چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸۸
297

مقدمه

بازهم هوا گرم شد و این گناه خداپسندانه ی تبرج ، همه مملکت رو فرا گرفت
مهندسم که بیاد این گشتای ارشاد رو جمع می کنه ، هالی به هولی
همون دعای همیشگی
خداوندگارا ! هوا را گرمتر کن و منو هم هیچ وخ ! به راه راست هدایت نفرما ! مچکرم

جو انتخاباتی می شود !!

یکی از همکارانم خیلی جو شهرام همایون دارد و همه جا ضمن تشویق مردم به رای ندادن اعلام می کند " ما هستیم ! " . ما هم در مقابلش جو " ما نیستیم " راه انداختیم و اینجا و آنجا اعلام می کنیم " ما نیستیم "
دیروز سر ناهار که جنگ بالا گرفت
چیزجون - دامت طبقاته ! - فرمودند : ما خر نیستیم !
همکارجان هم فریاد زدند : ما هستیم !

نتیجه اخلاقی : چیزجون در تیم ماست ، الاهی آمین !
( فقط یک پسر ایرانی در سلامت هورمونی کامل ، می تونست از این جریان چنین نتیجه بکری بگیرد )

شرکت در انتخابات ، تکلیف است ( قال ادیسون )

در انتخابات به مهندس رای بدهید ،
راهنمایی : همون مهندسه که خواسته ادای منو دربیاره ، رفته فوق گرفته !! خاک برسر !

دعای هفته 

پرودگارا ! به این ملت جنبه ی "  ممد اسدی " اعطا بفرما که وختی متن قبلی وبلاگمان را خواند ، بجای هرگونه عکس العملی خرکی ! به یک " خاک بر سرت رضا " اکتفا کرد . اینم الاهی آمین !

بی مربوط هفته :

خانوما علاوه بر بزکوهی ، هیچ وخ ! با " گاب میش جماعت " هم ازدواج نکنین . آفرین ...



یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸۸
296

اختلاف طبقاتی تا کی ؟ ستم بر " ممد اسدی " تا چند ؟

امروز بلاخره حاجی جان طی یک عمل غیرانسانی و مغایر با حقوق بشر ، " چیز جون " رو از طبقه ما منتقل کردند به طبقه بالاتر ، یعنی طبقه مدیران ! یعنی طبقه خودشان ! یعنی من اگر به حاج خانم نگفتم !!
و اینچنین شد که ما بیش از همیشه مفهوم تلخ " اختلاف طبقاتی " و تبعیض نژادی و آپارتاید ، را درک کردیم .
البته اگر کمی منصف باشم باید بگم خیلی اقدام سنجیده ای بود ، چون حضور یکماهه ، چیزجون از یکطرف راندمان کار بچه ها را بشدت پایین آورده بود و از طرف دیگر یک چیزهای دیگری را بشدت بالا آورده بود ، که گفتن ندارد !
از طرفی شما نمی دانید این پسرها ( ما که نه ! ) برای جلب نظر همکار محترم و مجنفر * خود ، دست به چه کارهایی که نمی زنند ، حاجی دیر جنبیده بود ، تووی تشکیلاتش قتل زنجیره ای اتفاق می افتاد . حالا ما اسم نمی بریم ولی همین " ممد اسدی " بعد از اینکه صبح تا شب یک نفس زیر آب کل عوامل رو پیش چیزجون زدن ، برایش تنبان نشد ، تصمیم گرفته بود سر یک به یک رقبا را بیخ تا بیخ ببرد که حاجی چاقو را از دستش گرفت ...
حاجی جان ، خوب شد بردیش بالا ولی من به حاج خانم خواهم گفت !

* مجنفر = بسیار جنیفرلوپز شونده !

پ.ن1 : حاجی گلی به جمالت ...
پ.ن2 : حاجی شکر کلامت ...
پ.ن3 : راستی ، دوستانی که امروز نمایشگاه تشریف داشتند ،( کسره بذار زیر عین عطر ) هیچ متوجه عطر حضور معظم له شدند ؟ البته اینجانب ، جمعه هم نمایشگاه تشریف داشتم ولی امروز حضورمان حال و هوای دیگری داشت ...

* تا اطلاع ثانوی به مهندس رای بدید ...



سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸۸
295

امروز زنگ زدیم " ثبت احوال " و گفتیم ثبت کنند که احوال ما ، امروز کمی بهتر از گذشته است ...

در این چندوقت که نبودیم
- رکسانا را گرفتند و آزاد کردند ، ملت هم تا یکی را می گیرند ، جو می گیردشان و فورا امضا جمع می کنند . عزیز دل برادر ، رکسانا سرجای خودش ، بنده و شما را سالهاست گرفته اند و آزاد هم نمی کنند ... اصلا حواست هست ؟ حالا بیا بریم امضا جمع کنیم ...

در این چندوقت که نبودیم
- دلارا را اعدام کردند . این قضیه زمانی برای من دردناک می شود که دلارا واقعا قاتل نبوده باشه والا حالا حالاها زود است که برای غیر استاندارد ترین ملت دنیا ، استاندارد ترین قوانین دنیا را بخواهیم . اینجا البته اصولا از دزد و قاتل ، شهید می سازند ... این جامعه فرافرهیخته یکبار هم از پدر دلارا گله نکرد که " مرد حسابی ، تو بجای تربیت چی به این بچه دادی که در 17 سالگی برود دزدی ! و حالا قتل بکند یا نکند ؟! " و البته تاجایی که جا داشت در مدح و وصف هنرمند نقاش ترانه و دوبیتی سرودند ، پنداری نقاش بودن با قاتل بودن در تضاد است ! برادرجان چه قاتلهایی که نقاشی می کشیدند باقلوا ، پیانو می نواختند کرانچی !
اصلا خود مهندسم که حسن جمالم بیش از جنگ جهانی دوم کشتار کرده است و از این جهت " هولوکاست دخترهای عالم " محسوب می شوم ، مگر بد گیتار می زنم ؟
اما این جماعت معترض و البته فرهیخته بجای دلجویی ، تاجایی که جا داشت به خانواده مقتول که لابد براثر سرماخوردگی مادرشان را از دست داده بودند ، تاختند تا مثل همیشه ثابت کنند که مخالفان و موافقان این دولت به یک اندازه چیز هستند .

در این چندوقت که نبودیم
- کاندیدا های ریاست جمهوری ثبتنام کرده اند . بجز چند عدد شعله سعدی ! از همین الان مشخص است که رقابت نهایی بین چه کسانی در خواهد گرفت . از آنجایی که می دانم توقع دارید در این مورد دیدگاه معظم له را بدانید ، لذا عنوان می دارم که بنظر من بروید و رای بدهید به آنکس که " مهندس " است !
راهنمایی : بین مهندسا به سال بالاییه رای بدهید ...

در این چندوقت که نبودیم
- ویزیتور وبلاگمان کم شده که انشاالله از این به بعد با حضور دشمن شکنمان ، مشت محکمی به دهان یاوه گویان شرق و غرب خواهیم زد . واقعیت اینست که هرکس می خواهد در دنیای بلاگرها حضور موفقی داشته باشد باید بطور منظم در این دنیا حاضر شود و یا اینکه مثل من ، خوشتیپ و خوشگل باشه /  فکر کنم این واسه شما کمی مشکل باشه ...

و اینچنین مهندس به جمع یاران باوفایش ، بازگشت !

+ برای وبلاگ قشنگ شدن ، کافیه یکسری به اینجا بزنید . کلی قالب برای پرشین بلاگ و بلاگفا اینجا هست که اگر با دقت بگردید توش قالبهای خوبی پیدا می کنید . بازم هرجا نشستید بگید مهندس آدم بدیه !

+ ضمنا خانمها ! تا اطلاع ثانوی با هیچگونه " بزکوهی " وصلت نکنن .



پنجشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸۸
294

وقتی عموجون ، بچه شو به دندون می گیره و اینور و انور می ره
حسه پدری رو دارم که دخترش ، بچه دار شده باشه
و این تنها دلخوشی اینروزهای منه

کی فکر می کرد به این زودی این موشهایی که سه تاشون باهم توی یک سبد کوچولو جا می شدن ، مامان و بابا و دایی بشن ؟!
کیف می کنم ، وقتی می بینم با چه اطمینانی بچه اش رو میاره پیشم و میذاره نوازشش کنم
از این حس امنیت و اطمینانش ، کیف می کنم و نمی تونم بگم چقدر ...

امروز عصر ، سر راه ، رفتم دنبال دکتر تا بیان ، عموجانها رو ویزیت کنن
دکتر میگه : زود باردار شده  ، بچه اش خیلی ضعیفه ، احتمالا می میره
می گه : احتمالا 1-2 تا جنین دیگه هم موقع زایمان تلف شدن
می گه : اگر بچه اش مرد ، بیاریدش که عقیمش کنم
می گه و می ره
حالا ، هم من می دونم جریان چیه ، هم خوده عمو بوربوروو
از عصر تا حالا هروقت نگاهش می کنم غمگین می شم
عموجون غصه نخور ، نمیذارم دکتر عقیمت کنه ، بازم بچه دار می شی عزیزم
می بینی ؟
آخر همه دلخوشی های مهندس ، اینجوری تموم میشه ...


+ بعضی ها خودشون لهجه ندارن اما کاراشون لهجه داره ، حالا اسم نمی برم اما یه مهندسایی هستن ! که وقتی همه چیز رو براهه " محسن چاوشی " گوش می دن و وقتی تیریپ ماااآغ ور می دارن ، میرن سراغ " ساسی مانکن " ! ... فکر کن ؟!

+ فکر کن ؟! من ؟ با این روحیه ؟ جمعه ؟ علیشمس ؟ ساسی مانکن ؟ و بدتر از همه گیتار ... دارم دیوونه می شم . پسر ! آهنگای ساسی مانکن دیوونه کننده س ...

+ مرجانک و ژاله عزیزم ممنون از راهنماییهاتون ، واقعا توی این چندروزی که نوه دار شدم ، خیلی کمک کردید . ممنون

+ تیریپ مااااااآغ م که تموم بشه به همتون سر می زنم . زیاد طول نمی کشه

بی ربط : نپرسید یعنی چه ؟ و چرا ؟ اما " هیچوقت با یک بزکوهی ازدواج نکنید " . در مورد علت این حرف هم کنجکاوی نکنید که سینه ی مهندس گورستان اسرار است و نم پس نمی دهد ...
البته قدیمی ها می گفتند : هر آدمی یک قیمتی داره ... بازهم میل خودتونه ...



دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸۸
293

دیرست،گالیا!
در گوش من فسانه دلدادگی مخوان!
دیگر ز من ترانه شوریدگی مخواه!
دیرست،گالیا! به ره افتاد کاروان.
عشق من و تو؟ ... آه
این هم حکایتی است ...

( هوشنگ ابتهاج )

اینروزها
مهندس تیریپ افسرده ورداشته است !
اینروزها
غم میون دو تا چشمای قشنگ مهندس ، لونه کرده
اینروزها
شب تو  مو های سیاه مهندس ، خونه کرده
مو هاااااا !!!
باز مهندس دچار توهم شده
اینروزها مهندس ، انگاری Mute شده است
فقط ، هر از گاهی مآغی ! از ته دل می کشد که
جیگر هر تنابنده ای را تا شعاع 100 متری می سوزاند
چیزجون می فرماید : مهندس غصه نخور ، همه مون مسافریم ...
مهندس چیزجون را نگاه می کند و در دل دشنام شایسته ای نثار روحش می کند
مهندس ، تنها ، مهندس ، خسته ، مهندس ، آق لاری گدی یادی ...

راستی : دیروز ، روزمعلم بود . روز مامی جان و گل پسرش ! ... دیروز روز مبارکی بود ...

+ آهنگ وبلاگ رو براتون آپلود کردم و می تونید از اینجا دانلودش کنید ( کلیک راست روی لینک و انتخاب گزینه save target as )



سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۸
292

- عارضم حضورتون که ما هفته بعد یک مهمانی داریم که می خواهیم ، همگی بیایم وسط مسط / ببینیم جسد مسد دخترا رو / بکنیم قفل درا رو و از اینحرفا و در رابطه با راستای اینکه " به تو تبریک می گم " اثر محسن چاوشی ، شادترین آهنگیست که بنده روی کامپیوترم دارم ، لذا از ملته همیشه در صحنه ، تقاضامندم اگر آهنگ شاد و دامبولی ، که مناسب حرکات موزونه یکسری انسانه از دم جلف ، باشد ، سراغ دارند به همراه اسم خواننده به ما معرفی کنند و در اجر اخروی این عمل پسندیده سهیم باشند ...

- دختره از روز اول فروردین تاحالا ، دستکم ١٠ بار زنگ زده و به انگلیسی و بالهجه فراقشنگه چینی پیغام گذاشته که " سلام مامان ! زنگ زدم که سال نو رو بهتون تبریک بگم و ... "
مامان ؟!!!!
سرانجام ، چند روز پیش که ساعت 6 صبح زنگ زد و بلاخره مامی رو دستگیر کرد ، مامی جان که بقول خودشون بعلت اینکه سی ساله انگلیسی صحبت نکرده اند ، تسلطشون رو به این زبان از دست داده اند * ، تحت تاثیر خواب آلودگی و سی سااااال دوری از وطن ! بشکل شایسته ای دختره ی شوهری رو به سزای عملش رسوندند :

" My dear , i'm very glad to hear your NOISE "

* من نمی فهمم چطور میشه که مامی جان ، طی این سی سال ، تسلط به زبان رو از دست دادند اما همچنان به لهجه مسطلن !! مطمئنم بچه های پامناره لندن هم انگلیسی رو با این لهجه صحبت نمی کنند . بقول ما ایرانی ها کلمات رو خیلی اگزجوره ! تلفظ می کنند ایشون ...

پ.ن 1: سر صبحی ، من اصلا نترکیدم از خنده ، مامی هم اصلا نزدن توی سر بنده
پ.ن 2: دختره هم اصلا زن دآش غیررسمی من نیست !
پ.ن 3: آق دآشم رسمیه ها . زن دآشم غیر رسمیه . یعنی برادرجان می گن نه ، ما نامزد نیستیم و هیچ  نیت سوئی نسبت به یکدیگر نداریم . فقط من نمی دونم چرا 24 ساعت باهمیم و چرا هروقت من ایرانم ، می رم چین ! و چرا تابستون قراره اوشون بیان ایران ...
پ.ن 4: بخدای احد و واحد ! اگر یک کلمه از این متن به گوش آق دآشم برسد ، بنده ی حقیر را جرو واجر می نمایند . لطفا اگر نمی توانید جلوی دهن مبارک رو بگیرید ، این متن رو نخونین
باید زودتر می گفتم ؟ الان یکم دیر شده نه ؟

عقایدم را در باغچه ی وبلاگم می کارم
قاااارچ خواهم خورد
می دانم ، می دانم ...



یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸۸
291

بوق یعنی زندگی

ما بدون بوق همه چیزمان را از دست می دهیم . صدای رسا ، پریدنی چشم گیر و عبوری بی بدیل از خیابان ، این یک بوق است !
ما بدون بوق نمی توانیم زندگی کنیم .
با بوق به خانه بخت می رویم . با بوق از ضایعات بشری جلوگیری می کنیم . با بوق یاد مرگ می افتیم . با بوق است که با عشقمان رابطه برقرار می کنیم . با بوق قربان قد و بالای هم می رویم . با بوق از دوستمان تشکر می کنیم . با بوق خار مادر یکدیگر را سلام می رسانیم . بابوق از یکدیگر عذرخواهی می کنیم . با بوق از رقیب عشقیمان انتقام می گیرم . با بوق گناه تبرج را ارج می نهیم . با بوق به بعضیها می فهمانیم که چقدر مانتوی تنگ و کوتاه بهشان می آید .
با بوق است که در تونل رسالت و جاده چالوس در دل تاریکی آن همه تونل ، می فهمیم که زنده ایم . اصلا چرا با هم رودربایستی داریم . بیایید رک و راست اعتراف کنیم ما ملت بوقی هستیم !

در رابطه با راستای اینکه ما ملت بوقی هستیم  و هرچیزی که ایرانیزه می شود هم ناخودآگاه به همین بوقی می شود ، سرانجام تشریف بردیم سینما که به کوری چشم شهرام همایون و کل اپوزسیون فیلم " اخراجی ها ی دو " رو ببینیم . 
حدسمان در مورد کیفیت فیلم و گرفتار شدنش به سرنوشت تمام " دو " های عالم سینما ، درست بود ...

و اما بوق !

چگوارای ایرانیزه شده ، می گوید : فیلم فلانی را نباید ببینید . فلان تلوزیون را نباید تماشا کرد و ...
بهش می گم : فرق تو با ج.ا چیه ؟ هردوتا تون مخالف اظهار نظر و اصلا اظهار وجود ، مخالف هستید . فقط شما هنوز چماق دستتون نرسیده که بزنید توی سر کسی که فیلم ساخته و کسی که اون فیلم رو دیده !
می گه : آخه تو نمی دونی ، ده نمکی چطور با چماق می افتاد به جون جوانان ما ...
بهش می گم : خب اگه اینجوریه . چای شیرین هم نخور . چون شکر پیوند واضحی با خاندان آیت الله م.ش دارد
می گه : آخه از بعضی کارا گریزی نیست !!!

دیگه چیزی بهش نمی گم

ولی تا تو ، چه گوارای وطنی ! برای رسیدن به خواسته ات حاضر نیستی قید یک چای شیرین رو بزنی و فقط وقتی اهل تحریم می شی که پای منافع خودت در بین نباشه ! وضع مملکت همینه . تا تو چگوارای وطنی ، حاضر نیستی اندازه یک چای تلخ برای هدفت هزینه کنی و همه اش دنبال روشهای مفت هستی و درست به همین خاطر،  فقط حرفه مفت می زنی ! اوضاع همینه ...

میدان تجریش که رسیدید ، دستتان را بگذارید روی بوق ! و تا خود راه آهن بر ندارید . این کاملترین تعریف اپوزسیونه بوقه دولت ماست .

با مربوط : بنده هیچ حرمتی برای " چه گوارا " قائل نیستم و نام او را تنها از آن جهت آوردم که در ایران ، پسرک ناآرام امریکای لاتین و قصاب کابانیا را- که مورد لعن و نفرین هزاران کوبایی در تبعید هست - بعنوان یک آزادیخواه نستوه می شناسند .
 
بی مربوط : پنج شنبه روز معمار بود . ما هم لابد زندان بودیم که نشد بهمون تبریک بگید . ولی ما به سهم خودمان این روز فروخنده - یوم الله 3 اردیبهشت - را به یگانه معمار هستی ، خانم مهندس لیلا اوتادی و به پیشگاه حضرتش ، تبریک و تهنیت عرض می نماییم .



چهارشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸۸
290

                     تو فرشته ای که عصای جادو داری
                                     و  ستاره  می پاشی
                                                     روی زخمهام ...
                                     بیدارم نکن،
                                     دارم خواب می بینم،
                                                     خواب کوتاه...

  • خواب کوتاه پنج ساله شد / دوستی ما ، هفت سال و چند ماهه / بهته من ، چندین و چند ماهه / بغضه من ... خدا می داند ...


                        میان حفره های ذهنم   
                                 خوابهایی هست
                                 که ندیده ام هنوز...
                                                بهار که شد
                                              از زمستان این خواب 
                                                    بیدارم کن
                                                    شکوفه ی مهربان...

  • طی این سالها ، شوخی و خنده ، سهم خواب کوتاه شد و حرفهای جدی ، سهم تو / تو اما سهم من نبودی و این جدی بود ... 
    فروردین ماه به پایان رسیدیم به سال یکهزار و سیصدو بدون تو ...

                    بیدار شدم
                        اما برعکس ...
                   حالا، درگذشته زندگی می کنم
                   ملالی نیست
                            برعکس همیشه خوبم،
                                                 تو هستی
                                                  خاطراتمان هستند
                                                   و من برعکس تو
                                                               عاشقم ...

  • بعد تو ، بازهم خواب ببینم یا نه ؟ تصمیم سختی بود که گرفتم . بعد تو ، باشم ...

                                امشب باید خواب ببینم...
                                                   خواب خودم را
                                                          که خواب ندارم
                                     بس که باید خواب ببینم
                                                             خودم را
                                                          که خواب ندارم...

  • روز تولد وبلاگم . تولد رسمی روزهای بدون توست ، بعد از این ، بیدارم اما همچنان خواب می بینم . خواب خودم را که خواب ندارم ...

--------------------------
+ تمام اشعار این پست از کامران عزیزم هست که در نهایت بزرگواری به خواب کوتاه هدیه شده . خوش بحالش

+ تولد سال گذشته وبلاگم . آنوقتها که مزدور قلم بدست تو بودم ...

+ ابتدا بیانیه شماره ٢ یا همون متن استعفای مایلی کهن را بخوانید و بعد یک ، سری به وبلاگ قانقاریا بزنید و لذتشو ببرید . بعدم هرجا نشستید بگید مهندس آدم بدیه ... ( البته بنده همچنان معتقدم وضعیت اخلاقی مایلی کهن اگر از ۵٠% منتقدانش بهتر نباشد بدتر هم نیست و تاکید دارم که محتوی بیانیه اولش را دقیقا قبول دارم و ادبیات منحصر بفرد و انتخاب با وسواس کلماتش را در بیانیه نخست ، اگر در یک دعوا بصورت خصوصی مطرح می شد ، حتما می ستودم . )

باید دید من و شما ، موقع عصبانیت و دعوا در خلوت و در اجتماع ، چه کلماتی رو بکار می گیریم ...