یکشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٩
356

قال ادیسون : زندگی چیزی نیست که آن را سپری کرده ایم. زندگی چیزی است که آن را به یاد می‌آوریم و امان از خاطرات ...
اینهمه هم با خودمون فست فود می کنیم
اینهمه میوه و سبزیجات تازه نمی خوریم
اینهمه در به در دنبال کنسرو تاریخ مصرف گذشته می گردیم
اینهمه کپسول امگا تیری می ریزیم توی سطل زباله
بازهم
آلزایمر نمی گیریم بلکه راحت شیم .

پ.ن 1 : جدا دو قرن گذشت ؟!
پ.ن 2 : حاشیه های بهار را دوست ندارم .  چه از اون لحاظ که معرف حضور همه ی شما بی جنبه ها هست و من از آن بری هستم ، چه از این لحاظ که هوای دونفره اش آدم را می فرستد لای گچ .



جمعه ٢٠ فروردین ۱۳۸٩
355

بعضی صداها  یک دنیا خاطره هستند .
حتی اگر سالها هم از آن بگذرد ، در هرکجا و هر موقعیتی آن صدا را دوباره بشنوی ، مستقیم می روی به آن سالها ... آن روزها ... آن خاطرات ... و امان از خاطرات ...
خاطراتی که فقط بهانه می خواهی که یادشان کنی و گاهی آدمها با صدایشان می شوند این بهانه .
بعضی صداها بوی روزهای خوب می دهند
بوی ایامی که فکر می کنی همه چیز در تسخیر دستان توست .

پ.ن :
به بهانه شنیدن صدای او در یک روز نابسمان تر ...



دوشنبه ٩ فروردین ۱۳۸٩
354

نوشتم اینبار، بهار
                    که گل کنی در من،
                                   دستهایم دارند شکوفه می دهند...
                                                           ( کامران رسولزاده )

تمام عیدم به بیماری گذشت . آدم را چشم می زنند و ول هم نمی کنند نعلتی ها . دیگر یاد گرفته ام که چگونه سال را بد شروع کنم . از دوستان واقوام و آشنایانی هم که در دامن زدن به این طالع نحس از هیچ کوششی دریغ نمی کنند کمال تشکر را دارم . اعصاب معصاب ندارم به هیچ وجه

پ.ن : سال دوهزار و خورده ای پادشاهی / سه هزار و خورده ای زرتشی / هفت هزار و خورده ای میترایی / چهارده هزار و خورده ای اهورایی / یک میلیون و خورده ای دایناسوری و ...
کاش یکدوم از این عدد و رقمها باعث می شد توی مترو از فرط فشار ، نکتار همدیگه رو در نیاریم یا لااقل هفته ای یکبار حموم بریم و سه ماه یکبار مسواک بزنیم ...
به چه چیزهایی مفتخریم ما ...