پنجشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٦
 

                                                              خداحافظ ، همین حالا
                                                            همین حالا که من تنهام
                                                            خداحافظ به شرطی که
                                                           بفهمی تر شده چشمام

       لینکها را بردارید
      نویسنده این وبلاگ تا ابد در دسترس نمی باشد لطفا مجدد کلیک نفرمایید

اگر روزی روزگاری خونه ی جدیدی ساختم حتما همگی رو دعوت می کنم
امیدوارم بار بعد که همدیگر رو دیدیم همگی آقایون و خانمها به عشقشان رسیده باشند ( خانمها برای رسیدن به مقصود پلیدشان می توانند از این لینک کمک بگیرند، ضمنا عموخوابالو میشه ۲۴۳۶ !!!! )
فراموش نمی کنم
من و نگار روزهای خوبی با شما داشتیم ، خیلی خوب
دوستتان داریم از صمیم قلب و فراموشتان نمی کنیم تا همیشه

+ هر وقت یاد عموخوابالو افتادید سری به این لینک بزنید
                                       یکبار نه ، صدبار بخونیدش
                                                               بدرود 



سه‌شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٦
 

بنام خدايي كه بد ندهااااد و بد نكناااااد ( هم بد بدهاااد هم بد بكنااااد )

سلاااااااااااااااااااااااااام
می بینم که دوباره اومدم که

خوشحالم که از حد بالاي استاندارد جهانی صبر و شکیبایی بهره مند بودید و عمو خوابالو را فراموش نکردید . حتما تجربه اش رو دارید . همینکه بدونی کسی هست که چشم انتظارته در بدترين لحظات هم حس خوشایند ی رو به آدم القا می کنه ، چه برسه به اینکه بدونی کسااااانی هستند که منتظرت هستند . از تمام دوستاني كه طي اين مدت اغلب با اينترنت و گاها با اون ترنت جوياي احوال اينجانب بوده اند كمال امتنان را حاصل است !!

گزارش 16 نهاد جاسوسي امريكا نشان مي دهد كه نبودنمان ، كاهش چشمگير سطح " اميد به زندگي " را بين بانوان محترم باعث گرديده است ( اين وسط دن كيشوت يك استثناست ) پيش خودمون بماند چند مورد خودسوزي هم گزارش شده است ... ليك عمر غصه بسر آمد ، اينك دوباره من ... 

نبودنمان - در ادامه همان کاهش امید به زندگی - کاهش نرخ مسکن  را نیز باعث گردید . حتما توقع دارید که موضوع رو براتون حلاجی کنم . باشه ... ببینید افزایش قیمت مسکن باعث رشد حاشیه نشینی می شه و به اصطلاح به بزرگ شدن شهر کمک شایانی می کنه . بزرگ شدن شهر معضلات خاص خودش رو داره ازجمله اینکه دولت و شهرداری جهت تامین امنیت و رفاه اجتماعی متحمل هزینه های سرسام آوری می شوند ، در نهایت افزایش رشد مسکن هم تابع شرایط اقتصادیست و از یک حد مشخصی فراتر نمی تونه بره . لذا طی این مدت روند صعودی قیمت مسکن متوقف و به یک روند نزولی نامحسوس !! مبدل گشت ( اینو وزیر مسکن میگه ) . کاهش قیمت مسکن باعث کاهش حاشیه نشینی شده و به اصطلاح شهر کوچک خواهد شد . شهر هم که کوچک بشود قورباغه هفت تیر کش می شود !! قورباغه هم که هفت تیر کش شد باید سر جاش نشانده شود و ...

دخترخاله کویریات بسلامتی و میمنت دیشب از بلاد فسق و فجور - نروژ - بازگشتند . خودشان که می فرمایند برای تعمیرات به ایران آمده اند اما 10-20 روز دیگر نیت پلیدشان مشخص می شود . دختر خاله بازگشت عارفانه ات را به میهن اسلامی تبریک و تهنیت عرض می کنم . موزیک متن همچنان : الهی سقف آرزوت ...

واپسين جمله : از اینکه ديگر با نوشته هایم توانایی نشاندن لبخند بر لبان (لبان را با عینک ادبی بخوانید من دیگر مسئولیت هیچ کج باوری را نمی پذیرم) سرخ فام دختران و لبان کبود پسران سیگاری را ندارم عذر خواهي مي كنم . زين پس در مكتب "چاوشيسم" سياه خواهم نوشت .

+ مصادیق بدحجابی های اخیر رو در روزنامه جام جم ببینید . یعنی اینجوری هم نیست که بی دلیل به ملت پیله کنند . من که پسر پیغمبرم و جزو معصومین به حساب میآم اما بعید می دونم بجز من هیچ پسری توی دنیا باشد که با وضع ظاهری این خانمها دچار آن حال مخصوص نشود و به ورطه ی گناه و بی خبری نیوفتد



دوشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٦
 

از تهی سرشار...
جویبار لحظه ها جاری است
چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب و اندر آب بیند سنگ
دوستان و دشمنان را میشناسم من
زندگی را دوست دارم
مرگ را دشمن
وای اما با که باید گفت این! من دوستی دارم
که به دشمن باید از او التجا بردن
جویبار لحظه ها جاریست....
                         

                  حضرت اخوان ثالث

+ مانا جان آهنگ  وبلاگ رو می تونی از اینجا دانلود کنی
+ یک داستان 118+ که توصیه می کنم نخونیدش . حتی روش کلیک نکنید
پ.ن : وبلاگ جان یه 7-8 روزی آپ نمیشه . گفتم بگم که بابت اینکه سر می زنید فحشمون ندید



یکشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٦
 
دیروز
- دیروز روزجهانی ایدز بود ، این روز فرخنده را به تمامی پیروان حضرتش تبریک و تهنیت عرض می کنم . امید است در چنین روزی ، دوستان با بروز انواع رفتار پرخطر همدلی و همدردیه خودشون رو با جامعه اچ آی وی مثبتهای ایران اعلام فرمایند . نگران چیزی هم نباشید . دکتر گفته واکسن رو کشف کردیم تازه تحریم کنن ما بهترش رو می سازیم ( خدا کنه تحریممون کنن ) . راستی اگر بناگاه متوجه بشید که به هر دلیلی دچار HIV شدید چکار می کنید ؟ تا حالا بهش فکر کردید ؟
امروز
- امروز روز وفات یا شهادت میرزاکوچک خان است . فرای اینکه آرمان او چه بود و برای رسیدن به آرمانش چه راهکاری داشت ، همواره برای انسانهایی که جان بر سر پیمان نهادند احترام خاصی قائلم . آنهم وقتیکه تاریخ ایران پر است از کسانی یا بهتر بگویم ناکسانی که حرکتی را شروع کردند و جانهایی رو به جوخه اعدام سپردند و دست آخر با امضای قراردادی امان نامه گرفتند و ... در چنین کشوری قاعدتا میرزا کوچک ها - که تعدادشان حداکثر چند ده تایی بیشتر هم نیست - بسیار محترم خواهند بود. میرزا و شبهای سرد جنگ ، امشب داستان میرزا تمام می شود . حافظه تاریخی مردم - در همه جای دنیا - خیلی ماندگار و قوی نیست . اینجا از همه جا بدتر
فردا
- فردا شب دعوت شدیم به یک بازی فوتسال ، بقول افشین خان قطبی : قصد داریم یک فوتبال بین المللی ارائه بدیم ، می خوایم قلب شیر رو نشون بدیم و با سازمانداری بازی کنیم !!( افشین جان مطمئنی داری فارسی صحبت می کنی ؟ ) یادش بخیر یه زمانایی هر هفته می رفتیم فوتبال و بقول داش حامد یه بدنایی می اومدیم که نگو و نپرس . یادش بخیر هر هفته سالن می گرفتیم ، تیم ما هم به مربی گری من ۱ ساعت قبل از بازی شروع می کرد به بدنسازی !!! کجاس اون سالن ؟ آدماش کجان ؟ خدا می دونه ...


جمعه ٩ آذر ۱۳۸٦
 

هرم نفس هايش را بر گونه ام حس مي كنم. بوي گند دهانش حالم را به هم مي زند. دندانهاي زردش را از پشت لبهاي چروكيده و سياهش بيرون انداخته. زبانش مدام در دهانش مي چرخد و گه گاه بر لابلاي دندان هايش سركي مي كشد. رويش را از من برمي گرداند و چند قدمي دورتر مي ايستد. كت مشكي اي بر دوشش انداخته و پاهايش را بر زمين مي كشد كه صداي ناهنجاري از آنها بلند مي شود و مو بر بدن من سيخ مي گردد. دوباره رويش را برمي گرداند و به چشمانم خيره مي شود. سفيدي چشمانش پر از رگه هاي سرخ رنگ است كه خبر مي دهد در فضاي تخدير سير مي كند. موهاي بلندش روي صورتش پخش است و تقريبا تمام پيشاني اش را گرفته. چند قطره عرق هم بر روي گونه اش در آن سريدن است. دستي بر صورتش مي كشد و عرق ها را بر زمين مي پاشاند و موها را از پيشانيش كنار مي زند. گويا خيلي گرمش شده است. به پشت سر من اشاره مي كند و رويش را بر مي گرداند. ناگهان دوباره تازيانه ها شروع مي شود. صورتم را بر زمين مي دوزم و خوني كه از كمرم جاري شده است را مي بينم. از بس تازيانه خورده ام تمام جامه ام از هم دريده شده است و تقريبا تمام بدنم عريان است. عورتم را مي بينم كه دورش را حفاظي پولادين گذاشته اند. گويا پس از گرفتن اين اقرار نامه ي اجباري بدان سخت محتاجم كه چنين آنرا حفاظت مي كنند. ديگر نايي ندارم. طاقتم طاق شده است. از ازل تا به حال كار هر روزشان است كه مرا مي كشانند به اين مسلخ خانه و دستانم را به آسمان مي دوزند و مرا آويزان ، بين زمين و زمان ، وامي گذارند و پس از آن شكنجه ام مي دهند. گويا اينان خستگي ناپذيرند و اين همه پايداريم بيهوده بوده. پس از سالها بردباري ، امشب لب از لب گشودم و گفتم هر آنچه بگويي را مي پذيرم. و پس از آن خداي را ديدم كه با همان قيافه ي رقت انگيز و چندش آورش دست هايش را به علامت شادماني بر هم كوفت و دستور داد فوري برايش كاغذ و قلمي بياورند. كاغذ را بدست گرفت و بر رويش چنين نوشت :

...هر آنچه در زمين و آسمان است همه به تسبيح يكتا خداي عالم كه مقتدر و حكيم است مشغولند....و خداوند عادل و عالم است....
کارگاه فیلمنامه نویسی ( جان بخشی به متافیزیک مجسم )

- هفته ای که بد شروع شده بود و بدتر ادامه می یافت ، سرانجام طبق روال اکثر فیلم هندی ها با " گوداند " ی غیرقابل پیش بینی تموم شد . خداجان بابت روز آخر متشکرم و بابت روزهای ماقبلش من می دونم و تو ، طی هفته آتی آنچنان عرش الهی رو بلرزه در بیارم که با مغز از اون بالا سقوط کنی ...

دانلود موزیک وبلاگ : حجم پایین ( که فقط با  winamp باز میشه ) حجم بالا که با هر نرم افزار باز میشه ( کیفیت هر دو تا یکیه ها )



سه‌شنبه ٦ آذر ۱۳۸٦
 

- ۶ آذر تولد پدر جان است  نمی خوام از پدرم افسانه بسازم ولی واقعا انسان خوبی هستند ، بسیار صبور و آروم و خوش قلب . مثبت بودن بی اندازه ی ایشون گاهی کاملا روی اعصاب من هست ، ولی مهم اینه که ایشون انسان خوبی هستند و اینو همه می دونن. پدرجان تولدتون مبارک

- جنس بازي رضا عطاران رو دوست مي دارم . " كلاهي براي باران " كه ديگه روي اكران نيست اما اگر بيكار بوديد و برنامه بهتري هم نداشتيد سعي كنيد " توفيق اجباري " رو ببينيد و از بازي عطاران لذت ببريد . اين فيلم رو تقريبا دوبار ديدم . چرا تقريبا ؟ چون بار اول وسطاي فيلم از سينما اومدم بيرون و ديشب براي بار دوم رفتم كه تا آخرش رو ببينم . تا حالا تنهايي سينما رفتيد ؟ خيلي فلسفي و عارفانه س . آدم يجورايي خودش رو پيدا مي كنه . تنهايي توي سالن احساس مي كني بخدا نزديك تري ، خسي در ميقات و از اينحرفا
این وسط دو تا نکته هست
1- از اونجایی که اینجانب " رضا "یی کم روو و سر به زير مي باشم از دیدن رضا - عطاران - های پروو ، غرق در شادی و شعف شده و بی خودکی !! دچار همزادپنداری می شوم
2- فیلم " توفیق اجباری " رو در دو سینمای متفاوت دیدم و همین حضور مجردانه و عارفانه ام در سینما باعث شد به این نکته پی ببرم که زمان و دیالوگهای یک فیلم سالن به سالن متفاوت است !!!! باور کنید دیالوگ سری دوم با سری اول خیلی متفاوت بود . بذاريد یک مثال بزنم
سینما ی اولی :
عطاران : توی روزنامه نوشته حسام نواب صفوی از پروین سلیمانی خواستگاری کرده
گلزار [ مي خندد ] : از حسام بعيد نيست
سينماي دومي :
عطاران : توي روزنامه نوشته اين خوانندهه هست ؟ مدونا ، در بدر دنبال رضا عطارانه
گلزار [ مي خندد ] : از مدونا بعيد نيست ( يه همچين چيزي )
فقط همين نبودا ... كلي تفاوت بود .
3- ميدونم گفتم دو تا نكته هست اما وبلاگ خودمه دوست دارم 3 تا نكته بگم . آقا اگر اين آقا رضاي گلزار بازيگر شد من هم مي تونم به اين حجب و حياي ذاتيم پايان بدم . راستش رو بخوايد "بوتيك " رو كه ديدم فكر مي كردم ايشون در مسير پيشرفت گام بر ميدارن اما بعد از ديدن " كلاغ پر " تا ابد از بازيگر شدن ايشون نااميد شدم .
آخي بوتيك ، و اون ديالوگ معروف گلشيفته فرهاني " ..... مي زنيد پرده گوش زنه رو پاره مي كنيد بعد مي گيد زنيكه كر شده ، من يكيو مي خوام كه گوشش سالم باشه !! " كلا بوتيك فيلم شيك ي بود
حالا يكم ادبي
- خيلي وقت پیش قرار گذاشتیم هروقت خواستم به كلاس فيلمنامه نويسي برم به مرجان هم خبر بدم . تلفن میزنم ، جواب نمی ده . به وبلاگش هم که سر نمی زنه . سرش باید خیلی شلوغ باشه . چاره ای نیست باید تنهایی شکسپیر بشم ولی وای بحالش اگر بعدا از من امضا بخواد ...

+ اینم بخونید بد نیست ... عقل هرچیزی به از عقل آدمیزاده بخونید



یکشنبه ٤ آذر ۱۳۸٦
 

یه کارخونه ای بود که همه ویژگیهای تبدیل شدن به کارخونه ای موفق و پویا رو داشت . تازه این اواخر تولیدات کارخونه به دو برابر قیمت پیش بینی شده فروش می رفت و از اين جهت حساب شركت هميشه پر بود اما مدیرعامل  این کارخونه بقدری بی کفایت و بی تدبیر بود که با وجود منابع انساني و غير انساني خوبی که در دسترسش بود و درآمد خوبی که نصیبش می شد ، کارخونه رو به مرز ورشکستگی کشونده بود . می دونی !! مدیرعامل بیشتر به فکر سخنرانی بود ، دوست داشت اسمش توی مجلات و روزنامه ها باشه و تمام تلاشش هم به این قسمت از خواسته هاش اختصاص داده بود . يك كلام بگم لباس مديرعاملي براش خيلي گشاد بود . یه روزی آقای مدیرعامل به خودش اومد دید نتیجه ماجراجویی ها و سومدیریتش سر و صدای کارگر ها رو در اورده ، کارخونه با اینکه درآمد خوبی داره اما از پرداخت حقوق کارگراش هم عاجزه و تمام سیاست هاش در همه ی زمینه ها به شکست انجامیده . مدیرعامله قصه ما یکروز مشاوراش رو فراخواند و در مورد مسائل و معضلاتی که گرفتارش شده بود باهم مشورت کردند و به نتیجه رسیدند که باید طرحی نو درانداخت . قرار شد کارخونه رو عمدا به آتش بکشند ولی با صحنه سازی و تبلیغات جوری جلوه بدن که یک عامل خارجی باعث آتش سوزی شده . اینجوری هم می تونستند از بیمه شون استفاده کنند . هم به واسطه شرایط بحرانی می تونستن روی اغلب تصمیمات ناکارآمدشون سرپوش بگذارند ، اینجوری خیلی از معضلات کارخونه از جمله عدم توجه به حقوق کارگرا رو میشد به بهانه آتش سوزی توجیه کرد . بعد از اون جلسه مدیرعامل قصه ما همه کار کرد تا کارخونه رو وارد این بازی وحشتناک بکنه ... همه کار ... آخرین راهش این بود که خودش تلفن رو برداشت به یکی از کارگرای اخراجی که به شر بودن معروف بود زنگ زد و گفت : " بچه ي آقات نيستي اگه كارخونه ما رو به آتش نكشي !! " ... مديرعامل فقط آتش مي خواست ...

پ.ن : تشابه اين داستان با وضعيت فعلي كشور و بي اعتنايي و دهن كجي دكتر به تمام قطعنامه ها و هشدار هاي جامعه جهاني كاملا اتفاقيست ...



جمعه ٢ آذر ۱۳۸٦
 

پنج شنبه رفتيم کوه
هیشکی مث ما نمی تونه کوه بره . یعنی اینجوری روشنتون کنم که اگر در مورد توانايي كوهنوردي و ميزان بلدبازي ما تحقيق كنيد به اين نتيجه خواهيد رسيد که تا پیش از ما هیچ کوهنوردی در این کره خاکی وجود نداشته . ما در این زمینه و سایر زمینه ها ، یک چیز خاصی هستیم

ما خیلی مسلحیم
بادگير ، کاپشن ، بارونی ، چتر ، چادر ، چراغ قوه ، زیر انداز ، آفتابه هفت دست ، لگن هفت دست اما يادمان ميرود گتر هاي پدرجان را كش برويم. آن بالا هم كه اصلا گل و شل نيست . مامان ما هم كه اصلا ... ولش كن اصلا

NGO  NGO  ما داريم ميآيم
حس نوع دوستي اول بار از طريق اينجانب به جهانيان معرفي شد و بعدها به احترام ما هر نوع فعاليت كه صرفا واسه ثوابش انجام ميشود را NGO مي نامند . مانند حضور سبز ما در وبلاگ خانمها ، مثل سلام و عليك مان با خواهر هاي ارزشي و اهل كتاب كه همگي في سبيل الله صورت مي پذيرد.

زيبا سازي طبيعت يك وظيفه است
دوستان ما ،با اين شعار و با جمع آوري زباله هاي موجود در مسير سعي مي كنند به هرچه زيباتر شدن محيط كمك كنند . ما هم كه چهره هندسام و منوران كل يوم به زيبايي محيط كمك معناداري مي نمايد ، در حقیقت NGO سر خوديم . اما انصافا دوستان خيلي زحمت مي كشند . اجركم عندالله رفقا

ما نيمي تَسيم ... ما نيمي تَسيم
هوا نسبتا مطلوب است كه کوهنوردی را آغاز مي كنيم ، اندكي بعد ابري مي شود و در نهايت باران ، برف و تگرگ و صاعقه را تجربه مي كنيم اما نمي ترسيم و با شعار معروف ما " نيمي تَسيم " از دربند به ايستگاه 5 رفته و از دركه باز مي گرديم ( بعد مسافت رو دارید ؟ )

ما عاشقيم ، اتفاقا عاشق بيقراري هم هستيم
آن بالا و در آن وضعيت آب و هوايي قمر در عقرب با چند آقا ،همراه مي شويم كه يادشان رفته با خودشان بادگير و باراني و ... بياورند اما قدرته خدا گيتارشان يادشان نرفته ( گفتن ندارد ما در اين آشنايي نقشي نداشتيم. کلا امور پسرها به ما مربوط نمی شود ) يکنفر كه قرار است ديگر اينجا چيزي ننويسد !! دهن لقي مي نمايد و ما هم كه NGO !!! نمي توانيم روي حرف خانمها حرف بزنيم . ساز را برمي داريم كنار چشمه مي نشينيم و سرود ملي مان را مي خوانيم " عاشقم من ... عاشقي بيقرارم ... " بعد از آن هم سر به استاد چاوشي مي زنيم " چشماي خيس من ... اين چشمه هاي غم ... ديونه ي توان ( تو  هستن ) ... "
در همين لحظه چشمان دخترا برق مخصوصی می زند و بالاي سر تك تك شون  ابري خوشايند ظاهر مي شود . ابري شدن هوا همان و توفان و باد و بارون همان . تصميم مي گيريم بسرعت خودمان را به پايين كوه برسانيم .

هیشکی مث ما نمی تواند از کوه پایین بیاید
خدا برادرنیوتن را بیامرزد که نیروی جاذبه را اختراع کرد !! ، وجودمبارك را مي سپاريم دست ۱۴ معصوم و تحت نيروي جاذبه با سرعت نور پايين مي آييم . چند باري هم البته زمين مي خوريم كه اصلا گلي نمي شويم . مامانمان هم كه اصلا .. بگذريم.مهم اينست كه هيشكي مثل ما نمي تواند زمين بخورد . در نهايت ميرسيم پايين ، هر كس به سمتي مي رود و ما و علي جان هم مي آييم ولايت . ، راستي آن بالا كلي هم عكس يادگاري مي گيريم .دلمان برايشان مي سوزد ، طفلكي ها خودمان را مي بينند اما نمي دانند چه گند شايسته ايي به عكسهاشان خواهيم زد . بدعكسي تنها نفرينيست كه مرا گرفتار خود كرده است . اگر دوستان سر قول خودشان بمانند و عكسهاي را به ما برسانند ، فردا عكسها را آپ مي كنيم . ساعت 7-8 ميرسيم خانه

از مماخمان بدر آمد
كوهنوردي مان كلا خوش گذشت اما همينكه رسيديم خانه ، باز همان داستان پست قبلي در حال رخ دادن بود . باز ما اين نگار ببخت -->   را كشتيم از بس غر زديم . انقدر حرص خورديم كه تمام روز خوشمان از مماخمان در آمد