دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸۸
289

گوشتکوب در دستگاه شور

هفته پیش پسرکافرما معروف به پسرحاجی ، اومد سر کارگاه و گفت : بچه ها امروز همه ناهار بریم یه وری !!
ما هم لبیک گویان به این دعوت ، همراهشان رفتیم یه وری ! یعنی همون رستوران سنتی اریکه ( ایرانیان ) . بماند که هدف اصلی ایشان ، دعوت از اوشان بود و کعبه و بتخانه بهانه ! اینکه یکنفر برای ملاقات با یکنفر دیگر حاضر باشد 10 نفر مزاحم را دعوت کند و کلی خرج روی دست خودش بگذارد ، دو معنی بیشتر ندارد : یا طرف را خیلی دوست دارد یا طرف به چشم خواهری ، ارزششو داره ( خواهر ارزشی که می گن ، همینه ) و در هر دوحالتش ، به ما چه ...

معرفی می کنم ( از چپ به راست ) : بچه ها !

خلاصه ما گول خوردیم و قدم به آن لامکان گذاشتیم ، و برخلاف میل باطنیمان به اصرار دوستانه دل به نشاطمان ، مشغول دیزی زنی شدیم که دونوازنده تار و تنبک به دست گوشه رستوران ، مشغول نواختن شدند . ما تیلیت می کردیم و آنها سه گاه می زدند . داشتیم واسه خیس خوردن سنگک در آبگوشت لقمه نان و سبزی آماده می کردیم که نوازندگان یک دشتی شیش و هشت را آغاز نمودند . ترشی را داشتیم مزه مزه می کردیم که تار زن زد زیر آواز ، " درد هجری کشیده ام که مپرس ... " ما که بیشتر حواسمان متوجه پخش آوای پرهیجان کوبش گوشت کوبیده بود ، بی خیال جریان موسیقایی ، گوشت کوب را برداشته مشغول کوبیدن بودیم که مدیررستوران بالای سرمان ظاهر شد و خیلی آرام تذکر داد که " به احترام ، موسیقی ایرانی اندکی در کوبیدن گوشت تحمل کنید " ما هم جواب دادیم " آخر از دهان می افتد ! "  که خواننده چهچه زنان سکوت را جاری کرد و با همراهی تنبک شروع کرد به خواندن تصنیف ضربی " شیشه ای در شب یلدا شکست " . ما هم دیدیم بهترین موقعیت برای کوبیدن گوشت فراهم شده ، ریتم گوشتکوب را با نوای تنبک هماهنگ کردیم و در حالی که نگاه عاقل اندر سفیه مدیر رستوران را تحمل می کردیم ، همزمان با پایان تصنیف اولین لقمه را زدیم توو رگ !
می گویند موسیقی غذای روح است اما وقتی پای موسیقی ساکن و ملال آوار سنتی در بین باشد ، مهندس غذای جسم را به غذای روح ترجیح می دهد .

البته ناگفته نماند ساعتی بعد ، دست خداوند از آستین پسرحاجی در آمد و بابت بی احترامی به هنر و هنرمند ، تاوان فوق العاده دردناکی پرداختیم . چشمتان روز بد نبیند موقع خروج از رستوران تازه فهمیدیم مهمانی در کار نبوده و خرج هرکسی پای خودش است .

از قیمتهای رستوران اریکه چیزی نگویم بهتر است ، همینقدر بدانید که برای 200 تومن آخرش ، یک ردیف بلیط شرکت واحد روو کردیم !

خدا نعلتت کنه پسرحاجی که تاوان خودشیرینی تو را ، بنده پرداختم . اللهی لقمه ها سرطان بشه از گلوت بره پایین . اللهی سه برابر پولی که  دادم رو خرج دوا درمون کنی ...

نتیجه اخلاقی : هیچوقت با ما ، جای باکلاس قرار نگذارید . بخصوص اگر آنجا موسیقی سنتی هم نواخته می شود ...

نتیجه غیراخلاقی : در هر دعوتی اول خوب مطمئن شوید کی مهمان کیست ؟ بعد سرتونو مثل چی بندازید پایین و به مسلخ بروید !

بی ربط  :  گنده باقالی ! گروهبان قندعلی ! چه می کنه حاج ممد مایلی کهن . بیانیه مایلی کهن در باره امیرقلعه نوعی رو اینجا مطالعه کنید . این بیانیه روی سایت ایسنا و فارس نیوز هم اومد اما خیلی زود برداشته شد . منهای ادبیاتش تمام محتویش مورد تایید است ، حتی ادبیاتش !



چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸
288

اداره کشفیات ، شعبه ی مهندس

من از آن دسته انسانهای وارسته ای هستم که به تکخوری اعتقاد ندارم مگر آنکه احساس کنم لقمه مزبور در گلویتان گیر خواهد کرد
بگذریم ... هدف از این نوشتار معرفی کشفیات ماههای اخیر هست و نه پرداختن به محسنات اینجانب که تیغ سخن در وصف خصایلمان کند است ...

روی اسامی کلیک بفرمایید

کامران رسولزاده

کجای بازی ما اشتباه بود
       که تو همبازی من نیستی
               و من
                   هنوز
                گرگم به هوای تو ...

بقول ما سینمایی ها ، کامران یک هنرمند مولف است . خواننده خوش صدایی که تاجایی که من درجریانم شعر و آهنگ کارهایش را خودش می سرآید و می سازد .

            به شاخ و برگم اعتماد نکن
                       تکیه بر هیچ می زنی.
                            من، درخت خوش باوری که به بهار دل بسته بودم 
                                                     اما
                                                  به موریانه ها باختم...

کامران را تابستان سال پیش ، در تیتراژ یک تله فیلم کشف کردم و مثل هر انسان فرهیخته ی دیگری فورا PC را روشن کردم تا آهنگهایش را دانلود کنم ! و سرانجام پیدایش کردم . البته خود کامران را

           من از تمام درختان سیب می ترسم
                   فریب خورده ام، از هر فریب می ترسم
                                 به کرم ها که مرا می خورند خو کردم
                                           از اینکه از تو ندارم نصیب می ترسم ...

 
و چه مهربان و صمیمی آهنگ مورد نظرم را برایم فرستاد و این شد بابت آشنایی ما . بدون تعارف شعرهای کامران رسولزاده را بی اندازه دوست دارم .
به من اطمینان کنید . به وبلاگش سر بزنید پشیمان نخواهید شد ...  ( کامران جان شماره تلفنت رو در همون مراسم به فنا رفتن گوشی ام از دست دادم . یا برایم خصوصی کامنت کن یا یک مسیج بزن قربان قدت بروم )


بریم سراغ کشف بعدی

خانم دکتر خوشتیپ ، رویا پورقربان ، جراح متخصص زنان

اولا اصرار دارم باور بفرمایید که آشنایی من و خانم دکتر ، صرفا وبلاگیست و بنده هیچوقت از اون لحاظ مشکلی نداشته ام که خدمت ایشان برسم . تازه تنظیم خانواده هم 19.25 شده ام و از این جهت به خودکفایی رسیده ام . ضمنا نیما هم 18.75 شده و تمام مشکلات آقایان اهم از زود رسیدن سرقرار و یا دیر رسیدن به محل کار و واریس های ناجور در نواحی ناجور تر را با تجویز سیگار مور !! درمان می کند عین باقلوا

بگذریم ، داشتم می گفتم ...

اصولا بهار فصل خطرناکیست و بجز من که معصوم هستم الباقی آقایان در این فصل دچار بهارزدگی می شوند . بهارزدگی بیماری مهلکیست که آقایان دچارش می شوند اما خانمها تاوانش را می پردازند . اگر هنوز وانمود می کنید که متوجه منظور پلیدم نشده اید به سروصدای گربه های محترم محله کمی توجه کنید و اگر بازهم متوجه نشدید در اولین فرصت به متخصص مغز و اعصاب مراجعه کنید .
الغرض
اگر یکوقت خدایی نکرده موقع درس خواندن دستتون خط خورد و احساس کردید که بزودی زیر پایتان بهشت سبز می شود یا اگر یکروز صبح بیدار شدید و دیدید که کار از کار گذشته و بهشت زیر پایتان قرار گرفته و یا برعکس ، اگر صبح تا الاهه شوم به امور خیر مشغول هستید اما هرکاری می کنید ، بهشت زیرپایتان قرار نمی گیرد و خلاصه هرگونه مشکلی در ارتباط با فردوس برین و دهات تابعه دارید می تونید جهت تعیین وقت مراجعه ، با خانم دکتر از طریق شماره ی زیر تماس بگیرید  ( خانم دکتر اگر شماره ها و آدرس عوض شده بفرمایید که درستش کنم )

۸۸۲۸۲۸۰۰      -   روزهای زوج ۵-۷  کلینیک شفا گستر

همچنین می توانید از طریق وبلاگ شخصی شون با خانم دکتر در تماس باشید و البته وبلاگ بی تربیتی ایشون هم در این آدرس دایر هست اما از اونجایی که پر است از صور قبیحه ، اینجانب از فرط متانت و کمرویی هیچوقت موفق به بازدید از آن نشده ام .
بروید و ببینید و برای ما هم تعریف کنید
بقول ادیسون : دنیااااااااااااااییه

پ.ن1 : منظور از اون 5 الی 7 ، 5 الی 7 بعداز ظهر هست . نصف شب زنگ نزنی یه وخ !؟ اگر 5 صبح زنگ زدی و نگهبان به شیوه بدی وازکتومیت کرد ، من مسئولیت آنرا نمی پذیرم !

پ.ن 2 : یه بابایی ، انگار داره آزمایش قند خون می ده ، پاشده ناشتا رفته آزمایشگاه تست بتا بده ! حالا نمی خوام اسم ببرم ... چه فرقی می کنه کی ؟ یه بابایی بوده دیگه ...



یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸۸
287

ساعت 6 از خواب بیدار می شوم

6 الی 6:20 بیست دقیقه ورزش می کنم ( اینو صرفا بابت اینکه باکلاس بنظر برسم ، گفتم )

6:20 الی 6:30 دوش می گیرم

ساعت 6:30 الی 6:40 روزنامه ها را مرور می کنم ( اینو هم صرفا به همون دلیل گفتم ! )

6:40 الی 7 صبحانه می خورم

7 الی 7:15 لباس می پوشم ، خودم را در آینه نگاه می کنم

7:15 الی 7:25 از دیدن تصویر خودم در آینه حظ می کنم

7:25 الی 7:30 با خانواده خداحافظی می کنم
( 7:30 تا وقتی برگردم ، مامی جان ، آیه الکرسی می خوانند )

7:30 سرشار از انرژی ، پر از امید به زندگی در اولین روز هفته ، توپ و سرحال می روم تا به آرزوهایم جامه عمل بپوشانم

7:30 الی 7:40 استارت می زنم ، نه ماشین خیال روشن شدن ندارد

7:40 الی 8:00 : خودم را به مترو می رسانم

8 الی 8:10 مثل عقب افتاده ها موقعیت ایستادنم را با محل احتمالی قرار گیری در قطار هماهنگ می کنم

8:10 الی 8:12 را کلا بخاطر نمی آورم . قطار ، فشار و دیگر هیچ ...

8:12 الی 8:14  را جزو زندگی بحساب نمی آورم ، زیرا در مترو باز می شود و من سوار بر بال فرشتگانه بی ادب ، ناخوآگاه تحت فشار و بی ادبی ملت به داخل برده می شود و خبر مرگم یکجایی فرود می آیم . البته جا گیر نمی آوریم ولی همینکه پاهایمان روی زمین است بازهم خدارا شکر

8:14 الی 9 : به صحبتهای اطرافیانم گوش می دهم " من نمی فهمم این هل دادن برای چیه ؟ " ، " طرف همه جا سرش کلاه رفته اینجا می خواد نشون بده که چقدر زرنگه " ... و نتیجه می گیرم آن بی شعورهایی که فشارهای نامربوط به نقاط نامربوط تر ما می دادند مال یک واگن دیگر بودند . اینجایی ها که همه اهل فرهنگ و ادبند

ساعت 9 : هنوز دارم به این مسائل فکر می کنم که بوسیله همراهان فرهیخته ام تقریبا با لگد از واگن به بیرون پرتاب می شوم . یعنی رسیدم تهران

 9:05 سوار قطار می شویم ،3 تا دختر که به چشم خواهری هستند دم در ایستاده اند و به ما زل زده اند

9:06 : در بسته می شود . قطار می رود . ما می رویم ، همه دنیا می رود ، آنها مغموم می شوند و الی اخر

9:06 تا زمانیکه ، پیاده می شویم : بوی کافور ، عطر یاس را در واگن تجربه می کنیم . عطر یاسش را زیاد جدی نگیرید . بعضی ها سر صبح هم بوی جالبی نمی دهند . خدا برگشتن را بخیر کند

10:20 می رسیم کارگاه ، هیچ کس شاکی نیست ، هیچکس غر نمی زند ، هیچکس برج زهرمار نشده ...

10:20 الی 10:55 به مدت 35 دقیقه به زمین و زمان فحش می دهم بدون اینکه حتی یک فحش تکراری از دهانم خارج شود . کسی آدرس سایت گینس را ندارد ؟

11:00 الی 20:00 : قیر هست ، قیف هم هست ، چیه ؟ انتظار داشتی مسئولش نباشد ؟ اتفاقا از بد روزگار ، مسئولش هم هست ...

20:01 الی 21:01 به مدت یکساعت انرژی درمانی راه می اندازیم . آقای مهندس فلانی بچه اش روی گاز است " خب عزیزم این مشکلات واسه همه هست " . خانم مهندس فلانی ، همسرش درکش نمی کند " خب عزیزم ، اول زندگی همینه دیگه " دوست جون ، با نامزدش مشکل پیدا کرده " خب دوست جون ، اصلا همین چیزاس که دوران نامزدی رو قشنگ می کنه دیگه "

21:01 ما می رویم پی بدبختی
21:01 آنها احتمالا کلی به حال ما غبطه می خورند " خوش بحالش که انقدر شاد و مثبته . زندگی می کنه هااااااااااااا "

21:01 الی 21:30 می رویم داروخانه حضور آقای دکتر زمانی که پروپشیا تهیه کنیم اما تخمش را ملخ خورده . تخمه پروپشیا را عرض می کنم !

21:30 الی 22:00 : کمی با خودمان فست فود می کنیم . یادتان باشد اگر تنهایی به همچین جاهایی بروید ، زوجهای موسیخ سیخی و  مژلل ( بسیار ژل زده ) شما را با انگشت نشان خواهند داد ! و شما از خودتان می پرسید : چرا ؟ ... جوابشو تو می دونی ....

22:01 الی 23 : تمام سعی مان را می کنیم به آخرین " قطار گان هیل " برسیم

23:01 دیر می رسیم ، قطار می رود ، تمام ایستگاه می رود . دنیا زهرمار می شود ...


زندگی زیباست ، تا من ، مهندسم ...



دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸۸
286

امروزه مشکل بزرگی که جوامع بشری را تهدید می کند مشکلیست بنام " من بلد نیستم ، لاستیک ماشینم رو عوض کنم "

حالا چند تا سوال کلیدی دارم

شما ببینی یکی کنار اتوبان مظلوم وایساده ، داره دست تکون میده و کمک می خواد واینمیسی ؟ می ایستی دیگه ( البته بجان مادرم ، من فکر می کردم بنزین نداره ... )
شما ببینی یکنفر ملبس به البسه کله غازی !!! با یک لحن خیلی شیرینی می فرماید : " جناب [ مهندس ] من نمی تونم لاستیک عوض کنم " ، یکدفعه یاد مرحوم فردین نمی افتی ؟ می افتی دیگه
شما اصلا روت می شه به همچین انسانه بساز و با شخصیتی بگی " نه " ؟ خب معلومه که روت نمیشه

حالا اجازه بدید از مشکل دیگری که امروزه جوامع بشری را تهدید می کند بگویم . مردمان امروزی " نه " گفتن را بلد نیستند . اغلب جوانهای امروزی زندگی را به خودشان زهرمار می کنند اما یک کلمه " نه " نمی گویند
و درست به همین دلیل بنده امروز نزدیک 45 دقیقه در حالیکه به خودم فحش می دادم ، دور ماشین می چرخیدم ، ببینم بلاخره این جکه صاب مرده رو کجا باید بذارم . 33 دقیقه هم طول کشید تا یادبگیرم این جک های هیدرولیکی چطوری کار می کنند . 20 دقیقه هم به چزخ ماشین ور رفتم و ...
آخرش می خنده می گه : دفعه اولت بود ؟!
شما بودی چی می گفتی ؟ گفتم : احتمالا دفعه آخرمم هست ...

خب آقا من تووی زندگیم لاستیک عوض نکرده بودم ، بعدشم دل نیست که ، دریاس . من مجبورم هرکسی ازم کمک می خواد کمکش کنم بشرط آنکه طرف گلاب به روتون پسر مسر نباشه . می فهمی ؟ مجبورم کمک کنم ...
وقتی کشتی گرفتنم با جک و لاستیک تموم شد انگار یک کامیون آجر خالی کرده باشم ، دلم می خواست همونجا کنار اتوبان لحاف و تشک پهن می کردم و بخوابم ...

بقول شاعر :
مهندس خسته نباشی / خدا عزتت بده
پاسخی به اینهمه مهر و محبتت بده ...

پ.ن : مار بزند زبان آنکسی را که زیر لب گفت " حالا اگر طرف پسر بود ، بازهم وایمسادی ؟ " معلومه که هنوز مهندس را نشناختید . خب معلومه که اگر پسر بود نمی ایستادم . بلانسبت ، خر که کله ی مبارکم را گازم نگرفته است .
پسر جماعت ، چشمش کور ، فکش خرد ، خودش بشینه لاستیکو عوض کنه ...



جمعه ۱٤ فروردین ۱۳۸۸
285

قرار ما به رفتن بود
نگو چی شد ؟ نمی دونم
خودم گفتم تمومش کن
خودم می گم ، نمی تونم

سیزده بدر را به همراه خانم مهندس رفتیم ارتفاعات تهران ( عجالتا تقاضامندیم باور بفرمایید اون سمت راستی خانم مهندسه و اون کفش قشنگه ما هستیم و اون یکی هم که پشت صحنه هست خیلی مهم نیست )


نمی دونم کجا رفتم
نمی دونم دلم چی شد
درست توو بدترین لحظه
ببین کی عاشق کی شد ؟

آقا ، جای همگی خالی این تهرانی ها واقعا مردمان شاد و دل به نشاطی هستند و بعضا به چشم خواهری جدا قابل تقدیر می باشند . البته مهمترین حسنه تهرانی ها اینست که اصفهانی نیستند . جدی می گم !

فقط حرفامو باور کن
تقاص عشق تو کم نیست
بمون حوای من با من
مگه عشق تو آدم نیست ؟

آقا جای همگی خالی ، چغاله بادام واقعا خیلی خوب است . گاهی حتی به چشم خواهری از اونا هم بهتر است ...

تو خاکستر شدی با من
دارم می میرم از این درد
بیا این خونه این کبریت
تلافی کن ولی برگرد

آقا یک اتفاقاتی هست که فقط و فقط در ممالکی که بیش از هفت هزار سال فرهنگ دارند رخ می دهد ، مثلا ممکنه سر یکی از همونا ، 4 تا پسر بیفتند به جون 4 تا پسر دیگه و به شعاع دو کیلومتر آلودگی صوتی از نوع کاف دار ایجاد نمایند جوری که هرقدر هم سوت بزنی و با آسمان نگاه کنی فایده نداشته باشد ( فکر بد نکنید ، این جماعت فقط بشکل غیر متداولی داشتند از یک به یک اعضای مونث فامیل یکدیگر خواستگاری می کردند )

چقد دیوونگی دارم
تمام قلبم آشوبه
تو آرومی ، نمی دونی
چقد دیوونگی خوبه

آقا نشد ما یک گوری گم بشیم ، بعضی ها سر نرسند و ما رو پیدا نکنند . کلا " کسی نفهمه " و " کسی نبینه " وقتی یک پای قضیه من باشم ، معنا ندارد . باز هم حمد و سپاس خدای را که اونی که ما رو دید خدایی نکرده ربطی به بصره و قائم شهر نداشت والا در کسری از ثانیه به قیمت خیاره سر جالیز می فروختنمان ...

تمام قصه بازی بود
تموم شد، هیچ رازی نیست
کسی که رو به روشی تو
از اینجا مرد بازی نیست ...

آقا سیزده بدر بدی نبود ، اینو در نظر بگیر که وقتی من می گم " بد نبود " یعنی خیلی خوب بود ! یکجاهاییش بزن و بکوب در گرفت و بعضی ها حرکات موزون از خودشون در کردند ولی ما سنگین و رنگین وایساده بودیم ، اصلا هم دروغ نمی گوییم ! و اینو در نظر بگیر که من هروقت خیلی خوشحالم ، یعنی اصلا خوشحال نیستم !
گیج نشو . کم کم یاد می گیری ، من آدم خر توو خری هستم ...

پ.ن 1 : سالی برگشته . یکی از نشانه های اینکه نحسی سیزده ما رو گرفته شاید همین باشد ...

پ.ن 2 : پی نوشت 1 حقیقتی است که شما می تونید جای دروغ سیزده از ما بپذیرید .

پ.ن 3 : بهاریه امسال را با رمز " مرد برای هضم دلتنگی هاش ، گریه نمی کنه ، قدم می زنه " نوشتیم اما متوجه نشدید و ما و استعدادمان مثل همیشه حیف شدیم. فقط خدا می داند که بین شما جماعت بی عاطفه و بی احساس ، چه زجری می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است ...



پنجشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸۸
284

من خود آن سیزده م ، کز همه عالم به درم ...

پ.ن : اگر دیدی جوانی بر درختی تکیه کرده و زهرمار ...



سه‌شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸۸
282

کانگرو عزیزم منو به یک بازی دعوت کرده به اسم " قواعد زندگی من " که طی اون قراره قوانین اساسی زندگیم رو بنویسم و می نویسم ...

قانون نخست : ناسپاسی ، دقیقا بدترین صفت یک انسان  است .
پس سعی کن همیشه انسان قدرشناسی باشی ( ناسپاسی رو نمی تونم ببخشم دست خودم نیست )

قانون دوم : ببخش اما فراموش نکن !
معمولا همه بدهایی که می بینم رو می بخشم ( بجز ناسپاسی ) ولی هرگز فراموش نمی کنم . چرا ؟ چراش در قانون بعدی آمده

قانون سوم : معتقدم کسی که پایش دوبار به یک سنگ بخورد ، مستحق آنست که گردنش بشکند !
دوست دارم اشتباهاتم رو تکرار نکنم هرچند اغلب موفق نمی شوم اما برای تکرار نشدن یک اشتباه بعضی چیزها رو نباید فراموش کنی ...

قانون چهارم : به حرفهای دیگران گوش کن اما نگاهت به رفتارشون باشه .
بذار ساده تر بگم ، هزار بار به من بگی دوستت دارم به اندازه یکبار که از رفتارت بشه خوند که واقعا دوستم داری ، کار نمی کنه !

قانون پنجم : مودب باش !
به پاکیزه حرف زدن اعتقاد عجیبی دارم . معتقدم دایره لغت آدمها خیلی چیزها رو نشون می ده

قانون ششم : حتی برای یک پیاده روی 10 دقیقه ای در یک مسیر خلوت هم ، مهمه که اون آدمی که کنارت قدم می زنه کیه ؟
معتقدم آدمها رو میشه از روی دوستاشون شناخت و من در این زمینه واقعا سختگیرم .

قانون هفتم : اگر از دستت کمکی برمیاد دریغ نکن .
از کمک کردن به دیگران لذت می برم . زیاد غریبه و آشناش برام فرقی نمی کنه ،  هروقت حس کردی کمکی ازم برمیاد اگر بهم بگی ، خوشحالم می کنی ...

قانون هشتم : اگر می زنی محکم و مردونه بزن !
حالم از آدمهایی که لبخند روی لباشونه و خنجر توی دستشون بهم می خوره . یادگرفتم اگر مشکلی هست یا با کسی مشکلی دارم حتما بگم . یا حل میشه یا نمیشه اما صادقانه بگم وقتی ته دلم باکسی خوب نیستم ، نمی تونم در عمل و در ظاهر هم باهاش دوست باشم . قبلنا اینجور آدمها رو اول خوووووب موردعنایت قرار می دادم بعد کات می کردم ، الانا که عقلم داره کم کم درمیاد فقط کات می کنم !

قانون نهم : سعی کن جوری زندگی کنی که کلمه " ببخشید " رو خیلی استفاده نکنی ولی اگر لازم شد عذرخواهی کنی ، حتی یک ثانیه هم شک نکن .
معتقدم هر اتفاقی رو نمیشه با یک " ببخشید " حل کرد . حواسم هست که اشتباهات عجیب و غریب مرتکب نشم ولی هروقتم لازم بوده عذرخواهی کنم ، حتما اینکار رو کردم . صادقانه بگم شاید یکی دوبار این پروسه عذرخواهی خیلی طولانی شده ، یکیش مربوط می شد به عذرخواهی من از خوش قلب ترین مرد دنیا ... یادتونه ؟

قانون دهم : تمام سعیت رو بکن وقتی شب می خوای بخوابی کسی از دستت ناراحت نباشه .
جدا برام مهمه . برام مهمه که کسی از دستم دلخور نباشه و تمام سعی م رو هم می کنم . البته همیشه نمیشه اما من همه ی سعی م رو می کنم که بشه . مهم اینه

قانون یازدهم : از شریعتی متنفر باش !
در محضر باریتعالی که خودمان باشیم ، فقط وقتی می توانی در صف مقربین قراربگیری که این قانون رو قلبا رعایت کرده باشی . جدی می گم . تمام دوستان صمیمی من ، همسر سابق و فعلی و آینده ام ! بچه های بالقوه و بالفعلم ! همگی به این قانون التزام عملی دارند

قانون دوازدهم : فکر کردن به خانم مهندس را در راس امور قرار بده !
دیشب برنامه ای از شبکه یک پخش شد که طی آن خانم مهندس اوتادی - دامت چشم و ابروآته - به همراه خانم مریم سلطانی که خدا زیادشان کناااد ، بهمراه یک بازیگر مرد که خیلی هم مهم نبود و اصلا اضافه بود ، اوله سالی به یک خانه سالمندان سر زدند و بنده برای اولین بار در زندگی آرزو کردم خدا آخر و عاقبت هممون رو به خانه سالمندان ختم کنه ، انشااااالله
خانم مهندس ! اند عاطفه و اند انسانیت و اند خرگوش و به چشم خواهری ، اند چشم و ابرو هستند . ماشاالله


( خداییش زوج خوشبختی می شیم ما دو تا . هر دو خوشتیپ . هر دوتا آرشیتکت . هر دو علاقمند به گربه جماعت ! هر دو سرشار از انسونیت . هر دو اند لطافت . هر دو ... انشالله به پای هم پیر شویم ماشاالله )

جدیدا یک قانون اضافه شده : حتی به چشمهایت اطمینان مکن !
این تنها قانونیه که دوستش ندارم و از خداجان می خوام این یکیو از زندگی من حذف کنه . خیلی بده که به سایه خودت هم شک داشته باشی ولی فکر کنم هرکس دیگه ای هم جای من بود ، ماهها و شاید سالها این قانون مزخرف رو برای زندگیش وضع می کرد . یارب مددی ...

پ.ن : بجز قانون نخست که جاش همونجاس بقیه قوانین خیلی تقدم و تاخر ندارند . اصلا شاید قانون دوازدهم قانون اصلی باشد . البته گفتم شاهد ... ( فتحه روی ه )



یکشنبه ٩ فروردین ۱۳۸۸
281

چه تماشاگرایی ، چه طرفدارایی ، آقا جاتون خالی امشب رفتیم استادیوم آزادی فوتبال نگاه کنیم و به احترام علی آقا معروف به " ببر خیابان وزرا, " رفتیم نشستیم توو استقلالی ها .
به به ، واقعا اینکه می گن طرفدارای استقلال همشون روشنفکر و تحصیلکرده ان ما به چشم خودمون ندیده بودیم ولی امشب ایمون آوردیم . آقا همینکه احساس کردن جای نیکبخت در دفاع چپ خالیه ، اگه بدونید چقدر تشویقش کردن . اگه بدونید چقدر همه اقوام دور و نزدیکش رو تشویق کردن ! علی دایی سر حسین کاظمی داد زد ، شما بگید یه کلمه حرف بد بهش زدن . اصلا و ابدا . فقط براش کف می زدن . چقدر بابت گل اول عربستان که از اون بالا آفساید دیده شد به داور محبت کردن . چه حرفای قشنگی می زدن . همه اش صفا و صمیمیت . همه اش عاطفه . خب چه اشکالی داره ، بلاخره هوا داره گرم میشه . بهاره . بوی گل میاد و آبی ها هم باید خودی نشان بدهند .
من واقعا بخاطر اینکه قبلا این چیزا رو نمی دونستم و در جهل مرکب بودم از همه عذر می خوام . امشب چه حرفای جدیدی یاد گرفتیم . چه شنبه قشنگی بود . چقدر آسمان تهران امشب آبی تر شده بود !

 آقا امشب همینکه 3-4 تا پرسپولیسیه نفوذی می خواستن نظر ما رو نسبت به استقلالی ها عوض کنن و به سرمربی محترم تیم ملی حرفهای غیرمحترمانه بزنند ، چند تا آقای ریشکی بلند می شدند می گفتند " هیس مرتیکه ! می گه نمی بینی دکتر اینجاست ؟ " . آقا بنظر ما اگر دکتر همیشه اینجا باشد مشکل فرهنگی تماشاگرنماهای محترم فوتبال ما که همیشه هم گفته ایم بهترین تماشاگرنماهای دنیا هستند ، برطرف خواهد شد . البته بماند که در انتهای مسابقه سرانجام صبر هواداران به سر رسید و  خیلی مودبانه فریاد اعتراضشان را با شعارهایی مثل " مربی تیم ملی ... خیلی عذر می خوام تیم ملی رو با دستشویی اشتباه گرفته و یک کارایی کرده به تیم ملی " بگوش مربی محترم تیم ملی رساندند اما از آنجایی که عید است و بهار است و بوی گل می آید آخر سر برای تلطیف فضا و از باب نشاط بخشیدن به فضای عمومی جامعه و تغییر روحیه سرمربی با فریاد های " دایی باید برقصه " خواستار دلجویی از علی دایی شدند .

پ.ن ١ : راستی امشب دکتر هم برای اینکه ثابت کند مابین حضور دیرهنگامش در سالن و شکست تیم ملی کشتی در ثانیه های پایانی هیچ ارتباطی وجود نداشته ، تشریف آورده بودند استادیوم .
مقدمت گلباران . نازنین ! اما همینطور ادامه بدهی کل ورزش مملکت رو نابود می کنی . تصدفت ! یک مدتی نیا ...

پ.ن ٢ : رسیدیم منزل ، مرد دوهزار چهره شروع شده بود ، شخصیت " پرفسور بیژن شکیبا ! " را امیرمهدی ژوله ، بشکل بینظیری از روی افشین قطبی ساخته بود . امیر ژوله در تماشاگران و پارس فوتبال و چلچراغ و ... می نوشت و می نویسد و جدای اینکه طنزپرداز فوق العاده ای هست با زیر و بم فوتبال هم آشنایی کامل دارد . اینبار هم به خوبی به قطبی پرداخته . همان امپراطوری که ظاهر بسیار موجه و باطنی بسیار غیرموجه داشت ، همان قطبی سمبل کسانی هست که تمام ضعفها و عقده هاشونو پشت کت و شلوار و کراوات پنهان می کنند . سمبل لمپن هایی که لفظ قلم صحبت می کنند و از این جهت هزاران درود به شرف علی پروین که آدم مشدی ! هست و در عین لمپن بودن ادای آدمهای مبادی آداب را در نمی آورد .
خلاصه روحمان از دیدن " بیژن شکیبا " و نحوه انتخابش و ... شاد گشت که انشاالله خدا شادت کند امیر ژوله . نور به قبرت ببارد ...

واسه دل خودم : یکنفر که من اصلا هم نمیدونم کیه ! و نمی تونم حدس هم بزنم کیه ! به اسم " یکی از همان حدس و گمانها " کامنت خصوصی گذاشته و عید رو تبریک گفته به همراه کلی آرزوی خوب ... می دونی ! وقتی تو پیام تبریک می گذاری و کلی آرزویهای رنگی پنگی ! بدرقه راهم می کنی ، ناخودآگاه دلم برای خانم مهندس می سوزه . چقدر حقیراند آدمهایی که یکسال تمام باغچه ما را سمپاشی می کنند ولی آخرش حتی یکنفر هم مسموم نمی شود ، حتی بغل دستی خودشان !
امیدوارم فهمیده باشی که سمپاشی باغچه من بی فایده بود مهندس ، از این به بعد باغچه خودت رو بیل بزن ...
آهای " یکی از همان حدس و گمانها " ! خوشحالم کردی ، باور کن
خیرببینی مادر

من چقدر حرف دارم که بزنم ، من چرا شبیه قیچی شده ام از بس که خودم را سانسور کرده ام !؟