دوشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٦
 

close down all the windows
she has  forgotten me

دیروز روز عجیبی بود . حالا اون جمله بالا رو فراموش کنید (  ترکیبش درست هست اصلا ؟ ) اونو نوشتم که موضوع سوزناک بشه اما صبح دیروز نگار رفت . خودش میگه زود میاد اما دلیلی نداره که خوشبین باشم . یعنی فرقی هم نمی کنه به اونصورت ... تو بگو یک هفته ...

دیروز روز عجیبی بود . چرا اولین دیدار ما می بایست در این شرایط رخ بده ؟ تمام طول دیروز و پریروز به این مسئله فکر می کردم و البته سنگینی ماجرا رو فقط وقتی واقعا حس کردم که داشتم از پله ها می رفتم پایین و امیر که چقدر مظلوم دم در ایستاده بود ... فکر اینکه باید یکسری جمله کلیشه ای ردیف کنم پشت سرهم  ... جملاتی که اگر خودم جای امیر بودم ( نمی گم امیرها اگر من جاش بودم ) این جملات نه تنها آرومم نمی کرد که بیشتر عصبیم می کرد . بهرحال دیروز مطابق وظیفه من و دختر خاله الانی خدمت امیرخانه آزادمنش رسیدیم و اولین دیدار ما در چنین روزی رقم خورد و راستش بعد از این فقط برای امیر و خانواده اش آرزوی صبر می کنم چراکه اگر روح پدری که سه فرزند تحصیل کرده و موفق تحویل جامعه داده در آرامش نباشه ، روح کی باید در آرامش باشه ؟ و من امیدوار دیگه هرگز سرسوزن ذوق را اونطور مغموم نبینم

پیرو مطلب بالا از مامان رادین هم بشدت تشکر ویژه می نمایم که دخترخاله را تنها نگذاشتند . همچنین از دوست مامان رادین که متاسفانه اسمشان را فراموش کرده ام .

دیروز روز عجیبی بود . صبح که نگار رفت . تا عصر مثل کارگرهای ساختمانی بیل می زدیم اینور اونور . عصر هم که ختم بود و فکر کنید که بعلت اینکه جمعه و شنبه به عروسی و پاتختی دختر عموی دختر خاله الانی گذشته بوده ، خانواده دیشب برای الانی تولد ترتیب داده بودند و اگر من می دونستم شاید نمیذاشتم همراه من بیاد ختم . نه اینکه فکر کنید بخاطر یک عدد کادویی که افتاد گردنم باشه ها - خدا شاهده نه !! - کلا من آدم خرافاتی هستم و معتقدم روز تولد نباید رفت ختم ( شوخی ریالی دیگه شوخی ناموسی نیست که بشه ازش گذشت )  فکر کن که ساعت ۶ ختم باشی ، ساعت ۸ تولد !! ( عجب پارادوکسی !! ) بهرحال ما که دعوت نبودیم ... کسی هم که به ما نگفت بیا بالا ... فقط یه مطلبی بهت بگم اونم اینکه دختر خاله از اون کادوهایی که بهت دادم ، هم اصلش هست هم ری مارکش . اینی که من گرفتم اصله اصله و خیلی گرونه و پولاتو جمع کن که دوازده شهریور نزدیک است . با همتونم

دیروز روزعجیبی بود یک سو مرگ یک سو حیات . هی فلانی زندگی شاید همین باشد ...



جمعه ٢٦ امرداد ۱۳۸٦
 

كوچك كه بوديم چه دلهاي بزرگي داشتيم ...اكنون كه بزرگيم چه دلتنگيم ...كاش همان كودكي بوديم كه حرفهايش را ...مي توان از نگاهش خواند ...اما اكنون اگر فرياد هم بزنيم كسي نمي فهمد ...و دل خوش كرده ايم كه سكوت كرده ايم

......................... ( بر گرفته از یک عدد آف )

- نمی دانم چرا اما اینجا که هست احساس دلگرمی می کنم . احساس امنیت شاید تعبیر بهتری باشد . نه اینکه دنیای مشابهی داشته باشیم و نه اینکه اغلب اوغات درک ۱۰۰٪ درستی از اوضاع هم داشته باشیم اما هرچه که هست وقتی اینجاست احساس امنیت می کنم اما ... بازهم سفر .... بازهم چمدان بستن ... بازهم .... بازهم .... بذارید بگم برنامه چیه ... از شنبه بازهم تنها خواهم ماند . برنامه اینه
موزيک متن : من مانده ام تنهای تنهـــــــــــــا ...

- پرسپولیس ۳ - نفته دیوان عالی عدالت اداری ۲ ... خدا کند یکبار هم که شد سالی که نکوست از بهارش پیدا باشد

- امروز تولد دخترخاله الآنی است . تولد مبارک باشد دخترخاله جان ان شاالله همیشه مثل امروز شاداب و سرحال باشی . ببخشید که نشد که حضورا تبریک عرض کنیم

- طرف می گه ما راضی نیستیم که فیلم هامون رو کپی کنید . اینکار حرومه . باید بیاید سینما و ۲۰۰۰ تومن بدید و تماشا کنید . حتماااااا . واقعیت اینه که بابت همین ۵۰۰ تومنی که برای سی دی فیلم بی وفا دادمم راضی نیستم . برو خدا رو شکر کن که دعا نمی کنم ۲ برابرش رو پول دوا درمون بدی ... تو فیلم بساز من ۴۰۰۰ تومن می دم ببینم . اینایی که می سازی ۵۰۰ تومنم زیادشه

- ما هم که داریم می ریم منزل فریده جان ... اصلا هم که تنها نیستیم . اصلا هم که دلمان نگرفته است . می گم انقدر به ما خوش میگذره یکوقت مریض نشیم . فعلا گودلاک رفقا



سه‌شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٦
 

سعی می کنم یادم نیاید که امیر در چه وضعیتیست ...
سعی می کنم خودم رو توجیه کنم که اگر بهش زنگ نمی زنم بخاطر اینست که از تکرار جملات ملال آوری که اینروزها روزی ۱۰۰ بار می شنود شرمنده می شوم ...
سعی می کنم وانمود کنم که تیم وبلاگیمان همگی سرحال هستند ...
و می نویسم :

طی این سالها خیلی چیزا گم کردم که بعضی هاشون واقعا برام گرون تموم شدند
طی این سالها دوستانی رو گم کرده ام که بی قیمت بودنده اند ( آن زمانها اورکات نبود الان هم که هست متاسفانه دولتمردان اتمی آنرا فیلتر می کنند )
بذارید اینجوری وانمود کنم که یکی از ارزشمند ترین چیزیهایی که گم کرده ام کتاب تهران قدیم بوده است که نمی دانم کدام از خدا بی خبر برد و دیگر نیاورد . اینجوری  خیلی فرهنگی و فرهیخته بنظر میآم مگه نه ؟ بذارید بروز ندهم که وقتی پول گم می کنم یک هفته کامل تب می کنم . بذارید براتون جا بندازم که من از گم کردن کتابهای هرمان هسه بیش از هرچیز مکدر می شوم . می بینید من چقدر آدم جالبی هستم ؟ متوجه روح لطیفم شدید یا بازهم ادامه بدم ؟ گاهی وقتا گم کردم یک نت - فقط یک نت - از سمفونی های طولانی بتهون میشه کابوس زندگیم . ادامه بدم ؟ " یا لطیف "

بگذارید ننویسم از آن کیف پولی که یکروز در مسیر دانشگاه گم کردم - داخل پرایدی که من رو رسوند جا گذاشتم - و راننده پراید به قتل رسید و ماموران آگاهی آمدند سراغم . بنویسمم که باور نمی کنید و تقریبا فدای سرم چون خسته شدم از بس به دیگران گفتم و باور نکردند . حتی استاد کارآموز * هم باور نکرد و برایم غیبت رد کرد  . چقدر سعی کردم به استاد توضیح بدم که چی شد و از مدرسه به من زنگ زدند و من رفتم مدرسه و من رو بردند آگاهی و قاتل را نشانم دادند و ... وسطهای توضیحاتم به چهره استاد که نگاه کردم فهمیدم که اگر بهش می گفتم سر راه E.T رو دیدم راحتتر باور می کرد و ادامه ندادم و شما هم بلانسبت مثل کارآموز باور نکنید
طی این سالها خیلی چیزها گم کردم و دوباره پیدا کردم
حتی گاهی شد که خودمم گم کردم اما دوباره پیدا کردمم !! ( بقول ادیسون : خودم رو بدست اوردم )
و خیلی چیزاهم گم شدند و دیگر هرگز پیدا نشدند
مثل مادر بزرگ که یک روز سرد زمستونی گم کردمش
مثل پدر بزرگ که هیچوقت داشتنش رو احساس نکردم
مثل مامان آذر
مثل روزهای خوبی که نمی دونم کی و کجا آدرسشون رو گم کردم - شایدم اونا آدرس من رو گم کردند -

و اما امروز احساس می کنم بازهم چیزی گم کرده ام
شما احیانا دل و دماغ من رو جایی ندیدید ؟
امروز چقدر بی حوصله ام خدااااااااااااااا ( کیییییییییییی ؟ )

* استاد کارآموز همان استاد نازنینی بود که پسرخاله مان انقدر عاشقش بود  که می خواست اسم پسر اولش را بگذارد کارآموز



جمعه ۱٩ امرداد ۱۳۸٦
 

هيچ انسانی چون جزيره ، تنها و پيوسته به خود نيست
هرکس بخشی از يک قاره است و جزئی از کل
اگر زمانی دريا خشکی را بشويد ، اروپا پاره کوچکی از آن بيش نيست ، تا چه رسد به دماغه ای و چنين است برای سرای تو و دوستان تو
مرگ هر انسانی از جان من می کاهد ، چه من در بشريت آميخته ام
پس کس مفرست تا بدانی ناقوس در عزای که بصدا در آمده است
اين ناقوس مرگ توست

غم دل دوست را بشنویم ... ( کلیک کنید )



چهارشنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٦
 

اونوقتا من و خداجانه ان شاالله رحمان ماجراهایی داشتیم . فعلا البته باهاش قهرم . منت کشی هم کرده که من اما قبول نمی کنم . ولی اونوقتا که باهم دوست بودیم یبار باهم رفتیم شمال -ماسوله- همونجایی که احتمالا قطعه ای از بهشته . جبرئیل اینا رفتن قلیون بکشن ، من و خدا هم که هردو بچه مثبتیم رفتیم کنار رودخونه نشستیم و پاهامون رو گذاشتیم توی آب ... اونجا به خدا گفتم : خداجان یه جاهایی احساس می کنم نیستی ، هوامو نداری ... خدا اما گفت : فسقلی من هر آینه همراه تم . باور نداری ؟ برگرد مسیر زندگیت رو مرور کن ... برگشتم و دیدم راست میگه ، در تمام طول مسیر زندگیم دو تا رد پا وجود داشت که یکیش مربوط به من و دیگر مال خدا بود . هویجوری که داشتم مسیر رو مرور می کرد دیدم که توی لحظات سخت زندگیم فقط یک رد پا وجود داره ... به حالت مچگیرانه ای گفتم : اما توو لحظات سخت تنهام گذاشتی !! مگه نه ؟ و خدا جان فرمود : فسقلی ، اگر در روزهای بد فقط یک رد پا می بینی به این دلیل است که

 در آن لحظات تو را به دوش کشیدم

و من شرمنده شدم و همین وقتا بود که جبرئیل اینا اومدند گفتند دیر شده باید برگردیم - مامانه جبرئیل خیلی بهش بند می کنه که دیر نره خونه - موقع برگشتن توی ماشین کلی باهم عهد و پیمان بستیم که این دوستی تا ابد ادامه پیدا کنه و از همون وقتا من دیگه خدا رو ندیدم . اما ... کی می دونه ... شاید ...

گر در کويش برسی برسان
اين پيام مرا
بی چراغ رويت من ندارم ديگر
تاب اين شبهای سرد و خاموش
هرگز هرگز باور نکنم
عهد و پيمان ما شد فراموش

+ با نگاهی آزاد به " آن لحظه تو را بدوش کشیدم " با تشکر از جناب خدایی فر و فیلسوف که هر دو این عکسها رو ایمیل کرده بودند ( و من شرمنده ام که هرچه به حافظه ام فشار آوردم جناب خدایی فر رو بجا نیوردم )

+ دانلود PDF نسخه انگلیسی کتاب مرغان شاخسار طرب ( خودم دانلود نکردم )

+ دانلود Demo ی آهنگ دروغ با صدای چاوشی ( دموی آهنگ عصا هم هست اما زیاد خوب نیست )

+ دانلود یک " لالایی " بشدت نوستالوژیک

+ یادمان نمی رود که برای سلامتی پدر امیر دعا کنیم



سه‌شنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٦
 

" من همه چیز را به گردن گرفته ام و نمی توانم هیچکس را سرزنش کنم و از هیچ چیز هم متاسف نیستم . پرنده که خاری سینه اش را خسته است از قانونی تغییرناپذیر پیروی می کند . او نمی داند چه چیزی وادارش کرده که سینه اش را به خار بسپارد و آوازخوانان می میرد . حتی لحظه یی که خار سینه اش را می شکافد از فرارسیدن مرگش آگاه نیست و به همان قانع است !! و به همان قانع است که آنقدر بخواند و بخواند تا دیگر صدایی در گلویش باقی نماند . لیک ما ، ما هنگامی که خاری در سینه مان فرو می کنیم ، میدانیم ، درک می کنیم و با این همه ادامه می دهیم ، ادامه می دهیم ... "


سخن از پرنده ای افسانه ایست که در تمام زندگی اش تنها یکبار می خواند. آوایی دلنشین و بی همتا ،
و از آن لحظه که آشیانه را ترک می کند درجستجوی درختی است با شاخه هایی پر از خار و تا یافتنه آن از تلاش باز نمی ایستد .
آنگاه با آوایی جادویی از لابلای شاخه های وحشی درخت پر می کشد ، اوج می گیرد و بر بلندترین و تیزترین خار ، تن به تصلیب می سپارد
در لحظه واپسین با آوایی دل انگیزتر از ترنم بلبل و کاکلی از احتضارش فراتر می رود ...
آوایی طرب انگیز که زندگی بهای آن است .
چنین است که جهان از حرکت باز می ایستد تا گوش فرا دهد و خداوند نیز در آسمان مسرور است ، چرا که خوبترین همواره به بهای دردی جانکاه بدست می آید ... یا لااقل افسانه چنین می گوید .
 

واسه بازیچه نبودن ، آخرین بازی همینه

"  مرغان شاخسار طرب " یکی از کتابهای قطوریست که من هنوزهم دوست می دارمش ( هرچقدر فکر کردم بجای کتاب قطور چه بنویسم ؟ رمان یادم نیامد که نیامد ) هفت سالم بود که نخستین بار فیلمی که براساس این داستان ساخته شده بود را دیدم . روی لیبل VHSها نوشته شده بود " مرغ خار " ( اشتباه نکنم 3 یا 4 تا کاست 2 ساعته هم بود ) مادر البته با ذوق و شوق فیلم رو بارها دیدند و تبعا یک پسر بچه هفت ساله نمی تونست از این فیلم طولانی که عمدتا بر اساس دیالوگ پیش می رفت برداشت خاصی داشته باشه ( نه دماغی می شکست ، نه فکی خرد می شد و نه از راکی و رمبو خبری بود ) روزها گواشت و گواشت و گواشت تا اینکه سال اول دبیرستان که رسیدم بار دیگر اتفاقی با این کتاب برخورد داشتم ، البته اینبار با اسم واقعیش ( مرغان شاخصار طرب ) اون لحظه متوجه نشدم که این کتاب به اون فیلم خسته کننده ارتباط داره و خداروشکر که متوجه نشدم چون امکان داشت از خواندنش منصرف بشم . اما خواندم و هرچه بیشتر خواندم کمتر یافتم ( حس و حالم حس و حال ابوریحان بیرونیه ) داستان پیش می رفت ، مگی و رالف و ... و "دین"  که به دنیا آمد ، یکباره یادم آمد که این داستان همان فیلم است ( اصرار دارم که "دین" را درست تلفظ کنید ." دین " مثل دین ی که به کسی دارید و نه مثل دین و ایمان ) هنوز هم گاهی برای چندمین بار سری به مگی پرشور و نشاط می زنم ، به همان مگی که می دانست اما ادامه داد . گاهی یاد رالف می افتم که مثل خورشید بود . " بعضی آدمها مثل خورشیدند ... و اگر اشتباه کنی و چشم در چشم شان بدوزی ، به جادویی دچار می شوی که هرگز از آن رهایی نخواهی یافت ..." خورشیدی که یکبار طلوع کرد و یکسره زندگی مگی شد و دین ( مثل دینی که به دیگران دارید ) که مولود آخرین نغمه مرغ شاخسار طرب بود

اینکه من در هفت سالگی چیز خاصی از کتاب برداشت نکردم خیلی عجیب نیست ، عجیب اینه که بیست و چند سال داشته باشی و همچنان لایه های زیرین این آخرین آواز را متوجه نشی.
دوستانه وبلاگی من که خداروشکر همه کتابخوان هستند و به احتمال زیاد این کتاب رو خوانده اند و اگر هم تابحال نخوانده باشند وقتی که هری پاتر خوانیشان تمام شد حتما می خوانند اما کاش اونهایی که توو عمرشون بهترین کتابی که دست گرفته اند کتابهای فهیمه رحیمی بوده ، سراغ این کتاب نروند .



یکشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٦
 

۱۴ مرداد سالروز وصلت پدر و مادرگرامیمان است و از این جهت روز فرخنده ایست . ۳۲ سال پیش در چنین روزی این حیاط و اون حیاط می بردند نقل و نبات و ۳۲ بعدش تو به باغچه حیاط می اندیشی و من به حیات باغچه ( دنبال ربطش نگردید ... ) پدر ، نوه ی خان منیریه و چهارراه لشکر بودند و پسر ارشد ملک التجار شهر و مادر دختر کدخدای نظام آباد و به میمنت وصلتشان مردم شهر ۷ شبانه هفت روز جشن و پایکوبی کردند  و اگر اشتباه نکنم مظفرالدین شاه به مناسبت وصلت پدر و مادر من بود که فرمان عدل مظفر را امضا فرمودند و حقیقتا خوب کاری هم فرمودند . نکته جالب در این ۳۲ سال اینست که اونی که حتی یکبار هم اینروز را فراموش نکرد ، پدرم بود و نه مادرم ( قابل توجه اوندسته از دخترا که عاشق من هستند ، وفاداریمان به پدرمان رفته است )

* این آهنگ به من نگاه کن رو هم حتما پدر برای مادر خوانده اند ... البته ساز تخصصی پدر گیتار نیست ولی بد هم نشده در کل  ( ان شاالله )

۱۴ مرداد ، سالروز امضای فرمان مشروطیت توسط مظفرالدین شاه روز خجسته ایست . و اینکه این مشروطه فقط در حد حرف باقی ماند و اینکه چطور ملتی با ۷۰۰۰ سال فرهنگ ( حتما ) نزدیک ۱۰۰ سال پیش تازه یادشون می افته میشه که مجلسی هم باشه و نظر مردم محترم باشه و ... خیلی مهم نیست . بهرحال مهم اینه که سرانجام این اتفاق رخ داد و من هرچقدر سعی می کنم از محمد علی شاه بدم بیاد موفق نمی شم چون فکر می کنم از معدود کسانی بود که ۱۰۰ سال پیش درک کرده بود سرانجامه دخالت دادن و لحاظ کردن نظر توده در امور مملکتی به کجا خواهد انجامید 



شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٦
 

بدوا به استحضار می رساند ، آندسته از کوفیان که قرار ۱۲ مرداد ماهمان را خلف وعده کرده بودند به حول و قوه الهی دچار تیر غیب شدند و آه بچه سید دامن گیرشان شد و ۱۲ مرداد ماه را در بیمارستان و زیر سرم بسر بردند و از این جهت خوبشان شد که تازه این از نتایج سحر است ( سحر ) ضمن آرزوی سلامتی عاجل برای دخترخاله کویریات ، بگوش باشید که آنان که قرار ۱۲ شهریور را کنسل کنند مورد عنایت الهی قرار خواهند گرفت و خداوند قادر و تواناست .

ماجرای یک پاگشا

بهانه این مهمانی پاگشای آقای داماد و دخترخاله ارشدمان بود و به تبع کلیه خانواده خاله جان دعوت شدند . به ترتیب قد : پسرخاله ، کویریات ، الآنی ، جناب تیمسار ( شوهرخاله گرامی ) و خالگان محترم و همسر پسرخاله و بردیلا پسرشان که درایور کارت صداش رو گم کردند و بچه همچنان موقع سخنرانی به ناگاه error 347 مي دهد

كويريات كه از هر انگشتش در آمار رسمی 12 هنر میبارد ، یک فروند کیک - شیرینی نروژی درست کرده بود به اسم es ist schr schmackhaft كه فارسیش میشه همون " کرانچی " خودمون و بی نهایت خوشمزه بود . تا بحال توی es ist schr schmackhaft شنا کردید ؟

کویریات از لحظه ورود روی فرم نبود و فرداش هم کارش به بیمارستان کشید . خودش می گفت که بخاطر اینکه 3-4 شب پشت سرهم بیرون شام خورده معده اش سنگین شده . آخه گردباد هم شد هیلتون ؟ تازه شرط می بندم خاویار هم نداشته

الآنی اما بی تفاوت به تعارفات و خوش آمدگویی های دیگران از همان لحظه ورود رووی دیوارها دنبال تابلوی معروف کاپیتان که شرح ماوقعش چند پست پیشترک رفته بود ، می گشت و وقتی هم که پیدایش کرد اصلا به روی من نیورد که " این همووونه ؟؟؟ " - از بس که بدجسه - چند تا کتاب هم برایم اورده بود که امیدوارم انقدر تمرکز و حوصله داشته باشم که بتونم بخونمشون . من هم به تلافی یک کتاب + فیلم دیدار مسعود خان ده نمکی و خانواده شهید خدمت ( همان مجید سوزوکی اخراجی ها ) رو که از حاج آقای داودآبادی گرفته بودم بهش دادم . اینا رو اینجا می گم که ثبت بشه و فردا نزنه زیرش

آقای داماد لطف کردند از بچه های من عکس گرفتند . البته 1-2 تا عکس دستجمعی دیگه هم توی حیاط انداختیم که از اونجایی که من بسیار و بی نهایت خوش عکس هستم ، در هرکدامشان که واقع شدم گند شایسته و بایسته ای به عکس زدم . بقول ادیسون : بدشانسی این نیست که بد عکس باشی . بدشانسی وقتیست که نتونی از عکس گرفتن طفره بری

شب اما من بودم و گیتار و بهداد و ... " به من نگا کن واسه یه لحظه ... نگات به صدتا آسمون می ارزه " و مامی و دلکش و بزرگترها و دختر خاله که ضرب را استادانه می نوازد

مهمانی در جوار آقای داماد که قلبا دوستشان دارم ( عید 4-5 روزی همسفر بودیم ) و خاله و شوهرخاله بسیار محترمم و پسر خاله و دخترخاله های نسبتا فجیعم و بردیلا و مامان گرامیش بسیار خوش گذشت . از ما نشنیده بگیرید اما اگر شایعاتی که در شهر پیچیده صحیح باشد 4-5 ماه آینده پاگشایی دیگر در راه خواهد بود . ان شاالله . شب هنگام به اصرار ما مهمانها تصمیم بر آن داشتند شب پیش ما بمانند که نمی دونم چی شد که نموندند و از این جهت بقول کویریات احساس خسر کردیم و اینچنین پاگشا به انجام رسید.

موقع خواب کتاب " فصل آخر " را بدست گرفتم و شروع کردم به خواندن " بعضی آدمها مثل خورشیدند ... و اگر اشتباه کنی و چشم در چشم شان بدوزی ، به جادویی دچار می شوی که هرگز از آن رهایی نخواهی یافت ..." و با خودم فکر کردم چگونه بعضی از دوستان به خودشان جرات می دهند که خودشان را به متنه به این قشنگی ارتباط دهند که هیچ معشوق دنیوی را برای آن نمی توان متصور شد و در همین فکر ها بودم که به خوابی ادبی فرو رفتم ...

عکس کیکی که کویریاته گهرمان پزونده بود

عکسی از یکی از فرزندان خلف بنده که سید هم هست



پنجشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸٦
 

گنگه خواب ديده ات
خواب دیده
که فرو رفته است در واژه ای انگار
در عين
در شين
در قاف
در سياهی چشمانت

کاش از چشمانش بخواني

...................................................

پاورقی : آهنگ وبلاگم رو خیلی دوست دارم . یکسالی ، یک روزی که فرداش روز پدر بود با نیما رفتیم داخل فروشگاه محصولات فرهنگی و من برای اینکه این آهنگ رو بتونم برای پدرم پیدا کنم مجبور شدم برای فروشنده ی بی ذوق مغازه آهنگ رو بخونم . از اون سالا سالها می گذره



چهارشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٦
 

عین ، شین ، قاف

........................

حرف كه مي‌زني 

 من از هراس طوفان

زل مي‌زنم به ميز

به زيرسيگاري

به خودكار

تا باد مرا نبرد به آسمان.

 

لبخند كه مي‌زني

من
 ـ عين هالوها ـ

زل مي‌زنم به دست‌هات

به ساعت مچي طلايي‌ات

به آستين پيراهن ا‌ت

تا فرو نروم در زمين.

 

ديشب مادرم گفت تو از ديروز فرورفته‌اي

در كلمه‌اي انگار

در عین

در شين

درقاف

در نقطه‌ها.

 

«مصطفی مستور»

با تشکر از فیلسوف

قرار کولاگی را بردیم ۱۲ شهریور . که هم مصادف باشد با میلاد باسعادتمان و هم مراسم پر فیض " باز شود دیده شود بلکه پسندیده شود " را در فضایی روحانی برگزار نماییم ( عقد و عروسی باهم ان شاالله ) از همین الآن بگم که آدم متوقعی نیستم . دوست ندارم بابت کادو از این سر شهر برید اون سر شهر و ... امیر که پاسدارانه می تونه یک دقیقه بپره اونور خیابون یک دست کت و شلوار ایکات بگیره . هاکوپیان رو میذاریم برای فیلسوف که بره عظیمیه و ... بهداد جان شما هم خودت گلی عزیزم ، ولی می تونی از بهرام یک سبد خوشل گل بگیری ... نگار هم که دیگه گفتن نداره . پیانو رو بذار صندوق عقب مزدا 3 و مزدا رو هم بذار توو پارکینگ دفتر . . .

آقا ما از یک ماه قبل گفتیم قرار 12 شهریوره

اونایی که پدربزرگشون اسباب کشی داره . لطفا از الآن به فکر اسباب کشی باشن

اون عمه خانمهایی که اسم پسرشون پدرامه و می خوان عروس خانم رو با خواهراشون پاگشا کنند از الآن حباسشون باشه

اون بهداد هایی که می خوان از سر هفته ناپدید بشن آگاه باشند که اونروزا ناپدید نشن

اون الهامهایی که پسراشون صاف 12 مرداد بدنیا اومدند لطفا یکم رعایت کنند که اگر خودشان نمی آیند لااقل دایی بچه بتواند بیاید

اون سانازهایی که می گن قرار فندق لو گذاشتیم و یک دعوت هم نمی کنن که ما هم همراشون بریم لطفا برای 12 شهریور  قرار نذارن

اون دخترهایی که عاشق من هستند با شناسنامه بیان حتما

اون بعضی هایی که می گن حضورشون رو توی قرارمون ممنوع کردم این یکبار رو به حرف من گوش ندن لطفا . آخه چرا تو بدون اجازه من آب نمی خوری ؟

.........

اینکه ما جمعه به تلافی قرار کنسل شدمان میرویم منزل جوالدوز اینا دور هم جمع می شویم و خوش می گذرونیم به کوفیان ارتباط ندارد . لذا اعلام نمی کنیم



سه‌شنبه ٩ امرداد ۱۳۸٦
 

زمان زیادی به اتمام ضرب الاجل تعیین شده برای قرار کولاگی باقی نمونده و انقدر استقبال رفقا شگرف و متاثر کننده بوده که دبیرخانه قرارهای وبلاگی به تعلیق داوطلبانه آنچه غنی سازی ایام فراغت خواند ، مصمم شده بود . راستش بیش از آنچه که این قرار شکل بگیره یا نه از اون خوشحالم که اوضاع اهواز انقدر مساعد شده که دوباره ما امیر خان زو در تصویر داشته باشیم و از این جهت بقول مربی بزرگ و باسوات تیم ملی : خدا رو شاکرم .

از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون که نمی تونم قرار رو جابجا کنم چون از هفته بعد پیش مراسم ازدواج پسرداییمان - که اوایل شهریور است - آغاز می شود و اگر خود بزرگترا هم توقع نداشته باشند که من در تمامیه مراسم شرکت کنم ، این دخترای دوستان و فامیل توقع دارند که من همیشه باشم و من هم که متعلق به همه هستم ، نمی تونم بگم نه . می تونم ؟ از شما می پرسم می تونم ؟ آنطور که دخترای که عاشق من هستند بهم خبر دادند ، حضور بنده دز کلیه مراسم از جهیزیه چیدن و پاتختی و مادرزن سلام لازمتر از حضور عروس و داماد است . ان شاالله

عکس فوق آخرین عکس دستجمعی بچه هامه . اون کوچیک رو بیشتر از بقیه دوست دارم ( سید هم هست !!‌) دو تا عکس دیگه هم هست البته : عکس اول . عکس دوم

اینم چند تا VIEW مختلف از شهرستانک که امیدوارم باعث تحریک اصحاب نار و کوفیان نامرد شود که تصمیم بگیرند بخاطر اینهمه زیبایی هم که شده با قوم صالحین هم مسیر شوند ( لطفا باور کنید این عکسای شهرستانکه )



یکشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٦
 

خوشبختی فاصله بین دو بدبختیست

........................ آناتول فرانس

- این جمله " آنی جون" همیشه من رو به خنده وا میداره چون به عینه می بینم که هم من و هم نگار وقتی احساس خوشبختی می کنیم بجای اینکه خوشحال بشیم نگران پیامدهای این خوشبختی میشیم . یکی می گفت این انتظاری که برای اتفاقات بد می کشید خودش باعث می شه که اتفاقات بد رخ بده ولی ما به حرفش گوش نمی دیم تا خوبش بشه

- یک ایمیل از طرف یک عدد فیلسوف به دستم رسید که حاوی این لینک بود که من دانلود کردم و الان یکساعته دارم می خندم . دانلود کنید حتما

- عراق هم بسلامتی قهرمان جام ملتهای آسیا شد تا شاید ما ایرانی های پرادعا یکم ازشون یاد بگیریم . آخرین باری که بابت ناکامی تیم ملی ناراحت شدم بر میگرده به جام ملتهای امارات ( فکرکنم سال 75 بود ) که عربستان با ناداوری فجیعی مارو از رسیدن به فینال محروم کرد . بعد از اون هیچ وقت خودم رو بایت تیمی که نیمی از بازیکنانش دشمن نیم دیگری از بازیکنان هستند و معنی تیم ملی رو نمی فهمند ناراحت نکردم . البته مشکل اصلی نه مربی کوچک است نه بازیکن بی انگیزه . تیم ملی مشکل فرهنگی دارد

 



یکشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٦
 

-  اینروزها دست راستم مدام به خواب می رود برعکسه خودم که اینروزها هیچوقت به خوابم نمی روم . بنظرم نتیجه کشمکش های درون و بیرونه متضادم از حالت روحی به حالت فیزیکی گرویده و پارادوکس فیزیکی ام ناشی از قمردرعقرب متافیزیکیم است . حکماْ طبایع متضاده درونیم بهم ساخته اند و دارند پدر صاحب بچه را از درون در می آورند ( راستی روز پدر مبارک ) در هرصورت  یارب نظری !! اگرم از دستت بر نمی آد استعفا کن فرزندم

 - ۵ شنبه این هفته پاگشای دختر خاله ی تازه عروسمان است و همگی منزل ما هستند . همین اکیپ فرداش منزل عمه ی دخترخاله ها پاگشا می شوند و این یعنی اینکه این دو موجود نامرد به قرار کولاگی نمی رسند . چقدر هم که من روی پیشکسوتیه کویریات حساب باز کرده بودم . کاری که شما با من کردید ، یزید با امام حسین نکرد بود 

- گزارش یک دیدار رو دختر خاله الآنی بهم معرفی کرد. حوصله داشتید بخونید

- من و تو یادمان نمی رود که برای سلامتی پدر امیر دعا کنیم .

و اما

من خواب دید ه ام که می رویم شهرستانک !
هیچ کس هم زیر قول و قرارش نزده است !
و کور شود کسی که بگوید:
من این حرفها را از خودم در آورده ام!



پنجشنبه ٤ امرداد ۱۳۸٦
 

                                                 مژده آمد خبری در راه است

                                                 شاید [ آن ] جمعه بیاید ، شاید 

به مناسبت روزجهانی مبارزه با پدر آخرین قرار کولاگی را بنا نهادیم تا چراغ راه آیندگان شود . به همین مناسبت قراری کولاگی در تاریخ جمعه 12 مرداد ماه منعقد می گردد که امیدوارم اکثریت با زمان تعیین شده موافق باشند . آقایون با تریپ هاشون و تریپ ها با آقایونشون تشریف بیاورند که حرفی توش نباشه . خانم ها و آقایون متاهل شناسنامه همراهشون باشه ما حوصله درد سر نداریم . خانمهای مجرد هم شناسنامه همراهشون باشه ، کاره دیگه یکوقت دیدید در کار خیر حاجت هیچ استخاره ای نبود .

هرچند در مورد 12 مرداد موافقت ضمنی بعضی ها رو گرفتم اما در هر صورت به هیچ وجه به زمان تعیین شده دست نمی زنیم چون یکنفراز همین بعضی ها در گوش من گفته که اگر بخوای با همه هماهنگ بشی هیچوقت به نتیجه نمیرسی . ضمنا زمان تعیین شده قابل تمدید هم نیست !! اما در مورد اینکه کجا بریم ؟ دیگه تصمیم گیری باید جمعی باشه و به یک اتفاق نظری برسیم . دربند ؟ شهرستانک ؟ جزایر قناری ؟ سواحل هاوایی ؟ اونش دیگه با شما و پیشنهاداتی که میدید . بشخصه معتقدم اگر جمعیت باندازه کافی بود یک عدد مینی بوس ابتیاع می کنیم ! و بسلامتی با مقدار متنابهی کرانچی میریم شهرستانک که آب و هوا واقلیمش مفرح ذات است و ممد حیات و به شکراندرش مزید نعمت . اما اگر تعداد ناکافی بود باید روی کوههای " سهل التاکسی خور" تهران حساب کنیم . در اینباره هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم . هرچند که روی نظرات دخترخاله کویریات بعنوان پیشکسوته امور کوه و ورزشهای همگانی حساب میکنیم . به هیچ عنوان به "دشت هویج" هم فکر نکنید ، چون دخترخاله الآنی خرگوش است و دل درد می گیرد .

1- یک عدد فیلسوف این قرار را به گوش برجساز مفقودالاثر و مجهول الهنر ،بهداد خان برساند که اون دنیا جلومونو نگیره

2- نظر به اینکه جمعه ها کوههای دم دست و جوادپسند تهران بسیار شلوغ هستند وگاها افراد پلاک 33 و پلاک 68  در حال تردد در آنها دیده می شوند لذا اگر برویم اطراف تهران کیان خانواده بسیار محفوظ ترخواهد بود .

3- در لوگوی قرار کولاگی عبارت شنیعی درحال چشمک زدن دیده میشود که وظیفه اش روشنگریست و جلوی هرگونه مفسده ای را می گیرد

4- هرکس ضمن اعلام پیشنهاد شخصی اش در مورد محل قرار . تعداد همراه های احتمالیش روهم در وهله اول بنویسه که بدونیم حدودا چند نفر می شیم . بعدا بیشتر در این مورد حرف می زنیم



سه‌شنبه ٢ امرداد ۱۳۸٦
 

کسی که راه دوری را برای ازدواج می رود ، یا گول میزند یا گول می خورد

.................

- داماد نشون ، حنابندون ، پاتختی ، مادرزن سلام ، می خوام بدون هرکدوم شما کدوم یکی از این مراسم رو توی عروسیهاتون اجرا می کنید ؟ شنیدن فقط کافی نیست . می خوام بدونم کدوماش رو هم شنیدید هم اجرا می کنید ؟ اگرم رسم خاصی توی فامیلتون مرسومه ذکر کنید بد نیست ... اون خانومایی که توی خانوادشون رسمه که مراسم عروسی و خرید خونه با عروس باشه کنار کامنتشون یه تیک قرمز بذارن

- یا دنیا کوچیک شده یا آدما بزرگ شدن . لس آنجلس کجا اینجا کجا ؟ فقط یه چیز می تونه آدمو ظرف کمتر از 24 ساعت بکشونه ایران . اون آدمایی که وقتی طرف خودشو رسونده لندن و بلیط تهران دستشه توی تلفن بهش می گن : پس چرا نمی آی ؟ باید یکم خجالت بکشن . فقط یکم . اما روو که نیست ، تازه به مانتوشم گیر میدن . فسقلیه گهرمان ... خوش آمدی به ایران

ايام مي آيد تا مبارك شود به شما

مبارك شماييد