دوشنبه ۱ امرداد ۱۳۸٦
 

اگر پنجاه میلیون نفر به یک چیز احمقانه اعتقاد داشته باشند، آن چیز همچنان احمقانه است.

.............. آناتول فرانس

فلذا ۱۷ میلیون که سهله ۱۷۰ میلیون رای هم بهت بدن بازهم همونی . کسانی که از حرکت فرا علمی - اقتصادی احمدی نژآد جانانه دفاع کردند بهتره خودشان را برای دفاع از ارائه بنزین بصورت تک نرخی - آزاد آماده کنند . تکذیب ارائه آزاد بنزین بحدی اوج گرفته که هر بنی بشری را مطمئن می سازد که خبری در راه است ... راستی رئیس ، پولداره هنوزم باک ماشینش رو پر بنزین می کنه و توی شهر چرخ میزنه ها . حواست هست ؟ لیتری ۱۰۰۰ تومنشم کنی باز هم همین برنامه اس . تو که هیچ ، این مردم کی متوجه ماجرا میشن ؟

اینم آخرین آنونس لو رفته از سنتوری در تحریریه مجله عنقریب طوفانهای فیلمه . فعلا سوم مرداد بعنوان روز اکران سنتوری ثبت شده اما عادت ندارم خیلی خوشبین باشم . صدای چاوشی هم توی فیلم هست ( تلفیق شده با صدای رادان ) اما اسم چاوشی از تمام دفترا قلم خورده

این پایینی هیچ ربطی به بنزین آزاد و سنتوری نداره . خبری دیگر در راه است

میآد با اینکه آخرای قصه اس

از رو دوشت این بار رو بر میداره

اگه میآد بهش بگید بجنبه

غصه داره دخل منو میآره



جمعه ٢٩ تیر ۱۳۸٦
 

امروز عروسی دختر خاله بزرگس و ما کم کمک عازمیم بصرف شام و شیرینی و اگر خداخواست کرانچی ، برای عروس و داماد  آرزوی خوشبختی فجیعی در همه ابعاد زندگی دارم .

بازهم عروسی . بازهم چشمک زدنه دخترا  بازهم دعوا سر اینکه کی با من برقصه  بازهم می خوان بزور بهم شماره تلفن بدن   خدایا من از این زندگی خسته شدم

اونایی که روو آدم اسم میذارن !! بعدش بدون اینکه تکلیفت رو روشن کنن پا می شن میرن ممالکه خارجه باید بدونن که آخرش من توی یکی از همین عدوسی مدوسی ها گول میخورم و اغفال می شم تا خوبشون بشه



شنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٦
 

گناه فقط در آزردن بی دلیل دیگران است ، باقی گناهان مهملاتی من درآوردی اند

.........................

معلم دینی کلاس سوم مون رو که میدیدی یاد دربون جهنم می افتادی . این تشابه خیلی هم بی ربط نبود برای اینکه برای 24 ساعته داشت برای بچه های 8-9 ساله از پل صراط و عقوبت دردناک الهی و توبه می گفت . ما هم از ترس لولوئی که به اسم خدا برامون ساخته بود روزی 200 بار توبه می کردیم ( تا شروع می کردیم به توبه خدا می گفت : باز اینا اومدن ) توبه های یه بچه 8-9 ساله باید بابت چی باشه ؟ دیگه دنبال گربه ها نمی کنم ، دیگه از دستفروشا بستنی نمی خرم ، دیگه وقتی مامان اینا خوابیدن سرو صدا نمی کنم ، دیگه موقع دعوا روی طرف مقابل تف نمی کنم و ... خدا هم با صبر و حوصله موارد توبه رو می شنید و می بخشیدمون . ولی معلمه می گفت اگر بعد از اینکه توبه کردی دوباره کارت رو تکرار کنی خدا به دهنت عنایت می کنه . خب بستنی یخی های اون موقع خیلی خوشمزه بود و توبه ما یکروز درمیون می شکست و عذاب وجدان ( یکی این کلمه رو برای بهداد ترجمه کنه ) می گرفتیم . تصویری که معلمه برای ما ساخته بود این بود که پل صراط یه جاییه که خدا بی کار و بی عار نشسته منتظر اوناییه که دنبال گربه ها کردند تا بگیردشون و دهنشون رو آسفالت کنه . جدا اصرار عجیبی داشت بابت شیطنت های مرسوم بچگی توبه کنیم . بازم خدا پدرش رو بیامرزه که آب توبه نمی اورد سرکلاس بریزه سرمون . حیف که وبلاگم 18+ نیست والا می گفتم که ما رو تشویق می کرد بابت یکسری گناهانی توبه کنیم که اکثرا برای بار اول حتی اسمشون رو می شنیدیم و کف دستمون جعفری سبز می شد که اصلا اینکار یعنی چی ؟ کی چی آخه ؟ به چه درد می خوره ؟ ... من قبول دارم بعضی از اون کارا بد بود اما حس گناهکار و مفسد فی الارض بودنی که معلم به ما القاء می کرد اون روزها انقدر به من ( ما ) فشار وارد می کرد که هرشب خواب مارغاشیه میدیدم. طرف با حرفاش آرامش رو از ما گرفته بود . یادمه یکبار خواب دیدم سرپل صراط هستیم و برادر بزرگم رو گرفتن دارن آسفالتش می کنند و عجیبه که اون خواب وحشتناک رو هنوز با جزئیات بیاد دارم . معلمه می خواست با اینکاراش ما رو باایمان بار بیاره اما غافل بود از اینکه

تو در جان منی .... من غم ندارم

تو ایمان منی .... من کم ندارم

اگر درمان تویی ... دردم فزون باد

وگر عشقی تو ..... سهم من جنون باد



پنجشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٦
 

سرانجام کاپیتان از سفر ویتنام بازگشت . اخوی بنده معروف به کاپیتان که حکم برادر من رو دارند بعد از ۴-۵ ماه سفر سرانجام با یک کشتی پر از برنج از ویتنام برگشتند . قدرته خدا ، آشنایی کاپیتان ما با اصول هنر و زیبایی شناسی در حد بهداده . فکر کنید ! برادرتون یک تابلوی ماوراء زشت ورداره بیاره ، مامی تون هم با سلام و صلوات بزنه وسط پذیرایی بعدشم ازتون بپرسه : خوب شده یا نه ؟ و تو به کس گفته نتونی ، چقده سخته خدایا چقده سخت خدایا ... بدتر اینکه دلبرت بیاد به پرسه کار کیست ؟ تو به کس گفته نتونی چقده سخت خدایا چقده سخت خدایا ... از اینا بدتر اینکه شبا که می خوای بری دشویی باید از روبروش رد بشی و داغ دلت تازه بشه ولی تو به کس گفته نتونی ...

حالا قرار شده نگار وقتی بر میگرده ایران دوتا چمدون پر سوغاتی + یک عینک درست حسابی بیاره تا کاپیتان خوب متوجه بشه که سوغاتی یعنی چی ؟ البته خودش گفت سه تا چمدون میآرم اما من گفتم ما که سوغاتی ندیده نیستیم . همون دو تا چمدون پر خوبه ( از اون چمدون بزرگا ها ) . غرض عبرت گرفتن کاپیتانه والا ما که در بند این چیزا نیستیم ...

ولی تابلوه بد زشته ها

اطلاعیه : یک عدد دختر موو بور نیازمندیم . جهت دک کردن کاپیتان از خانه پدری و فرستادن ایشان به خانه بخت انشاالله . خدا امواتتون رو بیامرزه همکاری کنید . راه دوری نمیره



دوشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٦
 

من و چاوشی و سارینا ی گهرمان

- انقدر از گیج بازی دیروز خودم شاکیم که تصمیم گرفتم برای دیدار مردمی با آیت الله شاهرودی وقت بگیرم . امروز تمام مدت سعی کردم در تنهایی با خودم " مدی تیت " کنم . از خدا که خیری ندیدم رفتیم سراغ " اوشو " و " ساهاجی یوگا ". یکم به اعصابم مسلط شدم و بخودم گفتم اگر چه هیچکس نیومد سری به تنهایت نزد اما تو کوه درد باش ، طاقت بیارو مرد باش

- سرانجام " سنتوری " با صدای رادان مجور اکران گرفت . داشتم لیست تاییدیه ارشاد رو نگاه می کردم دیدم نوشته " موسیقی : اردلان کامکار " کاش مهرجویی انقدر که اصرار داشت سنتور رو کامکار بزنه یکمم روی اینکه حتما صدای چاوشی باشه تعصب نشون می داد . شرافت اخلاقی به کامکار هم سرایت کرده . شما آهنگ رو ساختی دیگه ؟ حتما اونی هم که از اول تا آخر مهمونی بدون پلک زدن الآنی رو نگاه می کرد سیاوش نبود و من بودم ؟ بابا شرافت اخلاقیت کجا رفته اردل ؟

- سارینا دیشب اومد توی اتاقم و پرسید " عمو چی شده ؟ "

گفتم " هیچی عمو جان کامپیوترم سوخته "

قیافه ناراحت به خودش گرفت و گفت " خیلی می سوزه ؟ "

( این سطر بعلت مغایرت با اصول اخلاقی و جهت احترام به بنیان خانواده حذف شد )

کشیدمش سمت خودم و موهاشو مرتب کردم و دستم رو گذاشتم روی لپش و گفتم " نه عمو جان ، فدای سرت "

<< ۲ ساعت بعد >>

من توی اتاقم روی زمین دراز کشیده بودم که طبق معمول بصورت پیتیکو پیتیکو اومد داخل اتاق و پاش گرفت به کیف منو لیوان آب میوه اش پرت شد روی من .منم مثل برق گرفته ها از جام پریدم ، جا خورده بود . اولش یکم نگاه کرد بعدش اومد جلو دستش رو گذاشت روی صورتم و با چشم و ابرو و کله و زبون گفت " فدای سرت "

فدای سر همگیتون چیزی که زیاده درایو E



شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٦
 

- چهارشنبه سوری ، آخرین باری بود که جدی گیتار دست گرفتم . مهمان زیاد داشتیم . مهمان که نه صاحب خانه بودند . آهنگ اول رو باب دل بزرگترا خوندم " بر گیسویت ای جان ، کمتر زن شانه ... چون در چین و شکنش دارد دل من کاشانه " از زنده یاد پوران . دومی سرود ملی منه " عاشق من " از دلکش (ره) که بابک امینی از روی من خونده . تا اینجا همه چیز داشت درست طی میشد . انرژی مثبت هم هویجوری از طرف مهمونها صادر می شد و البته طبق معمول دخترا بیشتر ابراز احساسات می کردند ( چون اونا عاشق منن . نمی دونی بدون ) تا اینکه رسیدیم به " گریه هاشو به من بده ... خنده چشماش مال تو ... اشکای شورش مال من ... بگو بخنداش مال تو " سطر اول به دوم نرسیده خانم پولدار پولداریان بلند شدند و شروع کردند با تک تک مهمونا خداحافظی کردن - توضیح اینکه این خانم پولدار پولداریان بلانسبت ، آن مرفه بی درد معروف نیست چون نگار اون موقع لندن بود - یکی دونفر هم نبودن که خودشون و همسرشون و دختر و دامادشون و اون یکی دخترشون که ... که .... که ..... ( جرات داری جمله رو تموم کن . نداریم تموم هم نمی کنیم) منم که توو دوربین نگاه می کردم . کلیه بزرگترا هم به احترام اونا وایساده بودن . من و دختر خاله و صبا ( دختر عمو بزرگه ) سه تایی واسه خودمون می خوندیم ... صد بار به مامی گفتم من هرجایی گیتار نمیزنما اما بازم اصرار می کنه .جوری حرکت اون خانم رفت رو اعصاب که من از اون روز تا حالا دست به گیتار نبردم . استاد آیوازیان می فرمایند : اول باری که برای کسیکه موسیقی نمی داند نواختی ، بدان و آگاه باش در آن لحظه مطرب شدی

- سیمون آیوازیان . استاد مسلم معماری مدرن و استاد مسلم تر سبک گیتار فلامینکو . ایشون هرجایی برای سخنرانی حاضر نمی شن . سال 78 بود که بنا به دوستی که با دکتر فرزین داشتند دانشکده ما رو انتخاب کردند برای سخنرانی و ما چون خیلی هنرمند بودیم وقتی به نام خدا رو گفتند ، دور از چشم استاد جاوید از سالن کنفرانس فرار کردیم رفتیم سینما . اونم نه هر فیلمی بلکه " دختری با کفشهای کتانی " اونم نه هر سینمایی " سینما ارشاد " قزوین که به آخرین متدهای دالبی و سینه فکت مجهز بود . اونم نه با هرکسی که به همراه دو منتقد بزرگ سینمایی " رض فروغ " و " داش حامد "

- داش حامد یه دیالوگ معروف داشت : رضا جان ! می خوام مخفیانه گیتار یاد بگیرم . بعد برم برای حاجی و اسمش رو نبر بزنم تا غافلگیر بشن ...

و هممون رو غافلگیر کرد چون در ادامه اش گفت ... البته صفره صفر هم نیستم یه چیزایی از موسیقی می دونم و نت خوانی را آغاز کرد به این صورت

دو ر " فی " فا سل لا سی

اینکه هرگز موفق نشد گیتار رو بجایی برسونه بخاطر آشنایی اولیه اش با موسیقی نبود . یکبار از در خونه اومدیم بریم سیم بخریم برای گیتارش ، نمی دونم کدوم از خدا بی خبری 6 تا کوچه پایین تر یه سیگارت انداخت و یه صدای تقی اومد . داش حامد هم طبق معمول 4 متر پرید هوا که " رضا جان بیا برگردیم اینا وحشین" و همون شد که تا همین امروز گیتارش سیم " لا " نداره . سیمون آیوازیانشم بدون سیم لا نمی تونست گیتاریست بشه چه برسه به داش حامد ، همونی که چهارشنبه سوری ها محال بود از زیر تختش بیاد بیرون .

- چهارشنبه سوری چهارشنبه سوری ، آخرین باری بود که جدی گیتار دست گرفتم ...



چهارشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٦
 

روز سوم

خیلی تصادفی این فیلم رو دیدم که جوهراصلی داستانش نو بود اما می تونست خیلی بهتر از اینا نوشته بشه .

دیالوگهای لحظه شهادت مثل همیشه رو اعصاب بود . خصوصا دیالوگهای داخل کانال که کاش کارگردان می دونست که اخراجی ها اگر شد اخراجی ها نه بخاطر تکنیک و دکوپاژی بود که نداشت بلکه بخاطر ملموس بودن شخصیت ها بود . من شانس آشنایی با عوامل تهیه اخراجی ها رو داشتم و شاید یه روزی مجاب شدم از آشنایی و دیدارم با اونا اینجا چیزی بنویسم . همین قدر می تونم بگم که وقتی از شهدا صحبت می کنند تو می بینی که آدمای عادی بودن و هنر این بود که همین آدمای معمولی چنین حماسه هایی بیافرینند . شخصیت های روز سوم تا پیش از کانال خیلی ملموس تر و قابل درک تر بودند .

هزار بار به این کارگردانا گفتم بازیگری رو که توانایی تغییر لهجه نداره برای نقشهای خاص ، با لهجه های خاص انتخاب نکنید !! سراسر فیلم صدای باران کوثری که همه جمله رو با لهجه تهرانی ادا می کرد و فقط بجای " نمی تونم " می گفت " نمی توونوم " روی اعصابم بود . بازم پورسرخ موفق تر بود توو این زمینه . هر چند که تا وقتی " حمید فرخ نژاد " زنده س آخه چرا پورسرخ ؟ ( ندا آمد گیشه را چه کنم ؟ ) پورسرخ خیلی سعی کرد قاسم ارتفاع پست باشه اما عزیزم فرخ نژاد یه خوشتیپ مکوئین گیشه پسند نیست . ذاتا بازیگره ، توی کل جنوبی های فیلم فقط همون دوتایی که اتفاقا همراه فرخ نژاد در ارتفاع پست حضور داشتند تونستن از پس لهجه بر بیان

بد ش رو گفتی خوب ش رو هم بگو

جنگ خرمشهر بنظر من خالی از سیاست بازی های سالهای بعدی جنگ قسمت خالص و معصومانه جنگ ایران و عراق بود . نمی دونم جهان آرا اگر امروز زنده بود می شد اون دلاوری که بدون نام و نشون داره یه گوشه ای کار می کنه و نون در میآره یا می شد اون غول بی شاخ دمی که میلیاردر شده و توپ تکونش نمی ده ؟ اما در لحظه و در شهریور و مهر 59 جهان آرا یه بچه خرمشهری بود که سینه اش رو سپر کرد برای محله و بچه محل و خاطره هاش . اونروزا نه سهمیه ای درکار بود بود و نه توو ذهن اون آدمی که با یک برنو قراضه به جنگ تانک دشمن میرفت این می گذشت که فردای جنگ بیاد و از مردم طلبکار بشه که چون من جنگیدم شما تا ابد باید به هر سازی که من میزنم برقصید . جنگ خونه به خونه و عقب نشینی خونه به خونه در خرمشهر که تقریبا هیچوقت درست بهش پرداخته نشده یکی از معصومانه ترین بخشهای جنگ ما بوده . شوخی نیست . تقریبا سی روز طول کشید تا شهر کاملا تسلیم بشه . 30 روز چند تا بچه خرمشهری - البته بقیه هم بودن - جلوی چند لشکر که ماهها آماده چنین نبردی شده بودند . من سعی می کنم بفهمم چجوری میشه که آدم با یه برنو و چندتا ککتل مولوتف جلوی توپ و زرهی دشمن با ایسته و کوچه به کوچه از شهرش دفاع کنه . داستان روز سوم که ظاهرا براساس واقعیت نوشته شده تمثیل زیباییست از دفاع از مام میهن یا ناموس و یا هرچه که مقدس است . اونی که رضا و دوستاش برای حفظ کردنش جون دادند" سمیره " نبود . ایران بود . اونی که روی برانکارد خونه به خونه عقب می نشست و برای محافظتش سینه ها سپر می شد سمیره نبود . ایران بود

توی سینما هرچند طبق معمول خنده های نا بهنگام آدمهای مسطح می رفت روی اعصاب اما من چشمهای قرمز همون آدمها رو هم دیدم و من که هرقدر ناخن به بازو فشار دادم تا بلکه جلوی این رود مهربون رو بگیرم نشد و البته وقتی در لحظاتی که از کنترل احساسم نا امید شدم یواشکی به صورت علی نگاه کردم ، دیدم اون خیلی وقته خودش رو راحت کرده . من کلا در صحنه های درام زود اشکم سرازیر میشه و از این بابت همشه معذبم ولی کاریش نمی تونم بکنم . اگر رفتید برای تماشای فیلم کمی هم دستمال کاغذی همراه خودتو ببرید . هرچند بعضی ها فیلم رو دیدند و فقط خندیدند

یک رفت ، یکی موند

یکی پنهون شد آسون

یکی بست کوله بارش

یکی فدا شد آسون ...

صف کشیدن روبرویه

تیر و ترکشهای دشمن

نذاشتن که بمیره

یک وجب از خاک میهن ...

توو رگبار گلوله

سپرشد سینه هاشون

چه مادرها نشستن

به داغ بچه هاشون ...

لعنت به جنگ و طالبان جنگ ( آمین )



سه‌شنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٦
 

سارینای ما یه دوست خیالی داره به اسم " مَلی شیلوو " که هنوزم دانشمندا دقیقا نمی دونن این "مَلی شیلوو" دختره یا پسره . گاهی دختره گاهی پسره گاهی یه حیونه گاهی کتابه و ... سارینا دیشب با من خیلی خوب بود و میرفت و می اومد می گفت " عمو عاشقتم " البته این عاشقتم های سارینا معمولا کمتر از 3-4 هزارتومن خرج بر نمی داره چون در ادامه اش حتما یه چیزی ازت می خواد .

سارینا : عمو مَلی شیلوو اومده . بیا بریم توو خونه ( خونه اش از این چادراس که مخصوص بچه هاس - در و پنجره داره)

عمو : باااااچه ( آرزو به دلمون موند یبار بتونیم از در خونه سارینا رد بشیم . دم در میشینم )

س : مَلی شیلوو ، عمو رضاساااااااااا ( با دست منو نشون میده و طبق معمول کله اش رو داره تکون میده )

ع : سلام مَلی شیلوو ... خوبی ؟

س : آره میگه خوبم . میگه عمو رضا انقدر سارینا رو اذیت نکن

( عمو توو دوربین نگاه می کنه )

س : میگه عمو رضا سارینا دختر خوبیه . صبح هم یدونه تخم مرغ خورده !!

ع : خب بهش بگو آخه سارینا امروز هیچی نخورده بود . داشت لاغر میشد . خب منم گفتم باید بخوره تا قوی بشه بتونه بره مدرسه

س : ملی شیلوو میگه سارینا نباید بره مدرسه باید بمونه خونه با من بازی کنه

ع : عمو مطمئنی اینا رو ملی شیلوو می گه ؟

س : ( با هیجان ) آرههههه . مگه نمی بینیش ؟؟؟ ( با دست یه گوشه ی چادر رو نشون میده و احتمالا توو دلش میگم عموم پیرچشمی گرفته )

ع : می بینمش . بهش بگوو اگه سارینا قول بده که خوب غذا بخوره عمو هم قول میده که دیگه با سارینا قهر نکنه

س : قووول میدم ( یدفعه یاد ملی شیلوو می افته و هیجان زده و با سر و دست و چشم و ابرو ادامه میده ) میگه یه لپ لپ بخر که عمو خوشحال بشه

ع : لپ لپ بخرم که خوشحال عمو خوشحال بشه ؟

س : این میگه ( با دست ملی شیلوو رو نشون میده و سرش رو تکون میده به نشونه اینکه وقتی ملی شیلوو می گه دیگه کاری نمیشه کرد )

عمو توو دوربین نگاه میکنه . خب گلم لپ لپ می خوای بیا بگو لپ لپ می خوام انقدرم ما رو نذار سرکار . به موقع ازدواج کرده بودم بچه ام همسن بابات بود . با من از این کارا نکن ملی شیلووو

 

پ.ن : می خوام اسم وبلاگ رو عوض کنم بذارم " عموی سارینا "

نطق خارج از دستور : دیشب فیلم " عروسک فرنگی " با بازی خسروشکیائی رو دیدم . به دوستانی که تنظیم خانواده پاس نکردند و یا در این زمینه هنوز سوتفاهماتی دارند توصیه می کنم فیلم روببینن . داستانه فیلم شاید جالب می تونست باشه اما فیلمنامه در حد باور نکردنی آبکی بود درعوض بقدری در مورد بارداری و نحوه بارداری و 9 ماه انتظار صحبت میشه که از اون لحاظ هیچ نقطه ابهامی براتون باقی نمی مونه . منو بگو که تا دیشب فکر می کردم بچه ها را پدر مادراشون از اینترنت دانلود می کنند .



یکشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٦
 

An ignorant Physician is not better than a Murderer

..........................................

تووی باشگاه بدن ورزی همه دکترن .  عمومی و اطفال رو هم قبول ندارن . کسانی که دیپلمم به زور گرفتن تووی باشگاه  ، فوق تخصص تغذیه و رژیم درمانی ، اورتوپدی ، روماتولوژی ، پاتوبیولوژی و الی آخر هستند . نمی دونید چه تجویزهایی می کنند . بقول یه بزرگی جماعت " خطرخیز " جمعشون جمعه . فکر کن این هجمه اطلاعات غلط و من درآوردی برای یک پسر بچه کم سن و سال چقدر می تونه خطرناک باشه .

این وسط یه نفر هست که برای دکتر بودن از بقیه محق تره . هرچی نباشه فوق لیسانس داره . یبارم از در دانشگاه شهید بهشتی رد شد ، تازه سید هم هست . حالا نمی دونید این دکتر جکول چه می کنه توی این ساختمان پزشکان !!  کارش از تجویز استروئید گذشته ، رفته توو کاره ترک اعتیاد و ختنه و انواع جراحی های محدود که اگر اون بزرگ بدونه جریانو ، یک ..دو... سه ... طلاق دخترش رو از من می گیره ( آخه من چیکاره ام ؟ به من چه آخه ؟ )

بدون اندکی شوخی جو بسیار مسموم و پارادوکس گونه ای توی باشگاهها درجریانه که من به سهم خودم خیلی سعی کردم به اصلاح وضعیت کمک کنم اما تاثیر خاصی نداشته . تازه این باشگاهه مثلا باشگاه خوبس که سونا داره و جکوزی و ماساژ و کلی دنگ و فنگ دیگه حالا ببینید تووی اون باشگاههای دوزاری که از درشون که وارد میشی بوی استروئید به مشام میرسه چه خبره . کلا بدنسازی ورزش آدمهای سه نقطه اس . منم که می بینید دچارش شدم ، امان از رفیق نایاب . نذارید رادین هاتون پاشون به اینجور جاها باز بشه . بیاید بجای باشگاه بدنسازی بریم اِچی

+ اولین سرود ملی ایران در زمان قاجاریه دانلود کنید ( ببخشید که آپلود سنتر خودمون مشکل داشت مجبور شدم بگردم از یه جای دیگه لینک پیدا کنم ) صدای مظفرالدین شاه رو هم دارم بعدا شاید اونو هم آپلود کردم یه جایی .

+ قسمتی از پشت صحنه فیلم " سنتوری " اثر مهرجویی که به دلیل استفاده از صدای حضرت چاوشی هنوز موفق به کسب مجوز اکران نشده . ظاهرا قرار شده صدای چاوشی حذف بشه و از صدای خود رادان استفاده بشه   ( سنتور کار جناب کامکار هست ) حتما دانلود کنید



جمعه ۸ تیر ۱۳۸٦
 

گفت : آرزوهایت را بنویس . خدافراموش نمی کند اما تو فراموش خواهی کرد که آنچه امروز داری آرزوی دیروزت است .

......................................................

گفت و رفت . آخرین دیالوگ ما بود قبل از پروازش به استرالیا . رفت سراغ سرنوشت، کسی که در روزهای بد ، بسیار تلاش کرد برای حفظ کردن من . دیشب ایمیلی فرستاده بود که اوضاعت چطوره رفیق ؟ تعجب نکردم از اینکه هنوز در خاطرش هستم . روزی که می خواستم پاراگراف " اهلی کردن روباه " رو براش بخونم . انتهای جملاتم رو از حفظ تکمیل می کرد .

روباه گفت: -انسان‌ها اين حقيقت را فراموش کرده‌اند اما تو نبايد فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چيزی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...

شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم.

من این قسمت از شاهزاده کوچولو ( شهریار کوچولو ) رو خیلی دوست دارم . می دونم ۱۰۰ بار خوندید اما ۱۰۰ بار دیگه هم بخونید راه دوری نمیره ...

پ . ن : یک ، دو ، سه ... به همین سرعت رابطه جدیدی رو آغاز می کنم . برای پیدا کردن دوست و ایجاد یک رابطه دوستانه جدید وقت زیادی لازم ندارم و این موهبتیست که خداوند ( کی ؟‌) به من ارزانی داشته اما .... اما ... همین من ، آدمه به این جالبی !! آدمه به این سمپاتی!! برای پیدا کردن اولین دوستی که بتونه محرم اسرارم بشه ۲۳ سال وقت لازم داشتم ... خدا کنه قدرش رو بدونم



سه‌شنبه ٥ تیر ۱۳۸٦
 

داشتم باغچه ها رو آبیاری می کردم و همینطور که من به حیات باغچه می اندیشیدم و شما ها به باغچه حیاط ، یکدفعه دیدم یه چیزی پرید داخل آب !! خدایا دزد نباشه !! آقا رفتیم جلو دیدیم که یه موشه فسقلی بسرعت خودش رو از توی آب کشید بیرون و رفت پشت آتاش پاشقالای حیاط قایم شد . منم یک عدد " تله موش " که با گردو و پنیر مزین شده بود گذاشتم همونورا . اصلا فکرشم نمی کردم موشه انقدر ساده و مردمی باشه که گول این حرکته غیرورزشی رو بخوره ولی خورد . انقدرم قیافش معصومه که حد نداره ، نورانیه - بنظرم یکی از موشهای برگزیده خداونده - حالا دو روزه داریم فکر می کنیم به کدام روش ورزشی از شر موشه خلاص بشیم که خیلی هم حقوق بشر رو نادیده نگرفته باشیم . فعلا به جایی نرسیدیم . شما هم اگر راهی سراغ دارید بگید حتما ... این دیگه متن ماورائی نیست که جنبه ش رو نداشته باشید 

خودم البته یه راهی به ذهنم رسیده ... داروی نظافت که نداشتم عوضش یک عدد " اسپری Veet " گذاشتم توو قفسش . خداکنه عقلش برسه 

پ.ن : دفعه قبل متنه به اون ماورائی نوشتم اما با کامنتاتون ناامیدم کردید که خدا امیدتونو ناامید کنه . من باشم دیگه از خودم تبلورات ماوارالطبیعه در بکنم . باید اعتراف کنم من دیگه عمرا به آسمان نگاه نمی کنم



دوشنبه ٤ تیر ۱۳۸٦
 

"The Lord gave , and the Lord hath taken away ; blessed be the name of the LORD"

............................

به بهانه چند باره بینی فیلم " گاهی به آسمان نگاه کن " اینبار از سینما ماوراء

و با تشکر از پیمان یزدانیان

باید اعتراف کنم من نیز گاه به آسمان نگاه کرده‌ام!

دزدانه!در چشم ستارگان!

نه به تمامی‌شان!

تنها بدانها که شبیه ترند به چشمان تو ...



شنبه ٢ تیر ۱۳۸٦
 

می دونید سخت ترین کار روی زمین چیه ؟

داشتم آلبوم عکس جشن قبولی دانشگاه برادرم رو نگاه می کردم . موضوع مربوط میشه به سال 74 . اول از همه قیافه دختر عمو کوچیکم جلب نظر کرد که شبیه الیور هاردی بوده اونوقتا . بعد از اون قیافه پسر دایی ها  یکی از یکی کاریکاتورتر ... بعدش رسیدم به دختر خاله ها که البته بزرگه از بدو تولد الی یوم هذا همین شکلی بوده اما اون دوتای دیگه در حد انفجار خنده دار بودند ... بعدش رسیدم به خودم  بعدش یه عکس دیگه از خودم دیدم

می دونم خیلی ها هستن که حاضرن پول خوبی بدن بابت اینکه یک نسخه از عکس اون شب من رو داشته باشن اما این بعضی ها بابد بدونن که سخت ترین کار روی زمین پاره کردن 4 تا عکس نیست بلکه جویدنه 24 تا نگاتیو و قورت دادن تک تک اوناس

( با صدای داریوش )

گیرم که می جوی

گیرم که قورت می دهی

با عکس سیبیلویی که پیش فریده داری چه می کنی ؟

.............................

شما هم از این عکسا دارید ؟ البته من انقدر بد عکسم که همین امروزم از هر 10 تا عکسی که می گیرم 9 تاش به درد درقندون و ترسوندن بچه ها می خوره و البته اگه کامنت نذارید یه عکس از خودم میذارم اینجا تا خوبتون بشه ولی اون عکسا به بد عکسی ربط نداشت