یکشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٩
418

سپاس تو را ...

گاهی تنها که می شوی ، تازه یادت می آید که چه چیزها را فراموش کرده ای . مثلا روزها و آدم ها را . روزهایی - چه شیرین و چه تلخ - که فراموش شده اند و چراغهای رابطه ای که خاموش شده اند ، شاید هم روشن ...
و تازه یادت می افتد که یک سپاس مکتوب به یکی بدهکاری ، یکی که عادت کرده ای همیشه باشد ، مثل " نفس " .
یکی که وقتی نیست زندگی از حرکت باز می ایستد . مثل " نفس " .

یکی که بقول کامران و مهرنوش : " همیشه کم میارمش "

پ.ن١ : ولنتاین که از ما گذشته ، ولی ما ازش نمی گذریم و امیدواریم خداوند هم ازش نگذرد .

پ.ن٢ : دیپلم افتخار سپاس و قدردانی ، تقدیم به خانم مهندس ، که اگرچه " او " نمی شود - مثل 7 میلیاردنفر دیگر - اما حضورش در این چندماهه ممدحیات بوده و مفرح ذات ...



پنجشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٩
417

تمام مسیر چشممان به " در " ماشین ها خشک شد ، بلکه یکیشون باز باشه و ما از پنجره شکلک در بیاوریم که " آقا در بازه " و روح ایرانیمان جلا پیدا کند اما دریغ ...

آدم احساس بیهودگی می کند  ...



سه‌شنبه ٥ بهمن ۱۳۸٩
‎416

اربعین / حلیم و من که از تو راه برکشتی ندارم ، بسمت تو سرازیرم همیشه