جمعه ۳٠ اسفند ۱۳۸٧
280

نه ، گریه نکن !

مقدمه :
الان داشتم بهاریه پارسال رو می خوندم . دیدم چقدر یکجاهاییش رو دوست دارم . نه جدی می گم ، بحث اون خودشیفتگی همیشگی نیست واقعا یکجاهاییش هنرمندانه تنظیم شده بود ، هرچند شماها قدر ما رو نمی دونید ولی ما خودمان قدر خودمان را می دانیم . بزنم به تخته جدا از اینکه رنگ رویمان وا شده ، منبع استعداد و ذوق و هنر هم هستیم ماشاالله . خدا حفظمان کند . اینو بخونید ( قسمتی از بهاریه پارساله )

درباره من :
" ... بچه که بودم می خواستم هرکسی باشم جز ، یک همسایه بی حوصله ، یک راننده نا امید و عصبانی و البته بی ادب ، یک بقال کلاهبردار ، یک همسایه گنده که بی خودکی باد توی دماغش می اندازد ، یک معلم منضبط و ... اینجوری شد که من هیچوقت بزرگ نشدم چون هیچ آدمی نمانده بود . بله درست حدس زدید . خوشتیپترین آدم وبلاگستان ، بهترین وبلاگ آن دیار را نیز مدیریت می کند . البته اینجانب تا بحال وبلاگهای متعددی داشته ام و اصولا با این سبک نوشتار مخصوص به خودم ، کاری کرده ام که پدرجان بعنوان بزرگ خاندان خواب کوتاه - سر پیری - نمی توانند در کوچه و خیابان سرشان را بالا بگیرند . اما همان که گفتم . بهترین وبلاگه وبلاگستان ازآن من است و بعنوان باحالترین آدم پرشین بلاگ تنها کسی هستم که شوخی های بی مربوطم توجیه شده اند . اما  همیشه پشت این خنده ها غمی نهفته است و آخرین نوشابه ای که برای خودم باز می کنم این است که زیر این ستاره حلبی ، قلبی از طلا دارم "

اضافه می شود
یکسال گذشت و من هنوزم همان کودکی هستم که بودم . تنها تفاوتم با پارسال اینست که بعد از آنهمه حذف و اضافه و این مباد و آن باد ، یکباره تنها به خودم مربوط شده ام و به هیچکس دیگری ربطی ندارم . بقول همشهریمون : وایسادم که وایسادم ، به درک که وایسادم !

ببخشید من برم یک قدمی بزنم بر می گردم ....

پارسال را چگونه گذراندید ؟
البته واضح و مبرهن است که سال هشتاد و هفت باسرعتی باورنکردنی به انتها رسید و اما باورنکردنی تر از سرعتش ، اتفاقاتی بود که طی این سال رخ داد . برای من سال 87 سال شک و تردید بود . می گویند آدم مار گزیده از ریسمان سیاه و سپید می ترسد و من نیز بدینسان ترسیدم از تمام بی رنگی ها و دورنگی ها . بقول ادیسون : بدبختی این نیست که یکسال تمام در باره ی این و آن فکرهای عجیب و غریب بکنی ، بدبختی اونجاست که یک به یک این فکرهای عجیب و غریبی که درباره این و آن کرده بودی ، محقق هم بشوند ! . فکر کن ؟ تمام حدس و گمانهایم درست از آب درآمدند ! و من هیچگاه انقدر بخاطر درست از آب درآمدن حدس و گمانهایم ، مغموم نبوده ام ! در مجموع نمی توانم بگویم سال بدی بود چون کلی اتفاق خوب هم در این سال برای من رخ داد ولی انکار هم نمی کنم که یک جاهاییش رفتم لای گچ . یخ زدم ، مردم ... . بگذارید خلاصه کنم ، به روح اعتقاد دارید ؟ آفرین ! طی سالی که گذشت به روحم عنایت خاصی شد و بازهم عنایت شد و همینطورعنایت شد و درست در لحظاتی که من همین یکنفس از جرئه جانم باقی مانده بود ، زحمت آخرین جرئه این جام تهی رو هم آزاده جان کشید . تا آخر سالی ، روحم را غسل دهم و بخاک بسپارم . سال جدید که آغاز می شود من  یک جسم ساده هستم . بدون روح ، یک جامدم مثل میز مثل مداد ، مثل مهندس ...
زندگی که نیست . نبرد ارکیده و داسه . خدایا قرار نبود ما رو فراموش کنی ...

میشه یک لحظه منتظر بمونید من برم یکم دیگه قدم بزنم ؟

عذرخواهی  می کنم :
همینجا از فرصت استفاده می کنم و از یک به یک کسانی که سال گذشته صابونم به جامه مبارکشون خورد عذرخواهی می کنم . البته باید با صراحت بگویم هیچگاه بی دلیل جامه کسی را صابونمالی نکرده ام ولی دلیلی نداشت اگر تو بد بودی من بدتر بشم . امسال به این نتیجه رسیدم ، که همیشه برای پایان دادن به یک رابطه راههای بهتری هم هست . سال 87 یادگرفتم وقتی به هردلیلی چراغ رابطه ام با کسی خاموش می شود لزوما نباید تاریکی های طرف رو دوبامبی بکوبم توی سرش . طی این دوازده ماه هم چراغهای رابطه من و بعضی ها خاموش شد اما اینبار بدون درد و خونریزی . بی سر و صدا . بدون گریه و زاری و تهدید و هک و اسکن و مانیتور ! خلاصه اگر عذرخواهی می کنم دلیلش این نیست که شما بد نبودید . نه اصلا . فقط ، متاسفانه من دارم بزرگ می شوم و این به هیچ کس مربوط نیست !

اجازه بدید من برم یکم دیگه قدم بزنم . زود بر می گردم

از خوبی ها چه خبر ؟
از آزاده که بگذریم ، بهترین اتفاق سال 87 ، قطعا نگار بوده ، مثل تمام شش سالی که گذشت و مثل سه ماه اول از هفتیمن سال ... هفتمین ساله خوابه کوتاه من ! تعریف کردن نگار کار ساده ای نیست . خاطرتون هست دیماه 81 کجا بودید ؟ از همون روزهایی که خاطرتون نیست ، نگار با من بوده ، و اگر هم گاهی نبوده ، نبودنش همه جا بوده ... از نگار نوشتن هیچوقت کار ساده ای نبوده ، شاید امروز از همیشه سختتر باشه . نگار جان ممنونم برای همه چیز ، ممنونم همیشگی ...

اتفاق خوشایند دیگری که رخ داد این بود که یکروزی نشستم روبروی صبورترین و خوش قلب ترین مرد دنیا و بخاطر خیلی چیزها ازش عذر خواهی کردم و سبک شدم ، پدرم اما مثل همیشه بزرگوار بود ...
 
اتفاق خجسته دیگر اما این بود که  ... حس نوشتنش نیست . خیلی خوب بود ، خوش بحالم !

و اتفاقات خوشایند دیگری هم رخ داد که به هیچکس مربوط نیست و فقط به خودم مربوط است .

اینجا استثنا قدم نمی زنم و ادامه می دهم

به بهانه بهار
درپایان سال کهنه / زمانی که باید کینه ها و یاس ها و زخم ها و دلتنگیها را به فراموشی بسپاریم و با همه وجود به یک حیات تازه و سبز هجوم ببریم ، دیگر جایی برای گفتن از محدودیت ها و مشکلات نمی ماند / بهار می رسد و مائیم که باید با تمام قدرت برای فردایی بهتر مهیا باشیم / اینجا تازه اول راه است . سال نو را آغاز می کنم با آرزوی سلامت و پیروزی برای تک تک شما دوستای نازنین /
سالم ، سرحال و پولدار باشید / این یک دستوره

من هم بروم قدم بزنم ...


بعد التحریر : به من نگفته بودی بهار می آید ، شاد باش و بهاریه بنویس  وگرنه از معجزه دستان مادرم می گفتم که هرسال سبزه می رویاند . ببخشید اگر سیاه نوشتم . به من نگفته بودی بهار می آید وگرنه مثل همیشه مداد رنگی هایم را طوری بکار می گرفتنم ، که از خنده ریسه بری ...

پ.ن : بهداد آخرین خانمی بوده که شماره تلفنش رو ٢-٣ روز پیش به یک بهانه ای بدستم رسوند ، اگر کسی از شما تماس تلفنی یا اس ام اس تبریک دریافت نکرد بداند که کوتاهی از خودش بوده ما قبلا گفته بودیم جریان از چه قرار است .



چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٧
279

١- رسیدم خونه طبق عادت مرسوم لیوان رو از روی کابینت برداشتم و رفتم سراغ یخچال . پارچ رو برداشتم و جای دشمنانتون سبز ، یک لیوان وایتکس نوش جان کردم . بی احتیاطی از سوی مامی جان بود که لیوانی که توش وایتکس رقیق کرده بودند رو نشسته گذاشته بودند روی کابینت ! احساس کردم معده م داره تاول می زنه با هر بدبختی بود خودم رو رسوندم به ماشین و به سمت نزدیکترین درمانگاه حرکت کردم . فکر کن ، توی این گیرو دار ماشین پشتی انواع و اقسام علائم رو از چراغ گرفته تا حرکات مشکوک دست ! از خودش بروز میده و وقتی می ایستم ببینم حرف حسابش چیه ، می گه : فروشیه ؟!!!! ( منم از همونجا تا خود درمانگاه به شیوه غیر معمولی از تک تک اعضای خانواده اش خواستگاری کردم ! )
خلاصه به هر بدبختی هست خودمو رسوندم درمانگاه ، یک لحظه فکر کردم زمان جنگه ، هر قسمتش یکی رو خوابندن ، یکی دستش سوخته ، اونیکی روی صورتش بانداژ داره و ... اما جنگ نیست ، چهارشنبه سوریه و ملت فقط یکم دارن شادی می کنن ، خانم دکتر از اتاق میاد بیرون می گه :

- تو همراه شی ؟
- همراه کی ؟

قبل از اینکه نوبت به دکتر برسه یه خانمه تو سر و کله زنان میره داخل اتاق ، خانم دکتر هم همراهش ، منم که دله دیدن صحنه های فجیع رو ندارم برای اولین بار توی زندگیم فضولی نمی کنم و جریان پسره رو دنبال نمی کنم . صدای خانم دکتر میاد که داره به مادر پسره می توپه :

- جیغ نزن !! ولش کردی توو خیابون به امان خدا اینم نتیجه ش ...

احساس می کنم معده م داره میاد توو دهنم ولی از برکت شادمانی ملت همیشه در صحنه ، اوضاع عادی نیست و نمیشه خیلی هم توقع داشت . همینجور مظلوم وایسادم جلوی در اتاق ، پرستاره بند خدا هم این وضع رو می بینه می ره داخل اتاق خانم دکتر رو میاره بیرون . من دیگه رسما دارم ارتحال پیدا می کنم . خانم دکتر میاد می گه :

- دقیق تعریف کن ببینم چقدر خوردی ؟
- ( توضیح می دم که لیوان آلوده بود ... )
- تو بوی وایتکس رو حس نکردی ؟ خب برو 2 تا لیوان شیر بخور بعدشم فراوون آب بخور
- همین ؟
- آره همین ، نه راستی مراقب باش توی این سن یکوقت دستت توی چرخ گوشت گیر نکنه !!
( هرچند بامزه می گه اما حوصله جواب دادن به کنایه هاش رو ندارم )
- ولی دکتر ، حالم خیلی بده ها
- به خودت تلقین نکن ، ( با سر به صورتم اشاره می کنه ) رنگشو ...
- ( البته مقداری از رنگم به ناله و ضجه هایی که می شنوم برمی گرده ) می گم واقعا نیاز نیست کاری بکنید ؟ معده شویی ؟ چیزی ؟
- خود بطری وایتکس رو که نخوردی ! فقط جدار لیوان آلوده بوده . مشکلی نداری . برو آب بخور
- یعنی هر مورد اورژانسی که وایتکس خورده باشه شما فقط بهش می گید برو آب بخور ؟
- بستگی به میزان محلولی که خورده داره  . شما اگر روش اورژانسی بهتری بلدید بفرماید ...
- روش اورژانسی که بلدم ولی بدرد وایتکس نمی خوره ( هیچی تلافی نمیشه )
-  ( یک ابرو بالا یک ابرو پایین . چشمها تنگ ) برو آب بخور . شیر بهتره . برو ( و خودش هم میره داخل اتاق )

حس می کنم حالم یکدفعه خوب شد . در همین حین یکیو میارن که بعدا متوجه می شم نارنجک به پاش اصابت کرده ، داد و فریادش همه سالن رو گرفته ، مستقیما می برنش داخل اتاق جراحی های محدود ، پسرک انقدر کولی بازی در میاره که حد نداره ( حقم داره ) می خوام درمانگاه رو ترک کنم ، پرستاره صدا می زنه آقا یک لحظه بیاید اینجا ( اینجا یعنی اتاق عمل )
وارد اتاق که می شم خانم دکتر می گه

- آقای جون دوست !!! لطفا اینو محکم بگیر من باید زخمش رو پاک سازی کنم !

روم نشد بگم من دله اینکارارو ندارم . به همراه یک آقای دیگری که از کارکنان درمانگاه بود سعی می کنیم پسرک رو مهار کنیم . نمی تونم سر و صدا و اتفاقات داخل اتاق رو توصیف کنم . وقتی میام بیرون شیر که سهله آب هم نمی تونم بخورم . واقعا وحشتناک بود . یک درمانگاه فسقلی و 4 تا پرسنل و یک ملت فهیم ! ولی راست گفت ، من بد جون دوستی هستم ...

٢- پیشی هامون اولین 4 شنبه سوری زندگیشون رو تجربه کردند . وقتی از درمانگاه برگشتم دیدم عمو بوربوروو و آقا پسروو و عمو تپل ، از ترس چسبیدن به در اتاق و با هر صدای انفجار از جا می پرند . اوردمشون توو و بهشون توضیح دادم که : عموجانها ، نترسید ، این سر و صدا ها مربوط میشه به یک آیین باستانی که ریشه در فرهنگ پاک آریایی دارد . بهشون گفتم که ما ایرانی ها قبل از حمله اعراب هر ماه دستکم 5-6 تا جشن عمومی داشتیم ولی از وقتی این عربهای ملخ خور بی فرهنگ بر ما مسلط شدند ، جشنهامون به فراموشی سپرده شدند و عزاداری جای شادی رو گرفت . بهشون گفتم که چهارشنبه سوری یکی از آخرین بازمانده های جشنهای دستجمعی ما ایرانیان است ...
اونوقت آقا پسروو برگشته می گه : عمو چه خوب شد که عربها اومدند ، یک لحظه تصور کن که طی سال 30-40 تا چهارشنبه سوری داشتید ، ببین چه گندی تووی این مملکت زده میشد ! ببین چند صدنفر دچار نقص عضو می شدن ! شما ها همون بهتر که عزاداری کنید ، جشن و شادی یک جنبه ای می خواد که ندارید و ...
( دلخور نشید ، گربه س دیگه ، نمی فهمه فرهنگ هفت هزار ساله یعنی چی )

٣- خاطر عموجانها انقدر عزیز است که مامی جان امسال سبزی کاری را بخاطر این سه تا  تعطیل کردند . قرار شده بود عموجانها رو بخاطر سبزیکاری های حیاط بفرستیم یکجای دیگه اما دیشب پس از انصراف مامی جان از سبزیکاری ، مصوب شد عموجانها رو به جای دیگری منتقل نکنیم و همچنان میزبانشان باشیم . اونها هم قول گربه ای دادند که زیاد به گلهای حیاط خسارت وارد نکنند .

۴- خاتمی را مجور به استعفا می کنید ، پس هستید !



یکشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٧
278

" مصدق و قطبی " اثر ماندگار مهندس

مقدمه می چینیم :
 ادیسون همیشه می فرمود : " بیچاره ملتی ، که به قهرمان احتیاج داشته باشد " اما مهندس سالها بعد اضافه داشت  " بیچاره ملته بیچاره ای که بلد نیست حتی قهرمان خود را درست انتخاب کند " ( لطفا آمبولی مغزی نفرمایید باقی فرمایشاتم به این پیچیدگی نیست )

فلاشبک می زنیم :

سال 1919 میلادی : جنگ بین ارتش جمهوریخواه ایرلند و ارتش بریتانیا رسما آغاز می شود . این جنگ از سالها قبل آغاز شده بود ( سریال ایستاده در برابر باد که خاطرتان هست ؟ ) و عملا تا همین امروز متوقف نشده است . طی این سالها دولت انگلیس برای سرکوب ایرلندی ها از هیچ روش خشونت آمیزی طفره نرفته است . هروقت سریال ایستاده در برابر باد رو می بینم به خودم می گم ایرلندی ها حق دارند که تا ابد انگلیسی ها رو نبخشند . آخی یادش بخیر . جاناتان گرت ...

سال 1982 میلادی : جزایر فالکلند که انگلستان در قرن 18 میلادی به تصرف خود درآورده بود صحنه یک جنگ تمام عیار مابین آرژانتین و بریتانیا شد . دولت انگلستان برای بازپس گیری جزایر فالکلند که بفاصله 11 هزار کیلومتری از قلمرو دولتشان واقع شده بود از تمام امکانات خود بهره جست و با کشتن حدود 700 آرژانتینی دوباره فالکلند را فتح کرد .

سال 2003 میلادی : دولت بریتانیا در حالیکه تمام مجامع بین المللی از جمله سازمان ملل و شورای امنیت مخالف حمله به عراق هستند ، بعنوان همپیمان اصلی ایالات متحده وارد جنگ با عراق می شود . بهانه اصلی این جنگ وجود تسلیحات کشتار جمعی در عراق بود ، چیزی که هیچگاه ثابت نشد و من مطمئنم تعداد کسانی که طی این 5-6 سال در عراق جان خود را از دست داده اند چندین و چند برابر تعداد کسانیست که از بدو تشکیل حکومت صدام تا آخرین روز حیات حکومتش کشته شدند .

" راف کات " می زنیم ( اطلاعات سینمایی به رخ می کشیم ) :

ما ایرانی باورمندیم که در زمان آن شازده قجر عقده ای ( مصدق ) ، دولت فخیمه انگلستان به یکباره دچار تحول اخلاقی شگرفی شد و برای حفظ منافع  ذی قیمتی که در ایران داشت دست به اسلحه نبرد و مثل بچه های خوب راهی لاهه شد تا طی یک گیس و گیس کشی تاریخی سرانجام دکتر محمد مصدق پک و پوز انگلیسی ها را بخاک بمالاند و با تکیه به اسناد و مدارک ، صنعت نفت را ملی اعلام کرده ، دست اجانب را از این ثروت ملی کوتاه نماید . بعد از اونهم سیاست اقتصاد بدون نفت پیر احمدآباد اقتصاد ایران را پویا و قدرتمند ساخت تا اینکه ناگهان شبعان بی مخ به خیابان ریخت و ... آری این باور ما ایرانیان است و البته خدارو شکر در قیاس با سایر باورهامان اهم از " وجود مرخصی زایمان در عهد ساسانی " ، " صحبت مورچه با سلیمان " و ... افسانه مصدق باز هم باور عقلایی تریست . ما تشنه افسانه ایم ...

" فید این " می کنیم :

تاریخ را که ورق می زنیم می بینیم هرگز دولت فخیمه انگلستان بابت منافع ملیش کوتاه نیامده و به هیچ عهد و پیمان و مجمع بین الملل ی احترام نگذاشته است . از عهد حجر تا عصر پیتزا و فناوری نانو و ماهواره امید ، دولت فخیمه هرگاه احساس کرده منافع ملیش در خطر است یا مستقیما دست به اسلحه برده یا با انگول کردنهای زیرزیرکی و در حقیقت با واسطه منافع ملی را تامین نموده است  .
 ایجاست که باید از خودمون بپرسیم
آیا رجال ایرلند و عراق و آرژانتین آدرس لاهه رو بلد نبودند ؟
یا در این کشورها یک مصدقی پیدا نمی شد که پرونده ها رو بزنه زیر بغلو بره لاهه ؟
آیا انگلیس
ها از مصدق می ترسیدند ؟ یا از ارتش منسجم ایران ؟ یا از واکنش مجامع بین المللی واهمه داشتند ؟
یا اساسا و اصولا مشکلاتی در این سطح مقطع از طریق لاهه حل و فصل نمی شوند و اون یکباری هم حل شد نمایشی بیشتر نبوده ؟ نمایشی که ملت ما 100 سال دیگر هم درگیرش هستند .

" فید اوت " می کنیم :

جنبش ملی شدن صنعت نفت وقتی یک پیروزی ملی محسوب می شود که منفعتی هم برای ملت داشته باشد . کدام منفعت ؟ 
متوقف شدن اکتشافات منابع نفتی ، عقب افتادن از سهم صادرات جهانی نفت . ایجاد کنسرسیوم های نفتی جدید توسط بریتانیا و متحدانش و خریداری نفت به بهای پایین تر از حد تصور . عدم صدور نفت . کاهش درآمد دولت . تولید اسکناس بدون پشتوانه . تورم و بی کاری بی سابقه . فروش اوراق قرضه جهت جلوگیری از تورم و عدم توانایی دولت در بازپرداخت سود اوراق و ...
بخشی از نتایج این عمل ماجراجویانه مصدق بود .
سرانجام قدرت یافتن توده ای ها در دولت محمد مصدق دول غربی از جمله امریکا رو بر آن داشت تا با توجه به نارضایتی مردم از وعده وعید های عملی نشده مصدق ؛ طرح براندازی دولت وی را به اجرا بگذارند .

کلوز آپ ( از مصدق ) ارائه می دهیم : ( مصدق را تون به تون می کنیم )

مصدق که هنگام احراز پست نخست وزیری به کلام الله قسم خورده بود به تاج و تخت وفادار بماند ،  نه تنها به قسمی که خورده بود پایبند نماند بلکه حتی از حدود اختیارات قانونی خود نیز پا فراتر نهاد و بدون کسب مجوز اقدام به انتشار اسکناس و اوراق قرضه کرد . طنز روزگار اینجاست که این آقایی که به هیچ اصل اخلاقی و قانونی پایبند نبود، امروزه به سمبل قانونگرایی و عمل کردن به قانون اساسی ! تبدیل شده است . کافیست پدربزرگت گفته باشد مصدق مرد بزرگی بود . ایرانی نیستی اگر این باور را بدون یکبار تحقیق و تفکر به هفت نسل آنورترت انتقال ندهی .

وجه تشابه ارائه می دهیم :

دلقی جان متنی نوشته بودند با این عنوان " قطبی ، مصدق فوتبال ایران " و همین بهانه ای شد برای نوشتن این متن که فکر کنم از پارسال قول نوشتنش رو داده بودم . تشبیه جالبی بود ،  قطبی و مصدق !
داستان قطبی هم چیزی جز مصدق نیست . یک توهم تاریخی ! یک اسطوره سازی دیگر از مردی که آنی نبود که می نمود ! و شاید آنی نبود که ما دوست داشتیم باشد !!
مصدق که نه به قانون عمل می کرد و نه به شرافت اخلاقی و سوگندش وفادار بود از نظرمان سمبل شرافت و قانون شده پس عجیب نیست که قطبی هم بشود سمبل شرافت و ادب و اخلاق !
قطبی هم روبرتو دوکارمو را با کلی اصرار و سلام و صلوات در ازای 350 هزار دلار به ایران آورد و او را بازیکن واسکودوگاما معرفی کرد ، قطبی به همه گفت دوکارمو 19 گل در لیگ برتر برزیل به ثمر رسانده و 3 هفته بعد ثابت شد دوکارمو حتی یکبار هم لباس واسکودوگاما رو نپوشیده . هرگز در لیگ حرفه ای برزیل بازی نکرده و 19 گل را طی 3 فصل در لیگ آماتور درجه  چهار برزیل ( بدون اغراق درجه چهار ) به ثمر رسانده است ! تراژدی ماجرا اینجاست که این بازیکن قلابی بعد از اخراج از پرسپولیس حاضر شد در ازای مبلغی در حدود 70 هزار دلار در تیم کوثرلرستان ! بازی کند و همین اختلاف قیمت و کلاس تیم قطر پاچه پرسپولیس و عمق شرافت قطبی را مشخص می سازد . همچنین آقای قطبی برای ما مدام از حرفه ای بودن دم زد و از آماتور بودن امکانات لیگ مان نالید اما دست آخر خودش در حرکتی مادون آماتوری پرسپولیس را شبانه رها کرد و رفت ! ایشان انقدر اخلاقگرا بود که برای بازگرداندن 120 هزار دلاری که اضافه دریافت کرده بود ماهها عشوه و ناز آمد و آخرش هم معلوم نشد پول را برگرداند یا نه و ...
اما با اینحال ایرانی ها او را که کمترین آشنایی با شرافت اخلاقی نداشت ، سمبل اخلاق و شرافت می دانند . چرا ؟ حتما چون ژل می زند . چون ظاهر موجهی دارد . چون فارسی را با لهجه شیرین صحبت می کند ! اصلا در این کشور کسی با باطن و حقیقت افراد کار ندارد مهم ظاهر همه چیز هست  . ما هیچوقت از ظاهر فراتر نرفته ایم . دیدنداریمان ظاهریست . دوستیهامان ظاهریست . شرافتمان ظاهریست . هواداریمان ظاهریست . ما متظاهریم ...

 نتیجه می گیریم :

درد این نیست که ما محتاج داشتن قهرمانیم . در آنجاست که حتی در ساختن و شناختن قهرمان نیز استعداد نداریم ! احمد کسروی بزرگ مردی که ریشه مشکلات ایرانیان را هدف گرفته بود اصلا نمی شناسیم اما از تختی و مصدق و میرحسین موسوی ! بت ساخته ایم . لیکن بقول شاعر : مرا دیگر گونه خدایی می بایست ... و خدایی دیگر گونه آفریدم ./

تیتراژ می رویم :

باتشکر از همه عزیزانی که همراه ما بودند
و خانواده رجبی

صدای تماشاچی ها هنگام خروج از سالن :

یکی : ولی افشین یعنی شرافت . می بینی چقدر خوشگل حرف می زنه ؟ موهاشو دیدی ؟
یکی دیگه : مصدق داشت ایرانو تبدیل به امریکا می کرد اما نذاشتن 
صدای همهمه : اصلا حالا که همچی شد مورچه هم با سلیمان حرف می زد ! عکس ... هم روی ماه بود . خودم دیدم ...

تکصدایی ضعیف می آید : این ملت با باورها و عادتهاشان زندگی می کنند . بقول مهندس : لعنت بر پدر و مادر کسی که اینجا فکر کند !

پایان

پ.ن ١ : می دونم باورش کمی سخته اما یک مهندسی پیدا شده که جواد نیست ! لطفا انقدر برای من دعوتنامه فیس بوک نفرستید .
پ.ن ٢ : لااقل یکبار به " خانواده رجبی " سر بزنید .
پ.ن ٣ : اونم بزرگ کننده دندون بود ...



یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٧
277

+ کوچه مروی می روم ، پس هستم

امروز یکساعتی در کوچه مروی به گشت و گذار پرداختم و خریدهای آرایشی - بهداشتی آخرسال م رو انجام دادم . حتما یکسری بزنید . از انواع عطر و ادکلن بگیرید تا انواع خمیردندانهای سفید کننده ، بزرگ کننده و فرم دهنده در این مکان مقدس یافت می شود . فلافل هم بخورید . اصلا فقط برید فلافل بخورید با سس مخصوص .

+ قهر می کنم ، پس هستم

من و مرجان برای اولین بار از دوران دانشکده تا بحال ، باهم قهر هستیم اما از اونجایی که خیلی روو داره در عالم قهریت هم سفارش آهنگ میده . برید به وبلاگش و آهنگ رو گوش کنید . برای اولین باری توی زندگیش سلیقه خرج داده . ضمنا هرگونه ارتباط مابین باکلاس شدن مرجان و قهر کردنش با من را قویا تکذیب می کنم . روند تهیه آهنگ هم به اینصورت بوده که : کیوسکی ها دوماه آزگار فکر کردند چطوری به این آهنگه گند بزنیم ، آخرش به این نتیجه رسیدن از محسن نامجو بعنوان همخوان دعوت کنند !!

+ شب به اون چشمام خواب نمی رسد ، پس هستم

چند شبی هست که مثل آدمیزاد خوابم نمی برد . مدام این دنده ، اون دنده ،‌ گاهی هم معکوس می کشم . هیچ علت بخصوصی برای این شبهام پیدا نمی کنم . البته بجز امشب که خیلی بادلیل قرار است خوابم نبرد . نمی دانم جریان چیست . وای نکند عشق باشد ... ولی نه اینهم نیست . غذای سنگین هم که نمی خورم . آبسیلوت و مخدر و فیلم مجردی هم که ، نمی خورم نمی کشم نمی بینم . پس مرا چه مرگ شده است آیا ؟! نمی دانم اما بنظرم بزودی از اون بالا کفتر میایه ... 

+ شبم رو خراب می کنی ، پس هستی



چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٧
276

بنام خدا ، میهن و بچه محل

اینجانب مهندس ! از امروز حمایت اساسی و اسیدی خود را از سید محمد خاتمی اعلام می دارم و از آنجایی که طی این سالها سیاسته کوبیدن مشته محکم به دهان این و آن جواب نداده ، لذا اینبار در یک عمل غافلگیرانه ، با حمایت از خاتمی ، لگد محکمی به برخی مناطق حساسه یاوه گویانه شرق و غرب می زنم . تکبیر

شعار تبلیغاتی : آب زنید راه را ، یاروم میایه ، دلداروم میایه ، هوارهوار یا هوار ...

پی نوشت : بابای خسین آقا ، شیرم رو حلالت نمی کنم اگر مثل دوره قبل رای بدی .

تسهیلات : این چهارتا هم برای تعطیلات آخر هفته . نبینی از دستت رفته

1- خدابا به بچه این مدلی به من بده ، پسر هم بود ، بود / لینک
2- دیالوگشون بامزه س / لینک
3- ... / لینک
4- این یکی بی مزه س ولی نتیجه گیریش حرف نداره / لینک



یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٧
275

از اونجایی که در حرارت ٣٧ درجه سانتی گراد تقریبا ۴٠ سال طول می کشد که آدمیزاد پخته شود ، لذا بسیار سفر باید ... بخصوص حوالی رامسر ، اگر عیال مربوطه هم همراه بود ، که چه خوب و اگر هم نبود که چه بهتر ( این قسمت آخرش رو کاملا تکذیب می کنم ! )

پ.ن : بعضی از این دخترا با چشماشون می خوان آدمو بخورن ، در اسرع وقت خودمو بیمه بدنه خواهم کرد .

بی مربوط : یادتونه تابستون از دختردایی نوشتم که عروسی کرد و پسرعمه ای که شب عروسی دآغان بود ؟! همون پسر عمه ای که ازم پرسید : فکر می کنی خوشبخت بشه ؟! منم بهش گفتم : اگر داماد نصف تو دوستش داشته باشه حتما خیلی خوشبخت میشه ؟! یادتونه ؟ عروس خانم در شرف جدایی هستند !!! اینجاست که می گن " زود ازدواج کن و یک عمر حسرت بخور ! " حسرت زندگی عشقولانه ... بنظرم باز هم عاقلانه رفتار کرد ،  هیچ کابوسی وحشتناکتر از زندگی کردن زیر یک سقف با موجودی که دوستش نداری ، نیست .



چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٧
274

" الهه سرور به حمایت شما ضرورت دارد "

چند روز پیش در مترو دو-سه تا پسر افغان رو دیدم که داشتند با شور و حرارت فراوان  در مورد شخصی به اسم " الهه سرور " صحبت می کردند . منم نه اینکه فضول باشم ( نگار می دونه نیستم ! ) ولی با تمام وجودم گوشم رو فرستاده بودم وسط صحبتهاشون که بفهمم طرف کی هست و البته بعد مسافت و لهجه بامزه پسرا بعلاوه وحشی هایی که در ایستگاه امام خمینی ( ره ) می ریزند روی سر آدم نگذاشتند متوجه شوم که بلاخره لیلی زن بود یا مرد ؟ اما موضوع برام جالب بود چون آخرین باری که دیده بودم یک افغان وقتی از هموطنش اسم می بره با شور و حرارت صحبت کنه بر می گشت به سالها قبل که نوید از " احمد شاه مسعود ( رحمت الله علیه ) " می گفت و چنان هم می گفت که انگار خودش محافظ شخصی مسعود بوده . ( شخصا آدمایی مثل مسعود رو دوست دارم البته ) بگذریم چند شب پیش ناخودآگاه یاد اون پسرها افتادم و با کمی تمرکز اسم کامل " الهه جان " یادم اومد ( فتحه روی ه آخر الهه ) elaha sorur

باز هم از اونجایی که من فضول نیستم و نگار خودش می دونه ، اسم این خانم رو در گوگل سرچ کردم و بقول ادیسون ، " کاشف به عمل اومد " که ایشون خیلی مشهورتر از اونی هستند که تصور می کردم . الهه سرور ، دختری که در مسابقه " ستاره افغان " شرکت کرده ، مسابقه ای برای انتخاب بهترین صدا . خداوند امواته کاشفه ! YOUTUBE رو بیامرزاد که چشم ما را به جمال الهه جان منور و مفتخر فرمود .

Clip 1

توضیح کلیپ " ( فکر کنم اون آقایی که دوربین روش زوم میشه " فرهاد دریا " یکی از خواننده های مشهور افغان و خواننده اصلی ترانه " دنیا گذران " هستند "

با دیدن این کلیپ چند تا نتیجه گرفتم که بدون ترتیب خاصی اینجا می نویسم :

١- خاک بر سر مملکتمون کنن که با اینهمه ادعا عرضه نداریم یک برنامه این مدلی واسه آقایون بسازیم چه برسه به اینکه خانمها هم بخوان توش شرکت کنند !

٢- صدای بقیه شرکت کننده ها رو نشنیدم ولی می تونم بگم صدای الهه سرور صدای پخته ای نیست . بنظر من اونچیزی که این دختر رو خاص می کنه ، جسارت عجیب و غریبش هست که می تونه بعنوان یک زن در یک فرهنگ مردسالار اینچنین عرض اندام  کنه . شکستن تابوهایی که جرم هرکدامشان دستکم دوبار اعدام است ! چه معنی داره آدم زن باشه ! چه معنی داره وقتی زن شد از خونه بیرون بیاد ! چه معنی داره موهاش معلوم باشه ؟! آرایش می کنی ؟ آواز می خونی ؟! و ...

تابو شکنی الهه سرور آنقدر حیرت آوره که گاهی همون مردهایی که اگر الهه سرور خواهرشون بود ، قطعا سر از تنش جدا می کردند نسبت به سرنوشتش در این مسابقه علاقمند می شوند ! و در وبلاگها و وبسایتهاشون از او می نویسند . در حقیقت ناخواسته او را تحسین می کنند . بعنوان زنی که در جهت رسیدن به خواسته هایش گامی استوار برداشته . حالا تو ، بنشین ، وبلاگ بساز و صبح تا شب به مردا و پسرا بد و بیراه بگو که مثلا از حقوق حقه خودت دفاع کنی . نه اصلا بیا توی مترو امضا جمع کن و کمپین تشکیل بده و همه اش باد هوا ! این مملکت و مردمش همیشه در قسمت شعار خوب عمل کرده اند ...

3- خاااااااااک


در انتها کلیپ زیر رو ببینید تا خووووب متوجه بشوید چرا " الهه سرور به حمایت شما ضرورت دارد " ؟

Clip 2

پ.ن١ : ببین اگر می خوای کامنت نژادپرستانه بذاری و فرهنگ نداشته ایرانی رو بکوبی توو سر افغانها و عرب ها و ... لطفا اینکار رو نکن یا اگر کردی دیگه اینورا پیدات نشه . جدی می گم . اینجا دو مطلب ممنوع است ١- نژادپرستی ٢- شریعتی !

پ.ن٢ : این سفر کرده که صد قافله دل همره اوست ، آخر هفته ی خوبی براتون آرزو می کنه ( صبح عازمم ... )



دوشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٧
272

امروز روز مهندس اینا هست

یه ایرانه و یه مهندس ! جنبه داشته باشید و تبریک بگید !

پ.ن : مهندس می خواهد آخر هفته برود دریاکنار ، دریاکنار هنوز قشنگ است ...



پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٧
271

 " لعنت بر پدر و مادر کسی که اینجا فکر کند "

تابلو فوق را خداجان ، روز ازل ، بالای سر خاورمیانه نصب فرمودند .

 

بی ربط : اینم ببینید بد نیست . جدا ماشاالله

بی مربوط : به تیر غیب گرفتار شدم . گوشیم رو دادم فلش کنن . یادم نبود شماره ها رو ببرم توی سیم . در نتیجه شمار تلفن پسرها که فدای سرم شد اما دخترا لطفا یک عدد sms با زیر نویسی به این مضمون که " فلانی هستم ، مسافر ! " برای من بفرستند . باقی بقای شما .