یکشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸۸
338

حالمان خوب نیست ، شاید این را از روی نوشته ها فهمیده باشید . شما که نمی دانید در این درگه که گه گه که که و که که شود ناگه ، چه زجری می کشد آنکس که انسان است از احساس سرشار است .
در هفته گذشته ایامی داشتیم که هرروزش یک اتفاق بد برایمان افتاد .

اول از همه ! دوست عزیزمان علی ، دلاور خیابان وزراء ، دارد برای همیشه از پیشمان می رود . این را الکی گذاشتیم قاطی اخبار بد که مثلا عمق رفاقتمان را ثابت کرده باشیم والا مهندس نیستیم اگر دو ثانیه بعد از برگشتن از فرودگاه ، به یاد بیاوریمش .
داشتم می گفتم ، علی ... علی کیه ؟ بگذریم ...

دوم از همه ! عمو اهری بود که جراحی قلب کردند و بیمارستان و هوالشافی . این اتفاق جدا مکدرمان کرد چون ما یک عمواهری بیشتر نداریم . خدایا خودت همه مریضهای اسلام را شفای عاجل عنایت بفرما ، این عموی ما را هم تا انقلاب مهدی محافظت بفرما ، بخصوص که قرار است در عروسی ما ، آن " باباکرم " معروفشان را اجرا کنند پس باید قلبشان درحد لالیگا بزند .
برای سلامتی عمواهری دعا کنید لطفا .

سوم از همه ، غم تنهاییست که اسیرت می کند و تا بخوای بجنبی پیرت می کند . در این مورد بدلیل آنکه مابین ، لنگهای دراز و دهان لق ، رابطه معناداری وجود دارد - معنادارتر از رابطه فلسفه و دهان لق - لذا بیش از این توضیح نمی دهیم . فقط گفته باشم ، ادیسون تلفن را کشف کرد برای همین روزها . به خط ایرانسلم لطفا ... ( صدای زنگ تلفن میگه منو یادت میاد / من همونم که عمرمو چشمای تو داده به باد )

چهارمی بدون شرح است ! 

پنجمین علت مکدر شدن خاطر مبارکمان ، وبلاگ کامران ( دارم از خودم می افتم ) است که دیگر نیست اما خاطره اش تا ابد باقیست . وقتی کلیک کردم و با آن پیغام روبرو شدم حس بدی بهم دست داد . کسی چه می داند ، شایدم از خودش افتاده بلاخره ...

ششم آنکه ، جمعه مثلا رفتیم مهمانی . یک من رفتیم ، هفتاد من برگشتیم !
آقا ما فقط رفته بودیم مهمانی ، آقا قرار نبود کسی با ما درددل بکند . حالا آقا یا خانم چه فرقی می کند ؟ مهم اینست که شما نباید با ما درددل می کردید .
آقا زندگی بدون عشق از تاس کباب هم بدتر است . این را ما خودمان می دانیم ، حالا شما هی بگی و اشک بریزی چه فایده دارد ؟ بهش گفتیم عوضش مادر خوبی می شوی. گفت چطور ؟ گفتیم طبق آمار ، کسانی که در زندگی زناشویی عشق ندارند ، لاجرم وقتی پای بچه بعنوان تنها انگیزه زندگی زناشویی به وسط می آید ، مادرهای خوبی از آب در می آیند . اسنادشم موجود است .
می خواست جر و واجرمان کند که ساسی گذاشتند و واویلااااااا ما رفتیم وسط و ...
کاش می دانستید ، این قر تلخ ما از گریه غم انگیزتر است .

امروز هم که کیفمان را گم کردیم . البته خیلی زود - دو کوچه پایین تر - پیدا شد . ظاهرا یکنفر دلش به حال ما سوخته بوده و می خواسته زحمت حمل چندفقره اسکناس درشت و بلطبع سنگین و طاقت فرسا را از ما گرفته باشد . اوشان گفتند برویم شکایت کنیم ، ما هم رفتیم کلانتری ، گفتند چیزی هم از داخل کیف برداشته ؟ گفتیم ، فقط پول . گفتند ، خب چیزی هم برداشته ؟ گفتیم ، پول دیگر . گفتند : یعنی چیزی برنداشته ؟ اوشان گفتند بیا برویم ...
داخل اتاق خیلی دنبال دوربین - مخفی - گشتیم اما پیدایش نکردیم ، مدیونید اگر تلوزیون پخش کرد ما را خبر نکنید .

در این گیر و دار ، بلاخره کارت معافیتمان هم آمد . حتما از خودتان می پرسید کجای این خبر غم انگیز است ، خب چرا از خودتان می پرسید ؟ از خودم بپرسید تا بگویم ، حزن و اندوه جریان بابت وقتیست که آقای پستچی بی ملاحظه ی بی ...، پیله می کند که باید شیرینی بدهی و ما از دولتی سر دوست سارقمان ، توی جیبمان فوقش ٢٠٠-٣٠٠ تومان پول بیشتر نیست . خداوند خیردهاد دوستان را که گلریزان کردند و پولی جمع شد تا کار به گرو گذاشتن ساعت نکشد ، خلاصه به هرزحمتی بود دهان آن مردک یاوه سرا را هم بستیم . از این به بعد همیشه ٢-٣ هزارتومان هم شده داخل جورابمان می گذاریم تا در موقع ضرور کار به اینجاها نکشد .

حالمان خوب نیست . یک مدت نمی نویسیم . لطفا ما را از کامنتهای محبت آمیزتان دریغ نفرمایید . نرو و تو رو خدا باز هم بنویس ، فراموش نشود لطفا . به دوستانتان هم بگویید بیایند . خلاصه یک شوری بپا کنید و جوی راه بیاندازید تا ما دوباره برگردیم و بنویسیم . قربان همگی تا هفت - هشت - ده  روز بعد .
خدا رو چه دیدی ! شاید غصه رد شد ...


شعار هفته :
مرگ بر LCD
درود بر تلوزیون لامپی !
JVC بیا اینجا . JVC بیا اینجا



شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸۸
337

زنگ در به صدا در می آید

زن ( از اینطرف آیفون ) : کیه ؟
مرد ( از آنطرف آیفون ) : منم

خانمهای عزیز ! این تنها حرف راستیست که ممکنه توی تمام عمرتون از یک مرد بشنوید .



سه‌شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸۸
336

پیروزی بر شهرزاد

رامبد جوان تا چند هفته دیگر ، رکورد شهرزادقصه گو را خواهد شکست . این هنرمند فقید ، قصه هایی در ژانر معروف "خاله زنک بازی" مثل چشم و همچشمی ، حسادت ، روابط زناشویی ( در حد معذورات البته ! ) ، برخورد با فرزندان و ... را بیش از هزار و یک شب برای ملت همیشه در صحنه تعریف می کند . البته فرق بزرگ شهرزاد و رامبد در این است که اگر شهرزاد یک قصه تکراری تعریف می کرد ، سرش را از دست می داد اما رامبد هرشب داستانی تکراری تعریف می کند و سرش را بالا می گیرد ، آب هم از آب تکان نمی خورد .
علتش هم  این است که طرف حساب شهرزاد یک پادشاه خائن بود که با صهیونیستها سر و سری داشت اما طرف حساب رامبد جوان ، ملت خداجو و قهرمان ایران هستند که به لطف دولت خدوم ، بزودی هزینه هایشان هدفمند می شود و حسرت لبخند زدن به همین سریال های دوریالی هم به دلشان خواهد ماند .
بهرروی خداوند عمر رامبد را با این هنرش ، طولانی تر از عمر شهرزاد بکناد تا بلکه نوه های ما هم بتوانند این نکته ظریف را درک کنند که در دهه 80 ، چگونه با یک سطل ماست ، می شد یک دریا دوغ به خورد ملت داد .

خدانکشه :
خدا نکشه "فرشته" رو که هروقت میاد خونه ی ما ، مجبور می شیم هرچه سریال یانگومی در رسانه ملی هست تماشا کنیم ، ما خودمان فقط ، " در چشم باد " را می بینیم و هرگونه ارتباط بین تنها علته دیدنمان را با حضور بعضی جوزانیها در سریال تکذیب می کنیم ...

بی مربوط :
دو تا عکس از حماسه 15 آبان بدستمان رسید ، گفتیم بیاییم بقول ادیسون با شما share  کنیم . یک توضیح ضروری هم اولش بدهم . صورت این ملاعین را شطرنجی کردم تا بیش از این بابت فعل حرامی که با منه سید اولاد پیغمبر کرده اند ، خجالت نکشند .

 

معرفی می کنم . از راست به چپ : بچه ها !
اگر در پیدا کردن ما دچار مشکل شده اید باید عرض کنم ، ما همان پسر خوشتیپه هستیم که استثنا صورتمان را موقع عکس گرفتن ، محو نکردیم و یکطرفمان یکی از برادران طبسی ایستاده و طرف دیگرمان، همان خانمه که صدایش کاملا "دالبی" بود .

دهانه غار به همراه گروه غارنوردی " لعنتی ها "
هرگونه ارتباط فلشهای روی عکس با آقای شجاعی کاملا تصادفی است ! ضمنا اون پشت مشتا هم دنبال ما نگردید . ما توی این عکسه و سایر عکسها یکجورایی افتادیم که بهتر است بطور کل ، حضورمان را در این جمع انکار کنیم . خدایا این بدعکسی را از ما نگیر ...



شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸۸
335

این نوشتار متعلق به کسیست که معتقد است ، پرویز شجاعی یعنی عشق و عشق یعنی پرویز شجاعی .

همیشه دلم می خواسته مسائل را بنیادی تحلیل کنم ، اصلش را بخواهید ، مسبب اصلی وقایع اخیر کسی نیست جز بهداد بصری که سلام خدا بر او باد . بهداد بود که اول بار ، ما را با ایشان آشنا کرد والا ما مشغول زندگی شرافتمدانه خودمان بودیم . در ادامه از همین تیریبون هرچه خیرنبینی و جزجگر دارم نثار بهداد می کنم و پانزدهم آبانماه هرسال را روز برائت از شجاعی ، اعلام می نمایم .

اولش که به آدم نمی گویند قرار است برویم اورست . بجان بچه ام قرار بود از مینی بوس که پیاده می شویم ، فوقش 20 دقیقه پیادروی کنیم تا به غار برسیم . بعدا متوجه شدم که 20 دقیقه ی آقای شجاعی یعنی خیلی ! یعنی حدودا 180 دقیقه ی ما و این منهای آن 60 دقیقه ایست که مسیر را اشتباهی می پیمودیم. شوربختانه یادشان هم نبود که رباط صلیبی زانوی بنده دیگر وجود خارجی ندارد و به همین دلیل مارا 1000 متری در یک شیب کاملا ملایم ( حدود 45 درجه ) بالا بردند و 150 متری هم داخل زمین فرویمان کردند  . این چنین است که اینجانب به ضرص قاطع ، معتقدم ، پرویز یعنی عشق و عشق یعنی ...

مقصد مان غار " بورنیک " بود . نقشه اش را می گذارم تا خدایی نکرده اشتباهی از آنورها رد نشوید .

بعد از 2 ساعت پیاده روی ، خبر می رسد که راه را اشتباه رفته ایم . گلاب به رویتان ، یکی از محلی ها ، خری را در دامنه کوه مقابل نشان می دهد و می گوید مسیر شما باید آنطرفها باشد . ما که می دانیم آن دهقان فداکار قصد داشت در لفافه پیغام مخصوصی به ما برساند! اما از ترس لیدر بداخلاقمان چیزی نمی گوییم و سریعا به سمت خر مبارک راه می افتیم . خر به این بامرامی ندیده بودیم . بنده خدا از جاش تکان نخورد تا ما برسیم . تازه از GPS هم دقیقتر بود . بعد از حدود یکساعت " خرنوردی " به پای کوه رسیدیم . با دیدن کوه متوجه می شویم که ، بی دلیل نیست پرویزخان ، همسر و خواهرزاده اش را همراهش آورده !
حضور خانواده باعث می شود دهان ما بسته بماند ! ولی توی دلمان که ذکر خیر آقای شجاعی هست .

پروردگارا ! من جسم ناقصی دارم و اندک آبرویی که اونم خود شما به ما دادی ! ما را چه به کوهپیمایی و غار نوردی آخه ...
توکل می کنیم به ایزدمنان و بالا می رویم . لیدر گروه ، خانم " و " هستند . شما فقط عکس ایشان را ببنید ، خودتان متوجه می شوید که ما با چه پدیده ی شگفت آوری روبرو شده بودیم . خانم " و " هر نیم ساعت اعلام می کنند که تنها 5 دقیقه به مدخل غار مانده است و ما متوجه می شویم ، یکی از ویژگیهای غار " بورنیک " این است که از 3 ساعت پیش تا حالا با ما فقط 5 دقیقه فاصله داشته و نه حتی یکدقیقه کمتر یا بیشتر !

پس از 3-4 ساعت ، سرانجام خانم " و " دست از سرتقصیرات ما بر می دارد و رضایت می دهد که 5 دقیقه شان تمام شود و ما برسیم این بالا و هنوز هم پرویز شجاعی را دوست داریم و دست خودمان هم نیست و ...

لیدر ، به ما توضیح می دهد که غاری که در آن زایش رخ نمی ده ، غار مرده است  و از این جهت بورنیک نیز یک غار مرده محسوب می شود . بعد هم کلی فلسفه می بافد که خارجی ها به این دلیل و آن دلیل غار نوردی می کنند اما آخرش نفهمدیم ما چرا غار نوردی می کنیم ؟ و به چه دلیل باید جمعه 5 صبح از خوابمان بزنیم و برویم فیروزکوه تا 150 متری داخل زمین فرو برویم ؟!

فرو می رویم داخل زمین . از اینجا به بعد ما را میت محسوب کنید . بدرود زندگی . ضمنا ! کور شود هرآنکس که فکر کند این پله های عکس فوق ، 1 متر پایین تر تمام می شود و مابقی مسیر را در ظلمات مطلق روی تخته سنگهای تیز و لغزنده می پیماییم . نه از این خبرها نبود . تازه یک یکجاهاییش پله برقی هم داشت که ما خودمان استفاده نکردیم . بجان بچه ام اگر فکر کنید مسیر دشوار بود ناراحت می شوم . دوشواری ؟ دوشواری نداریم ما اینجا ، خیلی هم خوبه . شهرداری شومایی ؟! شوما اون شهرداری را به من نیشان بده الان !

بعد از حدود 1 ساعت فرو رفتن در عمق زمین به یک سوراخ 20 در 20 ( حالا شاید یکم بیشتر ) می رسیم . بنظر می رسد خانم " و " نذرکرده کار عزرائیل را کمی جلو بیاندازد ، به همین دلیل یک به یک اعضای گروه را با توپ و تشر مجبور به عبور از این سوراخ می کند . اینجا اصلا بحث علاقه نیست ، بچه ها از ترس لیدر دست به عملیات استشهادی می زنند و از سوراخه عبور می کنند اما ما زیر بار نمی رویم . خودمان به جهنم ، کلی دخترمختر توی شهر چشم به راهمان است . خانم " و " چند باری هم سعی می کند بی هوا ما را داخل سوراخ هل بدهد اما موفق نمی شود . بنابراین رضایت می دهد که ما به همراه 5-6 نفر دیگر برگردیم . از اینجا به بعد لیدر ما ، " هادی " می شود و از آنجایی که ما اهل کوفه نیستیم ، هادی تنها بماند ، ایشان را فالو می کنیم و بر می گردیم . هادی از نظر من یک ابرمرد می باشد . یادش گرامی و راهش پررهرو باد .

بیرون می آییم . سجده شکر می گذاریم و تصمیم می گیریم که از این به بعد فقط کارهای خوب بکنیم . خداوندگارا ! خیلی ممنون . جبران می کنم .
زانویمان به آقا پرویز سلام می رساند . راستی خانم " و " اشتباه می کرد . اتفاقا بورنیک یک غار کاملا زنده است . مصداق زایش در غار هم ، خود ما هستیم که رویمان به دیوار ، طی مسیر ، چندباری زایمان کردیم . باور بفرمایید اگر نبود ادعیه خیر دخترمخترا که همیشه بدرقه راهمان است ، محال بود از این مهلکه جان سالم بدر ببریم .

نتیجه اخلاقی : اولین اشتباه در غارنوردی ، همانا ورود به غار است ( قال مهندس )

نتیجه غیراخلاقی : شمایی که سر بچه ی مردم گول می مالی ، لااقل زن و بچه همراه خودت نیار . بچه ی مردم ، حناق گرفت ازبس انتقادات شنیعش رو توی خودش ریخت !

با مربوط : متن کوهنوردیمان در سال 86 ( کلیک کنید ) . پرویزخان این متن رو از توی گور بیرون کشیده . آنوقتها بهتر می نوشتیم . آنوقتها یکی بود بهش غر بزنیم . آنوقتها ... ( اسمایلی بغض معصومانه ی یک مرد خوشتیپ ) . این هم لینک کوهنوردی امسالمان ( کلیک کنید ) وقتی می نوشتمش اصلا حالم خوب نبود . شاید بخاطر همین دوستش دارم .

بی مربوط : آهنگ " رفته بورنیکو / شده آنتیکو / اینگیلیش اسپیکو و ... " رو می تونید از اینجا دانلود کنید ( کلیک راست روی لینک و انتخاب save target as ) 

جدی : من جدا باید از پرویز خان شجاعی ، اصلان ، فاطمه ، هادی ، برادران ط ، علی ، میثم و همسرش که اسمش متاسفانه یادم نمونده ، خانم شجاعی ، بخصوص رضا و ستاره ( اگر اسم همسر رضا درست یادم مونده باشه ) و تمام کسانی که اسمشان خاطرم نیست ، تشکر کنم . هم بابت دعوتشون و هم بابت اینکه طی مسیر به طرق مختلف  ، ضمن آموزش نکات ضروری ، کمکم هم کردند . الان می تونم بگم روز خوبی بود و خیلی خوش گذشت و با انسانهای خونگرم و دوستداشتنی آشنا شدم . البته الان احساساتی شدم که اینها رو می گم ، شما باور نکنید ...

بعدا نوشت : از بالا دستور رسید که اسامی را بصورت اسم کوچک را بنویسیم . به همین دلیل تغییراتی در متن ایجاد شد .



پنجشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸۸
334

پرسه

آخرش این پرویز شجاعی ، سرمون گول مالید و قرار شد فردا بریم غارنوردی . حالا زانوم به کنار ، فکر کن ۵ صبح باید سرقرار باشم ! یعنی یزید با امام حسین از اینکارا نکرده بود که این ملاعین با من می کنند ! فقط 2 ساعت تا قرارگاه راه دارم ! تو رو خدا بهش نگین ، نمی خوام جایی بخونه ، ولی از وقتی قبول کردم برم تا همین الان ، بدون وقفه دارم لعنتش می کنم . رفیق هم رفیقای قدیم ...

پ.ن : آخه بابا ، دیگه اینروزا با " ایران رادیاتور " کی میره توو غار ؟



پنجشنبه ٧ آبان ۱۳۸۸
333

 سلام ، کله شلغمی ها !
خاطرتان هست که یکبار نوشتم ، بهترین هدیه ای که هرگز نگرفتم ! مجلد روزنامه های سال 57 هست ؟! و شماهم به روی مبارکتان نیاوردید تا آخرش خودم برای خودم هدیه بخرم ؟! یادتان هست کله شلغمی ها ؟!
امروز آمدم تا بگویم ، فردا ، 8/8/88 عروسی بهترین دختریست که هرگز ندیدمش !
حیف که در ذات من نیست اسم ببرم والا می نوشتم که "مهدیس" قطعا بهترین دوستیست که من هیچوقت موفق به دیدارش نشدم اما محبتهایش ( درباب فتوشاب و ایندیزاین ! ) بخصوص در دوران پایان نامه ، همیشه در حافظه ام باقی خواهد ماند . دیگه " تفضلی هرندی " ش رو نمی نویسم که یکمم گیج بشید که کدوم مهدیس رو دارم می گم !

مهدیس گرامی و علیرضای نازنین و خوش شانس و خوشبخت !
صمیمانه ترین تبریکات من و اسمش رو نبر را بپذیرید
بسیار خوشحالم که از این به بعد با هم هستید
و خوشحالتر بابت اینکه من رو  هم به جشنتون دعوت کردید
و چه چیزی بهتر از اینکه لااقل اونجا ، همه چی آرومه ...
قدر هم رو بدونید و خوشبخت بشید ، این یک دستوره ...

پ.ن :
ایشالا نوبته شمام میشه ، کله شلغمی ها ./



شنبه ٢ آبان ۱۳۸۸
332

خیلی اتفاقی متوجه شدم که دوستم با همسرش مشکل پیدا کرده . ازش پرسیدم : جریان چیه ؟
می گه " هیچی دفتر خاطراتم رو خونده ، نوشته های مربوط به دوران دانشجویی و عشق و عاشقی و مسخره بازیهای اون دوران ! ... "
بهش گفتم : خب اون که قاعدتا باید همه چیزو بدونه ، مگه چیز خاصی هم توش بوده ؟
می گه : نه اما تو زنها رو نمی شناسی ! ( یه نگاه سفیه اندر عاقلی هم به ما می کنه و ادامه می ده ) هیچوقتم نخواهی شناخت !!!

از اونجایی که ، من جسم ناقصی دارم و اندک آبرویی که اونم خود شما به ما دادی ! ( چی می گه ؟ ) زنگ می زنم به همسر دوستم که دوست خودمم هست یکجورایی و سعی می کنم آشتیشون بدم . بهش می گم : جریان چیه ؟ این بچه بازیا چیه ؟
اونم می گه : میدونم کارم منطقی بنظر نمیرسه اما دست خودم نیست . فعلا هم باهاش قهرم و آشتی هم نمی کنم ! تو هم نمی تونی بفهمی چرا ، چون زن نیستی !

خونه که رسیدم ، مستقیم رفتم سراغ کمد و دفترهای خاطراتم را برداشتم . از سال 74 تا به امروز . من و خاطرات و یک جعبه کبریت ! عقلم می گه اینا بخشی از خاطراتته که لزومی نداره محو بشه - خانم مهندس خودش درک می کنه - اما شعورم !! می گه "  تو زن نیستی پس شک نکن ، کبریت رو بکش ... "
پیش خودمان بماند ، این زن نبودن هم مصیبتیست ها ! بی خود نیست توی داروخانه می نویسند " زن بودن مزیت است ! "

پ.ن 1 : این دومین باره که طی 7 روزه اخیر نقش نیروهای حافظ صلح UN  رو دارم بازی می کنم ! دفعه قبل ازم دعوت شده بود که یک عدد بزغاله 17-18 ساله رو ارشاد کنم . نمی تونید بفهمید که چه کار سختی بود چون مرد نیستید ( آخیش )
پ.ن 2: همه ی "زن" های متن بالا را ، " خانم " بخوانید .
پ.ن 3: هرکس در مورد اسم این دوستم حدس بزند ، خر است .
پ.ن 4 : 8/8/88 چه روز مهمیست ؟!