سه‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٧
 

امروز بلاخره رفتم دنبال ADSL . از ۴-۵ ماه پیش تصمیم داشتم مرتکب این عمل شنیع بشم اما هیچوقت تا امروز سراغش نرفته بودم . رفتم دفتر شاتل ، لیست قیمتها و سرویس ها رو گرفتم و خیلی با اعتماد بنفس به آقاهه گفتم : میشه فردا بیاید نصب کنید !! و وقتی نگاه حیرون آقاهه رو دیدم تازه فهمیدم که در زمینه ی DSL  در صفر مطلق بسر می برم ( حتما مستحضر هستید که صفر مطلق همون ١۶/٢٧٣ - درجه سلیسیوس می باشد ) خلاصه آقاهه وقتی دید ما بدجوری از پشت سلسله جبال البرز تشریف اوردیم پاسمون داد به یک خواهر ارزشی و فداکار که خالصانه حدود ٢ ساعت روی ما کار کردند تا یاد گرفتیم که " رانژه " رو چجوری می نویسن و منظور از " ترافیک " چی هست  ( پیش خودمون بمونه ، وقتی آقاهه با افتخار می گفت توی سرویس " َآرت " ما ترافیک بالاست ، توی دلم کلی بهش خندیدم که چه اعتراف احمقانه ای داره می کنه . بمیرمم سرویس آرت شون رو نمی گیرم ) خلاصه داستانی داشتیم ولی الان که با شما صحبت می کنم به لطف چهره ی منشی پسندمان در زمینه دی اس ال و سایر زمینه ها اهم از کفش و روسری زرد ، مژه مصنوعی و فوند و پنکک و ... بسیار مطلع هستم و خلاصه اینکه ظرف مدت ١٠ الی ١۴ روز آینده به امید خدا پس از رانژه کردن خط اتاقم ، به جمع دی اس ال دارانه غیور می پیوندم .

و اینکه سرانجام فیلم " سنتوری "  با اعمال برخی تغییرات مجوز اکران گرفت . من نمی دونم مهرجویی چرا تن به این کار داده . لینک خبر ( حتما تغییرات اعمال شده توسط ارشاد را بخوانید )

و اینکه برگشته به من می گه : خب تعریف کن ، توی این مدت چند بار خیانت کردی ؟ بهش می گم : گلم ، من که از سر شب که می خوابیدم تا خود صبح یا زیر تابوت رو گرفته بودم  یا داشتم وسط مجلس زنونه !! خرما خیرات می کردم . با این اوضاع دیگه توی روز از بس خسته بودم حوصله خودمم نداشتم چه برسه به خیانت و ... می گه : برو دعا کن پام نرسه به تهران ...
چه خوب که ایران نیستی . این چه مد ضایعیه ؟ کفش زردم کجا بود ؟ اگه ایران بودی باز احتمالا می خواستی بری سراغ مد ، منم که قاطی . اعصاب معصاب ندارم . باز هر روز با کمربند ... چه خوب شد که ایران نیستی والا بعد از خوندن این متن امکان نداشت زنده بمونم  ( ولی اینیکی دیگه خیلی ضایعس . بودی هم بعید می دونم میرفتی سراغش )

و اینکه این آهنگه هیچ وقت برای من کهنه نمیشه . منظورم آهنگ وبلاگه ...

 



یکشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٧
 

 الان که یکهفته از ماجرا می گذره می تونم راحتتر بنویسم از اینکه شنبه هفته ی پیش نگار جراحی بزرگی رو پشت سر گذاشت و من مردم و زنده شدم تا به امروز رسیدیم . امروز که می گوید : دردم کمی کمتر شده !! و اوضاع بهتر و بهتر میشه . جراحیش رو تو کردی . دردش رو تو کشیدی اما من مرد م و زنده شدم ...

این جراحی جهت رفع آخرین نشانه های آن تصادف کذایی صورت گرفت و بسیار خوشحالم که بگم با موفقیت خاصی پشت سر گذاشته شد . اینجا بعضی از دوستان مثل نازنین عزیزم و مامان گرامیش و عزازیل محترم می دونستند که چه خبره و ممنون از دعاهای خیری که در حق من و نگار کردند و بسیار ممنون بابت پیگیریشون ، ممنون از سالی بابت ... . یک هفته ی افتضاح پشت سر گذاشته شد و اگر نبود همان ۳۰ دقیقه ای که علیرغم دردی که می کشید به صحبت کردن با من اختصاص داد حتما پایان هفته از آنی که گذشت بسیار بدتر می بود .

مدل نگرانی های من هم به سبک خودمه . با تمام لطفی که خانواده نگار جهت اطلاع رسانی نسبت به من داشته اند اما باز هم تا صدای خودش رو نشنیده بودم مطمئن بودم مرده ولی به من نمی گن !! از نظر من وقتی از نگار خبری نیست حتما مرده مگر اینکه خلافش ثابت بشه !! میدونم جالب نیست اما دست خودمم نیست . شاید بر میگرده به جریانات دیماه ۸۵ . اونموقع هم شک نداشتم مرده اما به من نمی گن . خلاصه تمام هفت شب گذشته را هنگام خواب در مراسم تشییع بسر بردیم . سرمان را که روی بالش می گذاشتیم مستقیما می رفتیم وسط ختم نگار !! اوایل نمی دونستم با کسانی که برای تسلیت گفتن می آیند چجوری برخورد کنم اما اواخر حرفه ای شده بودم . از همین فرصت استفاده می کنم و از تمامی کسانی که توی این گرما جهت مراسم تشریف اورده بودند تشکر می کنم . مراسم رو هم اولش می خواستیم بدیم به قریشی که من مخالفت کردم و دادیم به سهیل و مامان !! ( چی و مامان بود دقیقا ؟ ) انصافا هم خیلی خوب و آبرومند برگذار شد . بعضی از این شرکتها انقدر خوب برگذار می کنن آدم هوس می کنه بمیره . جدی می گم . تووی این شبها یکی دوباری هم رفتیم مسجد ! اما چهارشنبه که برای نگار تعریف کردم بهم گفت که ما مسجد نمی گیریم حتما اشتباهی رفته بودی . منم گفتم : مامان جان بهرحال ثوابش راه دوری نرفته ، میرسه به روح خودت !! خلاصه بساطی داشتیم هر شب . بازهم تاکید می کنم اینبار اطلاع رسانی خیلی خوب صورت گرفت اما این چیزی از نگرانی من کم نکرد .

فکر نکن متوجه نشدم که اون تماس چهارشنبه چقدر برات مشکل بود . واسه همین هم هست که خیلی خوشحالم چون اولا هنوز هستی دوما هنوز بخاطر من خیلی مشکلات رو قبول می کنی . خوشحال که زنده ای ، خوشحالم که تهدیدم اثر کرد "  نگار !! بمیری کشتمتا " . خوشحالم که دردت کمی کمتر شده . خوشحالم که باز هم دارمت . توی دنیای به این بزرگی که من به تنهایی امید نصف این جماعتم ، تو تنها امید منی . ممنون که نا امیدم نمی کنی . ممنون از همه چیز ...

نتیجه اخلاقی : اگر کسی می خنده یا نمیگه چقدر نگران و مضطربه دلیل بر این نیست که نه نگران هست و نه غم و غصه ای داره . تووی زندگی باید مقاوم بود . بقول حضرت چاوشی : اما تو کوه درد باش ، طاقت بیار و مرد باش .

خدایا تمام مامانها رو برای جوجه هاشون حفظ کن . خدایا ! تمام کسانی رو که به نحوی غم دارند مقاوم بگردان ...

پ.ن : مهم این نیست که از بین ۱۶ تیمی که استحقاق باقی ماندن در لیگ برتر را داشته اند حائز رتبه غرورانگیز سیزدهم باشی ، مهم اینه که هنوز رووت زیاده و واسه قهرمان هفت تیر می کشی !! و در نهایت قطب سوم رو فراموش کن ، جلب های زرد را فراموش کن . فقط خودم فقط خودت . قرمز و آبی و لاغیر ...



شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٧
 

 

 

خدا وجود دارد

پرسپولیس 2 .............. جلبهای اصفهانی 1

 ای شیطون ...



پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٧
 

وقتی تو ، باشی

هیچ زمستانی ماندنی نیست
 
حتی اگر تمامی شبهایم " یلدا " باشند

پ.ن ۱ :
شنیدن صدای تو
پایان هفته توفانی من .
همیشه باش
که بی تو مرگه ، شب و روزم

( شاعر : یکنفر که از فرط خوشالی خیلی زبون شده بود ! )

پ.ن ۲ : خدایا دلها را از غصه محفوظ بدار و اگر نشد بر غمشان صبور گردان . آمین



سه‌شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٧
 

I feel I know you
I don't know how
I don't know why

I see you feel for me
You cried with me
You would die for me

I know I need you
I want you to
Be free of all the pain
You hold inside

You cannot hide
I know you tried
To be who you couldn't be
You tried to see inside of me

And now I'm leaving you
I don't want to go
Away from you

Please try to understand
Take my hand
Be free of all the pain
You hold inside

You cannot hide
I know you tried
To feel...
To feel...

DOWNLOAD

Be free of all the pain



شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٧
 

     - پس از مدتها که آسمان در حالت " چی بگم ابری و بارون نمیشی " قرار داشت ، سرانجام امروز بارانی شد و اینجانب بعنوان یک کشاورز نمونه و مردمی و البته ناگفته نماند خوشتیپ !! از اونی که اون بالا جای من نشسته بابت بارانی که فروفرستاد و صد البته خبرهای خوشایندی که از لندن می رساند ، کمال تشکر را دارم . واقعیت اینست که علیرغم ضایع بازی های خود جنابعالیم در باب مقام خداوندی ولیکن ایشان همواره دقیقه نود هوایمان را داشته و از این جهت نیز خدایا مچکرم 
 



    - فکر کن جبرئیل موبایل ضایعش رو برداشته رفته از خدا فیلم گرفته بعد بلوتوث کرده واسه من . ببین ( فقط ۴۰۰ کیلو بایته ) اون بالا همین خبراس که این پایین صدای سالی در میآد دیگه . همین کارا رو می کنید که دختر مردم میره وسط خیابون وایمسه دیگه !! ( ضمنا هرقدر صفحه ای که باز می شود را کوچکتر کنید ، تصویر شفاف تر دیده می شود ) یعنی نمیذارم دودقیقه از شرمندگی کاراش در بیام بعد کفر بگم
.
    - بابای نازنین  معروف به " برادر عدالت و برابری " از اون دسته انسانهاییست که سرش برود قولش نمی رود . الان هم یک مسابقه راه انداخته و قول داده به یکی از برنده ها یک دستگاه مزدا تیری بدهد . بشتابید که غفلت مایه پشیمانیست ... اینجا

 



چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٧
 
بازار سید اسماعیل یا همان " سداسمال " یکی از دیدنی ترین نقاط تهران است . شاید هم دیدنی ترین بازارچه خاورمیانه باشد . همیشه دلم می خواست امکانش بود تا با نگار می رفتیم اونجا و کلی می خندیدیم اما از آنجا که بازار سداسماعیل خیلی خطرناکه حسن و من مسئولیت آنرا نمی پذیرم !! لذا هیچوقت سعادت زیارت دونفره بازار نصیبمان نشده و از اون لحاظ زیارت دونفره " امامزاده منهتن " محتمل تر از زیارت بازار چل تن و سد اسماعیله . در نهایت توصیه می کنم هرکدام از شماها که فکر دیدار از بازار مربوطه به سرتان زد همراه خودتان دو نفر بادیگارد گردن کلفت و هیکل میکل آآآآآآآه ببرید و البته درهرحال بازهم به خدا توکل کنید ...
.
.
در دل تهران قدیم یک جایی بود بنام بازار سید اسماعیل که البته خدا رو شکر هنوز هم سرجایش هست . اسم این بازار را از مرقد امامزاده سید اسماعیل که پشت بازار واقع شده ، گرفته اند . چسبیده  به بقعه امامزاده سید اسماعیل ، مدرسه ( حوزه علمیه ) فیلسوف الدوله واقع شده است که برداشت و مرمت آنرا من و فروغو و ساناز و سوگل کار کردیم و البته آن دوتای آخر مغضوب درگاه احدیت واقع شدند و پروژه رو ازشون گرفتیم و حالا کار نداریم ( یه چیزی شنیده بودی که من با دخترا مهربان هستم . میآی دستت رو می کنی تو جیبت می شینی که ما کار کنیم بعدش فروغو حاصل دسترنج مون رو دو دستی بده به تو ؟ اونا رو لولو خورد . بار و بندیل و ببند اینجا دیگه جای تو نیست  ) ... بگذریم
.
داشتم می گفتم . بازار سرپوشیده سد اسماعیل یادگار دوره قاجار است و کاروانسراها و حجره های قدیمی دارد که البته با گذشت زمان دستخوش تغییر و تحولات بسیاری شده اند . شکل درهم و برهم و دستفروشهای گوشه و کنار بازارچه هرچند هرروز هفته جاذبه خاص خودش را دارد اما سید اسماعیل هست و جمعه هاش . جمعه ها که اکثر مغازه ها تعطیلند این بازار جولانگاه دستفروشهاییست که در بساطشان همه چیز - از شیر مرغ تا سایه ی نردبون - می شود پیدا کرد . جورابهای لنگه به لنگه . آینه و چراغ !! مادربزرگتان . دوچرخه دختر همسایه . قاب های خالی بدون کاست !! . مسواک مستعمل . شربت سینه ی نیم خورده !! . کفشهایی که روز عروسی دوستتان ناپدید شده بودند !! و خیلی چیزهای مشکوک دیگر .
.
کمی بالاتر به جایی می رسید که می توانید رایانه شخصی تان را با کمترین هزینه ممکن ارتقا دهید . انواع هارد و مانیتور . موس های ژیگولی و البته سی دی های آموزشی کاملا جدید و حتی ایرانی !! . جالب اینجاست که تمام اینها بجای پشت ویترین ، روی زمین بساط شده و همه جور آدمی - از فکل کراواتی تا جاهلای گود زنبورک خونه - به  سیر و سیاحت در این بازار مشغولند . شلوغی بازار و تنوع کالاها و البته گاهی نرخ نازلشان هر بنی بشری را سرذوق می آورد ( آندسته از دوستانی که از اول بچگی تا همین هفته پیش توی همه عکسهای عالم با یک عدد مانتو ظاهر شده اند بد نیست یکسری به اینجا بزنند ) خلاصه اگر یکبار به این بازار قدم بگذارید دیگر صبح های جمعه محال است هوس درکه و توچال بسرتان بزند . چیه توچال ؟ حوصله آدم سر میره
.
بازارچه بسیار بیچ در پیچ و طولانیست و اگر پاهایتان نمی کشید و کم آوردید ، نگران نباشید . چون اینجا قهوه خانه ها و کافی شاپ ها در کنار یکدیگر همزیستی مسالمت آمیزی دارند و تنها مغازه هایی هستند که جمعه ها هم تعطیل نمی شوند . اما سعی کنید انرژیتان را زیاد در این مکان صرف نکنید و به راهتان  ادامه بدهید چون کمی جلوتر یک باغ وحش درست و حسابی انتظارتان را می کشد ( حالا هی پز باغ وحش رم رو بده !! )
.
از بازار سد اسماعیل وارد بازار مال فروشهای مولوی بشوید ، انگار یکباره به عمق جنگلهای ماداگاسکار پرتاب شده باشید . اینجا مار و افعی ، میمون ، عنتر !! ، سگ ، طوطی ، خر ، عقرب و رتیل ، مگس !! ، یوزپلنگ ، همستر و کبوتر و سنجاب و الاغ ... و سایر حیوانات به وفور یافت می شود و با کمی چک و چانه و مقداری هم پول براحتی می توانید صاحب یک زرافه بشوید !! اگر هم مثل اغلب آدمهایی که در این بازار قدم میزنند فقط برای تماشا آمده اید می توانید با " میمون جنتلمن " که خداییش از خیلی آدمها جنتلمن تره ، عکس بگیرید و به بچه محلها پز بدهید .
.
یکی از مشتریان پر و پا قرص سد اسماعیل که نمی خواست نامش فاش شود می گوید : " از سر بازار که شروع کنی تا شب به تهش نمی رسی . کلی سرگرم می شی و خوش میگذره . کسی ازت ورودی نمی گیره ، کسی هم کاری به کارت نداره !! " راست و دروغش پای خودش
.
.................................
پ.ن : تووی این شهر جاهای دیدنی کم نیست بدیش اینه که تووی شهری که تو نیستی ، دل من با همه قهره ...
.


سه‌شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٧
 

- طی چند روز گذشته بنا به دلایلی چند باری گذرم به دانشکده کشاورزی و منابع طبیعی دانشگاه تهران افتاد که بطور قطع زیبا ترین دانشکده ی موجود در ایران بوده و هست و خواهد بود . اگر چه بدلیل حساسیت فصلی و غیر فصلی - کلا بچه ی حساسی هستم - از بدو ورود تا لحظه خروج اچووو یمان قطع نشد - هرقدر سعی کردم سرفه یادم نیامد - اما باز هم دیدن آنهمه دار و درخت و گل و بلبل و دانشجوهای بهتر از جان ی !! که زیر سایه درختان لمیده بودند و خندیده بودند و گاها به ما عشویده !! بودند و ... بعد از مدتها جدا مجذوبمان ساخت . ضمنا اگر گذرتان آنوری افتاد یادتان باشد موقع وارد شدن به دانشکده جهت دور ماندن از بی ادبی کلاغها و سایر ماکیان به خداوند سبحان توکل کنید ...

- ضمنا دهان مرا باز مکنید . خودتان با زبان خوش بروید داستان " عقابی بود و ککی آمد " را در وبلاگ رویای راهست این بخوانید . لااقل الکی بنویسید رفتیم خوانیدم !! که دل بچه خوش بشود . دفعه بعد انقدر مودبانه صحبت نمی کنم ها . خود دانید ...

- امروز قرار است در معیت دوستان ابتدا برویم نمایشگاه کتاب . اگر بخواهید آنجا ما را پیدا کنید کافیست یک نگاه به اطرافتان بیاندازید . خوشتیپ ترین پسری که دیدید من هستم !! بعد از نمایشگاه هم اگر خدا - که خودمان باشیم - بخواهد ، قرار است برویم سالن شهر هفتم سینما آزادی . آنجا تاریک است و برای یافتن ما حکما به دردسر خواهید افتاد . ولیکن اگر صدا بزنید " خوشتیپ ؟ " خودمان دست خودمان را بالا می بریم ... به امیددیدار

- اگر عمری باقی بود - همگی بگویید این چه حرفیه ؟ ایشالا بعد از 120 سااااااال - دفعه بعد درباره ی بازار سداسمال یا همان بازار سید اسماعیل می نویسم . میدانید کجا را می گویم ؟



یکشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٧
 

اینجا حیاط خانه ی ماست

و من خداوند این بهشت برین هستم

جایتان سبز ، صبح ها عطر گلهای " پیچ امین الدوله " غوغا می کند ...

صبح ها با عطر همین گلهاست که بیدار می شوم و اولین کارم آب دادن به گلهای باغچه ست . در واقع به بچه هام !! امسال از ترس سرما " خزانه کاری " کردم اما کو سرما ؟ کو حتی باران ؟ چشممان به آسمان خشک شد و نبارید . دعا کردیم و نبارید . گفتند باید هنگام دعا چتر هم همراهتان می بردید . چتر خریدیم ، رفتیم دعا کردیم و بازهم نبارید . آقای خدا !! کجایی ؟ هر جا هستی امیدوارم نباشی !! چون بودنت اصلا روح افزا نیست ...

اسامی بچه هام رو اگر بنویسم فکر می کنید باغچه ما دست کم 5 هکتار باید باشد ولی این خبرا نیست . خانم ها / آقایون بچه های امسالم رو معرفی می کنم :

گلناز یا همون گل ناز / اختر / کوکب / مینا ، که سید هم هست !! / مریم گلی ( سلوی ) / قرنفل / شب بو / میمون ( اینیکی بچه من نیست . از پرورشگاه اوردیمش ! ) / گازانیا / گل دکمه ای / جعفری / حنا / اطلسی / آهار / آهار مکزیکی ( مینیاتور ) / تاج خروس / گل گندم / مارگریت و لیلیوم که برای اولین باره می کارم

به اینها اضافه کنید پاییزی ها رو

مریم / داودی ( داود اینا )

در آینده سعی می کنم تک تکشون رو با عکس معرفی کنم ولی باید بیست روزی صبر کنید . حس جالبیست که شاهد رشد و نمو گل و گیاهانی باشید که بذرشان را خودتان کاشته اید . جدا حس خوشایندیست . یکبار تجربه کنید بی ذوقها ...

بریم سراغ قسمتی که درخت کاریه

اینایی که می بینید چاقاله های زردآلو هستند !! امسال علیرغم کم آبی فجیع اما درختای حیاطمان خوب بار داده اند . اگر خشکسالی یقه مان را نگیرد انشالله می توانیم محصولمان را که فروختیم برویم 206 بخریم !! البته اگر قوچ بزرگه را بفروشیم که به مزدا تیری فکر خواهیم کرد !!

ضمنا هرکس بتونه حدس بزنه اون " قبل منقل " طوسی رنگ که توی عکس فوق دیده میشه چیه یک عدد مزدا تیری جایزه داره . همون مزدا تیری خودمون رو میدیم بهش ...

یک قسمت باغچه هم دست مادر جان است
اینجا می توانید ، نون - پنیل - سبزی بخورید و کیف بکنید
گوجه فسقلی و فلفل و انواع سبزی محصولات مامی جان است و خیالتان راحت اینجا از آبیاری با فاضلاب خبری نیست . همگی با آب بهداشتی آبیاری می شوند بجز در مواردی که گربه ی بی ادبی ، کلاغ بی شخصیتی چیزی گلاب به روتون ... که اونم طبیعیه !!

پ.ن : با تمام این احوال و با اینکه باغچه ما چند روز دیگر رسما بهشت می شود اما بازهم بقول فردوسی :

بی تو بودن لحظه مرگ منه
خونه بی تو خونه نیست قبر منه



جمعه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٧
 

          هفته ی عاشقی

شنبه رو خیلی دوست دارم چون تو به من امید میدی
نوشته هامو میگیری جاش کاغذ سفید میدی
شعرهامو از بر میخونی برای هرکی عاشقه
شروع یک قصیده رو به قلب من نوید میدی

من عاشق یکشنبه هام چون با تو تنها میمونم
ترانه های خوبمو تو خلوت تو میخونم
بهت میگم که قلب من فقط واسه تو میزنه
یکمی اغراق میکنم اینو خودم خوب میدونم

دوشنبه هارو دوست دارم چون روز دیونگیه
عقلو با دست پس میزنم اینم یجور زندگیه
عاشق اون میشم که خوب دیونه بازی بلده
بردنو هیچ دوست نداره عاشق بازندگیه

سه شنبه هارو دوست دارم چون عشقمو پس نمیدی
اون قلب پر محبتو دیگه به هیچکس نمیدی
دستمو تو دست میگری برام لالائی میخونی
غصه هاتو به حس من تا جایی که هست نمیدی

چهارشنبه هارو دوست دارم چون تو به من زنگ میزنی
به تیرگیهای دلم آبی کم رنگ میزنی
با اون صدای مهربون اول بهم سلام میدی
به شیشه های فاصله یکی یکی سنگ میزنی

پنج شنبه هارو دوست دارم چون دیگه غمگین نمیشی
دلواپس رهایئ از حرفهای سنگین نمیشی
یه شاخه گل برات بسه تا بدونی دوستت دارم
دربدرو خراب اون گلهای رنگین نمیشی

جمعه دیگه نهایته باید که عشقو بردارم 
بعد یهفته عاشقی عشقو تو دستش بذارم
بهش بگم اون روزارو با این یکی جمع بکنه
بعدش خودش میفهمه که هفت روزکه دوسش دارم


پ.ن ۱ : اینو نخواستم دیروز بنویسم اما واقعا روزی بهتر از این نبود که بعنوان روز معلم انتخاب بشه ؟ منهای اینکه من موافقم یا مخالفم افکار شهید مطهری باشم ، بنظرم لااقل روز تولدشون روز بهتری بود برای جشن و پایکوبی ...

پ.ن ۲ : امروز تولد " روژان " عزیز دل عمو رضا هم هست . تولدت مبارک عجیجم 



پنجشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٧
 

ز بوسیدنی های این روزگار

یکی هم بود دست آموزگار

بقیه بوسیدنی ها هم بماند !!
.................


بنام مامی جان که دبیر ریاضی بوده اند
بنام خانم و آقای دکتر ( اولیا و مربیان نگار !! ) که استاد دانشگاه بوده اند
بنام خودم که استاد مسلم معماری و گیتار و ژورنالیستی و خوشتیپی و خیلی چیزهای خوب  دیگری بوده ام
بنام نگار که در تمام زمینه ها استاد من بوده و هست و خواهد بود
دوباره بنام خودم که استاد زبان ریختن بوده و هستم و خواهم بود
بنام معلم ، همین دوست جدی خودمون که استاد دانشگاه هستند
امروز روز فرخنده ایست و مبارک تمام کسانی باشه که در هر مقطعی که هستند صادقانه زحمت می کشند .
راستی شما معلم کلاس اولتون رو تازگی ها دیدید ؟
من این شانس رو دارم که خانم " بانپرور" رو تقریبا هر 2-3 ماه یکبار ببینم و نمی تونم توضیح بدم که چقدر حس خوبیه وقتیکه هربار با این  جمله شروع می کنند :
" سلام رضای  خودم "
مطمئنم نمی تونم توصیف کنم چقدر این جمله رو دوست دارم. روزت مبارک خانم بانپرور خودم
 

پ.ن : پنجشنبه ها رو دوست دارم / چون دیگه غمگین نمیشی ...

پ.ن فوتبالی  : خدایا چرا این " بهادرعبدی " سه اخطاره نمیشه ؟ سریال پاسهای اشتباه عبدی از سریال یانگوم هم ملال آورتره

توجه :
بلاگرایی که قالب وبلاگشون رو من طراحی کردم - بجز مرجان - امروز هنگام باز کردن وبلاگهاشون دچار مشکل لود نشدن عکسهای قالبشون شده اند که علت اصلی این اتفاق ، مشکلیه که در پی آبگرید شدن سایت sharemation بوجود آمده . البته این مشکل بزودی برطرف میشه اما من شخصا تصمیم گرفتم فعلا فایلهای قالبم رو بذارم روی سرور پرشین گیگ . بنظر من شما ها نه حوصله اش رو دارید و نه می دونید دقیقا باید چکار کنید . پس ضمن توکل به خدا منتظر رفع اشکال از سایت  sharemation باشید  - مطمئنا زیاد طول نمی کشه - من هم با برطرف شدن این مشکل دوباره فایلهام رو برمی گردونم به sharemation . چون به سایتهای ایرانی مثل پرشین گیگ نمیشه خیلی مطمئن بود . اینا امروز هستند و فردا نیستند . الغرض خواستم بگم هول نکنید . مشکل از گیرنده شما نیست ...



چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٧
 

در ارتباط با راستای اینکه طی سه - چهار روز اخیر به تمام آرزوهایمان رسیده ایم ، از همین الان اعلام می کنیم که اگر فردا این وبلاگ آپ نشد بدانید حکما از خوشی مرده ایم ...

.........................

یه روز بارون / یه روز آفتاب

یه روز آروم / یه روز بی تاب

یه روز با من / یه روز بی من

یه روز همدل / یه روز دشمن

یه روز آبی ترین دریا

یه روز تاریک مث فردا

یه روز بغل بغل آغوش

یه روز ستاره ای خاموش

دانلود دموی " روز های بی آغاز " از حضرت محسن چاوشی دامت مجوزاته ( فقط ۶۰۰ کیلو بایته )

.....................

پ.ن : چهارشنبه ها رو دوست دارم چون تو به من زنگ میزنی ...

یعنی کاش بزنی / یعنی میشه بزنی ؟ / یعنی ... / یعنی تو زنگ بزن اونوقت دیگه از فردا اینجا آپ نمیشه ...



سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٧
 

اول

گلاب به روتون ، امروز یکی از دوستان تعریف می کرد که چند سال قبل برای استخدام باید آزمایش میداده . بعدش میره آزمایشگاه و میره اونجا !! و هرقدر به خودش فشار میآره آزمایشش نمیآد ، خلاصه از غفلت مامور استفاده می کنه و آزمایش دوستش رو میریزه توی لیوان خودشو ... کاری نداریم که آخرشم اونجا استخدام نشده بود اما نکته جالبی که تعریف می کرد این بود که جواب آزمایشش با آزمایش دوستش کلی تفاوت داشته !! دیگه آدم به کی می تونه اطمینان کنه ؟
 
دوم

آی بلاگرای مهربون
واجبه که کمک کنید ...
مسابقه انتخاب بهترین وبلاگ
در همین رابطه : مرگ  بر وبلاگهایی که نوشته های ما را کپی پیست می کنند / درود بر بلاگری که من تشخیص میدهم ...

سوم

امروز روز خلیج فارس هم هست . اگر دوست داشتید روی اون نوار آبی رنگ بالای وبلاگ کلیک کنید ...

چهارم
 
اگرچه جای دل دریای خون در سینه دارم اما دلم برات خیلی تنگ شده ... زود برگرد . آفرین

 .......

پ.ن : سه شنبه ها رو دوست دارم / چون عشقمو پس نمی دی ...



دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٧
 

بهش می گم : اما سابق آدما رو میشد از چشمهاشون فهمید
می گه : ساده ای . اینروزا بعضی ها شخصیتشون مثل روده هاشون پیچیده و کثیفه !!
خنده ام می گیره . مثل همیشه راست میگه ...
................................................................. برگرفته از کتاب گفتگوی ادیسون و خدا


در رابطه با راستای اینکه استقلال امروز یازدهمین شکست فصل رو تجربه کرد و البته این برای آقای قطبی به هیچوجه تنبان نمی شود :

من عاشق یکشنبه هام / چون دو تا دو تا می خورن !!  حالا بازم پاشو از امریکا زنگ بزن لندن !!!

اینم یک قسمت از گزارش بازی :
آرش برهانی هست و مدافعین حریف .... اوت
آرش برهانی هست و دروازه بان حریف .... اوت
آرش برهانی هست و استادیوم خالی و دروازه خالی .... اوت

موزیک متن :

آی گلرای مهربون
واجبه که کمک کنید
فکری بحال آخر فصل این بنده خدا کنید !!

پ.ن : دوشنبه ها رو هم دوست داشتم به خدا !! اما وقتی چاوشی می خونه بقیه باید ساکت بشن ... حتی اگر demo باشه . حتی اگر مشقی باشه ... حتی اگر توی حموم خونه شون خونده باشه ... حتی اگه توی دشویی .... ادامه بدم ؟



یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٧
 

امروز طرفای خانه سینما رضا کیانیان رو دیدم

از کنار هم رد شدیم ،

 آشنایی ندادم

حس امضا دادن نبود ...

......

پ.ن : من عاشق یکشنبه هام / چون با تو تنها می مونم ...



شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٧
 

شنبه رو خیلی دوست دارم ...
...

اولین اشتباه در سیاست ، اساسا وارد شدن به آن است !! این رو همیشه ادیسون می گفت و اضافه می کرد :

بخصوص که سیاستش مربوط به کشوری جهان سومی باشد .
بخصوص که آن کشور جهان سومی در خاورمیانه ی نفرین شده واقع شده باشد .
و بخصوص تر آنکه آن کشور " ایران " باشد .

اینجا اگر طرفدارشان نباشی ، رئیس جمهور مهرورز مملکت براحتی و در روز روشن " بزغاله " خطابتان می کند
و
اگر طرفدارشان باشی ، مسیح علی نژادی  پیدا می شود که در روزنامه اعتماد ملی " دلفین " بنامدتان

وارد شدن به دنیایی که یکسرش " بزغاله " بودن است و سوی دیگرش " دلفین " شدن ، بنظر کار عاقلانه ای نمی آید . همینکه طرفین دعوا یکدیگر را " دم دراز " و  " گوش مخملی "  و ... خطاب می کند ، باعث می شوند سوالی شکل بگیرد . یک سوال اساسی . " اساسا آیا در دنیای سیاست جایی برای آدمها وجود دارد ؟ "

پ.ن 1 : می دونم این سوال اساسی که مطرح کردم زندگیتون رو کن فیکون کرده ...
پ.ن 2 : باتوجه به اینکه طی دو سال گذشته کلمانی نظیر " سوسک " ، " بزغاله " و " دلفین " سهم عمده ای در ادبیات سیاسی ما داشته اند ، پیش بینی می کنیم بزودی شاهد تیترهای زیر باشیم :

فلانی : جورج بوش اندازه " پاریکال " هم نمی فهمد !!
اونیکی : اگر جنگ بشود در همان 10 دقیقه اول کاری می کنیم که به خر بگویند خان دایی !!
شبکه خبر :  صهیونیست دیروز مثل الاغ به کرانه باختری یورش بردند !!
سخنگوی بعضی ها ضمن اعلام " هش " به شورای امنیت ، درباره ی پیامد هرگونه رفتار خرکی هشدار داد !! 
صبح امروز کاندولیزا رایس درحالیکه مثل گاو سرش رو انداخته بود پایین ، وارد بغداد شد ( منظور همان سفر از پیش اعلام نشده است )

پ.ن آخر : بخاطر اینکه سیاست را با ما کاری نیست ، ما را هم با سیاست ،  لذا از گفتن اینکه چقدر با مقاله " آواز دلفین ها " مخالف یا موافقم ، معذورم . چقدرم که برای شما مهمه

اضافات :
از یک شنبه هفته پیش که مامی جان تشریف بردند کنسرت سیمین غانم تا به امروز ما را در زمینه های زیر بسیار شیرفهم نموده اند
که

گل گلدان ایشان شکسته در باد !
وقتی ما دست تکون میدیم به ستاره جون میدیم !
گل شب بو چرا شب بو نمیده ؟! براستی چرا ؟
ایشان از اوشان آسمون آبی می خوان !!
و الی آخر

پ.ن : خوب شد نرفته بودند کنسرت ابی . اونوقت یک هفته داد و هوار های ابی ...



چهارشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٧
 

هر چند دوستان عمدتا از کم بودن سطح پلاس هیژدهی نوشته مان گله داشتند اما بدلایلی بهتر است وانمود کنیم که بکل از نوشتن متن قبلی پشیمانیم ...

در رابطه با راستای اینکه از بالا پیغام دادند که " اگر یکبار دیگر همدیگر را حاجی خطاب کنید ، من مسئولیت آنرا نمی پذیرم " از تمامی حاجی ها و سیدها و برادر ها تقاضامندیم زین پس یکدیگر را به فراخور حال ، دکتر - مهندس ، الیت ، استاد ، فرا نخبه و  ... خطاب کنید . الو ... یک دو سه ... امتحان می کنیم . دکتر ؟ دکتر کلاغ ؟ یک ... دو ... سه . مهندس کلاغ ؟ ... همون حاجی بیشتر بهت میآد !!

در رابطه با راستای اینکه بطرقد چشم حسود ، مدتهای مدیدی است از آن بالا کفتر نمی آید ، ضمن ابراز دلتنگی برای کبوتران محترم ، اعلام میداریم ما ترجیح می دهیم از آن بالا همیشه کفتر بیاید اما کم کم بیاید تا اینکه یک مدت نیاید بعد یکباره بیاید و سر تا پایمان را گلاب به رویتان ، بلانسبت بکند !! خداجان گوش می کنی اصلا ؟ خدا جان در این مورد هم هرچی عمو رضا بگه . باشه ؟

در رابطه با راستای اینکه یکبار تووی زندگیمان خواستیم برویم دربند چهار سیخ جگر بخوریم ، کسی که ما را ندید خواجه حافظ شیرازی بود ، باید به سمع مبارک برسانیم که خدا را شکر که آنها آدرس اینجا را ندارند .

در رابطه با راستای اینکه وقتی 4 تا دختر ما را تحویل می گیرند انقدر گول هیکلمان را می خوریم که جواب سلام دختر پنجم را نمی دهیم باید اعلام کنیم امان از وقتیکه دختر پنجم دختر عموی خودمان باشد آنگاه که فریاد بکشد " رضاااااااااا هوووووووو . حواست کجاس ؟ "

در رابطه با راستای اینکه حواس ما همیشه اینجاست ، ارتباط حواس پرتی مان را با هرگونه جاذبه ای که باید تکذیب شود ، تکذیب می کنیم .

در رابطه با راستای اینکه دلمان برای بعضی ها تنگ نشده است و اصلا منتظر شنیدن صدایشان نیستیم ، سروده ی زیر را به پیشگاه حضرتش تقدیم می کنیم : " ای سفر کرده من امشب کجا هستم تو کجا ؟ من کجا تنها بیاد تو نشستم تو کجا ؟ من کجام ؟ اینجا کجاس ؟ این دخترا کین ؟ و الی آخر "

پ.ن : تمام آن چیزی که در متن قبل خواندید حاشیه ای بود برای رسیدن به اصل و بنظرم وقتی اصل ماجرا مجوز انتشار نگرفت ، حواشی رو هم نباید می نوشتم . در هرصورت من باشم دیگه متن پلاس هیژده بذارم توی وبلاگم . لااقل یکبار اون آهنگ یگانه که درباره HIV بود رو دانلود می کردید . نترسید !! از طریق دانلود منتقل نمیشه ...



سه‌شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٧
 

در رابطه با راستای اینکه " خدایا امروز هرچی عمو رضا بگه " و از آنجا که نخشکی ای شانس ، بلاخره توانستیم از طریق مسنجر با وبمسترمان ارتباطات پیدا کنیم و ایشان طی همان ده دقیقه ضمن اینکه یک به یک را سلام فرساندند ، طی نطقی مشورتی اضافه کردند " بنظر من اینجا جای اینجور مباحث نیست . حالا بازم خودت می دونی " و از آنجایی که حالا بازم خودمان می دانیم که اگر لینک مورد نظر را داخل نوشتارمان بگذاریم از فردا باید با کرم الکاتبین وارد حساب و کتاب شویم لذا متن زیر را عینا مطابق نسخه اصلی و عینا با چند سانسور جزمی و کلی ! منتشر می کنیم و هر گونه ارتباط قسمتهای سانسور شده را با مطالبی که باید تکذیب شوند ، تکذیب می کنیم !!
پ.ن : ما نمی ترسیم ...

***************************

با اینکه می دانیم در فرهنگ هفت هزار ساله ی ما ایرانی ها " 18+ " به اینصورت ترجمه شده است که " نخونی از دستت رفته بدبخت !! " ولی بازهم باید تاکید کنیم که این نوشتار خیلی مورد دارد و به مقوله شیرین " خور و خواب و خشم و غیره ... " می پردازد . لذا خواندن این متن به کسانی که هنوز دندان در نیاورده اند ، به کسانی که مشکل کرنر قلب دارند ، به کارمندان محترم هواپیمایی و به پیشگاه حضرتش توصیه نمی شود . ( شما هم که خیلی به این توصیه ها توجه می کنید انشالله )

1- ابتدا جهت تلطیف فضا و رد گم کنی ، یک عدد لینک پاک معرفی می کنیم . داستان " رویای راه است " این یا همان "عقابی بود و ککی آمد" را در یازده شب متوالی در وبلاگ مهدیس بخوانید و سخت لذت ببرید و البته اگر بهترین کتابی که توی زندگیتان خوانده اید " شب سراب " است و " بامداد خمار " همان بهتر که سراغ این یکی هم نروید .

  18+
 DO NOT ENTERY

و اما الوعده وفا ( کدوم بی جنبه ای گفت : ایول ؟ )

2- این عکس رو نبینید لطفا . در ادامه به قسمت اول و نگاه شاعرانه بچه هم توجه نکنید اصلا

3- و اما در فصل بهار ، روحیات بعضی ها بکل بهاری می شود و این خیلی خطرناک است حسن . البته من که بچه ی پیغمبرم ، شیطان هم که به دل سیاه شماها راه ندارد اما خدایی ناکرده ، زبونم لال اگر دوستی دارید که اینروزها دچار بهار شده و ناخودآگاه رفتار پرخطره بهاری از خودش بروز می دهد ( زبانم لال دست توی دماغش می کند یا احیانا پسته و فندق را با دندانش می شکند و از این دست رفتارهای پرخطر ) به ایشان بفرمایید آهنگ زیبای " مرگ خاموش " کار خواننده ورزشکار و بی خطر ،" محسن یگانه " را بشنود و دست از این کارناپسند بردارد . یعنی چی رفتار پر خطر ؟ اصلا به استرس بعدش می ارزه ؟ ( بعد از چی ؟ استرسه چی ؟ خطره چی ؟ )

4- یادش بخیر . هر وقت بهار بود . هروقت بچه های گروه ما بهاری بودند و هر وقت دستشان خط می خورد . یک خانم دکتر " **وینی" نامی بود و هست - نگران نباشید - که ما کل بچه های گروه مان را می فرستادیم خدمت ایشان . خانم دکتر ، خدا شما را حفظ کناد که اگر نبودید الانه جمعیت ایران خیلی بیش از اینحرفها بود . دو تا دیالوگ هم در همین رابطه هست که باید بنویسم
 
A : این دوست ما آخرین بیمار خانم دکتر بودند . دکتر منشی شون رو مرخص می کنند و به این آقا و خانم می گن بیاید داخل

خانم دکتر : خب بفرمایید مشکلتون چیه ؟
دوست ما : ببخشید . چیزه . ما ... خانم دکتر این صدای چی بود ؟ !!
خانم دکتر : شما مشکلتون رو بفرمایید . مشکلی نیست 
دوست ما : بله . ببینید . من و دوستم ... خانم دکتر از بیرون صدا میآدا ؟!!
خانم دکتر : عرض کردم مشکلی نیست . شما ادامه بدید
دوست ما : خانم دکتر شما زنگ زدید 110 بیاد ؟ ...

نتیجه گیری اخلاقی : بابا شجاعتت منو کشته . شهامتت منو پیش دکتر رسوا کرده . اونوقتی که بهار!! بود فکر زمستونت نبود ؟!

B : دیالوگ بعدی بین من و دوستی بنام حسین.ح شکل می گیرد در ...  اسمش چی بود نیما ؟ آیدا ؟

حسین : خیلی نگرانم .
من که نه : چند روز از جریان میگذره ؟
حسین : 4-5 روز
من که نه : خب دیگه دیر شده یکم . بهتره برید دکتر
حسین : رضا الآن اگه من قرص بخورم تاثیر داره ؟!!!!!

پ.ن : ما داشتن هرگونه اطلاعات علمی در این زمینه و کلی زمینه ها را بکل منکر می شویم . به خود حسین هم گفتیم " شاهد " دیر شده باشد . ما نه  "تنظیم شرایط محیط خانوادگی !! " بالاترین نمره کلاس شدیم . نه بچه های گروه در لیست نمرات روی اسممان با ماژیک قرمز نوشتند " بی جنبه " . ما هیچکدام اینها نبودیم . ما فقط اشتباهی بودیم !!

5- می دونم که کلی فحش حواله ام کردید که اینا کجاش 18+ بود . اینا واسه ما هیشی نیه . ما رو گذاشتی سرکار ؟ و از اینحرفا ... اما غرض از همه ی مطلب بالا لینک زیر بود که توصیه اکید دارم که نخونیدش . ببینید من  دارم می گم که این نوشته مورد داره ها . فردا نیاید بگید با همکارم خوندم آبروم رفت.


این لینک را باز نکنید فقط نتایجش را بخوانید کافیست ( متاسفانه لینک مجوز نگرفت . نتایجش هم به تیع حذف شد )

شرمنده که لینک را حذف کردیم . ضمن قبول مسئولیت هرگونه افسردگی ناشی از این عمل غیرورزشی و ابراز همبستگی با هرگونه " سرترالین " اعلام میداریم هرچه فریاد دارید بر سر امریکا بکشید .

توجه :
دوستان بی جنبه ای که بابت حذف لینک ، قصد شکایت به دادگاه لاهه و کمسیون حقوق بشر ملل متحد را دارند بهتر است بصورت خصوصی کامنت بگذارند و تقاضای دریافت لینک را مطرح کنند تا ما ضمن ارائه لینک به ایشان ، با عمومی کردن پیغام خصوصیشان حال عجیبی به ایشان بدهیم !!

اصلا حالا که همچی شد . ماجرای " خالد اسلامبولی " را نیز فعلا تعریف نمی کنیم . تا فعلا آبروی یارغارمان محفوظ بماند . اصلا به ما چه آن شب کلاغه چرا به خونه اش نرسید ؟ به ما ربطی نداره که چرا اون شب کلاغه بالای یکی از درختان خوش آب و هوای خالد اسلامبولی بسر می برد ؟ ما چیزی در مورد اینکه به مامانش گفته بود " میرم خونه ی دایی اینا " نشنیدیم . مگر ما فضول هستیم که بخواهیم بگوییم از بد روزگار اون شب بعد از ماهها یکباره دل زندایی جان برای مامان بعضی ها تنگ می شود و زنگ می زنند و مامان بعضی ها عذر زحمات کلاغ را می خواهند و معلوم می شود " کدام زحمت ؟ " و " کدام کلاغ ؟ " و " کدام دایی ؟ " . اصلا به ما چه که بعضی ها به بعضی ها می گویند " دایی ؟!!! "
البته فعلا به ما چه ولی هیچ تضمینی نیست که تا کی به ما چه !!
نتیجه اخلاقی : اگر کلاغه به خونه اش نرسید نباید دلواپس شوید و به تک تک دوستانش زنگ بزنید که کلاغه را ندیدید ؟ با تلفن همراهش تماس بگیرید .  شاید جای بدی نباشد ( شماره آشنا باشد بر میدارد )