چهارشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٦
 

توی زندگی مشترک ، دوستی و یا هر آشنایی نقش خانواده خیلی مهمه 
انقدر ساده نباشید که فکر کنید فقط خودتون دوتا مهمید
دوستش دارم و دوستم داره کافی نیست
دوره ی اینحرفا گذشته
خانواده خیلی مهمه
دیگه هم روی من حساب نکنید
با این خانواده ام
با این دایی که به بهانه رنگ کردن خونه اش
الان بیشتر یکماه که هرشب خونه ی ماس
بيشتر از يکماه داد و بيداد می شنوم
بيشتر از يکماه اعصابم دآغآنه
بيشتر از يکماه برای حمام و دشويی توو صف می ايستم
بیشتر از یکماه که فقط توی دشویی تنها بودم ، تازه اونم معلوم نیست !!
دیگه روی من حساب نکنید
دیگه روی من حساب نکنید
با این دایی که هر شب همراه 3 تا پسراش ( جمعا پنج نفر ) میآد اینجا و حتی لیوان آبشون رو هم خودشون بر نمیدارن بذارن سر جاش
بابا ما خودمون همه اش 3 نفریم
خانواده مهمه
قبل از ازدواج حتما به دایی طرف نگاه کنید
به پسر دایی هاش بیشتر نگاه کنید
دیگه روی من حساب نکنید
با این پسردایی هایی که تلوزیون رو با آخرین حد ولوم نگاه می کنند
با این خانواده ای که حرف عادی شون رو هم با داد و بیداد بهم منتقل می کنن
خانواده دایی از خانواده خود طرف هم مهم تره
چشماتون رو باز کنید
روی من هم اصلا حساب نکنید
با این خانواده ای که می دونن مامی من صبح تا شب نبوده اما
نمی کنن یک شب برای خنده هم شده شامشون رو خودشون از بیرون تهیه کنن
همینجوری دهنشون بازه که مامی من برسه و براشون شام درست کنه !!
هیچوقت به خواهر زاده چنین دایی بله نگید
هیچوقت
ديگه هيچوقت روو من حساب نكنيد

پ.ن 1 : اینا دیگه کین بابا
پ.ن 2 : اعصاب مصاب ندارما
پ.ن 3 : جدی می گم
پ.ن 4 : اين نگار ببخت --> رو هم کشتم از بس شبانه روزي بهش غر اینا رو زدم 
پ.ن 5 : یه چاهی ، نخلی ، چیزی بهم بدید می خوام شبا باهاش درد دل کنم
پ.ن 6 : اصرار نکنید ، من دیگه با این خانواده ام محاله تن به ازدواج بدم
پ.ن 7 : توو این موقعیت این سالی هم پاشده رفته اهواز
پ.ن 8 : آخه اهواز کجا ؟ دزفول کجا ؟
پ.ن 9 : باز بگید منشور کورش !! کورش هم توی وبلاگش آهنگ امام رضا آپ نمی کرد. براي بچه هاتون از اون خواب كوتاهي بگيد كه با اینکه جوشن نداشت اما انقدر NGO  بود که به تمام اديان  دنيا احترام ميذاشت !!

آقا ما رفتیم کوه
کدوم کوه ؟
همون کوهی که ... جمع کنید بابا اعصاب مصاب ندارم



سه‌شنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٦
 

واقعيت امر اينست که مهم ظاهر در و ديوار يک دانشکده نيست که اگر اينطور بود احتمالا دانشگاه ما بهترين دانشگاه ايران محسوب می شد و مهم جريان علمی و اساتيد و دانشجويان يک دانشگاه هستند اما
دانشکده اقتصاد علامه از لحاظ فرم معماری و نماسازی ۳-۰ از پلی تکنيک و شريف هم دآغانتر بنظر می رسد ( در این زمینه شهید بهشتی و حتی علم و صنعت وضعیت بهتری دارند ) اساسا خدا لعنت کند آنکس را که معماری مدرن را بنا نهاد !! از نظر من سر و کار داشتن با معماری مدرن دليل خوبی برای افسردگی محسوب می شود. وقتی وسط حياط مرکز دانشکده اقتصاد بايستی سايه سنگين جرزهای بی روح و تکراری را روی خودت احساس می کنی و ناگزير کم رنگ و بی روح و تکراری می شوی. البته بنای ساختمان دانشکده اقتصاد علامه که قطعا معتبرترین دانشکده اقتصاد ایران نیز هست بلحاظ اینکه فاقد نشاط و رونق یک محیط آموزشی می باشد و به ورشکسته ای ناامید می ماند تشابه خاصی با وضعیت اقتصادی کشورمان دارد !! گویا از اون لحاظ !! تناسب بخوبی رعايت شده ...
اما
از جرزهای دانشکده خشک تر و بی نزاکت تر !! نگهبان دم در دانشکده است
به دیالوگی در همین رابطه گوش بفرمایید
- آی آقا کجا کجا ؟
- می خواستم اگه بشه از کتابخونه تون استفاده بکنم
- نمیشه ... فقط سه شنبه ها می تونید بیاید
( در اینجا دوست الآنی مثل هوخشتره خودش رو می رسونه )
- اجازه بدید بیان داخل
نگهبان لبخندی میزنه و به من نگاه می کنه
- پس نگو می خوای بری کتابخونه !!!! ( خدا شعورت بده مرد یعنی کسی هم پیدا میشه بخاطر مسائلی که توو ذهن این آدمه پاشه بیاد اینجا ؟ )
می ترسم بگم من اصلا اسم این خانم رو نمی شناسم ( متاسفانه حتی اسمشون هم یادم نمونده ) و ایشون لطف کردند که دارند مجوز ورودم رو می گیرند اما می ترسم اوضاع بدتر بشه
سکوت می کنم . اون خانم ادامه میده
- نه ایشون واقعا نیتشون استفاده از کتابخونه اس
- باشه کارتت رو بده و برو
و می رویم داخل . سلام و علیک مختصری با بچه های علامه داریم و مستقیما به کتابخونه می رویم. با کارت مهفام کتابهایی که لازم دارم رو می گیرم و برمی گردیم داخل حیاط . دختر خاله می رود سرکلاس ، من و مهفام و یکی از دوستاشون که اسمشون خاطرم نیست می ایستیم به حرف زدن ( نمی خواید بهم تبریک بگید که اسمها انقدر خوب خاطرم می مونه ؟ )
حدسم درست بود . معماری مدرن کار خودش رو کرده . تحرک خاصی دیده نمیشه . از جیغ و فریاد و توو سر و کله زدنهای آتلیه هم خبری نیست . فضای دانشکده مثل خود اقتصاد راکد و خموده س . میشه کل دانشکده رو به یک خمیازه تشبیه کرد . با بچه ها صحبت می کنیم . صحبت ما بیشتر پیرامون اقتصاد و دانشکده و علاقه به رشته و ... اینچزاس . فکر کن استاد بهشون گفته : شما کار پیدا نمی کنید !! بعضی اساتید از پیتزا بدتر و از  معماری مدرن مزخرف تر هستند.
در این بین آقای نگهبان با لبخند ملیح و اشتها آوری از رویرویمان عبور می کند. بقول همون خانمی که با کمال شرمندگی اسمشون خاطرم نیست با لبخندش داره می گه : " کتابخونه ت رو که رفتی ، چایتم که خوردی ، بحث سیاسی تم که کردی ، حالا پاشو برو دیگه ... "
دختر خاله می آید و با دوستان خداحافظی می کنیم . موقع خروج به آقای نگهبان مراجعه می کنم
- ممنون که از محبتتون . میشه کارتم رو بدید
- بیا ، عجب کتابخونه ای رفتی هاااااااا !!!!!!!!!!! تا صبح !!!!!!! ( یعنی واقعا متوجه نیست رفتارش چقدر از نزاکت بدوره ؟ )
تا ولیعصر همراه دختر خاله هستم و تا خود میدون حدودا 9 بار باهم دست به یقه می شویم ( میگم ، ما انقدر با هم خوبیم یکوقت مریض نشیم ) و بعدش من میرم به سمت خونه
می دونی
من فکر می کنم نه روال دانشگاهها دولتی درسته و نه آزاد
یکچیزی مابین این دو تا فکر کنم منطقی تر باشه
...
در اینجا از دوستان علامه ایی تشکر می کنم
از آن خانم پسر پسند ( اینو دختر خاله گفت ) که اجازه ورودمان را گرفت بگیر تا اونیکی خانمی که اسمشون یادم نیست ( همونی که لبخند نگهبان را تفسیر کرد ) تا اون یکی که بازهم اسمش خاطرم نیست و دم آخر آمد که ما را ببیند و برود ( همونی که شاد بودنش با فضای دانشکده در تضاد بود ) تا مهفام که همیشه مهربان است بوده و خواهد بود
دختر خاله جان شما هم گودلاک
پ.ن : بچه ها متشکریم



دوشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٦
 

خلاصه قسمت قبل
- محمدرضا مطابق معمول آدم فروشی می کند
- اینجانب خیلی دایی خوبی هستم
- دایی یعنی اینجانب
- اینجانب خیلی پسر سر به زیری هستم
- دنیا مث اینجانب نداره
- نداره نمی تونه بیاره
- لیلی دختر بسازی بود
- گرگای محله مش ماشاالله اینا چینه می خورند
و اما ادامه داستان

تا اونجا گفتم که پای خواهر لیلی به زندگی مشترکمان باز شد. ببینید علیرغم اینکه من و برادرم با ممنوعیت خاصی روبرو نبودیم اما کلا جو خانواده طوری هم نبود که بتونم به راحتی دست یه دختر رو بگیرم و باهم قدم بزنیم و ... از اونطرف لیلی هم وضعیت مشابهی داشت به همین خاطر عمده اخبار و اطلاعات تبادل شده بین طرفین را خواهر لیلی جابجا می کرد و اینجا بود که خواهرخانمم وارد زندگیم شد !! و دیگه به هیچ قیمتی از زندگی من بیرون نرفت .راستش اون 3-4 روز اگر 10 دقیقه با دخترا صحبت کردم یا قدم زدم ، 8 دقیقه اش به خواهر لیلی اختصاص داشت که رسما چسبيده بود به من ، جوریکه بقیه دخترا افسردگی گرفته بودند بابت اینکه می دیدند خواهر لیلی رو به تک تکشون ترجیح دادم ( قضیه رو از دید انسانی نگاه نکنید، خودتون رو بذارید جای یه پسرکی که می خواست اولین دوست دختر زندگیش رو تجربه کنه و دچار این مصیبت شده بود .. موزیک متن : نه ... نه ... نه این قرارمون نبود ... )
در این بین
كاپيتان هم دست كمی از خواهر لیلی نداشت. من كه داشتم خودم رو به طاق مي زدم بلكه بتونم به دخترک بگم " ميآي بريم قدم بزنيم " ( بهش می گیم قدم زدن ؟ خیلی بی جنبه اید ) آره همینجوریش معده ام داشت می اومد توو دهنم تا باهاش قرار بذارم ، كاپيتان هم نشسته بود ور دل من و بعد از هر اقدام ناموفقي فقط يك جمله مي گفت
" بلد نيستي " ( یه چیزی شبیه : من می دونم ما موفق نمی شیم )
دنبالش راه مي افتم
- بلد نيستي
مي نشستم سر جام
- بلد نيستي
مي دويدم
- بلد نيستي
روو دماغم راه مي رفتم
- بلد نيستي
- بلد نيستي
- بلد نيستي
چيو بلد نيستم ؟ مگه فرمول داره ؟ بابا اتم كه نمي خواستم بشكافم . فقط مي خواستم باهاش سر حرف رو باز كنم
بيا
آخرش ما كه بلد نبوديم " مانا و ماني " مون هم بدنيا اومد ، تو كه بلد بودي هنوز دنبال دختر مو بوري ...
سرانجام شب سوم یا چهارم بود که موفق شدم شايد 10 دقيقه با لیلی قدم بزنم
ليلي هم دست كمي از من نداشت. معلوم بود هول شده ولي بهرحال دخترا در اين زمينه اعتماد به نفس بيشتري دارند . با اینکه بعد از 2-3 روز عشوه پراکنی دیگه خیلی چیزا از هم می دونستیم اما نصف اون ده دقیقه هم به سلام ؟ خوبی ؟ بابا خوبه ؟ اسمت چیه ؟ چند سالته ؟ کلاس چندمی ؟ تا صفحه چند خوندید  ؟ خورشت مورد علاقه ات چیه ؟ انتظاراتت از زندگی مشترک چیه ؟!! و اینا گذشت و فردا صبحشم لیلی اینا برگشتن تهران و من موندم و داغ یک عشق قدیمی !! ( اونی که مدعی بود عاشقته ... رفت و رد پاشم واسه چشمات جا نذاشت )
توی این ماجرا چیزی که وجود نداشت احساس خوب بود و همه چیز فقط بر حسب غریزه پیش می رفت ( غریزه که فقط اون نیست ، یکم جنبه داشته باشید ) و اینکه بلاخره چون بار اول بود هیجان خاص خودش رو داشت ( الان دیگه چشمک زدن دخترا برام عادی و تا حدی خسته کننده شده ) اولين تجربه انقدر سخت و فجيع بود و خالي از هرگونه حس خوشايند بود كه پشت دستم رو داغ كردم که ديگه هيچوقت من ، باب دوستي با يك دختر رو باز نكنم و با اين حساب حتما اون نگار بوده كه به زور با من دوست شده ... ( همیشه راههای بهتری هم برای خودکشی هست )
این قسمت از زندگیم رو با جزییاتش یادمه . چز، به جز، . حجب و حیا و ادب و متانت همگی خوب هستند اما مثل تمام خوبیها قطعا حد و مرز هم دارند و من رسما گند حیا رو در اورده بودم . تصمیم دارم هرگز نگذارم بچه هام چنین شرایطی رو طی کنند، البته از اون دوران 12 سال گذشته و الان دیگه برای شروع یک رابطه فقط به همینقدر وقت احتیاج دارم ... یک ... دو ... و  به سه نیاز ندارم ( می دونم از دست خضوع و فروتنی من سرسام گرفتید اما باور کنید دست خودم نیست )
دوران عجیبی بود
دوره عوض مي شه ... آدما عوض مي شن
چند شب پیش همون پسر خجالتي وسط مهموني بلند می خوند

                        یکی پاشه با من برقصه
                                                      کدوم خوشگلی می رقصه
                                                                    
                           اگه کسی با من برقصه
                                     امشب له لا له لا له له  ( همون لیلی )
                                     
                         برات خونه توو Beverly Hills می خرم
                                      برات خونه توو Beverly Hills می خرم
                                                            پاشو ...

امشب محمدرضا دوباره زنگ زده می گه : دایییییییییی ، این محمد علی می گه می خواد با هر دو تا شون ازدواج کنه ... ( من واقعا لذت می برم وقتی می بینم نصایحم انقدر روی محمدعلی تاثیر داشته )

پاشم برم دنبال خونه توو بورلي هيلز بگردم ... بلاخره يه قوليه كه دادم بايد پاش وايسم



دوشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٦
 

امشب محمدرضا تلفن كرده با هيجان خاصي مي گه
- دايي يه چيزي به اين محمدعلي بگو خيلي دختر بازي مي كنه !!
فريده خدا لعنتت كنه ، اگه موقع ازدواج يكم دقت كرده بودي الان من مجبور نبودم چرت و پرتاي اين دو تا رو گوش بدم.
 (لحنم با محمدرضا جديه . سنش جوري نيست كه بشه خيلي باهاش راحت بود )
- باز چي شده ؟
- دايي اين محمد علي تا هفته پيش با "ياسي" دوست بود الآن رفته با " ژانت " دوست شده ( ژانت ارمنيه )
- حالا مشكل چيه ؟ ياسي مهريه اش رو گذاشته اجرا ؟
- اٍ دايي ؟ مامان بهش مي گه كارش بده اما به حرف مامان گوش نميده
- گوشي رو بده مامان
- مامان نيست .رفته خونه خاله مريم ( صداي محمدعلي ميآد كه مي خواد گوشي رو بگيره )
- مامان گفت تو زنگ بزني گزارش بدي ؟
- نه اما شما بهش يه چيزي بگید. مي گه مي خواد ژانت رو مسلمون كنه اسمش رو بذار " فاطي " بعد باهاش ازدواج كنه
خنده ام مي گيره . باز محمد علي اين بچه ي خنگ رو گذاشته سر كار . خنده ام رو جمع و جور مي كنم
- باشه . گوشي رو بده به محمدعلي
- باشه . از من خداحافظ ( صداش رو مي شنوم  كه مي گه : بيا ، پدرت در اومده س )
به محمد علي مي گم برو تو اتاقت در رو هم ببند مي خوام باهات حرف بزنم . بعدش بهش مي گم كه عزيز جان با هرچي شوخي مي كني با اينچيزا شوخي نكن . برادر كوچيكت توو سني نيست خيلي متوجه شوخي و جدي بشه و ... كار خوبي مي كني كه همه چيز رو به مامان مي گي اما لزومي نداره به محمدرضا هم بگي ... نبايد بذاري حريم ها شكسته بشه و ... و خداحافظي مي كنيم
دختربازي
هميشه از واژه متنفر بودم
ياد خودم مي افتم
ياد اولين و آخرين تجربه دختربازیم
تابستان سال 74 كه دوم دبيرستان بودم ( كوزه تو اول بودي ) رفته بوديم ويلاي پدربزرگ ( رامسر ) . همون تابستاني كه جوجه اردك زشت ، سرانجام قو شد .
اون سال انگار توي شهرك فقط من پسر بودم. نمي دونم چه اتفاقي رخ داده بود كه انقدر مورد توجه قرار گرفته بودم. سرانجام اين سونامی ابراز احساسات که لحظه لحظه مرا در می نوردید باعث شد تصمیم بگریم براي اولين بار يه حركتي بكنم - فکر نمی کردم آخرین بار هم باشه - قبل از هرچيز بايد تصميم مي گرفتم با كدومشون مي خوام دوست بشم ؟! - يكي دو تا نبودن كه - و تصميمم رو گرفتم. اون دختر خوشبخت كسي نبود جز " ليلي " ( البته بعدا فهميدم اسمش چيه )
از اونجا كه وقتي خودم رو هم توو آينه مي بينم مي پرسم: من اينو كجا ديدم ؟ چهره ليلي هم اصلا خاطر نمونده كه توصيفش كنم. در مورد دليل انتخابمم چيزي نمي گم چون مسخره ام مي كنيد .به من چه خب ، يه نيمچه روسري سرش بود كه باعث مي شد من فكر كنم كه اهل واجباب و مستحبات باشه. خب چيه مگه از اونوقتا 12 سال گذشته خب
بگذريم
توي ساحل دو نقطه a و b  رو در نظر بگيريد . معمولا عصرا دختر - پسرا بين اين دو نقطه قدم مي زدند
يادمه يكبار توي همين رفت و آمد ها ساحل وقتي از كنار هم رد شديم بهم لبخند زد و من همونجا فهمیدم که " بله ي سر سفر عقد " رو ازش گرفتم - بابا ۱۲ سال گذشته - بعداز اون دقيقا 223 بار ديگه هم از روبروي هم رد شديم و لبخند تحويل هم داديم. یادمه اونا سرعتشون رو كم مي كردند كه بجاي رو در رو بودن پشت سر هم قرار بگيريم و بهم برسيم ، ما هم باهوش !! سرعتمون رو كم مي كرديم . حسابي كه نااميد شون كرديم تصميم گرفتند تند حركت كنند بلكه اونا به ما برسن ، ما هم براي اينكه ثابت كنيم اين حركت معني دارشون رو گرفتيم به سرعتمون اضافه كرديم !! و خلاصه از عنايات الهي بود كه سرانجام هر دو گروه هم مسير شديم
تازه داشتم اميدوار ميشدم كه دارم عاقبت به خير ميشم كه سر و كله خواهر ليلي پيدا شد. خواهر ليلي معلول ذهني بود - جانم ؟ - فقط همين رو كم داشتم
بقيه اش رو فردا شب مي نويسم ...



یکشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٦
 

به بهانه ورق زدن آلبوم قدیمی
- ايشان پدربزرگ ناديده ام هستند كه بسال يكهزار و سيصدو ساريناي گهرمان ( 51 ) وفات يافته اند. تصور آنكه 40 سال بعد اينچنين خوشتيپ [تر] خواهيم شد از يكطرف ذوق مرگمان مي كند و از طرف ديگر دو مرتبه ذوق مرگمان مي كند و از یک طرف دیگر هم اگر روزي دست مبارکمان به يقه مبارك حق تعالي برسد تا نفرمايند فلسفه اين خوشتيپي مكرر و جذابيت ذاتي كه ايل و تبارمان را بدان گرفتار فرموده اند چيست يقه مبارك را رها نخواهیم ساخت .
از آنطرف هم مامي جان اگر مطلع شوند از عكس پدربزرگ اينچنين سواستفاده ابزاري فرموده ايم حتما وبلاگمان را توقيف مي فرمايند و خودمان را هم به سرنوشت دايناسور ها رهنمون خواهند ساخت . از اينها بگذريم ... پدربزرگ - روحشان شاد - بغايت خوشتيپ بوده اند. 
پ.ن : بنظرم رد شدن از روي ديگران را که اين حقير در سه شماره ۱ .. ۲.. ۳ انجام ميدهم ، پدربزرگ در دو شماره ۱ .. ۲ انجام می داده اند 

- پنج شنبه قرار است روي قله توچال را كم بفرماييم. چند وقتي بود صدايش را برايمان بلند مي كرد و اكنون وقت آن فرارسيده به پشتوانه دوستان دبيرستاني و دانشگاهيمان به دهان اين عنصر نامطلوب و عمله اجانب مشت محكمي بزنيم تا خوبش بشود . پنج شنبه اگر مسير تان آنوري بود و يك تيم متشكل از چند برادر اهل كتاب و چندين خواهر ارزشي را ديديد كه هور هور كنان به سمت قله مي روند و باز هم هور هور كنان از قله باز مي گردند بدانيد كه خوده خودمان هستيم .‌ پيدا كردن من هم اصلا سخت نيست . پنج شنبه خوشتيپ ترين فرد كوه منم  به اميد ديدار



شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٦
 

- امروز ( جمعه ) بعد از قرنها در معیت پسردایی جان مشرف شدیم استادیوم تا خودمان را تخلیه نماییم. گلاب به رووتان يعني از لحاظ احساسی ها. فكر بد نكنيد. ديوانه كه نيستيم چندهزار تومان بابت آنجور تخليه ها بپردازيم. بگذريم ... ورزشگاه جاي خاصي ست. در این ام القرای دشنام و فضاحت آخرین مدل فحشها و اراجيف روز را می توان شنید و لذت برد از اينهمه تنوع و ابتكار. آنجا تنها كاري كه نمي كنند ورزش است . ورزشگاه كه نيست ، "انجمن پوپوليستي لمپنهاي مقيم پايتخت " است . آنجا تاثیر جو را روی رفتار دیگران بخوبی حس می کنی . همين امروز پدر و پسري را دیدم که دوش به دوش جماعت ، یکصدا ، اقوام مسعود مرادي ( داور ) را صدا مي زدند !! گويي كه من فلسفه اين صدا زدنها را نفهميدم و هرچه نگاه كردم خار مادر داور را آنجا نيافتم اما اتحاد و يكدليشان متاثر مان كرد .
پرسپوليس دقيقه 95 گل ميزند . همه دنبال ركورد سريعترين گل ليگ هستند. تيم قطبي بدنبال ركورد ديرهنگام ترين گل ليگ با خودش كورس گذاشته و پي در پي ركورد خودش را جابجا مي كند . بازي قبلي دقيقه 93 گل زد اين بازي 95 ... حالا به 104 هم ميرسم
من كه دختر دارم و قانونا نمي تونه پاشو اونجا بذاره .خودمم كه امان از رفيق ناياب شدم ، شما اما هرگز نگذارید پای فرزندانتان به استادیوم برسد . واسه خودتون می گم

- موقع برگشتن پشت يه توتوبوس ( اتوبوس يه چيز ديگه س ) نوشته بود

مي ترسم از خدا كه نمي ترسد از كسي
مي ترسم از كسي كه نمي ترسد از خدا

ولي چرت و چرت مي گفت . وقتي ازش سبقت گرفتيم برگشتم توو چشماي راننده ي اخمالوش نگاه كردم . هیچم از خدا نترسيد !!!

<< اينجاهاش ديگه خصوصيه >>
لطفا نخونيد

- در روايات آمده جوشن ي كه حضرت امير ( ع ) مي پوشيدند قسمت "پشت" نداشته ، بدليل آنكه حضرت عليه السلام در جنگهايشان هرگز پشت به دشمن نمي كردند ( جز این هم از ايشان انتظار نمی رفت البته )
شما هم براي فرزندانتان روايت كنيد از "خواب كوتاه" ي كه جوشنش همان قسمت جلو را هم نداشته !! ازيرا كه هيچكدام از پيروان اهريمن بدسگال و خصم بد نهاد را یارای نبرد رو در رو با او نبوده است ، پشت سر راه هم سپرده بود به ادعيه خير آن بانوان محترمي كه صبح تا شب ، شب تا صبح براي سلامتي قامت مباركش ذكر جوشن كبير مي گفتند .
به فرزندانتان بگويد فلاني اصولا جوشن نداشت ...
پ.ن : هميشه رخ به رخ شمشير بزن



پنجشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٦
 

یکی اون بالا هست

هفته پیش با دوستان گرمابه و گلستانمان رفته بودیم جاده چالوس که هم تفریح کرده باشیم و هم به حس بخور بخورمان پاسخ شایسته ای بدهیم . مطابق معمول صحبت از باریتعالی شد ، دوست یکی از دوستانمان نشانه های فراوانی اندر باب وجود حق تعالی ارائه می فرمودند . از زیبایی های روزگار بگیر تا آن کودک فلسطینی که روی گوشش اسم جلاله الله نقش بسته است !! ( سرانجام دیشب اینجا موفق به دیدن این سند غیرقابل انکار شدم ) خلاصه بحث الهیات بود و از آنجا که من بلاگر زبرکیبوردی در تجزیه و تحلیل مسائل خداوندی هستم ، بالای منبر رفته و توضیحاتی ارائه فرمودم که به این دلیل و آن دلیل خداوندی که شما می فرمایید وجود ندارد و اساسا خداوندی که جهت اثبات وجودش از گوش کودک فلسطینی کمک می گیرد همان بهتر که نباشد و ... بحثمان که به جایی نرسید اما آن دوست مومن مرا نفرین کرد که : به سبب توهین به حق تعالی ان شاالله بزودی زود به اشد مجازات می رسم و به تیر غیب گرفتار خواهم شد . از آنجایی که دوستان می دانند بنده چیزی به اسم " باور کن " ندارم و خیلی دیر باور می کنم ، نفرینش را وقعی ننهادم ( اونجا درست گفتم !! اما مطمئن نيستم اینجا درست نوشته باشم ؟ )  آن دوست ولکن ماجرا نبود و تا لحظه خداحافظی اشدمجازات مرا از دادگاه خداوندی خواستار بود و این گذشت تا چند شب پیش ...

که یکبار دیگر گرد هم آمدیم آنهم در کافی شاپی نزدیک بیت مبارکمان که سمبل اجتماع افراد معلوم الحال و خانمهای معمولیست ( بیت ما نه ها . آن کافی شاپ لعنتی معروفست به ... ) آن دوست مومن هنوز دنبال محقق کردن نفرین خداوندی بود ( بابا ولکن دیگه ) برای ترساندن من از عقوبت الهی مثالهای وحشتناکی میزد از جزغاله شدن کافری در ماشین پژوی ۴۰۵ ش و خراب شدن دیوار روی ملحدی آبستن ( این قسمت آبستن انقدر مرا تحت تاثیر قرار داد که تصمیم گرفتم بعد از خروج از کافی شاپ حتما یک عدد بی بی چک تهیه کنم . دوست ندارم بخاطر الحاد من جنین بیگناهی ناکار شود ) خلاصه انقدر گفت و گفت که باورمند شدم اگر خداوند بزودی زود پاسخ شایسته ای به کفرگویی هایم ندهد این دوست نازنین خودش ابتکار عمل را بدست گرفته به هواخواهی خدایش آبستن مان .اِا. بخشید دیواری رویمان خراب می کند . در همین حین ۳ تا خانم محترم که میزشان نزدیک میز ما بود از جایشان بلند شدند و به سمت ما آمدند ...

- بچه ها اجازه هست ؟
من که سرم پايين بود و نگاشون نمی کردم اما بخوبي مي دونستم كه بار ديگر خدايگان مرا برگزيده اند تا دل دختري را بلرزانم تا در اينروزگار دورنگي عشق از ياد نرود ( هيچوقت دلم نمي خواست فلسفه خلقتم را اینچنین ناشیانه لو بدهم ) اين علی آقاي ضايع بود که از آنجاكه تمام لونا های عالم را دوست می دارد با نشستن اوشان موافقت کرد ( بلاخره اونشب علي يك حركتي كرد ) سرتان را درد نياورم قصه دراز است اما يکی از خانمها که خيلی هم نسبت به اين حقير لطف داشتند و روی صحبتشان هم مدام با اين کمترين بود ، چشمانی همرنگ چشمان حديث فولادوند داشت ... و بنده تمام آن یکساعتی که به آن چشمها نگاه می کردم ، به خداوند درود می فرستادم . بعد از ترک محل هم به آن دوست مومن گفتم : حق با تو بود . آن بالا یکی هست ...
اونی که اون بالاست می دونه اشد مجازات برای من نه جزغاله شدن است و نه ماندن زیر آوار . اونی که اون بالاست متاسفانه می دونه اشد مجازات برای من چيز ديگريست ... مهم تر از اينها توجه نكردي چي شد ؟ يكي اون بالا هست !!! که برای رساندن به اشد مجازات همواره وقت دارد اما تشویق و تقدیر درکارش نیست ...
.
پ.ن : روزی که مامی جان دختری رو که برای کاپيتان در نظر داشتند ( يکی از دختر هايی رو كه ... ) به من معرفی کردند ، به مامی گفتم سرمم بره نمیذارم اين دو تا بهم برسند . اگر " زن دااااش " من مي شد  يك عمر با اون چشمها مشكل داشتم ...



چهارشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٦
 

همين که می‌افتی توی تنهائی، يک سلام از جائی نه چندان دور هم تو را می‌ترساند.
آدم‌ها زود عادت مي‌کنند به صدای خودشان.

آدم روی رفاقت سنگ، درخت، آسمان و ... بهتر می‌تواند حساب کند تا روی رفاقت آدم‌ها؛ شاید برای همین، اولین بت‌ها هم از همین‌چیزها بودند.*

* هیس - محمدرضا کاتب
دزديده شده از وبلاگ
آبي آسماني
...............................

مطلب بخصوصي ندارم بنويسم ( مثل هميشه البته ) فقط بايد يكم توضيح واضحات بدم
علی آقای لونادوست به من ميگه که : شد يكبار توي وبلاگت آهنگ شاد بذاري ؟ بابا تو که افسرده نیستی كه هر روزي كه وبلاگت رو باز مي كنم با يك موزيك غم انگيز روبرو ميشم ؟!
توضيحش سخته . آخه اين آهنگها لزوما من رو غمگين نمي كنه و لزوما به حال و روزمم ربطي نداره . فرضا همین الان گوش خدا کر ، اخبار خوشی اندار باب سلامتی بعضیها به دستمان رسیده و سخت مشغول قر دادن هستیم

 
فقط فرم شاد بودنمون باهم فرق داره . شاید تو وقتی شاد میشی اندی گوش بدی اما امثال من از شنیدن آهنگهای کاست جدید فریدون - هرچقدر هم که ملایم باشه - لذت میبرن . می خوام اینجوری روشنت کنم که ما ها خیلی غیرعادی هم نیستیم اتفاقا معمولیه معمولی هستیم
ببین
ما یک فرقه ای هستیم ( فرقه ؟ شیطان پرستی ؟ الحاد ؟  )
ببین
ما یک گروهی هستیم ( گروه ؟ دسته ؟ انقلاب مخملی ؟ هاله اسفندیاری ؟ )
ببین
ما هیچی نیستیم . ما ؟ هیچی نیستیم . ما چیه اصلا ؟ من ، تازه من هم نه ، من نوعی . من نوعی مثل هرکس دیگه ایی توی زندگیم روزهای خوب و بد دارم اما در بهترین روزهای زندگیمم آهنگ 8/6 گوش نمی كنم . یعنی شاید در سال یکبار یک آهنگی با ریتم 8/6 رو بپسندم تازه اونهم مطمئنا به اندي و سندي مربوط نميشه . بحث بزن و بکوب و عروسی جداسا . از روزمره حرف ميزنم . در حالت عادی  آهنگ خودکشی ممنوع چاوشی رو كسي گوش بده ، احتمالا به افسردگی ناجوانمردانه ای دچار میشه اما من در اوج شادي و در شرايط آرماني آهنگ خودکشی ممنوع چاوشی رو گوش میکنم و باهاش حرکات موزون هم انجام میدم ( به این صورت --->   ) اصلا فكر مي كنم اين يكجور سليقه است ، ربطي به حال و اوضاع روزمره نداره
توضيحش سخته ولی من با این آهنگها مدیتیت می کنم
ببين من هيچ وقت كنسرت آريان نرفتم ، اصلا علاقه اي به اين گروه نداشتم
از خواننده هاي معاصرشون عليرضاي عصار رو ترجيح مي دادم
آقا اينجوري بهت بگم ريتم 8/6 ريتم مورد علاقه من نيست من 4/2 و 4/4 رو ترجيح مي دم .

تا بحث موزيك بازه اينم بگم كه عليرضاي افتخاري جديدا يك آهنگي در باب سپاهان خونده كه البته مثمر ثمر واقع نشد چون سپاهان قهرمان نشد !!
اسامي خواننده هايي كه در مورد تيم باشگاهي آهنگ خوانده اند رو تا جايي كه حافظه م ياري مي كنه اينجا مي نويسم ديگه نتيجه گيريش با خودتون : مرحوم فرزين ، قاسم افشار ، سندي و سعيد محمدي ...



سه‌شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٦
 

می خواهم ترک کنم
دوباره سیگار می کشم
می خواهم ترک کنم
این زندگی را ...

اين رو روی يک تکه کاغذ نصب شده روی داشبورد تاکسی خوندم . یه سمند سبز رنگ و نسبتا تر و تمیز . از بس توی تاکسی ( بر چشم بد لعنت ) و ‌( بیمه ابوالفضل ) و ... دیده بودم که یه لحظه حس کردم دارم خواب می بینم .
همينجوری که غرق در مفاهيم ادبی و هنری شعر بودم يکدفعه صدای ترمز و بدنبالش تکان نسبتا شديدی من رو به خودم اوردم . سرم رو اوردم بالا ( دقت کنید که اغلب سر به زیرم ) دو تا خانم خيلی معمولی ناگهان پريده بودند جلوی ماشين . دوتایی شون از صدای ترمز ترسیده بودند و با نگاهی انباشته از ترس و عصبانیت و کمی هم عشق ( آخریش به خاطر حضور من البته ) به ماشین خیره شده بودند . صدای راننده تاکسی :
- خانمها ببخشيد !!!
نه دیگه حتما دارم خواب می بینم . توو بیداری اینجور مواقع راننده تاکسی مرده و زنده دخترا رو یکبار مرور می کنه !! بعدشم تک تک اعضا و جوارحش رو حواله طرف مقابل می کنه . اگر یکمم سر حال باشه از خاطراتش با دختر های بالای شهر میگه !! سعی می کنه خیلی هم دیتیل تعریف کنه . آره حتما باید خواب باشه
یه نگاهی به راننده تاکسی می اندازم
حدودا ۳۰-۳۵ سالشه با صورتی استخونی . ظاهر مرتبی داره . اما چشماش ...
انگار به یه جای دور خیره شده
شایدم یه جای نزدیک . مثل همین ۲-۳ ماه پیش ...
نگاهش از اون نگاهاس که ( چی شد که اینجوری شد ؟! )
اینا همه اش کمتر از چند ثانیه س
دوباره روبروم رو نگاه می کنم
صدای مسافر پشت سری
- آقا من همیجاها پیاده می شم
- بفرمایید
- چقدر می شه ؟
- هر چقدر همیشه می پرادختید ...
راننده پول رو می گیره و میذاره داخل داشبورد . فقط ۳۰۰ تومن بود . ماههاست که این مسیر کرایه اش ۵۰۰ تومنه . تازه شخصی ها ۶۰۰ تومن هم می گیرن
مسافر زرنگ بازیش گل کرده بود ... جاهای دیگه میلیون میلیون سرش کلاه میره اما اینجا به یکباره زرنگ شده بود 
چرا هر وقت یکنفر صداش در نمی آد تصمیم می گیریم دق و دلی جاهای دیگه رو سر این یکنفر خالی کنیم ؟
چرا راننده از ماشين پياده نميشه نمی گه
- هوی يارو ، بقيه اش ؟ تو که شیپیش تو جیبت ناقاره میزنه چرا اتوبوس سوار نمی شی عمله ؟!
يه نگاهی به راننده  تاکسی می ندازم . هنوز به خاطراتش خیره شده ، شاید هم به ... کی می دونه
یه ماشین پیکان به زور از سمت راستمون سبقت می گیره . راننده پیکان نیم تنه اش رو از پنجره میده بیرون
- گاریچی ، راه رو بند اوردی یکم ***
سکوت ...
- هر جا لطف کنید پیدا می شم
- بفرمایید
پول رو بهش می دم تصمیم می گیرم برای آخرین بار نگاهش کنم . با همون چشمهای افسرده می گه
- روزگارم از خودم دیدنی تره
یخ می کنم . لبخند می زنم ولی چیزی نمی گم . تاکسی حرکت می کنه
از خودم خجالت می کشم که یجوری رفتار کردم که فهمیده مبهوتش شدم .
یکنفر دیگه
که
میون این اجتماع قشنگ
زندگی نمی کنه
فقط عذاب می کشه

یکنفر دیگه
که می خواهد ترک کند ...



دوشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٦
 

دکتر : فهم مخالفان من كمتر از بزغاله است

کلیک کنید

پ . ن : وقتی رئیس ، لمپن می شود یا وقتی لمپن ، رئیس می شود ؟!



یکشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٦
 

راهت پر رهرو باااااااااااااد  :دي

ضحاک پادشاهی وطن دوست و مقتدر بود ، کاوه اما کودتاگری خونخوار و بی رحم ...
اولین باری که این جمله را از قول شاملوی بزرگ شنیدم کلی خندیدم . البته شاملو اواخر عمر - در نقش کلاغه - به هرکی دم دستش بود یه انگولکی کرده بود . از حافظ بگیر تا رضا پهلوی و مریم حیدرزاده . آره داشتم می گفتم ، کلی خندیدم ... تصور اینکه ماجرای کاوه و ضحاک سوتفاهم تاریخی باشه برام جالب بود ...
امروز می خوام دو خط در مورد "ویکتور خارا " بنویسم ، همون ویکتور خارای بزرگ که داستان زندگیش و استوار بودنش بر عقیده و آرمانی که داشت همیشه برای من الهام بخش بوده . همو که بوسیله ی نوای گیتارش روح مردم را تسخیر کرده بود و صدای گیتارش صدای اعتراض بود ... پایان داستان خارا - البته اگر پایانی داشته باشد - آغاز داستان پینوشه بود . پینوشه دیکتاتور نازنین من . قصاب شیلی از دیدگاه توده مردم و ناجی اقتصاد و تمامیت ارضی شیلی از دیدگاه اقلیت . پینوشه کودتاگری خونخوار بود یا سوپرمن ی وطن دوست ؟! حقیقت کدومه ؟ ( قطعا اونیه که من می گم ! )
پیشنهاد می کنم مستند سالوادر آلنده رو ببینید
آلنده مثل دکتر خودمون بود ( بلا تشبیه البته ) تک تک تصمیماتش ، شیلی را وارد بحران اقتصادی و اختلافات داخلی می کرد و نهایتا کشور به مرز ورشکستگی و تجزیه رسید . اینجا پینوشه ی نازنین من که دغدغه وطن داشت باید تصمیم سختی می گرفت
سکوت می کرد و شاهد فروپاشی همه جانبه مملکت می بود ؟
بپا می خاست و اداره امور رو بدست می گرفت و مانع فروپاشی مملکت می شد ؟
تصمیم سختی بود
پینوشه اما مرد عمل بود . به قیمت دیکتاتور شدن . به قیمت نفرین تاریخ و به قیمت ریختن خون چند هزار مخالف - که چه ارزشی داشتند در مقابل مام میهن - زمام امور رو بدست گرفت و شیلی را نجات داد و اگر ذاتا دیکتاتور بود هرگز سالها بعد دولت را دودستی و بدون جنگ و خونریزی به ملت تحویل نمی داد ...
اکنون در سال 1973 هستیم
عوامل کودتا مخالفین را در استادیم شیلی شهر سانتياگو جمع می کنند
ویکتور خارا ی راسخ و دوست داشتنی نیز بین آنهاست
در همان استاديوم بود كه خارا آخرين سرود خود را خواند: «استاديوم شيلي»  (chilie estadio) . پس از آن‌كه خارا اين سرود را خواند، چند هزار جوان بازداشت شده در استاديوم، يك‌صدا آن‌را خواندند و ... خارا سيم‌هاي گيتار را براي آرمان‌هاي انقلابي‌اش به فرياد وامي‌داشت و كودتاچيان براي مقابله با او تبر را سلاح مناسبي ديدند... فرزندان ديكتاتور پس از شكستن دست‌هاي خارا، جان او را هم در همان استاديوم گرفتند... ( البته روایات متعدده و آنچه رفت فقط یکی از دههاست )


خارا رفت ... پینوشه هم همچنين ... گاهی فکر می کنم برای کدامشان باید سوگواری کرد ؟
خارا در راه هدفش جان داد . مردانی که به قیمت جان بر آرمان خود باشند انگشت شمارند و ستودنی
پینوشه اما شاید فداکاری بیشتر داشت . نفرین تاریخ را برای خودش خرید . تصمیم ساده ای نیست وقتی که قرار باشه انتخاب کنی که " دیکتاتور " باشی . آنهم وقتی هیچکس حوصله ندارد به تاریخ از چند زاویه مختلف نگاه کند . فقط کتاب را ورق می زنند و کنار نام تو کلمه دیکتاتور را می بینند و تو بناگاه دیو می شوی ، به همین سادگی
تاریخ پر از تناقض است
دیکتاتور های نازنینه من گاهی مظلوم تریند و این دردناک و اندکی مضحک است
جناب اقای شاملو
دیگر نمی خندم اگر بشنوم ضحاک وطن دوست بود و کاوه دژخیم
تاریخ مجموعه دروغهاییست كه مردم در باره آنها به توافق رسیده اند ...

+ متن ترانه استادیوم شیلی ء آخرین ترانه ایی که خارا پیش از مرگ اجرا کرد
+ بیشتر در مورد ویکتور خارا ..... و باز هم بیشتر



شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٦
 

توو ايستگاه مترو منتظر رسيدن قطار بودم كنارمم دو تا پسر موسيخ سيخي ( مدل ميخ توو پيريز ) نشسته بودند. از حرفاي پسرا برمي اومد كه كلاسهاي دانشگاه رو كنسل كرده باشند . پسر كپله به پسر لاغره گفت : خوب شد استاد رو پيچونديما ، جون داداش خوابم مياد اسيدي ... البته من مودبانه اش رو نوشتم چون مطابق معمول تك تك جملات اين جماعت مو سيخ سيخي بوسيله چندين كلمه ركيك آراسته ميشه ، بدون اينكه در نظر بگيرن صداشون رو بقيه مي شنوند - بگذريم

در همين حين سه تا دختر كه به چشم خواهري خيلي معمولي بودند !! سر رسيدند ( یکیشون از بقیه معمولی تر بود البته ‌) دخترا مقابل صندلي ما ايستادن و هرهر و كركر ي راه انداختند كه نگو و نپرس . پسركپله به لاغره گفت : خدا كنه اينا پهلوي ما نشينن ، جون داداش اعصاب اين فنچ ها رو ندارم !! لاغره پلكاي غرق خوابش رو باز كرد و بي تفاوت نگاهي به دخترا كرد و گفت : اينا له له ميزنن تا يه پسر تور كنن !! اين جيغ جيغاشون فقط واسه *** ( اينجا خانواده زندگي مي كنه !!‌ ) ... اينجا بود كه قطار رسيد

مترو خلوت بود ... پسرا نشستن رديف بغلي من و با اينكه تقريبا 50% صندلي هاي قطار خالي بود ، دخترا دقيقا صندلي پسرا رو انتخاب كردند و نشستند پهلوي كپله و لاغره

از اينجا به بعد داستان اصلا يه چيز ديگه شد . آقايون خوابالو ( بايسيكل ران ) به يكباره بیدار شدند حوصله دار شدند . بامزه شدند خونگرم شدند . مهمان نواز شدند .علاقمند به فنچ و فاخته و افسام ماکیان شدند . كتابخوان و محقق و مطلع شدند . سينمايي و تئاتري شدند . شاعر و نقاش و موسيقيدان شدند . فاميل فرزاد فرزين شدند !! .... كاش لااقل از اون پسرا بودند كه خودشون رو تحويل مي گيرند ، آقايونه خوابالو ، تا خود صادقيه جهت جلب توجه دخترا روي دماغشون توپ نگه داشتند !! ... خواب چيه ؟ خواب كدومه ؟ تازه نزديك بود سر اون دختره كه از بقيه معمولي تر بود باهم دعواشون بشه !!

مي دوني ، يه خصلتي هست كه من هميشه بهش مي گم " پسر بودن " . اين خصلت پسر بودن باعث ميشه ، پسرا توو جمعهاي پسرونه خودشون رو نسبت به دخترا بي تفاوت نشون بدن . يه جوري كه يعني دخترا داخل آدم نيستند . اما عقلان دانند . واقعيت وقتي معلوم ميشه كه شرايطش پيش بياد . واقعيت اينه كه همه پسرا سر و ته يك كرباسن . اتفاقا اونايي كه به زبون ادعا مي كنن تافته جدا بافته هستند از بقیه کرباسن ترن ... نگاه نكن از بتونه صحبت مي كنه ، براي جلب توجه يكي از همون بتونه شده ها حاضره روي دستش راه بره ... البته اينكه يه پسر 18 ساله پسر باشه عجيب نيست اما گاهي آقايون 40 سال به بالا رو هم مي بينم كه هنوز پسر باقي موندن

پ.ن : کل یوم 3 تا خواننده آقا داريم . می بینی چه كردند توي كامنتها ؟ اونوقت مي گن چرا اكثر خواننده هات رو خانمها تشكيل مي دن . والله همين 3 تا آقا هم زياد هستند اساسا دنيا بدون آقايون بهتر نفس مي كشه . اينو هميشه اديسون مي گفت .

نامربوط :
" شما هرگز كيف ديگران را نمي دزديد " " شما هرگز ماشين ديگران را نمي دزديد " !!
نفری ۱۵۰۰ داديم و فيلم فوقه ما فوقه ماوراء مزخرف " در شهر خبري نيست " رو ديديم
" ما هميشه كيف ديگران را مي دزديم " " ما هميشه ماشين ديگران را مي دزديم " ما از اين به بعد فيلم هاي مزخرف را در سي دي ها كپي شده مشاهده خواهيم كرد .



پنجشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٦
 

سرزميني بود كه همه مردمش دزد بودند. شب‌ها هر كس شاكليد و چراغ‌دستي دزدي‌اش را برمي‌داشت و مي‌رفت به دزدي خانه همسايه‌اش و در سپيده دم برمي‌گشت به اين انتظار كه خانه‌ خودش هم غارت شده‌باشد؛ و چنين بود كه رابطه همه با هم خوب بود و كسي هم از قاعده نافرماني نمي‌كرد. اين از آن مي‌دزديد و آن از ديگري و همين‌طور تا آخر و آخري هم از اولي... خريد و فروش در آن سرزمين كلاه‌برداري بود، هم فروشنده و هم خريدار سر هم كلاه مي‌گذاشتند. دولت، سازمان جنايتكاراني بود كه مردم را غارت مي‌كرد و مردم هم فكري نداشتند جز كلاه گذاشتن سر دولت. چنين بود كه زندگي بي هيچ كم و كاستي جريان داشت و غني و فقيري وجود نداشت.


ناگهان در آن سرزمين آدم درستي پيدا شد. شب‌ها به‌جاي برداشتن كيسه و چراغ‌دستي و بيرون زدن از خانه، در خانه مي‌ماند تا سيگار بكشد و رمان بخواند. دزدها مي‌آمدند و مي‌ديدند چراغ روشن است و راهشان را مي‌گرفتند و مي‌رفتند.
زماني گذشت؛ بايد براي او روشن مي‌شد كه مختار است زندگي‌اش را بكند و چيزي ندزدد اما اين دليل نمي‌شود چوب لاي چرخ ديگران بگذارد. به‌ازاي هر شبي كه او در خانه مي‌ماند، خانواده‌اي در صبح فردا ناني بر سرسفره نداشت. مرد خوب در برابر اين دليل پاسخی نداشت. شب‌ها از خانه بيرون مي‌زد و سحر به خانه برمي‌گشت. اما به دزدي نمي‌رفت. آدم درستي بود و كاريش نمي‌شد كرد. مي‌رفت و روي پل مي‌ايستاد و به گذر آب در زير آن مي‌نگريست، سپس باز مي‌گشت و مي‌ديد خانه‌اش غارت شده‌است.


يك هفته نگذشت كه مرد خوب در خانه خالي‌اش نشسته‌بود؛ بي‌غذا و پشيزي پول. اما گناه از خودش بود رفتار او قواعد جامعه را به‌هم ريخته بود. مي‌گذاشت از او بدزدند و خود چيزي نمي‌دزديد. در اين صورت هميشه كسي بود كه سپيده سحر به خانه مي‌آمد و خانه‌اش را دست نخورده مي‌يافت. خانه‌اي كه مرد خوب بايد غارتش مي‌كرد.


چنين شد كه آناني كه غارت نشده‌بودند پس از زماني ثروت اندوختند و ديگر حال و حوصله به دزدي رفتن را نداشتند و از سوي ديگر آناني كه براي دزدي به خانه مرد خوب مي‌آمدند، چيزي نمي‌يافتند و فقيرتر مي‌شدند. در اين زمان ثروتمندها نيز عادت كردند كه شبانه به روي پل بروند و گذر آب را در زير آن تماشا كنند و اين كار جامعه را بي‌بند و بست‌تر كرد؛‌زيرا خيلي‌ها غني‌تر و خيلي‌ها فقيرتر شدند.حالا براي غني‌ها روشن شده‌بود كه اگر شب‌ها به روي پل بروند فقير خواهندشد. بنابراين فكري به سرشان زد: بگذار به فقيرها پول بدهيم تا براي ما به دزدي بروند. قراردادها تنظيم شد، دستمزد و درصد تعيين شد و البته دزد كه هميشه دزد خواهدماند مي‌كوشد تا كلاه‌برداري كند اما مثل پيش غني‌ها غني‌تر و فقيرها، فقيرتر شدند. بعضي از غني‌ها آنقدر غني شدند كه ديگر نياز نداشتند دزدي كنند يا بخواهند كسي برايشان بدزدد تا ثروتمند باقي بمانند. اما همين كه دست از دزدي بر مي‌داشتند فقيران از آنان مي‌دزديدندتا فقيرشان كنند. به‌ناچار شروع كردند به پول دادن به فقيرترها تا از ثروتشان در برابر فقيرها نگهباني كنند. ليك پليس بوجود آمد و زندان را ساختند.


وچنين بود كه چندسالي پس از ظهور مرد خوب ديگر حرفي از دزديدن و دزديده شدن در ميان نبود بلكه تنها از فقير و غني سخن گفته مي‌شد درحاليكه همه‌شان هنوز دزد بودند.
مرد خوب نمونه منحصر به فردي بود و خيلي زود از گرسنگي در گذشت .
                                                     دزديده شده از وبلاگ رويای راهست اين
                                                                                       اینبار خود صاحبخونه نردبوم رو  نگه داشت

..............................
+ تا حالا شده ۸۰ دقیقه فیلم رو فقط بخاطر بازی یکی از بازیگران ببینید ؟ آدمای ضایع منظورم غیر از فیلمهای شارون استون و جنیفر لوپز بود . دیشب فیلم " صحنه جرم " رو ديدم و حدودا 80 دقيقه محو " حميد فرخ نژاد " بودم - بي شباهت به شارون استون هم نيست البته -
+ اين نامه رو ببينيد . ممكنه ساختگي باشه اما مضمونش بامزه س
+اینم ببینید . منم جای آمریکا بودم می ترسیدم خب
+ لونا شاد هم خيلي معموليه . نمي دوني بدون



چهارشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٦
 

دبيرستان كه بودم يكي از طرفداران برنامه " روز هفتم " BBC بحساب مي اومدم. هروقت صداي " بهزاد بلور " مجري جوان و بامزه روز هفتم رو مي شنيدم تصور مي كردم بايد مثل خودم پسر خوشتيپ و جذاب و جنتلمن و مودبی باشه ( كلي صفت ديگه هم به ذهنم مي اومد كه چون ممكنه حمل بر خودستايي بشه اينجا نمي گم ) همون سالها يك عكس از گروه روز هفتم بدستم رسيد و از اونجا كه توو اينترنت نميشه عكس رو پشت نويسي كرد ، خوشتيپ ترين پسر جمع رو بهزاد فرض كردم . اين دوران گذشت و كم كم روز هفتم رو فراموش كردم تا همين چندروز پيش كه سايت بهزاد رو پيدا كردم و يخ كردم وقتي كه قيافه اش رو ديدم و بدتر اينكه نوشته هاش رو خوندم ديدم . هنوزم فكر مي كنم مجري موفقيه اما توي ذهن من يه چيز ديگه بود . مهمترینش اینکه اساسا بهزاد برخلاف تصور من مدل ایرانی ها نیست

اينم سايت بهزاد  كليك كنيد

لونا شاد اما حكايت ديگري دارد . بنده از همين تيريبون اعلام مي كنم كه هيچگونه رابطه ايي اهم از كاري و احساسي بين من و حضرت لونا شاد - كيوت الله عالي و متعالي - وجود ندارد . فقط اين را مي دانم كه خبر وقتي موثق است كه لونا آنرا بخواند و لاغير . شاعر در اين رابطه مي فرمايد :

آخرين نطق خبر را تو بخوان
من فداي تو
بجاي همه گلها تو بخند

من كه نه اما بعضي ها هستن كه وقتي ازشون مي پرسي بلاخره موافق جنگ هستي يا نه ؟ مي گن : هرچي لونا بگه !! حالا يه فيلم 18+ هم بازي كرده و 4 تا عكس سه نقطه هم ازش منتشر شده ، اينا كه دليل نميشه . اینم بگم که بنده با جناتان شيردل هيچ نسبتي ندارم فقط وقتي متوجه شدم پسرخاله ي خودش بدتره . گفتم بيام مجريان مورد علاقه ام رو معرفي كنم

  1.  جريان فيلم رو مي تونيد اينجا بخونيد
  2. ‌ اگر دنبال اون عكس معروف ميگرديد كه شرمنده - منم نديدم خودم - اما ساير عكسها رو مي تونيد در سايت مخملبافه سه نقطه ببينيد

..........
بي ربط : بهتره سه شنبه ها طرفاي جام جم آفتابي نشيد ، من واسه خودتون مي گم

بی ربط تر : لواشک آلو اوریجینال و بشدت ترش ، رسید . سهم همتون محفوظه ( توو شکم من )

بي ربط ترین : يكم ديره اما از اونجايي كه تيم ربوتيك دانشگاهمون كل يوم مشغول سوكس ! كردن رقباي داخلي و خارجيست ، وظيفه م بود كه بهش اشارتي بكنم لينك خبر گاهي اوقات فكر مي كنم اين بچه ها كه با امكاناتي كه نصف امكانات دولتي ها هم نيست با احترام روزي 3 بار از روي پلي تكنيك و خواجه نصير و شريف و حومه رد مي شود ، اگر اون امكانات رو مي داشت چه ها كه نمي كردند . اديسون هميشه اينجور وقتا مي گفت : ياشاسين باراجين



دوشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٦
 

- من از آدم‌هايي كه سگ نگه مي‌دارند بيزارم، آنها جماعت بزدلي هستند كه خودشان دل و جرأت گاز گرفتن مردم را ندارند. ( ادیسون رضی الله عنه )

از وقتی یادم میآد افشین اینا - دوست دبیرستانیم - همیشه سگ داشتند . من و افشین دوست صمیمی نبودیم و تبعا رفت و آمدم به خونه افشین اینها محدود میشد به سالی یکی - دوبار و آخرین باری که رفتم خونه شون دقیقا ۵ سال پیش بود ، در بدو ورودم یک سگ که نه ، هیولای دوبرمن سرراهم سبز شد و افشین سریعا خودش رو رسوند و من و کایزر ( همون قیصر ) رو بهم معرفی کرد . بعدشم برای اینکه کایزرخان موقع تردد در حیاط مزاحمم نشه ، به پیشنهاد افشین به هاپوئه غذا دادم و خلاصه دوست شدیم باهم . این ماجرا گذشت . سالها بعد - دیشب - که من متوجه شدم واقعا زمین گرد است و یکبار دیگه گذرم به خونه افشین اینا افتاد ، وقتی وارد حیاط شدم . کایزر خان با اون هیبت دهشتناکش دوان دوان خودش رو بهم رسوند - منم که نترسیدم اصلا - و یه چرخی دورم زد . بعدش تا جایی که جا داشت خودش رو بهم مالید - از این موضوع به مامی من چیزی نگید لطفا - بعدشم رفتم پشت سرم و با ضربات سر مثلا منو به سمت خونه هدایت کرد . افشین می گفت تو رو یادش اومده که اینجوری باهات برخورد می کنه والا کلی سروصدا می کرد و فیگور تهاجمی می گرفت . راست و دروغش پای افشین اما اگر حقیقت داشته باشه بجاآوردن سابقه دوستی کایزر منو تحت تاثیر خودش قرار داد . از نظر من بجاآوردن سابقه دوستی یکی از بهترین صفاتیست که یه انسان می تونه داشته باشه و قدرناشناسی بدترین و غیرقابل بخشش ترین صفت انسانهاست . هنوز هم یاد دویدنش به سمت من می افتم تنم میلرزه

پ.ن : کلا موی بور هم به من نمی آد . از اون لحاظ

+ درختچه زیتون مان امسال برای اولین بار یک عدد زیتون سیاه داده . می تونید ببینید
حالا ما نمی دونیم زیتون پروده اش کنیم ؟ ترشی ش کنیم ؟ به بهترین پیشنهاد یک عدد 206 SD می دم ( مزدا تیریامون تموم شده فعلا ) اینم عکس یک بوته داودی ببینید

+ دانلود تک آهنگهای حضرت چاوشی ( مابین تک آهنگها به فجایایی بر خواهید خورد . فرضا توو این زمونه ی چاوشی و هاکان رو میشه بعنوان نمونه ی متعالی فالش خوانی در مدارس موسیقی تدریس کرد ) کلیک کنید 

+ سینه زنی به مناسبت شهادت امام جعفر صادق ، شایدم به مناسب ورود فیروز خان کریمی به تیم استقلال گهرمان و شاید هم بعد از گل سومی که پیکان به استقلال زد ببینید



شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٦
 

Place your mouse on the X below and drag to the O

XEven though you can't see Him, GOD is there!O

کاپیتان داشت از قایق نجات و طریقه استفاده اش می گفت . دو - سه تا جمله اش برام جالب بود . می گفت : وقتی توی قایقی و با توفان روبرو می شی ، بدترین کار اینکه که پارو نزنی . باید تمام تلاشت این باشه که مدیریت حرکت قایق رو به عهده بگیری و بسمت نقطه امن حرکت کنی . اما وقتی توفان بیش از حد سهمگین بود بدترین کار اینه که پارو بزنی !! در اینحالت باید دروهله اول با دو دستت محکم بدنه قایق رو بچسبی تا ازش جدا نشی ، چون تنها به واسطه همین قایقه که می تونی روی آب بمونی .

توضیحات کاپیتان واقعا فنی بود و در مورد توفانی که در دریای چین پشت سرگذاشته بودند صحبت می کرد اما نمی دونم چرا حس می کردم میشه به زندگی روزمره هم ربطش داد . فقط مشکل اینه که چجوری تشخیص بدیم این توفان معمولیه یا سهمگین ؟ پاروبزنیم یا نزنیم ؟

به يک دريای توفانی دل ما رفته مهمانی،
چه دور ساحلش از دور پيدا نيست،
يه عمری راهه و در قدرت ما نيست،
بايد پارو نزد وا داد،
بايد دل رو به دريا داد،
خودش ميبردت هر جا دلش خواست،
به هر جا برد بدون ساحل همونجاست،
به اميدی که ساحل داره اين دريا،
به اميدی که آروم ميشه تا فردا،
به اميدی که اين دريا فقط شاه ماهی داره،
به عشقی که نميبينی شباشو بی ستاره،
دل ما رفته مهمانی،
به يک دريای توفانی ،
بايد پارو نزد وا داد،
بايد دل رو به دريا داد،
خودش ميبردت هر جا دلش خواست،
به هر جا برد بدون ساحل همونجاست...
                                                                                مسعود آقای فردمنش

‌+ برای اون دسته از دوستان عزیز و عزیزتر که جویای احوال بنده بودند باید عرض کنم بحول و قوه الهی حالم خوبه و ملالی نیست جز دوری شما و همواره به شما فکر می کنم و دوست دارم بدونید هر اتفاقی هم بیافتد کنارتان هستم ( حس و حالم حس و حال دوسته خوبه )

+ وبلاگ ایران " سر زمین من " بصورت تصویری به معرفی گوشه و کنار ایران می پردازد ... ببینید



چهارشنبه ٩ آبان ۱۳۸٦
 

تله موش

.

موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود. موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت :« كاش يك غذاي حسابي باشداما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود.

موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد . او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت :« توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . . » مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : « آقاي موش ، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من نداردميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت : «آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بودموش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت : « من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.!» او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چريدن شد.سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟

در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببيند. او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موش نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود . همين كه زن به تله موش نزديك شد ، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت :« براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيستمرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد.اما هرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد ، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد.روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد . تا اين كه يك روز صبح ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند!


نتيجه اخلاقي : اگر شنيدید مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به شما ندارد ، كمي بيشتر فكر كنید. شايد خيلي هم بي ربط نباشد!

                               کاملا دزدیده شده از وبلاگ رویای راهست این

آخر هفته ایی

+ یکم حوادث بخونید روحتون شاد بشه ... بخونید

+ یکم کمتر مولوی بخونید ... بخونید

+ یکم عکس انار ببینید ... ببینید

+ یکم UFO ببینید ولی باور نکنید ... ببینید

+ یکم نماز بخونید ...  بخونید

+ یکم التماس دعا



سه‌شنبه ۸ آبان ۱۳۸٦
 

خسته ام از آرزوها، آرزوهاى شعارى
شوق پرواز مجازى، بال هاى استعارى
لحظه هاى كاغذى را روز و شب تكرار كردن
خاطرات بايگانى، زندگى هاى ادارى
آفتاب زرد وغمگين، پله هاى رو به پايين
سقف هاى سرد و سنگين، آسمان هاى اجارى
عصر جدول هاى خالى، پارك هاى اين حوالى
پرسه هاى بى خيالى، نيمكت هاى خمارى
رونوشت روزها را روى هم سنجاق كردم:
شنبه هاى بى پناهى، جمعه هاى بى قرارى
عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها
خاك خواهد بست روزى، باد خواهد برد بارى
روى ميز خالى من، صفحه باز حوادث
درستون تسليت ها، نامى از مايادگارى

قیصر امین پور
روحش شاد ...

..............................................

چند تا عکس از بچه های پاییزیم میذارم . اینروزا بهشت ما کمی از باغچه خداوند زیباتر شده
برای رویت عکسها در ابعاد بزرگتر روی آنها کليک راست کرده و عکس مورد نظر رو روی هاردتون save کنید

سه تا عکس دیگه از داودی ها عکس ۱ .. عکس ۲ .. عکس ۳

+ تصویر آخرین انار باقیمانده بر روی درخت

پ.ن : از آنجایی که خودم را مادر فداکار و دلسوز گلهای حیاط می دانم لذا بزودی اسم وبلاگم را به " مامانه داود اینا " تغییر خواهم داد !!  + اینم عکسی از مادربزرگ داود اینا 

موزیک متن : ما برای .. آنکه گلها ... گل دهـــــــــــند ... ( یکم سکوت ) ... نیش زنبور خورده ایم ... خون دلها خورده ایم



دوشنبه ٧ آبان ۱۳۸٦
 

 

بعلت پرداختن به مبحث موزیک وبلاگ یک داستانک گدیمی اما آموزنده و اشتها آور می نویسیم

یه روز یه گنجیشکه داشته تو یه هوای سرد و برفی پرواز میکرده که از شدت سرما بیهوش میشه و میوفته رو زمین. همین موقع یه گاوه داشته از اونجا رد میشده که میرسه بالا سر گنجیشکه، دمشو بالا میگره و یه کیک گاوی گنده و داغ میندازه روی گنجیشکه. گنجیشکه که حالا دیگه گرم شده بود شروع میکنه به جیک جیک کردن. همین موقع یه گربه داشته از اونجا رد میشده که صدای گنجیشکه رو میشنوه و میاد طرفش، کیکه رو از روش کنار میزنه و اونو درسته میندازه تو دهنش و یه لقمه ی چپش میکنه ( حالا اینکه چرا لقمه ی راستش نمیکنه خدا داند و بس )

این حکایت سه نتیجة اخلاقی بسیار مهم داره. اول اینکه هر کسی که بهت از اونکارا کرد الزاما دشمنت نیست، دوم اینکه هر کسی که از اونکارا درت آورد الزاما دوستت نیست و سوم اینکه هر وقت توی از اونکارا افتادی اینقدر سر و صدا راه ننداز.

*** روش گام به گام و طبقه بندی شده قرار دادن موزیک در وبلاگ ( گــــــــاج ) ***

دوستان در مورد نحوه قرار دادن موزیک در وبلاگ سوال داشتند . من دو روش بلدم که هیچ کدوم سخت نیست . در حقیقت روش آسان و آسانتر هستند فقط باید یکبار امتحان کنید ( توصیه من استفاده از روشن آسان خواهد بود )

روش آسان : موزیک وبلاگ خودمم به همین روش تهیه و تولید !! میشه و از اونجایی که من اینکار رو از طریق این لینک یاد گرفتم فکر می کنم بقیه هم به آسونی می تونن امتحان کنند و موفق هم خواهند بود . فقط یادتون نره این روش مستلزم اینه که شما نرم افزار FLASH MX داشته باشید ( همه چیز بصورت تصویری آموزش داده شده ) فقط برای آپلود کردن فایل فلش بهتره به شماره ۲ در روش آسانتر مراجعه کنید

روش آسانتر : این روش خروجیش کمابیش مثل روش اوله فقط جنبه فیل هوا کردگی ماجرا یکم اومده پایین . برای اینکار کافیه مراحل زیر رو به ترتیب انجام دهید. ۱ ..۲ ...۳ از اینهم ساده تر

1- کم کردن حجم فایل mp3 تا حدود ۵۰۰ کیلو بایت ( معمولا بیش از این مقدار برای کاربران داخل ایران مشکلاتی ایجاد می کنه )

2- آپلود کردن فایل کم حجم شده موزیک ، یکجایی روی اینترنت ( جایی مثل پرشین آپلود و یا  sharemation که این دومی نیاز به ثبت نام دارد )

3- قرار دادن کد های زیر در محل مناسب داخل کدهای قالب وبلاگ ( معمولا بالای لینکهای دوستان )

<embed src=" MUSIC Address " style="border:1 black solid; background-color:#000000;" title="" width="88" height="44" type="application/x-mplayer2" autostart="true" loop="true" SHOWSTATUSBAR="1" ShowPositionControls="0"></embed>

تذکر : بشدت دقت کنید که هنگام کپی کردن دستورات بالا حتما تمام خطوط و تک تک علامتها انتخاب شده باشند . هنگام کپی کردن دستورات در کد قالب وبلاگتون مطمئن بشید قبل از embed اولیه علامت > و بعد از embed انتهای فرمان علامت < قرار گرفته باشد

نکات کنکوری :

a هنگام کپی کردن کدهای بالا در وبلاگتون باید بجای کلمه MUSIC Address آدرس فایلی که آپلود کردید رو بذارید . فرضا http:// www. sharemation.com/shortdream/m-ch.mp3
b برای کم کردن حجم فایل mp3 می تونید از نرم افزار jetAudio استفاده کنید . باید به قسمت Conversion برید و بقیه اش دیگه خیلی کار نداره . فقط دقت کنید که در قسمت Config مقدار Constant bitrate روی مقدار 16 قرار گرفته باشد
c می تونید با توکل به خدا و استعانت از جبرئیل حجم فایلتون رو کم نکنید ولی لود شدن فایل ۴-۵ مگابایتی با سرعت لاکپشتی اینترنت ایران کار هر کسی نیست . خود دانید
d اگر فکر می کنید که من هروقت تصمیم می گیرم آهنگ وبلاگم رو عوض کنم یه دعای زیر لب می خونم و آهنگه خودش عوض میشه سخت در اشتباهید . باور کنید تنها راهش همیناس که گفتم
e آهنگ فعلی وبلاگم رو اونوقتا که معین بودم در وصف نگار خوندم . نمی دونی بدون

لطفا طی امروز و فردا امتحان کنید و اگر سوالی داشتید همینجا بپرسید



یکشنبه ٦ آبان ۱۳۸٦
 

داستانك


هیزم شکن صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده. شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت.
متوجه شد همسایه اش در دزدی مهارت دارد مثل یک دزد راه می رود مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ میکند. آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد لباسش را عوض کند و نزد قاضی برود.
اما همین که وارد خانه شد تبرش را پیدا کرد. همسرش آن را جابه جا کرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه را زیر نظر گرفت: و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می رود حرف می زند و رفتار می کند . هیزم شکن زیر لب گفت : چشمها را باید شست ، جور دیگر باید دید


...............................

+ اديسون هميشه مي گفت : در كشورهاي ديكتاتوري، تاريخ رو بايد هر 100 سال يكبار از سر نوشت . در همين راستا يكبار عكس عزت الدوله - همسر اميركبير - رو ببينيد ، شما هم مثل من متقاعد شديد كه امیرکبیر خودکشی کرده ؟ خب چاره اي هم نداشته بنده خدا . دیگه نمی کشیده . خواهر شاه رو كه نمي تونسته طلاق بده . تاريخ را بايد از نو نوشت . چشم ها را بايد شست . جور ديگر بايد ديد

 پاسخ سوال پیش :عکس مورد بحث " کاخ سروستان " ساسانیان است ، سازه گنبد هیچ ارتباطی به اسلام و معماری پس از اسلام ندارد و شاه ساسانی شبها در این بنای نچندان باشکوه که امروزه به کاروانسرایی کوچک می ماند می زیسته . لطفا کاخ سروستان را با تخت جمشید و کاخهای امپراطوران رم معاصرشان مقایسه نکنید چون ممکنه به نتایج ناجوری برسید !! اطلاعات بیشتر

* در متون گذشته ام سروستان را اگر اشتباه نکنم به اشکانیان نسبت دادم که تبعا اشتباه بود . البته اون نوشته ی طولانی را که نگاریدنش کار یک شب دو شب و یکنفر دونفر نبود ، بنده یکنفره و یک شبه نوشتم لذا وجود چنین اشتباهات لپی اجتناب ناپذیر می نماید . ساری ( بهداد بیا بکشم )



شنبه ٥ آبان ۱۳۸٦
 

اینجا چه خبره ؟
طرف نشسته توي اتاقش ، ياد جنگ قادسيه مي افته و رگ گردنش ميزنه بيرون ، تصميم مي گيره درمقام يزدگرد نامه اي براي عمر بنويسه و حسابي روي اين مردك ملخ خور رو كم بكنه ( ببينيد ) البته همين يكي نيست ، اينكي يزدگردش اندكي ملايم تر بوده، تازه عكسهاي نامه ها رو هم گذاشته !!!!!!!! تا صبح !!!!!!! در ادامه يكي ديگه از وطن پرستان گرانقدر تصميم مي گيرد بعد از 2500 سال براي داريوش وصيت نامه اي بنويسد و وقتيكه سرانجام يكنفر مابين اين 70 ميليون نفري كه هيچوقت دنبال سند و مدرك نبوده اند و هر ادعاي بچگانه ايي كه غرور ملي و مذهبيشان را قلقلك داده روي هوا پذيرفته اند ، تقاضاي مي كند كه سند و مدركي در مورد اين وصيت نامه در اختيارش قرار بگيرد ، هموطن غيور و رگ گردني ديگري بپا مي خيزد و از كيان كورش و داريوش دفاع مي كند و به شقيقه اشارتي مي نمايد . جالب اينكه طرف هم قانع مي شود در حاليكه هيچ سندي از وصيت نامه ي داريوش موجود نيست . همچنان كه از خيلي مسائل ديگر ( مثل حق و حقوق زنان در ايران باستان )

و دوست عزيز تا وقتيكه داستان اينه و ما بدون ذره اي تفكر فقط ادعا مي كنيم

يه كسي هم مثل پورپيرار پيدا مي شه كه فيلم مستند ميسازه و اساسا كل ماجرا رو مي بره زير سوال و كورش رو يك صهيونيست آدمكش معرفي مي كنه كه ايرانيان رو قتل عام مي كرده !! دهها كتاب و مقاله مي نويسد در باب اينكه ايراني ها دچار توهم شده اند و در ادامه مدعي ميشه كه فردوسي و مولوي وجود خارجي نداشته اند و اشعار نسبت داده شده به ايشان حداكثر 200 سال پيش توسط افراد ديگري نوشته شده است !!!! * اگر لینک پورپیرار باز نشد به اینجا مراجعه کنید . بعد از باز شدن صفحه جدید روی کلمه Browse کلیک کنید

متاسفانه تعصب روي ندانسته هامان از گذشته و ايجاد يك باور جعلي از گذشته مان كه بدون اين اضافات و خرافات باندازه كافي باشكوه بوده ، انقدر فرهنگ و تمدنمان را ضربه پذير كرده كه پورپيرار ها در تاختن به گذشته و شناسنامه مان گستاخ تر از هميشه شده اند . توصيه من اينه كه فقط به وبلاگش نگاهي بياندازيد ولي كامنتي براش نذاريد چون اين آدمها با همين كامنتها بزرگ مي شوند.

پ.ن : مي دونم كه اين لينكايي كه دادم همه نقل قول كرده اند و درحقيقت نويسنده بامزه و اصليه اين خزعبلات نيستند اما فرقي نمي كنه ، اوني كه نوشته و اوني كه بدون اندكي فكر نقل قول كرده به يك اندازه - ندانسته - به پيشينه ايرانزمين لطمه زده اند. اين شكل دفاع كردن از تاريخ و گذشته مان بسيار بدتر از سكوت كردن خواهد بود و راه را براي دشمنان قسم خورده اين خاك باز خواهد گذاشت. كاش دفعه بعد كه يكي آمد و گفت : هخامنشيان اولين انسانهايي بوده اند كه به كره ماه سفر كرده اند ، قبل از اينكه هورا بكشيم اندكي هم به منطق حرف و عواقب زيانباري كه اينگونه ادعاهاي جعلي براي فرهنگ و تمدن و نام ايراني دارند فكر كنيم .

+ آخرين عكس نگار رو آپلود كردم اينجا مي تونيد ببينيدش . الان يه 2-3 روزه بي دليل اين شكليه . هرچي هم بهش مي گم بابا بچه اس يه چيزي گفته حالا ؛ اما بازم همونجوري نگاه مي كنه كه ديديد .
خب دوستان عزیز من در همین لحظه رحمه الله علیه شدم . می تونید برای شادی روحم دعا کنید

........................

مسابقه هفته : كي مي دونه من كي ام ؟ اينجا كجاست ؟

به نفر اول تا سوم نفري دو عدد دفتر 40 برگ به همراه يك دستگاه مزداتيري اهدا داده مي شود



پنجشنبه ۳ آبان ۱۳۸٦
 

تفسیر سیاسی روز ( پول نفت برکت ندارد ، انرژی هسته ای حق مسلم ماست )

من اگر خودمم نخوام جریانات سیاسی روز رو تفسیر کنم، شما از من انتظار دارید ، راست و دروغش پای خودشون .ظاهرا طی دوسال گذشته بیش از ۱۲۲ میلیارد دلار نفت فروختیم . ممکنه از خودتون بپرسید پس چرا همچنان از اون بالا کفتر میآیه ؟ معلوم میشه شم سیاسی ندارید . دکتر درآمد نفتی رو صرف امور زیربنایی می کنه و اثراتش ۲۰۰سال بعد مشخص خواهد شد . باخودم فکر می کنم کی ما قدر دکتر رو خواهیم دونست ؟ اگر دکتر نبود ما هیچوقت متوجه نمی شدیم که حق مسلم ما نه کار هست نه بیمه نه تامین اجتماعی نه تفریح نه امنیت و ثبات و نه حتی حداقل ۲۰٪ از دریای خزر !! این دکتر بود برای اولین بار ما رو متوجه ساخت که حق مسلم ما فقط و فقط انرژی هسته ای است . می دونید انرژی هسته ای مثل نفت نیست که پولش برکت نداشته باشه !! و بیش از ۱۲۰ میلیارد دلارش طی دو سال دود بشه بره هوا . یه نیروگاه خاک ذغالی با تکنولوژی از رده خارج - البته اگر هسته ای باشه - زندگی ما رو زیر رو می کنه . بهمین دلیل حتی اگر بخاطرش تن به جنگ بدیم و از اون بالا بجای کفتر ، بمبهای چند تنی بیایه باز هم می ارزه . البته دکتر همچنان با همان لبخند اشتهاآورش می گه : کدوم جنگ ؟ جنگی در کار نیست ؟ پس ما هم نباید نگران باشیم . چون دکتر ، مهندسه و مسائل رو تجزیه و تحلیل می کنه. بی خود که حرف نمی زنه !!!

بگذریم ...

داستانک سارینای گهرمان جهت تلطیف فضا
- سه تا گلدون نسبتا بزرگه محبوبه شب داريم كه شبها عطرشون تا ۴ تا خونه اونورتر هم ميره . ديشب ساريناي گهرمان به محض اينكه در حياط رو باز كرد با حالت شاعرانه اي چشماش رو بست و نفس عميقي كشيد و گفت " واااااااااااي چه بوي گند گلي ميآد !!! "

لینک هفته :

+ می دونستید آب، شعور داره آیا ؟ اگر نمی دونستید یکسر به وبلاگ سیب کال بزنید و ببینید که آب هم درک و فهم داره . تازه علاوه بر شعور به لسان عربي هم مسلطه !! چرا توضیح بدم برید بخونید دیگه . خصوصا به اکتشاف آن دانشمند هسته ای " حميده بيطرف " دقت نماييد . فكر كن شكل بلور آب كه بر قوانين فيزيكي و شيميايي استوار است با دعا خواندن عوض بشه !! آدم به کی شکایت کنه آخه ؟!

+ باز یه جمعه دیگه رسید . آقا مگه ما بدا دل نداریم ؟ دانلود کنید 
دانلود اين آهنگ به منتظرانی که چشمشان به در خشک شده و همچنین اونایی که قر توو کمرشون خشک شده توصیه میشه

.........................

پ.ن : ۴ /۸ /۵۹ سالروز سقوط خرمشهر است . ۳۵ روز مقاومت ... کوچه به کوچه ... خونه به خونه . درود بر آنهایی که جان بر سر پیمان نهادند



چهارشنبه ٢ آبان ۱۳۸٦
 

تاريخ اين ايام را
هركس كه خواهد خواند
جز اين سخن از ما نخواهد راند
اين نسل سردرگم
برتوسن انديشه هاي لنگ
فرسنگ در فرسنگ
جز سوي تركستان نميرانند
تاريخ پيش از خويش را
باري نمي دانند
" با تشكر از وبلاگ خطوط "

هیتلر یکی از دیکتاتورهای نازنین منه - اگرچه پینوشه یه چیز دیگه بود - ولی بحث الان من ظلمی که در طول تاریخ به دیکتاتورهای نازنین شده نیست . ماجرا اینجاست که علامت صلیب شکسته آنچنان با حزب نازی آلمان پیوند خورده که ساکنین دورافتاده ترین نقاط جهان هم بادیدنش بیاد هیتلر و حزب نازی و جنگ جهانی دوم می افتند . خب شما بهتر از من می دونید حزب نازی که در حدود سال ۱۹۲۰ ( کمتر از ۹۰ سال پیش ) تشکیل شد ، سرانجام در سال ۱۹۳۳ بقدرت رسید و حدود ده سال بعدش هم جنگ جهانی دوم رو آغاز کرد . با این تفاسیر عجیب نیست که همه ما با دیدن صلیب شکسته یاد آدلفه نازنین من می افتید اما من شما رو با خودم می برم به مسجد جامع نائین

اگر هنوز به اندازه کافی هیجان زده نشدید می تونیم یه سری به مسجد جامع عتیق اصفهان بزنیم

و اگر دنبال نشانه قدیمی تری هستید می تونیم عکس بعدی رو با هم ببینیم

قرار شد اینجا درس اخلاق ندم و فقط اشاره مختصری در حد چند خط داشته باشم . چلیپا ( صلیبا ) یکی از کهن ترین نشانه هایی ست که بدلیل فرم ساده و نسبتا بدیهیش - که بصورت یک بعلاوه " +‌ " مي بوده - تقريبا در اغلب گوشه و كنار جهان ديده شده و در هر جايي تعريف خاص خورد را داشته است . اما چليپاي شكسته معروف ترين نشانه ي مهرپرستي در ايران باستان است . در حقيقت نياكان ما چليپاي شكسته را " گردونه خورشيد " يا " گردونه مهر " مي ناميدند و آن را نشانه اقبال و بهروزي مي دانستند . اين باور چنان در فرهنگ ايران باستان ريشه داشته كه سالها پس از اسلام نيز هنرمند ايراني بارها و بارها در آثار مختلفش همچنان گردونه مهر را استفاده مي كرده است - حتي در بقاع و مساجد - نازي ها نيز با تكيه بر اين باور كه ن‍ژاد آريايي برترين ن‍ژادبشريست اين نماد را سالها پيش از پيدايش SS به عنوان نشان حزب خود برگزيدند بطوريكه گورينگ در مارس سال 1933 چنين گفت : اين نشان ويژگيهاي بسيار كهن نياكان ما را دارد ، اين نشان نمودار خورشيد يعني رستاخيز است !!

اطلاعات بيشتر لينك 1 و لينك 2

منبع : كتاب نشان رازآميز نوشته دكتر بختورتاش انتشارات فروهر

............................

وقت نمي كنم روزنامه نويسي كنم و مجبورم همچنان سوال طرح كنم . شرمنده . اما مي دونيد بناي زير به كجا تعلق داره ؟ يا حداقل اسمش چيه ؟

+ شكمو ها يكسر به وبلاگ الآني بزنند . سرانجام روش پخوندن شينيلي نروژي رو توضيح داده . هركس بپزد و به سيد اولاد پيغمبر ، اسلايسي ندهد فرشتگان خدا سجيل بارانش مي كنند .