدواریم بگذارد به حساب تصادفمان . شمام بگذارید به همان حساب . یعنی وجدانا حساب دیگری هم وجود نداشت ولی راستش ما یک کلمه حال مازیار رو نپرسیدیم !
این درست که حال هیچ موجود مذکری به ما مربوط نمی شود و اگر کل یوم از دم نابود بشوند هم برایمان مهم نیست اما بد نبود اگر یک کلمه هم از مازی می پرسیدیم که کجاست و چه می کند و ...

آقا ما از مینی بوس پیاده شدیم بریم تاکسی سوارشیم هنوز چند قدم دور نشده بودیم که دیدیم یکی دارد صدایمان می کند
برگشتیم ، فکر کن کیو دیدیم ؟ ( هدیه تهرانی ؟ ساناز.مخ ؟ انوشه انصاری ؟ )
نه هیچکدام . عمه جان بودند .
- سلام . چه با هم رسیدیم
+سلام . آره . منم توی مینی بوس بودم !
-جدی ؟ پس چرا ندیدمتون ؟ ( این احمقانه ترین سوال 6 ماه اخیر زندگیم بود )
+ خب نبایدم می دیدی !

انقده بدم میاد از اینایی که ...
مهندس خسته / مهندس تنها / مهندس آقلدی گدی یاده ...

پ.ن : ببخشید دیگه / فقط تایپ کردم / فرصت نشد بخونمش



دوشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٩
377

4/13 : کم کم باغچه مان بطور مثال دارد قشنگ می شود . البته اگر پیشولها بگذارند . به علف ها کار ندارد اما فقط کافیست شک کنند که بوته ی قرار است در آینده گل بدهد ، آنگاه ظرف کسری از ثانیه رویش ۴ تا مهتاب-بالانس می زنند و نابودش می کنند . ( موزیک متن : آی گربه های مهربون . واجبه که کمک کنین .... )

اینها ( بالایی ها یعنی ! ) فامیل های سالی هستند . لاله عباسی ها !

این هم عکس "تیم گل خراب کنا" ! لینول مسی شونم همونیه که برگشته داره نگاه می کنه . واقعا کارش رو خوب بلده .

هرکس نام گل فوق را می داند به ما هم خبر بدهد و خانواده ای را از نگرانی برهاند .

4/12 : امروز آلمان بطور مثال آرژانتین را برد و چون بطور مثال بود اشکالی نداشت و ما ناراحت نشدیم . ولی تجربه شد که دیگر با آدم بی جنبه بازی نکنیم . چهااااااااار تا گل می زنی ؟!! تو مگر از خودت غیرت نداری ؟!

4/11 : توصیه می کنیم تله تئاتر " آقای توپاز" را از شبکه چهار تلوزیون ببینید و این توصیه هیچ ربطی به ارادت ما به بعضی بازیگران این تئاتر ندارد . کلا کار خوش ساختی بنظر می رسد که از دیدن قسمت اولش لذت بردیم و این لذت بردن ما هم بطورمثال هیچ ارتباطی به آن ارادتمان ندارد .



سه‌شنبه ۸ تیر ۱۳۸٩
376

از نشانه های مردم قانون گریز اینست که عبور از روی پل عابر پیاده بعنوان پلی که از زیرش رودخانه عبور نمی کند ، برایشان مضحک و علی السویه است . از نشانه های مردم قانون گریز اینست که اگر مثل بچه آدم ، داخل صف بایستی و هیچ تلاشی برای جلوزدن از بقیه نکنی ، طی یک استحاله فرهنگی در نظرشان تبدیل به " گلابی " می شوی . از نشانه های مردم قانون گریز اینست که در ناف LA و CA هم باشند بازهم دنبال سی دی کپی ، می گردند .
از نشانه های مردم قانون گریز اینست که صد سال دیگر هم روی ساندیس هایشان بنویسند " از اینجا باز کنید " آنها از " آنجا " باز می کنند !!

پ.ن 1 :

پ.ن 2 : ترانه " نرو " رو با صدای " مهرنوش " می تونید از اینجا دانلود کنید ( اینجا دیگه ادای آدمهای قانون محور رو درنیارید ) . شعر و آهنگ از دوست خوبم کامران و اجرا از دوست خوب دیگرم ، مهرنوش . و تو نمی دانی چقدر هیجان برانگیز است تولد ترانه ای که محصول مشترک دوستانت می باشد .
آقا لطفا اون بلیط ردیفای جلو فراموش نشود :دی

پ.ن 3 : دست و دلمان به نوشتن نمی رود . گلاب به رویتان چیز شده ایم . چیز مغزی البته . ایپوبروفن هم موثر نیست . ما چیز نمی شویم ولی اگر بشویم خیلی چیز بدی می شویم ...



پنجشنبه ۳ تیر ۱۳۸٩
375

چهارشنبه 2/4 : عروس رفت ( با فونت شاه رفت )

سه شنبه 1/4 : خدایا توبه 
مهمونی مختصری داشتیم جهت خداحافظی عروسمون . من روی سر عروس و داماد پول می ریختم و بچه ها هم با چه شور و هیجانی پولا رو جمع می کرد . آخی بمیرم الهی ، صورتای معصوم و خوشحالشون هنوز جلوی چشممه . خدایا توبه . دیگه روی سر هیچ عروس و دامادی پول نمی ریزم

دوشنبه 31/3 : من ... توی اون کلاهی که تو می خوای بذاری سر من !
مامی جان رفته بودند از atm پول بگیرن ، یک آقایی بهشون گفته بود می خواید تراولی که از عابربانک گرفتید رو براتون خرد کنم ؟ مامی منم ساده . بچه شهرستان . قبول کرده بود و تراول رو داده بود و بجاش پول تقلبی گرفته بود .
شب ماتم گرفته بودیم با این پوله چه بکنیم . من گفتم فردا می ریزیم روی سر عروس و دوماد !

یکشنبه 30/3 : مرگ بر فن آوا
بیشتر از یکماهه تقاضای جمع آوری خطم رو دادم . می خوام سرویسم رو عوض کنم اما مگه جمع می کنن ؟! دفترشونم طبقه پنجم ساختمونیه که آسانسور نداره !!

سهلام . من هن برای هن بار اهن چهارمه هن هین هووووم هن ( اینجا داشتم خفه می شدم ) که میام آخه ... که ... هن اگ ... هوم ... ها ... بشه ... ( نفسم رفته کلماتم نا مفهومه ) نگید نگفتی ها !!

بعدش میام بیرون و در رو محکم می کوبم بهم . توی راه پله کلی به وضعیت خودم می خندم . بنده های خدا حق دارن که به درخواستم هیچ وقعی نمی نهن . خودمم نفهمیدم چی بهشون گفتم ... 
( ولی مثکه خیلی موثر بود . چون بلاخره فرداش خط رو جمع آوری کردن )

شنبه 29/3 : به روح اعتقاد داری ؟
پشت سر شریعتی انقدر خدابیامرزی هست که یک " ایشالا گور به گور بشی " از جانب ما محلی از اعراب نداشته باشد . حیف که اینجا زن و بچه رد می شه والا ...

جمعه 28/3 : باغ وحش در من
مث خر خسته بودم . مث خرس خوابیدم . مث بز نرفتم مهمانی عمه جان اینا . مث اسب آبی ...

پنج شنبه 27/3 : خوش بحال شادوماد
از زمانی که دندون در اورده بودم نذر کرده بودم موقع عروسی برادرم آهنگ " شادوماد " ویگن رو بخونم ولی امشب به دلیل - سانسور شد - حس و حالش نبود .بلاخره عروس خودش رفت گیتار رو آورد و ...
ما که آخرش نفهمیدیم چی خوندیم . قدرت خدا هیچکدوم از دوربین های ما هم این صحنه رو بصورت فیلم ثبت نکرده که بار دیگر ببینیمش . احتمالا همه محو صوت داوودی ما شده بودند !


روی هم رفته جای همگی خالی مراسم بدی نبود . مهمانها لطف کردند تشریف آوردند و این لطفشون را انقدر ادامه دادند تا بلاخره ما شرم و حیا رو کنار نهادیم و با اعلام " خب شب خیلی خوبی بود ! " همه رو بدرقه کردیم .

برادر ما که از دست رفت / ایشالا عروسی شما ...