دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٧
224

بچه ها ، سوالی چیزی دارید همین الان بپرسید که فردا می خوام برم عقلم رو بکشم

 دانلود آهنگ عکس تو / با صدای سعید مدرس



یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٧
223

ادیسون همیشه می گفت : خداوکیلی هیچ چیزی به اندازه ی دلواپسی ، آدم رو دلواپس نمی کنه !
دو روزه از نگار خبر ندارم

من که می دونم باز نگار مرده اما اینا به من نمی گن

پ.ن : البته عاقبت به خیری من هم در این بی خبری بی تاثیر نبوده ...



جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧
222

- خسرو شکیبایی فوت شد . بعد از هامون اگر سالاد فصل رو نادیده بگیریم این باید اولین بازی غیر تکراری شکیبایی باشد ... خدایش رحمت کناد . " بلاژویچ " غم آخرت باشه !!

- امروز از طرف  "داش حامد " دعوت شده بودیم که برویم " خجیر " شیکار غیرقانونی بکنیم . تا جایی که می دونم دآشمون توو کار شکار " پروانه " و " پرستو " و " صدف " و اینچیزا بود . تازه از قابلیتهاش این بود که پرستو رو نصف شب تووی تاریکی شکار می کرد . 5 صبحشم که ما بی خبر از همه جا می رفتیم خونه - خونه نگو بگو شیکارگاه - با چه فجایعی که روبرو نمی شدیم . صحنه ی درگیری با شیکار ، یکی دو تا پوکه اینور و انور ، بوی گوگرد و دست آخر پوسته کنده شده ی شیکار روی جالباسی . نخند . آخه پرستو رو که با پوست نمی خورن ! دیدن اون صحنه ها کار هرکسی نبود ، دل می خواست . آره تا جایی که حافظه ام یاری می کنه داش حامد توو کار شکار پرستو اینا بود حالا چی شده رفته سراغ " آهو " و " غزال " خدا می دونه ...
از اونجایی که دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره ، دعوتش رو قبول نکردم . ما خودمون حلال - حروم سرمون می شه ...

- چشمهایت را ببند و تصور کن هم خوشتیپ هستی - فرض محال که محال نیست - هم adsl داری همم که نیمه شعبان نزدیکه !! دیگه از خدا چی می خوای ؟ یعنی من دستم به این عامل صهینویسم جهانی برسه می دونم چیکارش کنم . الان 3-4 روزه دارم به عالم و آدم جواب پس می دم که جریان خبر خوش چی بود ؟! بابا چشم ندارید ببینید یک خبر خوش دو نفره به ملت رسیده ؟



پنجشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٧
221

امروز دندون عقل بالایی رو جراحی کردم . درد نداشت حتی یک ذره . اما هنوز هم صدای خرد کردن دندون و استخوان فک توو گوشمه . هنوز هم چهره دستیار دکتر که مدام تغییر رنگ می داد جلوی چشممه . خدا پدر ژلوفن رو بیامرزه که اگر نبود دنیا خیلی بد می شد . خیلی بد . البته آدمی با امید زنده است و مامانم چون اینو می دونست دیروز بهم گفت :

man ham 2taa dandoone aghle kaamelan ofoghi daashtam ke jaraahi kardam dige, yaadet nist? az dardesh ke nagoOOOOOOOoooooOOooooOooo to nemidooniiiiiiiiiiiiiii

اینا رو  گفت که نگران هیچی نباشم . نیما هم روزی 200 بار زنگ می زنه می گه : حالا دردش مونده . دندونی که فک جوش باشه جراحیش به این راحتی ها نیست . پای چشمات کبود می شه . انگار توی مغزت دریل بزنن ، خیلی دردناکه .  آخر همه ی حرفاش برای اینکه من نترسم می گه " البته اینا برای تو نیست . برای دخترای چهل کیلوییه !!! " وقتی هم در دسترس نباشم همه اینا رو یکبار دیگه از طریق sms تکرار می کنه ...

خدایا متشکرم که دختر چهل کیلویی نشدم . ممنون از روحیه ای که می دید . اینو دوشنبه یا سه شنبه جراحی می کنم . این دیگه افقی نیست بلکه چند درجه هم به سمت پایین متمایل شده . بازم بهم روحیه بدید . هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم ...

پ.ن : دیالوگ من و منشی پرروئه

من : در مورد اچ آی وی نگران نباشم دیگه ؟ می گیرم دیگه ؟
منشی پرروئه : البته که نداشته باشی
منشی مهربون : جناب وسائل ما که یکبار مصرف و استریله اما بهرصورت ما تووی مطب از هر مراجعه کننده یک تست اچ آی وی هم می گیریم . خیلی دقیق نیست . ولی از هیچی بهتره . در واقع مشخص می شه شما تا سه ماه پیش آلوده بودید یا نه ؟
منشی پرروئه : خب شما آخرین بار کی رفتار پر خطر داشتید ؟ ( و اینجوری زل می زنه به من   )
من : ده دقیقه پیش !!
منشی پرروئه انتظار همه چیز رو داشت جز اینکه من ازش پرروتر باشم . تعجب و بهت هردو باهم توی چهره اش مشهود بود
ادامه دادم : از وسط اتوبان مدرس رد شدم
منشی پروئه : آها
منشی مهربون : درست که نمی شی اما لااقل فهمیدی . از تو پررو تر هم وجود داره ...

.................................

دو تا موزیک خوشل از آلبوم آخر عالیجناب افتخاری اینجا میذارم که آخر هفته ای شما هم گوش بدید و لذت ببرید . زندگی بدون موسیقی اشتباه بزرگیست ( ادیسون ) ممنون از نیما بابت معرفیش

بزم کسان / دانلود نکنی باختی

عاشق شدن ( بازخوانی آهنگ شادروان پوران ) / دانلود کن . بقول ادیسون بی ضرر نیست !! 



چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٧
220

بقول ادیسون : زندگی عاشقتم    

از ابتدای هفته خبرها  یکی در میون ، خوب و بد بودند . بدترینش حتما فوت جناب رحمتی بود که خدایشان بیامرزاد و بهترینش هم امروز صبح ... درست وقتی انتظار شنیدن هیچ خبر خوبی رو نداری یکباره به خودت میآی و می بینی انگار معجزه ای رخ داده آنهم اختصاصا برای تو . چشم بهم میزنی می بینی تووی کوچه شما هم عروسی برگزار شده . حالا عروسی هم نبوده باشه ، بله برونو بوده ...

البته اینجا درباره اش نخواهم نوشت و امیدوارم مامانمم چیزی ننویسه  . فقط بدانید ساعت ١٠ صبح می خواستم از خوشحالی بزنم زیر آواز

هیچ دقت کردید من چقدر ضایع ابراز خوشحالی می کنم ؟ جدا حس و حالم این مدلی بود . حتی چند نفری متوجه لبخند اخمخانه ی روی لبم شدند و پیش خودشون چه فکرهایی که درباره ی شما نکردند . درباره ی من که جرات نمی کنند  ...

و صد البته در رابطه با راستای خبرهای یکی در میان . ظهر دندان درد فجیعی به سراغم آمد . رفتم دکتر و دکتر و ایشون گفتند : دندانهای عقلت بصورت پنهان در آمده و نیاز به جراحی داره و یکیش رو جراحی کردند و الان به لطف " ژلوفن " در خدمتتون هستم و کلی بدبختی در انتظارم هست بابت جراحی بقیه ...

ولی همچنان زندگی عاشقتم   

ممنون از همه ی شماهایی که این روزا بوقتش بامن خندیدید . بوقتش بامن همدردی کردید و خلاصه همراهم بودید .  ممنون از هاله که همیشه خیلی لطف داشته به من . ممنون از باباشمل و سالی و مهدیس و تحریریه کویریات و همه و همه ... ممنون از ندا که منو جدی می گیره . بخوام تک به تک اسم ببرم خیلی لوس می شه چون شما ها انسانهای لوسی هستید اما جدا از تون ممنونم بخاطر حس های خوبی که از نوشته هاتون می گیرم . دوستت دارم و امیدوارم روی خوش زندگی همواره به سمت تون باشه

                                الاحقر ، رضا شادآبادی مسرور



دوشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٧
219

همیشه گذشت زمان در چهره دیگران نمود پیدا می کند . ما که بچه بودیم ، آنها جوانانی بودند که سرحال در کوچه و حیابان راه می رفتند و یا میانسالانی بودند که با دیدنشان بی اختیار سلام می کردیم .

ما هیچوقت بزرگ شدن خودمان را به چشم نمی بینیم اما ردپای زمان را  بر چهره دیگران به چشم می بینیم . جوانان دیروز میانسال شده اند و میانسالان پیر . برخی عصا بدست دارند و بعضی دیگر اعلامیه شان روی دیوار چسبانده شده . آنها را که می بینیم می فهمیم سن ما هم بالا رفته و بزرگ شده ایم .

دیروز یکدفعه فهمیدم بزرگ شدم . هیچوقت دلم نمی خواست بزرگ بشوم ولی خب اتفاقیست که افتاده . باید سوخت . باید ساخت ...

نمی خوام متنم غمگین باشه . پس ادامه نمی دم . من عادت ندارم حرفای جدیم رو جای عمومی بگم . شما هم که عادت کردید بیاید اینجا یک چیزی بخونید و بخندید و برید . خودم عادتتون دادم . گله ای هم ندارم . اصلا دوست دارم که اینجوری باشه . فقط می خواستم بگم بزرگ شدن همیشه هم اتفاق خوشایندی نیست ... نمی ارزه به دیدن اعلامیه ها

بگذریم . یک خبر خوب ...

امشب عروسی فرانک و مسیح هستش . بیاید از ته دل آرزو کنیم خوشبخت باشن و همیشه قدر همدیگه رو بدونن . در همین راستا : پسره زلفاش گلابتون / لپاش مثال خون / خوش خلق و مهربون / شادوماااد تشویقتشویق

پ.ن :  آهنگ وبلاگم چقدر شبیه این هفته ام شده ...



یکشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٧
218

یه روز غمگین / یه روز بی غم

آخرین باری که در یک مراسم خاکسپاری شرکت کردم ۹ سال پیش بود
تا امروز و مراسم خاکسپاری جناب رحمتی ، مرد همیشه موقر فامیل
گریه های خانم رحمتی
ناله های مرجان
اشکهای بی صدای الهام
قامت فروریخته ی پیمان
کنار تابوت پدر
و خاطرات من که همراه ایشان دفن می شدند ...

زنده باشید
 روز وحشتناکی داشتم ...



شنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٧
217

به آنها بگو از اینکه پاسخ دعاهای خود را نگرفته اید ، شکایت مکنید که همانا پاسخ ابلهان خاموشیست و خداوند خیلی باحالتر از اینحرفاست ...

- لیله الرغائب خود را چگونه گذراندید ؟
اول شب . رو به آسمان . همونجایی که از اون بالا کفتر میآییه . خدایا !! من چیز خاصی نمی خوام فقط آدم باش لطفا و  ... تلوزیون رو روشن می کنم . مهناز جون افشار روبروی فریدون جیرانی نشسته .Conquest Of Paradise . چه زود حاجت روا شدیم رفت . فری ایشالا کوفتت بشه . مهنازجون یکنفس مثل " وروره جادو " حرف می زند . فریدون جیرانی هم تا جایی که جا دارد از " اختلاف سنیش با مهناز افشار و بابا ما دیگه پیر شدیم و من جای پدرشم و اینا " سواستفاده می کند . ما هم که ... بماند . بناگاه صالح علا روی صفحه تلوزیون ظاهر می شود . خدا می خواهد ثابت کند زندگی بالا و پایین دارد . " بینندگانه جان ، به حماسه ی خداحافظی می رسیم " حماسه نگو ، بگو مرثیه . من نمی دونم تا دیروز از چی این صالح علا خوشم می اومد ؟ ازش متنفرم ...
( امضا : یکنفر که چشم یکنفر دیگر را دور دیده )

پ.ن1 : به ما که گفته اند نگار 3-4 روزی آنلاین نمیشه ولی محض احتیاط " گفتم شاهد "



چهارشنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٧
216

حتما تا حالا تووی تاکسی همسفری داشتید که یک نفس از مبدا تا مقصد مشغول خالی بندی - دروغگویی - باشه . امروز شانس این را داشتم که از میدان راه آهن تا خود تجریش کنار یکی از این عزیزان جلوس کنم و حظ وافی از فرمایشاتشان ببرم . امروز فرصت کافی داشتم تا این پدیده ی رایج رو از دیدگاه یک آرشیتکت بررسی کنم . واقعیت اینست که نماهای یکنواخت و بی قواره ، تابلوهای تبلیغاتی بدون جذابیت ، عدم استفاده صحیح از نور و هزار تا دلیل دیگر به حدی فضای شهری را برای شهروند ملال آور و کسل کننده کرده که شهروندان محترم وقتی داخل تاکسی می نشینند به هیچ عنوان به فضای خارج از تاکسی توجه نمی کنند و آنجاست که برای اینکه حوصله شان سر نرود تصمیم می گیرند پا به سرزمین بدون کنتور بگذارند ...

کی به کیه ؟  شما می تونید خودتان رو یک تاجر ورشکسته معرفی کنید که تا دیروز مشغول پول پارو کردن بودید ولی امروز در یک پیک موتوری مشغول کارید . اگر " عشق سیاست " هستید می تونید خودتان رو یک فعال سیاسی که کل نظام دنبالتان است جا بزنید و اگر خیلی جو گرفتتان می تونید ادعا کنید که همان اوایل انقلاب اعدامتان کرده اند . اگر عاشق ژانر رمنس هستید می تونید با این جمله آغاز کنید " دخترا هیچکدومشون وفا ندارن " و مطمئن باشید با چطور مگه ؟ ی اطرافیان روبرو خواهید شد . آنجاست که باید از شکست عشقی وحشتناکتان بگید یا از اینکه عروس خانم آخرش شما رو به پسر پولداره فروخت ... تجربه نشان داده این موضوع اخیر خیلی مورد استقبال واقع می شود . اینجور مواقع اگر خدایی نکرده یک خانم شیک و ترتمیز از کنار ماشین عبور کند حتما از کینه های کاف دار آقایان داخل تاکسی بی نصیب نخواهد ماند و یا اصلا مثل همین همسفر امروز ما خودتان را خلبان هواپیما معرفی کنید و بعد جعبه موبایلی که خریدید رو بدید دست بغلیتون بگید : " داداش شما که انگلیسی بلدی بخون ببین نوشته میدین کجا ؟ "  و هزار مدل دروغ دیگه ...

گناه همه  اینها پای شهرساز جماعت است که هیچ جاذبه ی بصری برای جداره مرئی شهر درنظر نگرفته . تنها جاذبه بصری کلان شهر تهران طی ۵-۶ سال اخیر همان گناه تبرج که خدایش زیاد کناد بود که سردار " فوت فتیش " اسلام آنرا تحمل نکرد و به مبارزه با آن پرداخت . سردار گناه این خالی بندی های داخل تاکسی پای شما هم هست ...

در پایان نگارنده ضمن اعلام حمایت از گرمای روزافزون هوا و تبرج ناشی از آن ، اعلام میدارد خدا حفظ کناد خواهران ایمانی را که با عمل به فریضه امت پسند تبرج مانع ترویج خالی بندی در اجتماع می شوند . خداوندا اینکارشان را بدون اجر مگذار و در ضمن منو هیچوقت به راه راست هدایت نکن ...  
                                                                                       ( امضا محفوظ )

......................
عمویی برای تمام فصول :

فکر کردید من فقط عموی سارینای گهرمان و روژان و نازنین و  آرشیدا هستم ؟ ذهی خیال باطل
عکسی که این پایین می بینید " دینا " کووشوولو دختر کوچیکه ی " سایه " ست . دینا الآن باید یکسال و 4-5 ماهش باشه . دقیق نمی دونم . " سایه " مامان دینا ، دختر شهین جون ، دوست مامی من هستش ولی رابطه ی ما تا قبل از حضور ایشان زیر پرچم یانکی های جهانخوار ، نزدیکتر از اینحرفا بود . سایه قطعا شر ترین دختری بوده که تابحال توی زندگیم دیدم ... شاید دینا تلافی آنچه سایه سر شهین جون اورده رو سرش بیاره .

این عکسش رو خیلی دوست دارم . خیلی . فیگورش رو خیلی دوست دارم

اینجا زبونش منو حیرون کرده . البته بیکینیش هم همچنین

دینا و اول صبح و میزآرایش ...  حالا اگه پسر بود از کله ی سحر ونگ می زد

من که می دونم آخرش یه پسر دماغو نصیبم می شه  ولی من دختر بچه دوست دااااارم خداجان اینو بفهم و لحاظ کن  



دوشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٧
215

1- از وقتی قرار شد وبلاگ آرشیدا رو طراحی کنم مدام سعی کردم خودم رو بذار جای یک نوزاد 2 ماهه اونم دختر و ببینم توقع ام از دنیای مجازی و وبلاگستان چی می تونه باشه . اصولا یکی از شگردهای من در زندگی - بجز " کول انداز " که شگرد دارم - اینست که بخوبی می تونم خودم رو بگذارم جای طرف مقابل . خلاصه در اون ایامی که من نوزاد دختری 2 ماهه بودم از وبلاگستان تنها توقعی که داشتم این بود که " مث جولابام صوولتی باچه " و خب بر همین اساس وبلاگ آرشیدا رو طراحی کردم . اما به محض اینکه نگار طرح وبلاگ رو دید گفت : یک چیزایی باید تغییر کنه و شروع کرد به این مباد و آن باد و از اونجایی که همیشه حق با صدای اوست واقعا نتیجه ی کار خیلی بهتر از طرح اولیه ی من شد . درحقیقت یکبار دیگر نگار ثابت کرد هنوز هم مثل 6 سال پیش که من رو انتخاب کرده خوش سلیقه است . خلاصه یاسمن جان و آرشیدا کوشولو مبارکتون باشه . امیدوارم سطر سطر این وبلاگ رو با شادمانی و اتفاقات خوشایند پر کنید ... ( ضمنا در بنر بالای صفحه اونی که پیگی بهش آویزون شده نگاره . اونی هم دست انداخته گردن نگار منم )

همینجا از نگار و مهدیس بخاطر اینکه مجبور شدم کامنتهاشون رو پاک کنم و دوباره خودم - البته به اسم خودشون - ارسالشون کنم عذر می خوام علت اینکار یک مشکل فنی کووشوولو  بود .

2- یکسری به وبلاگ هاله بزنید متن جالبی در مورد چرایی معضل خانمانسوزی به اسم " دخترشوهری " نوشته . البته بعدا شاید کاملترش هم بکنه . شاید پنی هم در این مورد مطلبی داشته باشه . بهرحال سربزنید ضرر نمی کنید . واقعا درد عجیبیست اینکه از ابتدایی که خودت رو شناختی فکر کنی ازدواج و بچه دار شدن یگانه راه عاقبت به خیریست ...

3- شما به تناسخ اعتقاد دارید ؟ دارید و ندارید مهم نیست . یکسری به این سایت بزنید و ببینید در زندگی قبلیتون چجور جانوری بوده اید . بنده در زندگی قبلی ام یک آرشیتکت هندی بودم که خیلی خوشتیپ تر از حالام بودم ...

4- سیم جدید رو گرفتم . اونطوری هم که امید می گفت 24 ساعت طول نکشید . فقط 1 ساعت زمان لازم داشت . بنده خدا کارکنان امورمشترکین داشتن کوپن می دادن یا ثبت نام می کرد که تا من رو دیدن زار و زندگی رو رها کردن اومدن به امور خوشتیپترین مشترکشون برسن ... یکساعت بعدشم سیمم شارژ شد  و یک معجزه هم رخ داد اونم اینکه شماره هام تووی گوشی ذخیره شده بود و نه روی سیم ...
کلهم اجمعین یک 10 تومنی ما باید می پرداختیم با زبون خوش نشد اینجوری ازمون گرفتن

آلبوم " نفسهای بی هدف " محسن یگانه منتشر شد . شما رو بخدا یکبار هم شده به این فکر کنید که شما تخت جمشید داشتید ، فرزند کورش هستید و از اینحرفا . این آلبوم رو دانلود نکنید . برید اصلش رو بخرید . فقط ۱۵۰۰ تومنه . فکر کنید یک لیوان آب زرشک خریده بودید بخورید افتاده از دستتون رفتید یک لیوان دیگه گرفتید ( جنس ۱۵۰۰ تومنی یادم نیومد شرمنده ) . شماها بهترین قوم روی زمین هستید . هرکی تخت جمشید داشته توو مملکتش حق نداره آب زرشک بخوره . یعنی حق نداره ایرانی بازی در بیاره ... آفرین . برید به اولین شهر کتابی که نزدیکتون هست یا ... فروشنده هاشون خوشگلن . ارزشش رو داره . آفرین .



شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٧
214

هرچه خوشتیپی و هنر داشتم جمع کردم و داخل یک کیسه گونی جا دادم . در کیسه رو بستم و آن را در صندوق عقب ماشین انداختم . نیمه شب رفتم به بیابانهای اطراف شهر و در حوالی وردآورد گودالی کندم . کیسه را در عمق زمین جا دادم و رویش خاک ریختم . خوشتیپی ها را بخاک سپردم . هنرم مدفون شد . از حالا به بعد من یک انسان معمولی هستم . لطفا کسی مرا "هنرمند و خوشتیپ" خطاب نکند ...

مجبور بودم اینکار رو بکنم . می فهمی ؟ مجبور بودم . بس که خوشتیپ بودم . بس که هنرمند بودم . بس که قد و بالام سرو بود . بس که کارم درست بود .بس که اول و آخر همه چیز بودم . بس که ... آخرش چشمم کردن مادر * ...

اولش که چشمهای خوشگلم اونجوری شد . یعنی قرمز شد . اولش فکر کردم خون جلوی چشمم رو گرفته اما هرچه دنبال دلیل گشتم چیزی به ذهنم نرسید . اونوقت بود که فهمیدم چشم سمت چپم ایدز گرفته

بعدش شبا گوشیم رو از ترس این دختر مخترا که وقت و بی وقت زنگ می زنن فوت می کنن خاموش می کنم . پنج شنبه صبح وقتی اومدم روشنش کنم ازم PIN خواست . منم PIN ها رو وارد کردم و سیم کارتم سوخت به سلامتی . یادم باشه دیگه انقدر به حافظه ام اعتماد نکنم .

بعدش سارینای گهرمان اومد توو اتاقم و همه چیز رو بهم ریخت . یعنی اتاقم مرتب بود از اولش . نمی دونی بدون . بعدش عینکم روی زمین بود . البته من وزنی ندارم ولی خب دیگه ، فریم های جدید خیلی پرپری شدن . اینی که شکست FAKE بود ولی برای هیجان بیشتر اینجا می نویسم که اصل بود . ریبن اصل . می فهمی یعنی چی ؟ فکر کن بچه ات جلوی چشمت رفته زیر ماکسیما ... فکر کن

و اما پریشب خوابم  نمی برد .گفتم خب با اکانت شبانه " فری ترافیکم " می رم دانلود ... آقا جاتون خالی با اینکه 5 شنبه شب بود ولی با سرعت 50 KB/S دانلود می کردم و این یعنی یکچیزی در حد معجزه . این پایان بدشانسی های اخیرم بود . چند تا فایل با حجم تقریبا 600 مگا بایت آماده دانلود کردم و استارت کردم و رفتم خوابیدم . صبح که پاشدم دیدم دیشب اشتباهی با اکانت روزانه ام آنلاین شده بودم و اون 600 مگابایت از ترافیک اکانت روزانه ام رفته

چشمم کردن مادر . واسه همین از صبح که پاشدم دارم  واسه خودم اسپند دود می کنم تا بترکه چشم حسود . تازه به زبون مازنی هم یک چیزایی در رابطه با راستای " ته چشم ونه ... " هم زیر لب می گفتم که چون سالی اینجاس نمی تونم بیشتر بهش بپردازم .

الان هم دارم می رم سر قبر خوشتیپی ها و هنرمندی هام فاتحه بخونم و اگر این وبلاگ دیگر هیچوقت به روز نشد . بدانید که  در رابطه با راستای بدشانسی های اخیر احتمالا گلاب به روتون برج میلاد سقوط کرده روم یا بدتر از اون مثلا خوراک کروکدیل ها شدم یا بدتر از اون بین راه  تووی تور دخترشوهری افتادم ... شانس که نداریم همه اش قابل تصوره ...

* چشمم کردن : گویش پیرزنی چشمم زدن ...



چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٧
213

دورم از تـــو امــــا لحظه ها را با تو زنده ام ...
چهارماه گذشته اینگونه طی شد ...

پ.ن :

اونور خط
تویی که
تذکرات آیین نامه ای صادر می کنی
گاه آرام
گاه با فریاد
" این مباد ، آن باد "
و مثل همیشه
حق، با صدای توست

اینور خط
منم
که ذوق می کنم
هنوز هم
باندازه ی شش سال پیش
مهم هستم
برای مهم ترین موجود زندگیم
کسی که
من
بی نهایت با او ، هم دستم ...

چهارشنبه 5/4/87



دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٧
212

ابتدا پیروزی شیربچه های مادرید را مقابل آلمانهای استقلالی از صمیم قلب به آحاد ملت ورزشکار و به پیشگاه حضرتش تبریک عرض می نمایم و از همین تیریبون اعلام می دارم : بین همه ی تیمای دنیا ... بین همه ی تیمای دنیا ... عشق است اسپانیا ... عشق است اسپانیا ... عکسای بیشتر در سایت فیفا

در ادامه خاطر نشان می سازد ، دیروز یکی از دوستان همکار ما تعریف می کردند که مدت ۴-۵ ماه با یک خانم مطلقه در ارتباط بوده ، خانمه در آپارتمان شخصی اش زندگی می کرده و درواقع بقول ادیسون : ‌آنچه خوبان همه دارند ایشان یکجا داشته - فقط حیف که واحدش در خالد اسلامبولی نبوده !! - بعدش چون همه ی شرایط محیا بوده کار اینها خیلی زود به روابط نزدیکتر می کشه . به خانم والده سلام برسانید بفرماید کار بدی نمی کردند . باهم درس می خوندند . بهرحال بهار بوده و فصل کنکور بوده و ... بگذریم

این دوست ما می گفت یکشبی که درس نسبتا سنگینی باهم خونده بودند و دراز کشیده بودند که تجدید قوا کنند یکباره زنگ آپارتمان به صدا در میآد و خانمه هراسان فریاد میزنه " وایییییییییی شوهرم اومد !! "

دوست ما هم به این صورت خندیده و گفته " چه شوخی بی مزه ای " بعدش خانمه فریاد زده : بدو برو توو پله اضطراری که اگر اصغر ( حالا ) بفمهه می کشتت !! و تازه اینجا بوده که پسرک فهمیده جریان جدیه . آقا کیف و کتاباو جامدادی و ... برمیداره و با سر و وضع ضایعی می پره توو پله اضطراری . نخند ، خب با کت  و شلوار که ملت نمی رن کتابخونه درس بخونن . میرن ؟

دیگه از اینجا به بعدش که با چه بدبختی لباس تنش می کنه و میآد پایین و تمام مدت قلبش تووی دهنش بوده بماند ... بعد از اون دیگه از ترسش حتی جواب تلفن خانمه رو هم نداده . این دوست ما می گفت از این به بعد تا شناسنامه طرف رو نبینه محاله تن به روابط خاص و بخصوص کتابخوانی جمعی بده . ایشان تاکید داشتند که کارت ملی به هیچوجه قبول نیست . فقط و فقط شناسنامه

عجب اوضاع جالبی شده . عدم فرهنگ کتابخوانی ، حذف کتاب از سبد مخارج خانواده ، پایین بودن سرآنه کتابخانه و فضای آموزشی ، نبود امکانات مناسب از قبیل تهویه مطلوب در کتابخانه ها ، گرانی کیف و کتاب و جامدادی و ... اینها شاید توجیه پذیر باشند اما درد عدم صداقت کتابدار را پیش که ببریم ؟ این چه مملکت است . باید رفت ...

......................................................................

و اما چند خط هم درباره ی سهیل بنویسیم که خواهرش ما را کچل کرد از بس گفت که وای برادرم از دست رفت . حوصله نداشتی کلش رو بخونی اون قسمت سبزش رو بخون . معجزه می کنه

سهیل جان ، فرزندم . آدم وقتی عاشق می شود بازهم نیم نگاهی به شان خودش و خانواده اش و آینده ای که از این مثلا عشق متصور است می نماید . ما که از دور شاهد جریانات شما بودیم آنهم فقط یک نیمه روز ، می توانیم به ضرص قاطع و شاید هم ضرس قاطع و خلاصه با کلی ضرث دیگر خدمتت عرض نماییم که در این رابطه شان خانواده شما ابدا لحاظ نشده و دوست من ، یک کلام ، شما گرفتار " دختر شوهری " شدی و بس . این داستانهای خودم رو می کشم و ... رو هم بریز دور . اگر بحث خط خوردن دست هنگام نوشتن مشق در میون نیست پس جدا اینحرفهای خودکشی رو بریز دور . برای خلاصی از شر دختر شوهری کافیست کمی جدی برخورد کنی . ای مالک ! درست است که این موجودات در هر زمینه ای آی کیو باشند در زمینه تور اندازی بسیار وارد هستند اما فکر نکن یک عمر بهت می چسبند . نه . از اونجایی که از نظر یک دختر شوهری همه ی پسرها شوهر هستند مگر اینکه خلافش ثابت بشود . وقتی خلافش ثابت بشود خیلی زود بند و بساطش رو جمع می کند و میرود این دام بر مرغ دگر می نهد .فقط باید جدا بهش بفهمونی که تور اندازی فایده ای ندارد . خیالت هم راحت ، زودتر از آنچه فکرش رو بکنی بلاخره یکی را بعنوان شوهر پیدا می کند . باور کن چشم بهم بزنی می بینی طرف شوهر کرده 4 تا بچه هم دارد و اینگونه خواهر محترمت هم دیگر مغز ما را نمی خورد که آی بچه را راهنمایی کنید . خواهر من ، ما اگر بیل زن بودیم ... برو نذار بگم . خواستگاری رو هم بذار برای 30 سالگی که ادیسون می فرماید : تا سی سالگی زن نگیر بعد از اون خودت می فهمی که نباید زن بگیری !! . نهایتا بعد از همه ی این حرفا موقع حضور درجمع دخترا آیه الکرسی رو هم فراموش نکن . اینروزها ضمن اینکه همه طپش نگاه می کنند ، به این سادگی هم شوهر از دست نمی دن . پس مراقب خودت باش . من آنچه شرط بلاغ بود با تو گفتم ، بقیه اش دیگه بستگی به خودت دارد . اینک با دلی آرام و ضمیری مطمئن از حضور برادران و خواهران مرخص می شوم . خدافظ



شنبه ۸ تیر ۱۳۸٧
211

خانمها ، آقایان ، معرفی می کنم . این نی نی خوشل و خوش اخلاق و خوردنی " آرشیدا "، دخمله خاله یاسی منه . آرشیدا کوچولو فقط دوماه شه . می بینید چقدر کیوته ؟ ضمنا اونایی هم که اون پشت دست در گردن هم ، عکس گرفتن همه شون دوستای نگار هستند . نمی دونی بدون

می بینید موش نازنین ما ، چه خوشل خوابیده ؟ خداییش اگر جایی نوازد ۶٠ روزه به این خوشگلی پیدا کردید حتما اونو تووی اولین صندوق پستی بیاندازید ...

الهی پسرخاله قربون اون لب و لوچه ات بره . من این عکسش رو خیلی خیلی دوست دارم . بی نظیره ، مگه نه ؟ البته گفتن نداره ، خوشگلی توو فامیل ما ارثیه . آرشیدا ، من ، ویونا و ...

خدا خودش همه ی جوجه ها از جمله  آرشیدای بی نظیر ما رو حفظ کنه ...

پ.ن 1 : برای انتشار این عکسها از یاسی جان مجوز نداشتم . امیدوارم حق مصونیت سیاسی من که از طرف مامانه فرام لندنم صادر شده ، باعث بشه که منو نکشن . باورکنید نمی شد از نشر این عکسهای خوشگل گذشت ...

پ.ن ۲ : من می گم آدم باید حواسش جمع باشه که اگر فرضا یکی ازش پرسید " رضا ، قرمزی چشمها رو با چی بر می داری ؟ " هول نشه بجای " redeye " بگه " خب معلومه با red light " !!! خیلی ضایعس . مگه نه ؟ حواستون رو جمع کنید آخه . واسه خودتون می گم .

ضمنا امشب تولد سارینای گهرمان بود . جای همگی خالی خیلی خوش گذشت ، یعنی با جمالی ها بد نمی گذره هیچوقت ...

............................................................................

فردا تولد یکی از بهترین دوستانم هست . نیمای عزیزم تولد مبارک . امیدوارم سالهای سال درکنار خانواده ات بخوشی و سلامتی زندگی کنی و دوستیمون هم تداوم داشته باشه

من و نیما ، روز عروسی مهدی . همون عروسی که متاسفانه آخرش مثل اغلب عروسی ها به طلاق انجامید ولی خب کلی خاطره برای ما موند از آقای دکتر و علیرضا و آزمایش اعتیاد قهقهه . تولدت مبارک دوست جون قلب



سه‌شنبه ٤ تیر ۱۳۸٧
210

احساس می کنم قابلیت تطابق ذهن معناگرای خودم و خواسته های نابجای شما را از دست داده ام . فکر کردم شاید بهتر باشد فرض کنم اگر " شل سیلور استاین " بجای من بود چه می نوشت اما ظاهرا قابلیت تطبیق ذهن خودم با شل را هم از دست داده ام

- آقا ما یک کلمه در وبلاگ شخصیمان گفتیم از فلانی بیزاریم. شما هم که نظر شخصی تون رو گفتید . من هم که سعی نکردم قانع تون کنم که حق بامنه ، هرچند انتظار داشتم خودتون بعد از این همه وقت به این نتیجه رسیده باشید که همیشه حق با منه و هرچی من می گم همون درسته ولی بهرحال من که چیزی نگفتم پس شما هم لطفا سعی در ارشاد من نداشته باشید که اگر C5 را در دست راستم و MAZDA3 را در دست چپم بگذارید محال است نظرم نسبت به آن خدانیامرز عوض شود . زیاد هم پیله کنید میذارم می رم جایی که قدرمو بدونن ، واسه رنگ نگاهم تا سحر غزل بخونن ... گفته باشم
شما باید بدونید که " شل سیلور استاین " خریدنی نیست و هرگز هم به راه راست منحرف نخواهد شد ( زیادی در قالب شل فرو رفتم )

پ.ن : اینبار که اسامی مفسدان اقتصادی منتشر بشود حتما نام من نیز جزوشان خواهد بود . اینجانب شل سیلور استاین فرزند جعفر در دو هفته ی گذشته با بیش از ۵ گیگابایت دانلود آنهم در ساعات freeTime اکانتم که جزو ترافیکم محسوب نمی شود ، چنان ضربه ی اقتصادی مهلکی به ISP محترم زدم که مپرس ... مفسد اقتصادی هم نباشم ،" بی جنبه ی اقتصادی " رو هستم ! باورکن

+ فقط همین مونده بود که عکس " گلاب آدینه " روی نت منتشر بشه . زیر 18 سال نبینن
+ اینجا یک کتابخونه ی فارسیه با کلی کتاب فارسی بصورت PDF سر بزنید ضرر نمی کنید
+ اینو توو وبلاگ نوشا دیدم . از دست ندیدش
جانان من بر خیزو اهنگ سفر کن
گر تیغ بارد،گو ببارد ،جان سپر کن



یکشنبه ٢ تیر ۱۳۸٧
209

نه فکر کنید بخاطر اینکه از نگار می ترسما . کلا بعد از باخت هلند ؛ دست و دلم به نوشتن نمی ره . اصلا می خواستم وبلاگ رو ببندم اما به خودم گفتم : شماها چه تقصیری دارید ؟! پس دوباره سپردم زورق خود را به آن توفان و گفتم هرچه بادا باد

خلاصه بگم

- بعد از ناهار بچه ها گفتند بازی کنیم . چی بازی ؟ چشمک !!! بابا این بازی که مال تین ایجرای ... هستش . ما بازی نکردیم ولی با اینکه بازی نمی کردیم دستکم ۴-۵ باری توسط ۴-۵ قاتل بی رحم ، به قتل رسیدیم !! پیدا کنید پرتقال فروش را ...

- بعدش میوه آوردند . دخترا هرکدام یک " ترنج " برداشتند و شروع کردند به پوست کندن . ای خدا ، حالا هندی پلاست از کجا بیاریم ؟ پروردگارا تو که اینهمه حسن جمال به ما دادی ، یکمم جنبه به اینا میدادی خب ...

- مامی یباشکی به من می گویند : دقت کن ببین کدومشون بدرد علی می خوره ؟ من : مامی چشماتون ضعیف شده ؟ مامی : نه !! چطور ؟ من : آخه من اینجا هستم منو نمی بینید ؟! مامی : بترکی تو ... ( البته من گفتم شاهد . نمی دونی بدون )

- من نمی دونم این مامی چرا اصرار دارند در حالیکه همه دارند از حسن خلق و جمال ما توامان تعریف می کنند ، ما را بد اخلاق جلوه بدهند . " آره . رضا خیلی خوش اخلاقه اما خوش اخلاقی هاشو فقط نگار می بینه ، ما که ندیدیم " انگار یک پارچ آب یخ روی دخترا خالی می کنند . نگااااااااااار ؟ نگار کیه ؟ و عروسی ، عزا شد به همین سادگی ...

- به خودم گفتم نگار که دیروز آنلاین شد و رفت تا ده روز دیگه . بنویس که مامی با اینحرفشان یکجواریی مادرشوور بازی هم درآوردند اما خب بعدا گفتم یکوقت دیدی نگار امروز هم آنلاین شد . پس ننوشتم

- شب هم موقع خداحافظی چه نگاههایی رو که شاهد نبودیم . از اون نگاهها که " دله من مونده پیشت ، گرچه پاهام مسافره "

تموم شد . البته این خلاصه اش بود . قسمته من بدو . زلیخا بدو . پیرهن از پشت پاره بشو و ایناشو حذف کردم ...

بیریکینگ نیوز : دخترعموم " مرجان " هم به سلامتی طلاق گرفت . اینها زمستان ٨۵ ازدواج کردند و کل زندگی مشترکشان یک حسن داشت آنهم اینکه چنان مجلس عروسی برگزار کردند که تا خود امروز ، تمام مجالس عروسی قبل و بعد از آن از در حد یک تولد ساده و معمولی جلوه می کنند . یادشان گرامی و راهشان پررهرو باد . فقط کاش برای طلاقشون هم مراسمی برگزار می کردند ... یادمه محمد که اونروزا قصد ازدواج هم داشت ، تا ده روز بعد از عروسی اینا به تک تک برگزار کننده ها زنگ میزد ببینه چند میلیون خرج عروسی شده و البته به نتایج افسرده کننده ای هم رسید ...



شنبه ۱ تیر ۱۳۸٧
 

ما و آهار و خوشتیپی ... از قوریل هم خبری نبود

- جای همگی خالی جمعه رفتیم " آهار " ویلای خاله ی پدرجان که از خارجه تشریف آورده بودند . یعنی راستش را بخواهید اولش نمی خواستیم برویم اما بعد مامی جان لطف کردند فرمودند :" زشته ، به زور هم که شده باید بیای " . ما هم که زیر بار حرف زور نمی رویم مگر آنکه طرف پرزور باشد ...

- در ویلا که باز می شود تازه می فهمیم تا کجاها کلاه سرمان رفته است . 3 تا دختر خانم که خیلی به چشم خواهری بودند پشته در، کمین کرده بودند . من نمی دانم در این وانفسای بی شوهر که بقول ادیسون : " دهانت را می بویند ، شاید گفته باشی قصد ازدواج داری  !! " مامی جان به کدامین گنااااه ، پسر دسته ی گلشان را بدین مسلخ آورده اند ؟

- ابتدا می خواستم تا "شمسی کوره" برایم حرف در نیاورده است برگردم اما خب نمی شد دیگر . درک می کنید حتما . لذا من سپردم زورق خود را به آن توفان و گفتم هرچه بادا باد ... و تدخل فی جنات تجری من تحت الانهار ...

- یک پسر در محوطه ویلا می بینیم و نتیجه می گیریم درارتفاع 4 هزارمتری هم میکروب پیدا می شود . آیدین پسر دختر دایی پدرجان هستند . فکر کنم تازگیها لای در اتوبوس گیر کرده باشد . قبلنا این مدلی نبود بنده ی خدا ...

- نشسته ایم در ایوان . از منظره رو برویمان لذت می بریم و هنوز یخمان باز نشده  که ماشین بعدی از راه می رسد و 2 تا دختر دیگر پیدا می شوند . بینوا رضا !! اگر دردم یکی بودی چه بودی ...

- موقع ناهار خاله جان می فرمایند " رضا این مرغ نیوزلندی را مخصوص تو درست کردم " ما هم که یکبار تجربه ی اسپاگتی مخصوص شیوا را داریم اینبارکلاه سرمان نمی رود و با احتیاط مقداری از مرغ را بر میداریم و تست می کنیم و درود به روان مرغهای شناور مامی جان می فرستیم . فکر کن مرغ آبپز با پودر نارگیل !! به ماموت می دادی درعرض 4 ثانیه فسیل می شد ... ما با همان یک لقمه تاکسی درمی شدیم ...

- بعد از ناهار ...
بقیه داستان را در قسمت بعد بخوانید . فعلا فرصت تایپ ندارم ...

پ.ن : نگار که ده روز یکبار آنلاین میشه . منم از فردا روزی سه بار آپ می کنم که این متن رو نبینه . شما هم دعا کنید ...

معترضه : می خواهم به بعضی مامان ها که می گویند " وبلاگت را به فوتبال آلوده نکن . این فوتبال نمی گذارد ما به آرمانهای بزرگ و انسانی فکر کنیم " بگویم اتفاقا این آرمانهای بزرگ هستند که نمی گذارند ما به فوتبال فکر کنیم . از آرمانهای بزرگ که اجازه دادند در پست قبلی به فوتبال بپردازیم خیلی تشکر می کنیم .