شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٦
 

اون روزا که دِله بود
دِله پر حوصله بود
انتظار دیدنت
پشت هر پنجره بود
اون روزا که دِله بود
دِله پر حوصله بود
نامه های خط خطیم
همه از رو گله بود

از اونروزا خیلی نگذشته . اما چندان بی حوصله گشته ام که انگاری قرنهاست با مفهوم حوصله بیگانه ام . فرو رفته در یاسی فلسفی ، من و دل پاییز را آغاز می کنیم . من و دل که همدمیم با هم ... دلكم بهارت گذشت ، تابستان را فراموش كن ، پاييزت مبارك

چی بگم ؟
ابری و بارون نمی شی
درد و می فهمی و
درمون نمی شی

تلاش کردم نسخه ای که با صدای محمد صالح علا بود رو پیدا کنم که نشد و فرقی نمی کند ، من هنوز هم دیوانگی های محمد خان صالح علا را دوست میدارم

دانلود pdf پاسخ صحيح سوال متن قبلي 750 كيلوبايت ( دانلود نکنید از دستتون رفته خود دانید )

من با زخم زبونات رفیقم ... سنتوری - چاوشی دانلود کنید باز هرجا نشستید بگید رضا آدمه بدیه !!



پنجشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٦
 

خاطره ای از دوران دبستان : اونوقتا بنظرم فاجعه نمی آمد که تقریبا تمام دوران دبستان رو که بعدازظهری بودم می بایست صبح تا ظهر در خانه تنها بمانم . اونوقتا بنظرم فاجعه نمی آمد که بچه ی ۷-۸ ساله مثل پیرمردها از زور تنهایی صبح تا ظهر رادیو گوش می کرد.
 اما ، فاجعه بود
بگذریم . اونروزها صبحها رادیو برنامه ای داشت تقریبا شبیه داستان شب که تووش داستانی رو بصورت شفاهی روایت می کردند . یکی از اون داستانها رو هیچ وقت فراموش نکردم . خلاصه داستان از این قرار بود : یه زوج فقیری بودند که خیلی بهم علاقه داشتند . خانمه که موهای طلایی و بلندی داشت تصمیم گرفت برای سالگرد ازدواجشون . موهاش رو به آرایشگری که از موهای طبیعی کلاه گیس می ساخت بفروشه تا برای آقاهه بند ساعت بخره ، آخه بند ساعت مچی قدیمی آقای همسر فرسوده شده بود ، آقاهه اما برای سالگرد ازدواجشون ساعت قدیمیش رو فروخته بود و تا برای موهای طلایی خانمه سنجاق سر بخره و از تنهایی من فجیع تر لحظه ای بود که این دو می خواستند کادوهاشون رو بهم بدن !! بعد از شنیدن این داستان چه اشک ها که نریختم و چه وامصیبتاها که سر ندادم . بعد از اون دیگه کسی من رو ندید ...

نکات آموزنده :
۱- من خيلي احساساتي و نوع دوست و مهربان هستم
۲- يادم باشد زين پس هرچه نوشابه ديدم براي خودم باز كنم
۳- هيچ وقت بچه هاي ۶-۷ سالتون رو صبحها توي خونه تنها نذاريد
۴- هرجور به قضيه نگاه كنيد بازهم دزفول به هيچ وجه اهواز نيست
۵- در زندگي زخم هاييست كه مثل خوره روح را در انزوا مي خورند و مي تراشند

فرهنگی - هنری : این هم ترانه ایی برای امت خداجوی خالتور پسند که بی مناسبت با فصل پاییز نیست ( تا ثانیه بیستم ش من رو یاد آرمیک می اندازد الباقیش یاد الآنی )

منیفست : در رابطه با راستای اهداف فرهنگی و طرح ارتقاء کیفی وبلاگ ، از سردبیر تا آبدارچی مون رو عوض کردیم . بقول ادیسون قرار است به پشتوانه شما ملت همیشه در کامنت در آتیه نزدیک بترکونیم ( سکون روی ر )

-------------------------------------------------

در مورد عکس پست قبلی :
بسياري از مردم سراسر جهان [ بجز ایران ] روستاي صخره اي " ميمند " را مي شناسند. روستايي كه مردمانش در خانه هايي صخره اي زندگي مي كنند كه خود به آنها " كيجه " مي گويند.خانه هايي كه در دل صخره هاي سخت كنده شده اند و در نزديكي شهر بابك در استان كرمان جاي گرفته اند. میمند در مقایسه با کندوان که دهکده ایست با خانه هایی در دل صخره های آذرین ، بکر و دست نخورده تر باقی مانده است . اینجا کمتر سیم و تیر برق و در و پنجره فلزی می بینیم . یادش بخیر ... گالری تصاویر میمند ...
قابل پیش بینی بود که تنها پاسخ صحیح مربوط به ساناز باشد
توصیه می کنم قبل از مسافرت به میمند حتما فیلم " تپه های چشم دار " رو ببینید . دشویی تونم برید حتما ...

برنامه بعدی : بنادارم لابلای پست بعدی اندکی درباره تنها مسجدی که از زیارتش خوشنود می شوم قلمفرسایی کنم ( تحریریه نوین مان مودب می نویسد ) حدس مي زنيد كدام مسجد باشد ؟

چهل روز گذشت ... به همین سادگی ... لیک از یاد نمی رود به همین سادگی



سه‌شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٦
 

مثل برکت زندگی
....
پاییزجان
دوست میدارمت
در حضور تو
خط خطی هایم
همصداي خش خش برگهای خسته اند

باز پاییز . باز خاطرات مدرسه . باز  من . باز نوستالوژی نمناک روزهای مداد قرمز و تغذیه
خاطراتم را که دور نمی ریزم ، مثل خرده نانهای جا مانده در سفره قلمکار مادربزرگ ، در جوی زندگی می تکانم و به زندگی می سپارمشان نه به فراموشی . صدای مادر بزرگ را می شنوم : برکت را دور نمی ریزند !!
لبخند می زنم
 اینروزها که
از دوری صیاد دگر تاب ندارم

---------------------------------------
تصميم گرفتم زين پس ، هرازگاهی تکه ای از ايران را در حد معلومات و تجربه حاصل سفرهای شخصی ام حداکثر در ۳-۴ سطر معرفی کنم .

آیا می دانید این خانه ها که دوره غارنشینی را تداعی می کنند مربوط به کدام شهر و بخش ایران هستند ؟



یکشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٦
 

وقتی ستاره نیز
سوسوی روزنی به رهایی نیست ;
آن چشم شب نخفته چرا پشت پنجره
با آن نگاه غمگین
ژرفای اسمان را
می کاوید ؟
آنگاه بازمی گشت
نومید می گریست !



جمعه ٢۳ شهریور ۱۳۸٦
 

سالهاست که ترا ندیده ام
سالهاست که مرا نديده ای
تنها وجه اشتراکمان
شايد همين باشد

......

یادداشتهای نیمه شب یک دیوانه
گاهی اوقات که تنها می شوم فکر ميکنم به زندگی به گذشته و آينده ...  سالهای سپری شده و روزهای باقيمانده ... و به این نتیجه میرسم که شايد هنوز هم بتوان اميدوار بود. اميد به...  تمركز بيشتری می كنم اميد به ...  جای اين سه نقطه حتما چيزی می توانم قرار دهم . می گردم. در تمام لايه های حافظه ام ... نه، اشتباه کردم ، می دانم كه نمی شود تمام لايه های حافظه را گشت . بعضی لايه ها بهتر است پاك شود. حافظه زياد هم چيز جالبی نيست. بعضی وقتها عذابت می دهد .

قرار بود كلمه ای را به جای سه نقطه قرار دهم. اميدواری به ... . مطمينا به هيچ كس اميدی ندارم. آدمها را نبايد زياد جدی گرفت.  تنهايی بهتر است و کتاب خواندن و چیز نوشتن به جای صحبتهای شبانه با تلفن ... اين نعمت بزرگی است. ولی گاهی اوقات حافظه اذيتم می كند و دستانم نيز از نوشتن برخی واژه ها ناتوان می شوند ... دوستت دارم را نمی توانم راحت بيان کنم ... مثل دروغ گفتن می ماند . لابلای تمام افكارم رخنه می كند . مثل زير نويس های تبليغاتی كه مدام زير تلویزيون می گردند.هر چيزی كه زمانی دوست داشتنی باشد ، تنفر برانگيز هم می شود. دوست داشتن مثل گذاشتن شی يی ست در گوشه ی خالی فكرت. تا وقتی چيزی نبود تو احساس خالی بودنش را نمی كردی. ولی حالا كه اين قسمت را پر كردی دردسرت آغاز می شود . يك روز كه چشمت را باز كنی و ببينی كه جايش خاليست تمام می شوی.

شب از نیمه هم گذشته. هنوز روی تخت دراز کشیده ام . خانه ساكت است. همه خوابيدند. می روم روی تراس. به اتاقت خيره می شوم. چراغهايش خاموش است. يادم می آيد تمام شبهايی كه روی تراس می آمدم سايه ی تو را پشت پنجره می ديدم . هيچ وقت ندیدمت ولی می دانستم كسی هست كه از پشت پنجره مرا نگاه می كند. چه حس خوبی ...  یکبار كنجكاو شدم كه ببینمت . سعی كردم از مادرم درباره اتاقت سوالی بپرسم. ولی مادر هم چيزی نمی دانست.

مدتهاست که  از تو هم دیگر خبری نیست . دیگر سایه ات را پشت پنجره نمی بینم . مرا از ياد برده ای. يادم نمی آيد چند روز گذشته است شايد چند سال ... چه فرقی می كند. نمی توانم زندگی را مجموع روزها ، ماهها و سالها بدانم. زمان واحد خوبی برای اندازه گرفتن نيست. گذشته گذشته است. حالا يك روز پيش يا صد روز پيش. زندگی مجموعه ی چند داستان كوتاه است. داستانهای كوتاهی كه گاهی به اندازه يك رمان طولانی می شوند و گاهی هم در چند سطر خلاصه می شوند و  در نهایت تمام می شوند ...

به بهانه ديدن فيلم مزخرف " رويای خيس "
که تنها نكته اي که داشت تولد عشقی بود
در دو قاب پنجره . روبروی هم
حسی که هيچوقت تجربه اش نکرده ام 
تابلوي انتظار در قاب چوبی يك پنجره
اينها را فراموش کن
دیکنز و حرفهای درست لب استخر را هم
وقتی که تمام جای خالی های زندگی ام با تو پر می شود
و تو این حقیقت را می دانی حتی اگر به زبان انکارش کنم

منو درگير خودت کن

پ.ن : از پنجره اتاق من تنها درخت گردوی پيری دیده می شود که تمام کودکی های مرا دیده است . او هم مثل من چند شبیست به دیکنز و ایل و تبارش لعنت می فرستد . شما هم بفرستيد جاي دوري نمي رود



پنجشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٦
 

خبر فوری : ای نگار گهرمان ... خوش آمدی به ایران
مثل هميشه بی خبر و سرزده اومدی . نمی گی آدم هول می کنه پا ميشه با دختر مردم ميره سينما ؟!!

حوادث : دیروز یکفروند زنبور استقلالی شست پام رو از بیخ ذرت و پرت کرد . آن هم درست روزی که از ساعت ۸ صبح تا ۱۲:۳۰ شب خونه تشریف نداشتم . نامرد شست پای من چه بدی کرده بود به تو ؟!!

اجتماعی : دیشب من و دختر خاله الانی یه جایی دعوت بودیم که هرچند کادوهاشون من رو خوشحال نمی کنه اما از دیدنشون خیلی خوشحال می شم و کلی خوش گذشت . راستش من بجز مهداد مستوفی دوست اهوازی دیگری نداشتم که از اون دوستی هم ۱۰ - ۱۲ ساله که می گذره ولی الان احساس می کنم که اهوازی ها هم درست مثل ما تربیزی ها !! خوب و خونگرم و خوشگل و با صفا و حیاط قشنگ هستند

و اما

قضيه قالی کرمون
آقا من یه چی بگم ؟ اون دسته از پدربزرگهایی که بهشون نمی خوره پدربزرگ باشن باید روی لباسشون بنویسن من پدربزرگ رادین هستم !! آخه ما از کجا می تونستم حدس بزنیم ؟ ببخشید که درست حسابی سلام و علیک نکردیم ولی بجاش تا همین الان داریم می زنیم به تخته .

قضيه شینیلی
آقا من يه چی بگم ؟ آقا جای این کويرياته جدیدالاستاد ديگه اصلا و ابدا خالی نيست . الآنی که خداروشکر حداقل تا ۲ سال ديگه هم ايرانه ، شینیلی نروژی درست می کنه باقلوا ... با لبات بازی می کنه . تا دوسال دیگه هم خدا بزرگه

قضيه چادر
آقا من یه چی بگم ؟ اینکه من نمی تونم و نمی خوام که همسر آینده ام حجاب و بخصوص چادر داشته باشه معنیش این نیست که فی البداهه با هرکسی که چادر داشته باشه مشکل دارم . اتفاقا تووی خانواده هم باحجاب داریم هم چادری . من اصولا با مذهبی ها مشکل خاصی ندارم تا وقتی که تبلیغ نکنند . آنهم تبلیغات بزک دوزک شده !! بهمین خاطره که از شریعتی سه نقطه متنفرم - باید دنبال کلمه بهتری بگردم چون متنفرم همه احساسم را بیان نمی کند - خلاصه اینکه شما کادو بیاورید روبنده بزنید . مشکلی نیست و به شرطی که مزاحم هم نباشیم به کسی مربوط نیست که شما یا من کدام روش زندگی را برای خودمون انتخاب کردیم

حاشیه : ای ملت ضایعی که اینجا می آید که فقط آهنگ گوش بدید بدانید و آگاه باشید که آهنگ جدید در بساطمان پیدا نمی شود لذا موقت سر می زنیم به آرشیو ۱۰۰ سال پیش و امیدواریم بزودی آهنگهای خوبی بدستمان برسد



سه‌شنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٦
 

تب و تابم را
با لبخندت
کی بنشانی ؟

گفتی دوستت دارم و رفتی. من حیرت کردم.از دور سایه هایی غریب می آمد از جنس دلتنگی و اندوه و غربت و تنهایی و شاید عشق. با خود گفتم هرگز دوستت نخواهم داشت. گفتم  عشق را نمی خواهم. ترسیدم و گریختم. رفتم تا پایان  هر چه که بود و گم شدم.
و این ها پیش از قصه لبخند تو بود ... ادامه مطلب

- خدا رحمت كند مرتضي حنانه را . خدا عزت دهد عليرضاي افتخاري را . خدا حفظ كند من را . خدا زياد كند شماها را ... شاعر هم كه رفته گل بچينه

- گفتم افتخاري ، مهندس شما قصد و غرض نداريد خاطره تان را تعريف كنيد ؟

- چهارشنبه دعوتم کرده اند به مهمانی !! آخه " يوم الشك " هم مهمون دعوت مي كنن ؟ نمي دونم برم ؟ نرم ؟ بخورم ؟ نخورم ؟ چهارشنبه به زمين و زمان شك دارم ولي به يه چيزي شك ندارم اونم اينه كه اگر تنهايي برم ، نگار ناراحت ميشه

- تصميم گرفتم برای هرچه جذاب تر شدن وبلاگم زين پس هربار مسابقه ای مطرح کنم و به ۱۰ نفر از کسانی که پاسخ صحيح بدهند جوايز نفيسی بدم
مسابقه محله : کی میدونه کلوچه پایینی کیه ؟ لطفا اونایی که می دونن نگن ( فقط اونایی که نمی دونن بگن !! )

جايزه : ۱۰ عدد سواری موسو
آخرین مهلت ارسال پاسخ : 5 دقیقه قبل از اولین کامنت



یکشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٦
 

امروز توی شهرداری یه خانمی داشت از پله ها می اومد پایین یکدفعه پاش پیچ خورد و روی پله ها چرخی خورد و وسط پاگرد جلوی پای من ولو شد روی زمین . کاغذایی که توی یک پوشه دستش بود همه پراکنده شده بود روی پله ها . خانمه نمی دونم از درد یا خجالت نای بلند شدن نداشت . من رفتم کاغذ ها رو از روی پله ها جمع کردم گذاشتم داخل پوشه و رفتم پیشش . نمی دونستم چکار باید بکنم . پرسیدم : کمک نمی خواید ؟ خانمه جواب داد : نه جناب . ممنون . خیلی لطف کردید و پاشد و پرونده رو از من گرفت و دوباره تشکر کرد و رفت .

یعنی کاش اینجوری بود

خانمه گفت که نه تقریبا فریاد زد : لازم نکرده . کی گفت جمعشون کنی ؟
من هول شده بودم .ببخشیدی گفتم و پوشه رو همونجا گذاشتم روی پله و رفتم بالا
خانمه یکی دو جمله دیگه هم گفت و من از همون لحظه تا الان دارم به خودم لعنت می فرستم .

نتیجه گیری : خواب کوتاه نیستم اگر باز هم در امور انسان دوستانه و NGO مشارکت بفرمایم .

دو سخن مانده به آخر : موقعی که دارید خودتون رو لعنت می کنید از بکار بردن الفاظ رکیک و لعنتهای کاف دار جدا خودداری بفرمایید
یک سخن مانده به آخر : آخه خانمه ظاهر مذهبی هم نداشت . اتفاقا خیلی هم برمودا و شینیون بنظر می رسید
سخن آخر : چوب خدا صدا نداره وقتی بخوره دوا نداره . از آزار و اذیت بندگان معصوم خدا و N نفر دیگه بپرهیزید

لینک هفته : کتابهای اینترنتی رایگان . اهدایی مهندس منوچهر کارگر که عمدتا درباره تاریخ معاصر کشورمان است و
هرکه نآموزد ز چرخ روزگار
هیچ نآموز ز هیچ آموزگار
( این کتابها بصورت pdf هستند )

توضیح ضروری آنکه برای بدست آوردن لیست کتابهای رایگان به آرشیو خرداد ۸۵ به قبل نگاهی بیاندازید ( متاسفانه مبحث اخیر وبلاگ کتابهای رایگان به بحث بین جناب مهندس و دیگران اختصاص یافته که قطعا برای همه جذاب نیست هرچند خودم از اونجایی که اسطوره بحث و جدل بی نتیجه و کشدار در دنیای مجازی هستم . تمام و کمال خواندمش )



جمعه ۱٦ شهریور ۱۳۸٦
 

king OF world

دیشب جشن تولد درون خانوادگیم به همراه مراسم پرفیض و برکت " بازشود دیده شود بلکه پسندیده شود " در فضایی روحانی برگزار شد و ما با زانويي آكنده از درد و اندوه كمي حركت موزون كرديم . باز هم كيك و باز هم همان نيت هميشگي قبل از فوت كردن شمع ها " پروردگارا ، عزت و افتخار اين ملت را بيشتر بگردان " ، " پروردگارا دشمنان اسلام را خوار بگردان " ... در ادامه كادوها را به ترتيب قد كادودهنده معرفي مي كنم

یک ظرف الویه از طرف دختر خاله الانی که بشدت دل انگیز بود
يک عدد خرگوش صو@ی از طرف دختر خاله الانی كه بوسيله يک عدد گونی که روش وصله های رنگی پنگی و خوشل خوشل دوخته شده بود ، کادو شده بود و همه اش کار دسته دختر خاله جان بود ( بلاخره تلاشش رو کرد و خیاطشو شد !!‌ )
يک عدد خودنويس نفیس پارکر ( نوک طلا !!!! ) توسط دختر خاله الانی که اون شب از هر جهت سنگ تمام گذاشته بود .
همينجا لازمه از دختر خاله کويريات که از راهی دور مشاوره می دادند تشکر کنم . اون گونی خوشگل ايده اش با کويريات بود ( کوير جان هم يکجورايی به درد بهداد دچاره و کادو دادن توو کارش نيست ) در ادامه از مهفام و ایمان و نگار و خانواده محترم رجبی تشکر می کنم که در تهيه کادوها با دختر خاله همکاری و همفکری کرده اند . همچنين از خاله گرامی و خاله زری پيرهن پری نيز متشکرم که در تهيه سالاد الويه و پارچه های رنگی پنگی نهايت لطف و همکاری رو داشتند .

یک عدد ماچینه اوجل در ابعاد مورچه از طرف رادین
کاش بودید و توضیحات رادین رو موقع اهدا کادوش می دیدید . داخل پرانتز اینم بگم که این کادو خیلی متناسب انتخاب شده بود جوری که خود رادین حس می کرد داره کادوی ارزشمندی بهم میده ولی فرضا خود من ۵ سالم که بوده به پسردایی بزرگم كتاب داستان كادو داده بودم ( تناسب رو داريد ؟‌)

يک عدد ماچین کنترلی که اصلا خوشحالم نکرد !! از طرف خانم و آقای سوزنی
خب امير بزرگتر از رادينه ، کادوش هم بايد بزرگتر باشه . فقط دفعه بعد باتری هاش رو هم خودتون تهيه کنيد يا حداقل دنگ باتری هاتون رو بپردازيد ( سه تا باطری AAA و يک َعدد 9 ولت طلب من ) دیشب ماشین رو راه اندازی کردیم و مدل فرمانش دلمان را برد فقط صندلی هاش راحت نیست !!

كاپينان لطف كردند و مقدار متنابهي پول داخل يك پاكت نفيس !! قرار دادند و به عبارتي تنها كسي بودند كه دنگشان را پرداخت كردند

امير و شيرين هم با وجود اينكه من بهشون گفتم قرار نيست كسي كادو بياره ، لطف كردند و يك عدد تراول به شماره 4589797/231 بهم دادند

پدر و مادر گرامي لطف كردند مقدار نامحدودي اسكناس بهم دادند كه از اونجايي كه من براي كادوي مادي ارزش خاصي قايل نيستم خيلي بي تفاوت كادشون رو شبها زير بالشم مي گذارم و اصلا هم از ديشب تا حالا 10 بار نشمردمش كه خدايي نكرده چيزي ازش كم نشده باشه

فريده جون - خواهر گراميم - يك عدد پيراهن خوشل به طرح و رنگ مورد علاقه ام ( فقط سرمه اي و مشكي و طوسي )

محمد رضا و محمد علي يك عدد تيونر ديجيتاله كيليپسي ( كه روي سردسته گيتار نصب ميشه ) جهت كوك كردن ساز كه رسما كاربردي ترين كادوي امسالم بود

و اما از طرف نگار مقدار متنابهي ماچ ماچ رسيده و عليرغم اصرارش ، قرار گذاشتيم كه فعلا صبر كنه و وقتيكه به سلامتي به ميهن اسلامي بازگشت كادو ش رو بهم بده

...........

پ . ن 1 : يكنفر هست كه وقت گذاشته و نوشته هات رو مرور كرده بلكه بين نوشته هات يك نشونه اي از كادوي دلخواهت پيدا كنه و بتونه تو رو خوشحال كنه اونوقت تو به هر دليلي اين حس رو بهش القا كردي كه كادوش رو دوست نداشتي !! بيش از اين توضيح نداره مهم اینه که الان احساس واقعی همدیگه رو می دونیم

پ . ن ۲ : یکنفر هست که کافیه ناراحتش بکنی اونوقت ظرف کمتر از یکی دو ساعت خداوند یکجوری ازت انتقام میگیره که مسلمون نشنود کافر نبیند . اصلا هم خنده نداره

پ . ن ۳ : يكنفر هست كه از هم از نظر روحي و هم از نظر مالي هرچه كه داشته تبديل به كادو كرده . تاكيد دارم كه كه هرچه كه داشته تبديل به كادو كرده . خودش مي گه احساس خوبي از اين كارش داره و من هم باور مي كنم چون خودم گاهي پيش آمده كه هرچه در توان داشتم تبديل به كادو كردم و مي دونم اينجوروقتا بيشتر از طرفي كه كادو رو مي گيره خودم بابت حسي كه وادار به اينكارم كرده ذوق مي كنم . من معتقدم يك كادوي 500 تومني وقتي در اون لحظه تمام داراي تو باشه بي نهايت بي نهايت و بي نهايت ارزشمنده چه برسه به كادوهاي ذي قيمتي كه من گرفتم و تمام دارايي هاي دوستم بود . چند نفر رو مي شناسيد كه حاضر باشند براي شما تمام دارايي شون رو تبديل به كادو كنند ؟ اگر حتي یک دوست این مدلی داشتيد بدونيد كه خوشبختيد و اگر بیش از یکنفر بود بقول اون خانم خارجیه king of world هستید

پ . ن ۴ : در انتهاي مراسم به هركدام از دوستام يك جلد كتاب كوچولو موچولو به همراه يك عدد cd - كه شرح آشنا شدنه من و نگار بود - يادگاري دادم ... كاش همتون اونجا بوديد



پنجشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٦
 

بچه ها متشکریم

یک تشکر مخصوص از مامان رادین ... وقتی که آقای سوزنی نباشند و تو یک پسر نسبتا بازیگوش داشته باشی . باید خیلی لطف داشته باشی که بیای و تا آخرین لحظه بمونی و صمیمی و مهربان . مهرک گرامی متشکرم . و اعتراف می کنم که از صبر و حوصله و طرز برخوردتون با رادین هم بی نهایت لذت بردم هم بی نهایت متعجب شدم .

رادین جان بابت کادوی خوشگلت ممنونم . کاش بدونید چقدر صمیمی و با هیجان کادوش رو بهم داد و برام جالب بود که کاملا درک می کرد که این کادوی منه و نباید خودش باهاش بازی کنه !!

عروس دووماد ، شیرین و امیر عزیزم ممنون از حضورتون . می دونم دیر بهتون گفتم . می دونم چقدر لطف داشتید نسبت به من که اومدید . مرسی از کادوتون . خوشحالی امشبم رو شما تکمیل کردید .

کاپیتان مهربان خیلی خیلی لطف کردی که اومدی . می دونم شاید خوش نگذشت بهت اما حضورت باعث دلگرمی بود . ممنون از کادوت

در پایان یک تشکر ویژه و خاص و تنوری از دخترخاله نازنینم الهام باید بکنم که از ۱/۱ این مراسم تا آخرین لحظه همراهم بود و صمیمانه و مهربانانه قبول زحمت کرد و تنهایم نگذاشت . باید اعتراف بکنم در مقابل محبتهاش شگفت زده شدم و امیدوارم لیاقت اینهمه محبت رو داشته باشم . الهام جان بابت همه چیز ممنونم . ممنون که بعد از ماهها شب خوبی برای من ساختی

گزارش تصویری ماجرای امشب شاید در وبلاگ دوستان بیاید شاید هم نه اما مهم اینجاست که صبح امروز هرگز تصور نمی کردم که قراره یک شب رویایی رو سپری کنم . از تک تک دوستان گلم متشکرم و در راس شون از الهام که بی اندازه لطف داشت نسبت به من

پ.ن : جای همه دوستانی که حضور نداشتند خالی بود . جای نگار بی اندازه خالی بود . هرچند که صحبتش تقریبا همیشه بود . کاش ایران بودی جای امیر خان سرسوزن ذوق خیلی خالی خالی بود و کاش تشریف داشتند و شادی ما را اکمل می کردند. از آندسته تازه رئیس ها که توقع خاصی نداشتم اما دلم می خواست یکجوری می شد که لااقل فلاسفه می تونستند تشریف بیاورند . ، جای فیلسوف و بهارک و بهداد و همه دوستانم خالی بود . کاش بودید

جمله معترضه : اونایی که درست متوجه نشدند که من و نگار چجوری باهم آشنا شدیم ، می تونن تقاضا کنند که من با علیرغم میل باطنی !!!!!! دوباره توضیح بدم



یکشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٦
 

می بینم که متولد شدم !!

سحرگاه دوازدهم شهريور 1358 در بيمارستان " توس " بدنيا آمدم و به گفته ي پرستاران زشت ترين نوزاد بيمارستان بودم و خدا رو شكر بقيه موارد طبيعي بود ...

برای مطالعه ادامه سرگذشتم در يک فايل PDF کليک کنيد

گزارش تصويری از زندگی آقای خواب ابوالوبلاگ

اسلام پيروز است

به محض تولد با هفت - هشت ماه delay خبردار می شوم که انقلاب اسلامي به پيروزی رسيده لذا انگشتهايم را به نشانه پيروزی جلوی دوربين بالا می آورم ، و همونطور که می بینید خدارو شکر اصلا هم زشت نیستم

صداشو بلند مي كنه

اونوقتها که اعصاب معصاب نداشتم !!
فدای سرم که کفشهام دخترونه اس ، عبضش نوار سفيد شلوارم که بيرون نيست !!

بچه پرروي موو كاموايي

اونوقتا که بچه پررو بودم !!
هيچوقت از بروس لی خوشم نمی اومده . توی اين عکس هم ، برادرم که کات شده است فيگور کاراته گرفته . من هم گرفتار جو شده ام اما خداروشكر نتيجه رضايت بخش بوده

هله لفته

اونوقتا که برای پرسپوليس بازی می کردم
نفر سمت چپ ، برادرم نيست و شاهين بيانيه ، خودمم كه ناصر محمدخاني هستم . اونجا هم حياط خونه ی ما نيست و استاديوم آزاديه . جدا لازمه هر چيزی رو برای شما توضيح بدم ؟

قو

اونوقتا که [ توي عكسا ] خانمهای بغل دستيم رو محو می کردم !!
و امروز که من ۲۸ ساله شدم

افسوس که نامه جوانی طی شد
وآن تازه بهار زندگانی دی شد
آن مرغ طرب که نام او بود شباب
فریاد ندانم که کی آمد کی شد ؟

پ.ن ۱ : سخت ترين كار دنيا اينست كه 10-12 تا آلبوم رو زير و روو كني تا بتوني 4 تا عكس قابل نمايش از خودت پيدا كني !! تصميم دارم پشت تمام عكسهايم بنويسم . خودم از عكسم بهترم !!

پ.ن ۲ : در روز تولد . متولد به همه نسوان محرم است لذا ماچ و بوسه بلا اشکال می نماید و اگر از روی غرض باشد که ثواب هم دارد . ان شاالله



شنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٦
 

عروسی تمام شد . از پس فردا مهمانها می روند دنبال کار خودشان و عروس و داماد می مانند و زندگی که رسم خیلی خوشایندی هم نیست اینروزها . از اونجایی که نمی دونم چرا ناخودآگاه در متن برخی از کارها که به من ارتباطی ندارد قرار می گیرم ، دیشب آخرین نفری بودم که با عروس داماد خداحافظی کردم ( کمک می کردم کادوها رو ببرند داخل خونه شون ) و چون آخرین نفر بودم بخوبی در لحظات ابلاغ آخرین تبریکات احساس خوب هر دوشون رو از اینکه بعد از سالها دوستی باهم زیر یک سقف هستند و رسما مال هم شده اند ، حس کردم و از صمیم قلب از خدایی که مرده است می خواهم که در طول مسیر زندگی شرایط رو به گونه ای فراهم کند که این احساس خوب هرگز دچار تغییرات آنچنانی و حدی رکود نشود . آمین

- پسردايی جان تبريکات صميمانه من را بپذير . نه اينکه چون پسر دايی ام هستی ، نه اينکه چون همبازی دوران کودکی ام بودی ، اگر معتقدم پسر بسيار خوبی هستی به خوده خودت مربوط است و اميدوارم زندگی ات هم مثل خودت خوب و خوش باشد
- ساقدوش بودم و ساقدوش هم كه حبيب خداست و مثل داماد محرم كليه خانمهاي خوشگل است فلذا خداروشكر مرتكب گناه نشديم .تازه يك نگاه كه بلااشكال است در ضمن اون خانمه خودش زياد نگاه مي كرد ، به من چه اصلا
- اواسط عروسي زانو درد عجيب و غريبي مرا فرا گرفت و متاسفانه با اينكه محرم خانمها بودم اما نمي تونستم از بالا و پايين رفتن از پله ها طفره بروم . دآغان شدم
- همينطور كه محرم خانمها بودم احساس كردم در لباس پوشيدنم كودتايي عظيم رخ داده بود و منه كلاسيك پوش با لباس فراك براي خودم هم جديد بنظر مي رسيدم چه برسه براي بقيه . تجربه هيجان انگيزي بود بشرط آنكه اونايي كه براي بعضي ها لباس فراك كادو ميآرن ، دكمه سر دست هاش رو فراموش نكنن كه بعضي ها مجبور نشن جمعه صبح در به در دنبال دكمه سردست بگردند .
- قرار بود آهنگ " شادووماد " ويگن رو فقط موقع عروسي برادر جان بخوانم اما خواندم براي امير و پنهان نمي كنم كه احساساتي شدم يعني پنهان كردني هم نبود .
- عروس خانم لطف كردند و بي چك و چونه دسته گلشون رو به من دادند و به بنظرم بختم بزودي بي چك و چونه باز مي شود . مرديم از بي خواستگاري . انگار نه انگار ما محرم خانمها هستيم  دريغ از يك خواستگار
- خوش بخت باشيد . اين يك دستوره



سه‌شنبه ٦ شهریور ۱۳۸٦
 

- تا حالا من خوشحال بودم که اقلا تو از آنجا راضی هستی و کار می کنی و کارت این همه موفقیت پیدا کرده ، حالا تو بر می گردی و تمام نصایح من در تو اثری نداشته . حیف ...
مگر من اينجا چه شده ام که تو می خواهی بشوی ؟ دو سال است به آلمانی شعر می گويی و برای خودت آدمی شده ای . من ۱۰ سال است که شعر می گويم و هنوز وقتی احتياج به ۵۰ تومان دارم بايد سر خودم را بگيرم و از بدبختی گريه کنم . وقتی می خواهم يک کتاب چاپ کنم ناشر ها به زور دست توی جيبشان می کنند و هزار تومان حق التاليف می دهند و آن کتاب را هم با هزار غرولند چاپ می کنند و تازه وقتی کتابت چاپ شد با تيراژ حداکثر ۲ هزار جلد ، سالها توی ويترين مغازه ها می ماند تا ۵۰ جلدش به فروش برود و بعد چهار تا آدم احمق بی سواد توی چهارتا مجله مبتذل که سرتا پايش صحبت از خورشت قرمه سبزی و جنايت های مخوف است ، بر می دارند و به عنوان انتقاد هنری !! تو را مسخره می کنند . همين ، تو اين چيزها را نمی دانی ... چرا می خواهی بازگردی و میان یک عده احمق شهرت پیدا کنی ؟ این برای تو چه ارزشی دارد ؟
گزیده ای از نامه های خصوصی فروغ فرخزاد برای برادرش فريدون

- از فردا روزهای خوب شروع می شوند ... این درست که عروسی پسردایی جان جمعه شب است اما از فردا مهمانهای شهرستانی ( عمدتا بابلی که فامیل خانم دایی بنده باشند ) تشریف می آورند به ولایت ما و چون منزل دایی جان گنجایش اینهمه بابلی را یکجا ندارد همگی آوار می شوند روی سرما . خوشبینانه از فردا تا شنبه شب که پاتختی است روی سر ما تشریف دارند و بدبینانه اش می شود تا ختنه سورون بچه ی داماد . نمی دونم بابلی ها رو از نزدیک می شناسید یا نه ؟ از قائمشهری ها هم بدتر هستند . از بچه ۴ ساله تا پیرمرد ۹۰ ساله شون حتی موقع حرف زدن یومیه هم با صدایی خشدار تقریبا فریاد می زنند . نوزاداشون هم خشدار گریه می کنند و این موضوع برای من که توی خونه مون هرگز داد و بیداد و سر و صدا نبوده ، از سریال یانگوم هم ملال آورتر ست و اشهدا ان که اگر در این بین زخمی به یکی از بچه هایم ( گلهای حیاط ) بخورد ، شخصا خلیج فارس را کرب و بلا می کنم . سوپراتاندارد را دود هوا می کنم . نمی دونی بدون ...

- این بود روزگار ما ، اين بهارک هم که معلوم نيست کجاس

- با اینکه هيچ اعتقادی به جنبش فمنيستی زنان ايران ندارم و معتقدم خانه از پایبست ويران است اما وقتی با نوشته ای که لینکش را در پایان معرفی می کنم ، روبرو شدم بی اختيار تا آخرش رو خوندم . مربوط به ۹۰ سال پيشه اما خوندنش خالی از لطف نيست . کليک کنيد



شنبه ۳ شهریور ۱۳۸٦
 

 تو تموم دنيامي تو تموم حرفامی  
يك خبر خوب بعد از ماهها . پزشكا از نتيجه آزمايشات نگار اظهار رضایت کرده اند و عنوان كردند كه " كار سختي پيش رو ندارند " اين يعني اينكه در آينده نزديك نگار سلامتيش رو بدست ميآره و كابوسي كه ماهها قبل آغاز شده بود سرانجام روزی تموم ميشه
حالا مي دونم اگر نگار روزي توي زندگي من نباشه انتخاب خودش بوده و نه دليل عجيب و غريبي مثل اينكه " چون پاي من مشكل پيدا كرده دوست ندارم كسي كنارم باشه " . شکر 

- in the name of god در رابطه با راستاي اعياد شعبانيه و ميلاد با سعادت من ، امروز در مورد تولد با يه خانم خارجي كه قدرت خدا يك كلمه فارسي بلد نبود صحبت كردم و چه خوب شد که من زبان پيشم رو پاس كردم كه بتونم درست حسابي جوابش رو بدم . بهرحال خانم خارجي پيشنهاد كردند كه proposal ي از وسايلي كه لازم دارم رو Offer بدم تا ملت براي خريد gift هاشون confuse  نشن ( نمي تونيد حدس بزنيد كه خارجي حرف زدن چه هيجاني داره ) من هم اطاعت امر كردم ليست رو خدمتتون ارئه مي دم و خودتون مي تونيد انتخاب كنيد

1-  قبل از هرچيز به يك عدد كارت سوخت جهت بهداد نيازمنديم كه دوباره نداشتن بنزين رو بهانه نيامدن نكنه !! فانتوم هم سوار ميشد تا حالا نبايد سهميه اش تموم مي شد
2- يك باب منزل ويلايي ترجيحا واقع در الهيه
3- يك باب دفتر فني مهندسي با زيربناي مناسب
4- يك نفر خانم منشي در حد جنيفرلوپز با روابط عمومي خيلي خيلي بالا، مسلط به كامپيوتر و روشهاي اوزژانسي
5- mazda3 به مقدار لازم
6- مقدار متنابهي حوصله
7- يك عدد دل خوش
8- اندكي آرامش
9- يكساعت خوابه با كيفيت و الي ماشاالله

پ. ن ۱ : اگر شد و اگر ما همديگر رو بخاطر تولدم ملاقات كرديم ، دوست ندارم هيچكدوم از دوستان زحمتي در مورد كادو بكشند . من مطمئن نيستم كه اصلا بشه كه به بهانه تولدم دور هم جمع بشيم ولي اگر خدا خواست و شد ، همين دور هم جمع شدن ميشه كادوي تولد من و رسما از همين تيريبون اعلام مي كنم كه دوستان لطف كنند كادو نياورند . اين يك دستوره
پ.ن ۲ : نگارنده وقتي دريافت كه از شماها كادو در نميآد تصميم گرفت كه خودش را سبك نكند ...



پنجشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٦
 

--> تموم شعراش خط خطي <--

خطی کشید روی تمام سوال ها
تعریف ها، معادله ها، احتمال ها
خطی کشید روی تساوی عقل و عشق
خطی دگر به قاعده ها و مثال ها
خطی دگر کشید به قانون خویشتن
قانون لحظه ها و زمان ها و سال ها
از خود کشید دست و به خود نیز خط کشید
خطی به روی دفتر خط ها و خال ها
خطی به هم رسید و به یک جمله ختم شد
با عشق ممکن است تمام محال ها

«ابوالفضل نظری» با تشکر از tellingu.blogfa.ir 

- اول شهريور روز پزشك نيز هست و من وظيفه دارم روز پزشك رو به همه ي پزشكان محترم و ان شاالله متعهد و باوجدان تبريك بگم . پزشک هم مثل بقیه چیزا خوبش خوبه ( خیلی پیچیده بود مگه نه ؟ )
- سرانجام در چنین روزی روژان به من گفت  "عمو " روژان که خوشگل ترین نوزادی بوده که تابحال از نزدیک دیده ام امروز یکسال و سه ماهشه و برعکس سارینای گهرمان فوق العاده زیباست و وقتی بهم میگه عمو انگار هرچی که کرانچی و مانچی توی این عالمه میدن بهم . بگذریم که مطابق فرمول E=MC2 و به تجربه چهره بزرگسالی رابطه بشدت معکوسی با چهره طفولیت داره ، مصداق عینی شم اگر از امیر و بهی و خودش نمی ترسیدم می گفتم . اینا رو فراموش کن . امروز روژان به  من گفت عمووووو

پ.ن : بشرط اینکه بچه ام دختر باشه احتمالا پدر خوبی خواهم شد . چون بشدت حوصله بچه ها رو دارم و تقریبا رابطه ۱۰۰٪ بچه ها با من خوبه . فقط یه مشکلی این وسط وجود داره که مامان بچه نو ریسپانس تو پیجینگه . هروقت صحبت ازدواج میشه یاد این جمله معروف ادیسون می افتم که همیشه می گفت : تا ۳۵ سالگی ازدواج نکن ، بعد از اون خودت می فهمی که نباید ازدواج کنی

- ضمنا با رفتن به اين سايت می تونيد براحتی متن فينگيليش رو به فارسی تبديل کنيد . ساناز جان از اين به بعد ديگه کامنتات رو می خونم !!