پنجشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٦
 

بدبختی این نیست که همسرشما غذا پختن بلد باشد ولی نپزد ، بدبختی اینست که همسرتان غذا پختن بلد نباشد ولی بپزد

....................................... لابد دکتر کیومرث زنده دل

امروز ما دو تا کارفرما داشتیم . نمی دونم دومی از کجا پیداش شده بود اما هردو هم مهربان بودند بخلاف دیروز . هردو تاشونم متفق القول بودند که بعنوان حسن انجام کار باید 2 واحد از 160 واحد برجشان را بنام من بکنند . گیج شده بودم آخه این اصلا یک خبر معمولی نبود . بجای خوشحالی دلشوره داشتم . گلاب به روتون حالت تهوع داشتم . دست کردم توی جیبم که گوشی رو بردارم به مامی زنگ بزنم و خبر بدم . می دونستم خوشحال میشه . ای بابا من چرا دو تا گوشی با خودم اوردم ؟ طبق معمول نت ورک بدجوری بیزی است . خب چاره ای نیست باید برم خونه و حضوری خبرش رو بدم . از کدوم آسانسور برم پایین ؟ من اینجا دو تا باکس تعبیه کرده بودم الان چرا چهارتاس ؟ بهرحال میآم پایین !! دم در کارگاه که میرسم دو تا دخترای خونه بغلی رو می بینم که طبق روال عادی همه دخترا ، این دو تا هم عاشق من هستند . اینا قبلا یه دختر داشتن . اونیکی احتمالا دانشجو بوده شهرستان ...

حالت تهوع ، هذیانگویی ، توهم و دوبینی از علائم نخستین گرمازدگی هستند . خدا سر گرگ بیابون نیاره که داغان شدم اسنشیال

موزیک متن : چارتا چشم سیاه داری .... چارتا موی رها داری ...



دوشنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸٦
 

بچه ی باهوش به عموی خوشتیپ و ورزشکارش و مردمیش می رود

...................................

وبلاگ رادین که مامانه گرامیش بطور مفصل و مستند در آن از شیطنت های روزانه حضرت " رادین ابن سرسوزن ذوق " می نویسد حسودیمان را برانگیخت تا ما هم بنویسیم . البته ما که به لطف حجب و حیای " ذاتی - اورژانسی " مان ، بچه مچه نداریم فلذا مفتخریم که عموی یک عدد سارینا هستیم معروف به " دختریه زشت " . گفتن نداره که من با اسمش مخالفم و معتقدم مگر " حسن " و " سجاد " چشه که مردم با خودشون " سارینا " می کنند ولی برعکس اسمش خودش خیلی دختر باهوش و بقول ما خارجی ها کیوتیست . اندر باب فضایل هوشی این دختر 3 ساله همین بس که : هیچ کدوم از شما ها خاطرات 6 ماهگی تون یادتون هست ؟! - غیر از نگار هرکی بگه هست با من طرفه -

فلاش بک میزنیم به زمانی که سارینا ۶-۷ ماهه بود . داخل حیاط فرش پهن کرده بودیم و مهمانهای حیاط ندیده مان که جملگی در تهران اسیر آپارتمان و دود هستند محو جمال حیاط سرسبزمان شده بودند ( موزیک متن : خوشابحالت ای روستایی ... چه شاد و خرم چه باصفایی ) از موضوع پرت نشیم . خلاصه اونروز همه کار کردیم . گروهی مشغول بازیهای دستجمعی .. گروهی مشغول حرکات موزون و خلاصه .. این ماجرا گذشت تا اینکه دیروز برای نشان دادن ماکت یکی از طرحهایم همراه پدر سارینا و خود سارینا و پدر من رفتیم داخل انباری . سارینا تا چشمش افتاد به فرشی که در 6 ماهگیش داخل حیاط پهن شده بود ، ذوق زده فریاد زد :

" عمو فرش بندازیم توو حیاط ؟ مثل اونروز که رفتیم توو حیاط . بستنی خوردیم !!! عمو ناصر آواز خوند"

منو می گی ؟   خشکم زد که چطور فسقل بچه می تونه اونروز رو اینطور با جزئیات بیاد بیاره !! نگاهی به پدرم و کامی کردم دیدم اونها هم بدتر از من شبیه علامت تعجب شده اند . سارینا هم هاج و واج به ما نگاه می کرد و با خونسردی به همراه یک لبخند بی تفاوت که همیشه همراهشه درحالیکه دستاش رو از پشت بهم گره زده بود گفت : "عکساشو توو کامپیوتر دیدم"

منو می گی یک لحظه فکر کردم در خانواده ادیسون پرورمان ادیسونی دیگر روییده

تازه این که هیچ ... از وقتی که اومدن خونه ما سارینا یک بند می خورد . 2-3 تا موز خورد . یدونه سیب و کلی شیرینی و یخمک + کلی گز که ایشالا نخوره به این سوی چراغ ... سرشام هم کم نذاشت . هنوز 10 دقیقه از جمع آوری میز شام  نگذشته بود که باز شروع کرد : مامانی من گرسنمه ... با قیافه جدی بهش گفتم : "عمو مگه شکمت سوراخه ؟" در کمال خونسردی پیرهنشو بالا زد و نافش رو نشون داد و درحالیکه با افسوسه تمام سرش رو تکون می داد گفت : آره سوراخه

دوشنبه 28 خردادماه یکهزار و سیصدو سارینای گهرمان

پاورقی : اینبار هم از زلزله جستیم ولی بی خود دلتون رو خوش نکنید . این شتریه که آخرش دهنه هممون رو آسفالت می کنه حالا ببینید کی گفتم ( بقول گلام توی گالیور : من می دونم ما موفق نمی شیم ) کی می دونه شاید این آخرین متن من باشد . هرکس مرا در این دنیا حلال کند خیلی کار خوبی کرده اونایی هم که حلال نمی کنن اون دنیا خودم راسا دهنشون رو آسفالت می کنم . خود دانید

+ دات کام شدن هم که شوخی بیش نبود . همین " ابوالوبلاگ " بودن ما را بس



شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٦
 

ثروتمندان ثروتمندتر می شوند و فقرا بچه دار تر !! ... و پولدارها دات کام تر

.................................

وبلاگ من همه جور خواننده داره ؛ دکتر متخصص ، دکتر غیر متخصص ، خانم مهندس ، زنه خونه دار ، بچه دار ، پنجشنبه زا ؛ چهار شنبه زا ، نازا ؛ دونده ی دوی 4 در 100 متره با مانع ؛ جمعیت هلال احمر ایران ، هیات کوهنوردی استان گیلان، پشت کنکوری ، دانشجوهای معترض ، گروه فشاریها ، لباس شخصیها ، کماندوها و نینجا ها و الی ماشاالله

و من از این جهت به خود می بالم که حتی مورد عنایت مردم شریف پاکدشت نیز هستم و سعی بر آن دارم که محتوی این وبنوشت را هر روز غنی تر سازم و این غنی سازی را تعلیق نخواهم کرد حتی اگر شب و روز برما گلوله بارد . لذا قصد دارم جهت ارتقا وبلاگم از این وضعیت به دات کام و وری گوود نایس ، مقدار متنابهی منابع مالی در این زمینه هزینه کنم . قصد دارم کمی از برج سازیهایم در شمیرانات و الهیه و آقا بزرگی و حومه بزنم و درصدی از سرمایه ام را در راه علم و ادب خرج کنم که اینها همه ، زکات دانشه فزاینده ام هستند .

در معتقداتم هست که وسیله ، هدف را توجیه نمی کند فلذا وقتی هدف دات کام شدن وخدمت به بشریت باشد به هر نحو ممکن و با هر قیمتی در اقله زمان باید به هدفم برسم و من همواره اینگونه زیستم

شنبه 26 خردادماه یکهزاروسیصدو سپاهانه گهرمان

+ یک سوال فلسفی برایم پیش آمده . گوینده ورزشگاه تختی تبریز توی اون استادیوم خالی از جمعیت برای کی اسامی و شماره بازیکنا رو از بلندگوی ورزشگاه اعلام می کرد ؟!! بازی که بدون تماشاگر برگزار میشد !!



جمعه ٢٥ خرداد ۱۳۸٦
 

 عشق یکطرفه ، الیم ترین عذاب الهیست

...................................

اگر بخندي ، دنيا به تو مي‌خندد 

و اگرگريه كني تنها خواهي گريست

آواز بخوان ، تپه‌ها به تو پاسخ خواهند داد 

آه بكش ، در هوا محو خواهد شد 

انعكاس‌ها به صداي شادماني محدود مي‌شوند 

اما از صداي غوغاها پا پس مي‌كشند 

شادي كن ، مردم به سوي تو جذب مي‌شوند 

اندوهگين باش، برمي‌گردند و مي‌روند 

آنان شادي كامل و تمام عيار تو را مي‌طلبند 

اما به غم و اندوه تو نيازي ندارند 

خوشحال باش ، دوستان زيادي گردمي‌آوري 

غمگين باش ، همه را از دست خواهي داد 

كسي نيست كه جام شراب تو را رد كند 

اما صفراي زندگي را تنها بايد بنوشي...

الاويلر ويلكاكس

حالا " الاویلر جون " یکم شلوغش کرده - این از بچگی همینطوری بود - اما واقعیت اینه که هرگاه برای نوشیدن صفرای زندگی شریکی داشتی ؛ قطعا خوشبخت هستی . خوشحالم که همواره در انتخاب دوست درست عمل کردم جوریکه توو روزای بد ، تنها نبودم حتی یک دقیقه ...

- 24 خرداد ماه تولد کسیست که تقریبا تمام سال اول دانشگاه ما هر روزش با او و بیاد او طی شد . امروز البته سالی یکبار توسط دوستان مشترک از احوالش باخبر می شوم . تولدت مبارک، ای که خاطره شدی

درضمن

سنگ ، کاغذ ، قیچی .... افتضاح ، فاجعه ، هیچی



چهارشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٦
 

 وکیل خوب قانون را می شناسد و وکیل باهوش قاضی را ...

..................................................

- این جمله بالا منو یاد شبای تحویل میندازه که بعضی ها خودشون رو می کشتن تا با استعانت از لوئی کان و زاها حدید یه خطی بکشن تا بلکه فرجی بشه اونوقت یک عده ی دیگه فردا صبحش خوشحال و مفرح ، دست خالی می اومد و با استاد گپی دوستانه میزدند و نمره خوبا رو درو می کردند . ما هم که چسبیده بودیم به این منوچهر مزینی خدابیامرز که کل اگر طبیب بودی ...

- فیلم " پارک وی " رویت شد . اونقدرها هم که بعضی ها می گفتن بد نبود . البته اصلا هم خوب نبود . نکته تلخ ماجرا اینجاست که جیرانی فکر می کنه اگه بخواد گیشه و هیات داوران رو باهم داشته باشه باید حتما بره سراغ ژانر عصب مصب و فیلم قرمز رو تکرار کنه. در حقیقت قرمز رو به روایت هاستلی تکرار کرده بود . خودشون که می گفتن این فیلم برای پایین ۱۶ سال توصیه نمیشه اما من به زیر بیست و سه سال و بالای بیست و سه سال سال توصیه نمی کنم برن ببینن ( بلاخره خوب بود یا بد ؟ )

- اگر جیرانی سرخ پوست بود حتما اسمش رو میذاشتن  "  ایستاده بر روی مخ "

- شب جمعه س !! گفتم یه کار ثوابم بکنیم - دل نیست که دریاست - دوست دارید هر آهنگی که دلتون می خواد توی وبلاگتون بذارید ؟ خب من دو - سه سال پیش از طریق همین متن تونستم اینکار رو بسادگی یاد بگیرم . خداوند اموات نگارنده رو با جنیفرلوپز محشور بفرماید . ان شاالله ... تنبل بازی در نیارید . بخونیدش و آزمایش کنید . سوالی هم داشتید بنده خودم در خدمتم . ( نه فکر کنید فقط بابت جنیفر باشه ها کلا یه کمی هم بامرامم )

- این PC ما یه اخلاق بدی که داره اینه که هرکی وبلاگش رو آپ می کنه این تا سه - چهار روز بعدشم همون متن قبلیه رو نشون میده . از این جهت شرمنده دوستان هستم . PC  جماعت انقدر بی معرفت ؟ اندفعه آپ کردید محض اطمینان بیاید اینجا یه تیر - تخته ای در کنید که مام خبردار بشیم

+ معین باشید جمیعا ولاتفرقوا



شنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٦
 

تو به باغچه حیاط می اندیشی و من به حیات باغچه

..........................................

فلسطین کوچک

می گفت سال 80 از روی بیکاری رفتیم زمینی را در حومه چالوس دیدم . قصد خرید هم نداشتیم . صاحب زمین کشاورزی بود که هکتارها زمین داشت اما دخلش کفاف خرجش را نمی داد ( که این خودش جای بسی تامل است ) از فردا صاحب زمین روزی 10 بار زنگ می زد که پس چی شد ؟ کی میآید برای قطعی کردن انتقال سند زمین ؟ و خلاصه خیلی اتفاقی صاحب زمین شدیم . آن روزها همه فروشنده بودند . زمین ها را می فروختند و ماکسیما و زانتیا می خریدند و ... فقط 6 سال گذشته ... زمینهاشان را فروختند . پولی هم که دستشان بود تمام شد ... بابت پولی که یکباره دستشان را گرفته بود انقدر هول شده بودند که بکل آینده نگری را فراموش کردند - به باغچه حیاط می اندیشیدند - ... الان بعد از 6 سال زانتیا سوار هایی هستند که به سختی پول بنزینشان را فراهم می کنند ... کشاورزانی هستند که دیگر فقط دو - سه هزار متر زمین زراعی دارند . آنهم زمینهایی که امکان تغییر کاربریشان به مسکونی وجود ندارد ... قیمت زمینهای مسکونی هم بقدری بالا رفته که با پول ماشینشان کمتر از چند صد متر از زمینهای خودشان را هم نمی توانند بازپس بگیرند ... جوانهایشان که ازدواج می کنند برای خرید خانه باید زمینهای پدرانشان را متری چند صدهزارتومان بالاتر از ما بخرند ...

حالا با ما بد رفتاری می کنند ... اخم می کنند ... شیشه می شکنند ... درختان باغ را می شکنند ... سهم آب باغ را رعایت نمی کنند ... با بچه هایمان دعوا می کنند ... روی دیوار باغ شعار های غیرورزشی می نویسند ... مهمانهایمان را چپ چپ نگاه می کنند ... تهمت می زنند ... پاپوش درست می کنند ... هر روز کارمان به کلانتری می کشد و .... اینجا فلسطین است با این تفاوت که از یاسرعرفات و شرم الشیخ و نیروی های صلحبان و ابوعباس (؟) هم خبری نیست . تا دلت بخواهد فتح و حماس داریم که اتفاقا در برابر ما خیلی هم همسنگر هستند ...

+ نکته انحرافی : الووو... مهندس سلام ... مهندس می دونی برای ماکسیما چه بنزینی باید بزنم ؟

+ نتیجه گیری اخلاقی : کشاورز هم نشدیم که قوچ بزرگه رو برفوشیم بریم ماکسیما بخریم ....



چهارشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٦
 

از اون بالا این مدلی دیده میشه !!

........................................................

حتما شنیدید ... یه روز یه نفری !! همراه خانمش + یه مرد غریبه توی کوپه قطار بودند . موقع خواب خانمه و شوهرش پایین می خوابن و آقاهه میره بالا می خوابه . بعد یدفعه مرده به شوهره میگه : آقا اینکارا چیه ؟ قباحت داره ... شوهره هم با لهجه خاصی می گه : اووووو ما که کاری نمی کنیم بَراااااااار ... دوباره ۵ دقیقه دیگه آقاهه می گه : بابا زشته این حرکاتا ... مراعات کنید ... شوهره هم قاطی می کنه می گه بابا تو بیا پایین بخواب من برم بالا ( انقدر به ما گیر نده ) مرده میاد پایین و شوهره میره بالا و ... مرده شروع می کنه با خانمه یه کارایی کردن ( چه کارایی بنظرتون ؟ هرچی فکر می کنم چیزی به ذهنم نمیرسه ) بعد شوهره از اون بالا نگاه می کنه می بینه که مرده داره با خانمش از همونکارا که نمی دونیم چیه انجام میده و بعد لبخندی میزنه و آروم لم میده و زیر لب می گه : راست می گفتا از این بالا این مدلی دیده میشه

حالا قضیه ما هم همین شده

مهندس ما گنگ و گروهمان کجا بود ؟ آخه آدم دارو دسته نیویورکی راه می ندازه که یه حرکتی بکنه دیگه ؟ ما کی و کجا از دارو دسته مون استفاده کردیم ؟ باور کن از اون بالا این مدلی دیده می شد . من توو کل این سالها فقط یکبار توی دانشکده با یکنفر تسویه حساب کردم که رد شدن از روی اون آدم هم به دارو دسته نیاز نداشت . یه فرغون کافی بود ...

مهندس کی از من حساب می برد ؟ دوستام ؟ خدا روشکر همه هنوز هم کنارم هستند - کلا فکر می کنم دوستی من با رفقام پایدار ترین دوستی بچه ها گروه بود - اونا هستن و می تونن شهادت بدن که اصلا بحث حساب بردن نبود ما بهم اعتقاد داشتیم . فقط همین . شاید یه روزایی - مثل کلاس معماری جهان - من میشدم لیدر گروه خودمونو . صفات هم میشد لیدر پیش ترکیبی ها و ضد و خورد می کردیم اما همه اش شوخی بود ... همه اینو می دونستند ( نیما کلبه درویش یادته ؟ از روی صفات رد شدم ... چقدر خندیدیم ) . البته همون موقع ها یه بنده خدایی به من گفت : مثل پدر خوانده می مونی ... چه توی حیاط قدم بزنی چه از در کلاس بیای توو ، همیشه یکنفر سمت چپت ایستاده یکنفر هم سمت راستت !! ولی آخه اینکه دلیل نمیشه . خب دوستام بودن ... بابا نیما بیا - در نقش دمه من - شهادت بده که من چه عنصر مردمی بودم

مهندس خطرناک کدومه ؟ این کدوم دوستم بوده که اینجوری خواسته از من تعریف کنه ؟ من برای کی خطر محسوب می شدم ؟ اتفاقا حضورم همواره باعث آرامش ملتهب ترین جمع ها بود . یادمه همیشه هرکی با هرکی مشکل داشت من در نقش خاله جان واسطه می شدم . توی زندگیم فقط یکبار دو نفر رو از هم جدا کردم !! که هردو شون بابت اون حرکت سپاسگزارم هستند . عمدتا سرم به کارم خودم بود مگر اینکه پا روی دمم میذاشتن ... اگر زیر بار حرف زور نرفتن مساوی میشه با خطرناک بودن ؟ آره من خطرناک بودم همیشه ... مفتخرم که بگم : من هیچ وقت زیر بار حرف زور نمی رم مگر اینکه طرف خیلی پرزور باشه

گاهی وقتا مسائل از اون بالا یه طور دیگه ایی دیده میشه ... با مرجان که حرف میزدم متوجه این موضوع شدم . فکر کن من ،‌ آدمه به این رُمنسی   از اون بالا پدرخوانده یک گروه خطرناک مافیایی بنظر میرسیدم ...

خوبه گاهی وقتا به رفتارمون از اون بالا هم نگاه کنیم ... چون دیگه الان دوره دوره ی نمای پنجمه



یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٦
 

Conquest Of Paradise

پدر شدم ( روش اورژانسی هم جواب نداد !!‌ )

- سرانجام نخستین گلهای باغچه ام باز شدند ... و حس غریب من که همراهشان جوانه می زدم و سبز می شدم ... احساس می کنم پدر شدم - البته مثل اینکه شاعر هم شدم - ... به امید روزی که بعنوان باغبون نمونه انتخاب بشم

- قطعا " گازانیا " زیباترین گل پاکوتاهیست که تا بحال من دیده ام . تنوع رنگ و طرح این گل بقدری زیاد هست که ... که !!؟ .... که نداشت ، خلاصه خیلی زیباست . فقط حیف که - آهان " که " ماله اینجا بود - حیف که بشکل افراطی آفتاب دوست هست به همین دلیل احتمالا کل لندن رو بگردی یکدونه گازانیا هم پیدا نمی کنی ... نمی دونی بدون !!

- دیروز دو تا قورباغه هم توی حیاط رویت شد . بنظرم بخاطر آبیاری مرتب و مرطوب بودن همیشگی باغچه هاست - می گن بذر قورباغه !! تا ده سال می تونه در شرایط نا مساعد سالم باقی بمونه - آخرین باری که توی حیاطمون قورباغه دیده بودم بر می گرده به سال 16 سال پیش - همان شبی که ما برای اولین بار " دستگاه " خریدیم - اون زمانا به ویدئو می گفتن " دستگاه "- من از کلاس بر می گشتم و طول حیاط رو با سرعت می دویدم که خدایی نکرده یه لحظه از دیدن شوی رنگ و رو رفته ی طنین جا نمونم و ناگهان چنان زمین خوردم که صدای " ذوزنقه" ازم در اومد !! ولی هیچ چیز نمی تونست مانع حرکت من به سمت خونه بشه ... خلاصه فرداش دیدم که آخرین قورباغه حیاطمون رو شهید کردم ... امیدوارم این قورباغه جدیدا بعد از 16 سال به فکر انتقام جد بزرگوارشان نباشند ...



جمعه ۱۱ خرداد ۱۳۸٦
 

پسرها همیشه پسر باقی می مانند

............................................

- جای همگی خالی دیشب ویلای یکی از دوستان دعوت بودیم ... بار اولی بود که میرفتم کردان ( می دونید کجاس ؟ ) جای جالبی بود ... نسبتا سرسبز و نسبتا سرد . آن یکی انگیزه مان که نیامده بود - روو نیست که - لذا تنها انگیزه مان از این سفرچه ای که رفتیم جناب " هریسچی " بودند که بنظرم جزء مردان برگزیده روزگار هستند .مثل همیشه بی نهایت از هم صحبتی با ایشون لذت بردیم بگونه ای که اصلا "حواسمان نشد" ( ترکیب قزوینی ) که اونجا یکی-دو دختر خوشگل هم حضور دارند !! اونا اما حواسشون بود که اونجا یک پسر جالب حضور داره

- یه اتفاقه جالبی هم رخ داد که منو برد به روزگاری که بشدت نامرد بودم . مامانه یکی از پسرها بهش گفت که برو از توو ماشین ورق ها رو بیار . پسره هم حوصله نداشت رفت به برادرش گفت : شیوا جون ( یکی از دخترها ) می گن برو ورقها رو بیار ... پسرک هم با سرعت نور رفت و برگشت ... همه ی پسرها مثل هم هستند - فقط من یکی توشون خوبم - یادمه اون سالها - سال بلوا - یک روز گرم تیرماه - سر ظهر -جزو ایستایی می خواستیم . توی اون ساعت هم قطعا هیچ پسری حاضر نبود برای هیچ پسری قدمی در راه خیر برداره و خداوند پدر فروید رو بیامرزه که این پسرها رو خوب شناخته بود . البته برای بیرون کشاندن حمید ؛ رابعه اسکویی هم کافیت میکرد اما برای اینکه محکم کاری کرده باشیم از کسی مایه گذاشتیم که وجناتش آغامحمدخان رو هم متاثر می کرد( مهندس یادته ؟ ) زنگ زدیم به حمید : " حمید جان خانم مختارنیا جزو ایستایی می خوان . میشه ساعت 2 بیاریش سر بلوار ؟ " دیگه منتظر جواب نشدیم و راستش حمید هم بعد از شنیدن نام خانم مختارنیا احتمالا بقیه حرفامون رو نشنید و فکر کنم بدون خداحافظی گوشی رو گذاشت... " حمید جان خانم مختار نیا تشکر کردند گفتند ببخشید که خودم نتونستم بیام . جزو رو بده به من من خودم بهشون میدم " ... این پسرا چرا این مدلین ؟ باور کن اگر پشت تلفن زار میزدمم محال بود جزو رو حتی آژانس کنه ...

این تجربه سالهای بعد هم تکرار شد تا ما بیشتر از همیشه به برادر زیکموند ایمان بیاوریم ... فرویدجان .. ما همه سربازتوایم... سر کلاس نقشه برداری یه خانم " صالحی " بود که نیما می گفت من - رضا - رو دوست داره اما من معتقد بودم قلی رو دوست داره ... فرقی هم نمی کرد ... قلی عاشق خانم صالحی بود ... شب امتحان نقشه برداری ساعت 11 شبی بشدت برفی و یخمالبدون من و نیما متوجه شدیم که قسمتی از جزو رو نداریم . خب آسمون که به زمین نیومده . فروید رو که داریم ... " قلی خانم صالحی آمدند اینجا یه سوالی در مورد نقشه برداری دارند ما نمی تونیم راهنماییشون کنیم . میشه بیای اینجا ... جزواتتم بیار اینجا که صبح از همینجا بریم امتحان بدیم " ... و قلی نیم ساعت دیگه اش خونه ما بود ... بنده خدا 2 ساعته اول توو تک تکه کمدا دنبال خانم صالحی می گشت ... این پسرا چرا این مدلین ؟ این عمل ناجوانردانه خیلی راحتتر از اونچه فکر کنید و در کمال خونسردی اتفاق می افتاد فقط طعمه باید مطابق سلیقه شکار انتخاب می شد . فرضا خانم صالحی برای قلی جواب می داد اما برای بقیه معلوم نبود جواب بده یا نه . بعضی ها هم مثل مختارنیا برای کلیه آحاد ملت از 12 الی 120 سال جواب می داد و فرضا اگر می خواستی خسرو علیخانی رو از خونه بکشی بیرون باید از نریمان مایه میذاشتی !! سلیقه اس دیگه ... عجب روزگاری بود ... کجاس اون خونه ؟ کجاس اون کوچه ؟ قلی کجا رفت ؟ خدا می دونه

- یه لحظه ... ببخشید تلفن زنگ میزنه ... الو ؟ چی ؟ مختارنیا ؟ کجا ؟ سه راه سلفچکان ؟ ... بگو وایسه دارم میام

- قدرشناسی بهترین صفت یک مرد است . بناپارت که این رو می گفت نمی دونست سالها بعد این جمله میشه قانون اساسی زندگی من . آدمهای زندگی من دو دسته هستند : دسته اول قدرشناس ها ... دسته دوم قدرنشناس ها که معمولا هیچ بخششی نسبت بهشون ندارم و یک.. دو ... سه ... از هیستوری روزگارم پاک می شوند . خودمم سعی کردم در اغلب اوقات قدردانه محبتهای دیگران باشم . اما اینروزها ... گاهی می رم قاطی دسته دوم ... دست خودم نیست ... کلافه ام ... گنگه خواب دیده ام ... کلاف سر در گمی که شبها خوابه Arrival  می بینه  



جمعه ۱۱ خرداد ۱۳۸٦
 

- می دونید می خوام یه اعترافی بکنم ...

- می دونید من از اولش سپاهانی بودم

- عاشق محمود کریمی بودم

- الانم سکته کردم

- می دونید زندگی سخت شده

- می دونید قرار نبود اینطوری بشه

- هوا هم گرمه

- خیابونـــــــــــــا پر از چاله چوله

- اون وقتا کی اینجوری بود

- من یادم نمی آد هیچ وقت هوا انقدر گرم شده باشه

- من یادم نمی آد هیچ وقت پرسپولیسی بوده باشم

- من چرا هیچی یادم نمی آد ؟

- می دونید من عاشق جاواموجیری بودم ...

* پرسپولیس ۱ سپاهان ۴

....................................... يازدهم اردیبهشت ۸۶ - همون روزی که مُردم



چهارشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٦
 

اگر بازي را آغاز نكنيد هرگز برنده نمي شويد

............................................... و ما آغازیدیم

- رفتیم باراجین ... بنظرم دانشگاه ما پایتخت برموداس ... اینهمه برمودایی ... کجایی مهندس که همه چیز آنقدر عیان است که چه حاجت به بیان است ... اورت .... فشن تی وی ... بقول ادیسون : وری گود نایس !! ... حاجی حجکم مقبول

- رفتیم باراجین ... من و فرهاد همینجوریش وقتی بهم می رسیم کم به یاد قزوینی ها " آقاجان آقاجان " می کنیم . توفیقی - رئیس واقعا نازنینه آموزش - هم مزید بر علت شد . انقدر سه تایی آقاجان آقاجان کردیم تا آقاجانمان آمد جلوی چشممان . از توفیقی جدا می شویم . فرهاد تاکسی دربست می گیرد که زودتر به کارهایش برسد . من می گویم : ولی جناب گرون حساب کردیدا ؟ جناب هم می گوید : بجان آقاجان قیمتش همینس ... من و فرهاد از خوشحالی همدیگر رو بغل می کنیم و روز از نو ...

- آقاجان بگو دیه کوجا رفتیم ؟ ... " پیتزا پله " ... من احتمالا تنها پسری هستم که قزوین درس خواندم و هیچ خاطره دونفره ای از " پله " ندارم . هیچ وقت از محیطش خوشم نیومد . از کلبه درویش بیشتر خاطره دارم تا از پله . چه لیلی و مجنونهایی که در پله بهم رسیدند . ولی نامردیه بگم هیچ خاطره ای پله ندارم . تنها خاطرام آنروزیست که دوست نازنینمون موقع اسباب کشی به بهانه کاری مهم سرمان را گول مالید و همراه حاج خانم !! تشریف برد پیتزا پله برای صرف ناهار آنهم با عشق و البته از بخت بدش دوست سومی آنها را دید و نا خواسته به ما فروختشان و من که کمتر عصبانی می شوم و وای از روزی که عصبانی بشوم ... از رووش رد شدم ... برادر خاطرت هست ؟ بگذریم ... اما امروز تمام دخترهای پله عاشق من بودند مثل دیروز مثل همیشه فرهاد هم شدیدا سیخونک می زند که رضا انقدر چشم چرونی نکن ... بقول دوستمون حالا ما اومدیم دانشگاه دخترای خوشگل ببینیم اندفعه فرهاد نمیذاره !! یادم باشد یکبار خاطره 4 نفره مون از رستوران کشتی نقره ای رو براتون تعریف کن

- رفتیم کلوپ و فیلم خروندیم ... یاد داش حامد افتادیم . دوست بچه مثبتمون رفته بود فیلم کرایه کنه . کلوپیه هم که می دونست ما 3-4 تا دانشجوی مجردیم حسه هنریش گل کرده بود و فیلم غریزه اصلی رو داده بود به داش حامد . داش حامدم که غریزه اصلی رو دیده بود گفته بود : بابا فیلمه خوب می خوام . شما جای مرد کلوپی ؟ چی فکر می کردید ؟ فکر نمی کردید طرف دنبال غریزه ای اصلی تر می گرده ؟ خب بنده خدا هم دلش به حاله ما سوخته بود و یک فیلم اهم اوهومی به داش حامد داده بود که هنوز نظیرش رو ندیدیم ( من ندیدیم - اونایی که دیدن اینو بهم گفتن ) خلاصه داش حامده قصه ما که بشدت هم بچه مثبت بود و هنوز نماز هم می خواند ( بعد ها اهدناصراط المستقیم شد ) فیلم رو گرفته بود و همخونه ای های مهدی اینا رو هم که 5-6 تایی بودند جمع کرده بود که بیاید یه فیلم خوب گرفتم باهم ببینیم . سکانس اول فیلم هم بی شباهت به کارای هیچکاک نبود . خیلی مرموز و توی یک جنگل و کم کم ... جاتون خالی چشمتون روز بد نبینه فیلمه وارد صحنه های فجیعی شد . منم که اخلاق داش حامد رو می دونستم چقدر روی این چیزا حساسه ؛ خصوصا که خودش فیلم رو گرفته بود و کلی مهمون هم دعوت کرده بود ؛ یواشکی نگاهی بهش انداختم . داش حامد در حالی که کبود شده بود اون جمله معروفش رو بیان کرد " فردا میزنم شیشه های مغازه اش رو می شکونم " فکر کن اینکارو می کرد !! نکن داش حامد . بسپرش دست خدا ... جوونی کرده ... اصلا نمی دونم چرا اینو گفتم . بقول مرجان شقشقيه و هدرت ... چقدر خاطره دارم از این شهر قشنگ

- موقع برگشت فرهاد دست به آب که سهله می خواست تمام وجودش را به آب بزنه . انقدر که بی خیاله آبرو شد و دخترکی رو که توی ماشین بود فاکتور گرفت و به آقای تاکسیران گفت نگه دارد تا گلاب به روتون همون کنار اتوبان ... 10 دقیقه بعد راننده گفت : 20 روز پیش این دشت پر از سبزه بود الان اینطور برهوت شده . من هم گفتم : نگران نباشید چند نفر مثل دوسته من پیدا بشن اینجا از گیلان سرسبزتر میشه ... و همگی خندیدیم ( ما چه آدمهای شادی هستیم ) . راستی یک عدد نامرد از حرکت مارپیچ و دورانی فرهاد هنگام رفتن به سمت دشویی صحرایی فیلم تهیه کرده که در اولین فرصت و در ازای مبلغی شایسته فیلم رو به مهندس تحویل خواهد داد .

- خدا کند اوون دنیا با فرهاد محشور بشم - بهشت و جهنمش فرقی نداره - حتی قزوین هم با ف ف خوش می گذرد چه برسد به جهنم ...

.


دوشنبه ٧ خرداد ۱۳۸٦
 

دیگر زانو نمي زنم حتي اگر سقف آسمان كوتاهتر از قد من باشد

............................................ ( آواچی )

- برای استقلال ، با عشق !!

فکر نکنید مثل ۱۰ سال پیش یه پرسپولیسیه تیفوسی هستم که انقدر به استقلال بند می کنما . باور کنید داستان خودش جالبه

گل استقلال رو اکبرپور زد . همان پسرکی که از فرط ادب قرار بود ۱۰-۱۲ مسابقه محروم باشد اما وساطت کردند ... همونی که نگار وقتی تهرانه بیشتر از اینکه من رو ببینه اونو با اون بنز زشتش می بینه ... بگذریم ... سیاوش گل زد و برای اعتراض به هوادارانی که بی غیرت خطابشان کرده بودند دوان دوان به سمت هواداران استقلال رفت ( درست شنیدید هوادارن استقلال ) و عمه تک به تکشان را سلام رسانید !! وقتی هم که یکی دوتا از بزرگترا خواستند مانعش بشوند به عمه ی بزرگترهای تیم هم سلام رسوند - البته بعد از مسابقه که ازش پرسیدن اینحرفا چی بود که زدی گفت با صدام بودم !! - هوادارا هم شوکه از این احوال پرسی شعار های فرهنگی رو آغاز کردند

ما که رفتیم آسیا ... چی چیه لق لنگیا !!

تا بحال اینهمه دکتر - مهندسه مودب یکجا ندیده بودم و خداوند ( کی ؟‌ ) بی ادبا رو دوست ندارد فلذا خداوند هم به عمه شان سلام رسانید تا همه بدونن که خدا ( کیو می گی بابا ؟ ) جای حق نشسته ... در انتهای دیدار هواداران استقلال جواب سلام تک تک اعضای خانواده کادر فنی و بازیکنان رو دادند ... حتی عروس خاله مرفاوی رو هم فراموش نکردند . رفتید آسیا ؟ قارپوز آبادم راهتون نمیدن .

- فیلم نقاب رو دیدم . اصولا من از بس امین حیایی رو در شام عروسی ، سرود تولد ، مهمان و آکواریوم و .. و .. دیده بودم که با تردید به تماشای نقاب نشستم و عجبا که غافلگیر شدم . آقای حیایی شما که بلدی از این فیلما بازی کنی چرا از اون فیلما بازی می کنی برادر من ؟ نقطه قوت فیلم این بود که مثل ۹۹٪ فیلمای ایرانی از تیتراژ ابتدایی فیلم نمی تونستید سکانس پایانی فیلم رو حدس بزنید - سگ کشی هم که یک فیلم معمولی بودم بخاطر همین گره ای که در فیلمنامه داشت معروف شد - و بماند که پیمان قاسم خانی هم بعنوان فیلم نامه نویس دیگه گنده غافلگیری رو در اورده بود و در طی فیلم هی گولمان زد و ما هی گول خوردیم ... هی گولمان زد و ما گول خوردیم .. انقدر که وقتی تیتراژ آخر فیلم رفت ، از جامون تکون نخوردیم و زیر لب خندیدیم که : ای بابا ما دیگه گول نمی خوریم .. اینم قسمتی از فیلمه !! ( فیلم رو ببینید متوجه میشید من چی می گم )

توصیه می کنم ببینیدش ... گاد فادر نیست و مطابق اغلب سناریوهای ایران نقاط ضعف خاص خودش رو داره اما سرگرمتان می کند .

- این دختر خاله بتازگی متولد شده است ... تفلدش مبارک

- هر لحظه رو هم دانلود کنید  باز من آواز خوندم که . شعر و آهنگ و تنظیم ، نور ، صدا  ، افکت ، نودال ، سینه موبیل و مسئول فروش و خریدارش خودم بودم ... ( ان شاالله )

کیفیت متوسط ... کیفیت بالا

هرلحظه با من باش

در روحه من جاری

تکرارشو در من

در خواب و بیداری

تکرارشو شاید

ما سهم هم باشیم

شاید بجرم عشق

ما متهم باشیم

و اما ادامه داستان ...



شنبه ٥ خرداد ۱۳۸٦
 

- زندگيمان را با تعداد لبخندهايمان اندازه گيري كنيم نه با تعداد قطرات اشكمان

........................................................................

- جمله بالا رو نوشتم که بگم من بهش خیلی معتقد نیستم - احتمالا مرض داشتم که نوشتم -... آخه فکر می کنم مهمه که برای چه گریستیم و برخی اوقات روزهای شاد و آفتابی رو میتونی فراموش کنی اما روزهای ابری و بارانی رو ابدا که بقول نمی دونم جبرانه یا گارسیا مارکز ؟ ( فکر کنم جبران ) : کسی را که با او خندیده ای ممکن است فراموش کنی اما کسی که با او گریستی را هرگز ( به به ) خب باندازه کافی مطرح شدم دیگه بریم سراغ روزمرگی ها

- چند وقت پیش که داشتم دنبال فیلم دلتافرس می گشتم ؛ اتفاقی وارد فروشگاهی شدم که فروشنده ی اون یک دختر خانمه فداکاری بود و کلی هم با خودش چیتیلی پیتیلی کرده بود . پرسیدم دلتافرس رو دارید گفت که نمی دونم ( با سر اشاره کرد به دفترچه ای که روی میز بود ) و ادامه داد ، توی لیست نگاه کنید ببینید هست یا نه ... منم خدا شاهده بدون توجه به دختر خانم مشغول بازدید لیست شدم که خانمه دوباره گفت : جناب این یکی لیست رو هم نگاه کنید ؛ بقیه لیستمون اینجاس . دفترچه رو ازش گرفتم و ... آقا خدا نصیب هیچ مسلمونی نکنه چشمام سیاهی رفت ؛ یه لیست کامل از انواع اقسام فیلمهای پورنو و نیمه پورنو جلوی روی من بود . از اون فیلمایی که مرد و زنه هرکار بدی توی این عالم هست باهم انجام میدن و من به خودم وحشت زده شدم . می دونم که اگر شما بودید کل لیست رو سفارش می دادید تازه واسه محکم کار از هرکدوم دوتا هم سفارش می دادید اما من فی ذاته معصومم و شیطون به دله سیاهم !! راه نداره . اسم اون فیلما رو هم توی تاکسی از دیگران شنیده بودم . اصلا از خود شماها شنیده بودم . خلاصه همینجور که اصلا حواسم به خانومه نبود و داشتم یه نگاه سرسری - روی بی میلی شدید - به لیسته می کردم یدفعه برخوردم به " جزیره آدمخوران "

آقا من تعریف این فیلم رو وقتی 10 -12 ساله بودم شنیدم و چه بحثهایی داغی که در مورد مستند بودن یا نبودن این فیلم در نمی گرفت . باز هم با بی میلی شدیدی فیلم رو خروندم و تاکسی دربست گرفتم که بیام خونه و بعد از 16-17 سال چشممان به جمال این محصول فرهنگی - هنری روشن شود ( صحنه هاشم میزدم جلو ... نمیدونی بدون ) نیما می گفت : فضای بسته اون دوران باعث شده بود عده ای این فیلم مزخرف رو مستندی واقعی بدونن و تا حدی هم درست میگه اما دلایل دیگه هم هست ... خیلی مزخرف بود . اگر جایی دیدید نخرید خودم سی دی شو بهتون میدم ... بی جنبه هاش جهت گرفتن آدرس فروشگاهه اون خانومه با ایمیل آدرسمون مکاتبه کنند

-از اینکه فیلم آدمخورا رو با 17 سال تاخیر ( تازه از ورودش به ایران ) دیدم می تونید متوجه بشید چقدر سریع به فیلمهای روز دست پیدا می کنم . فیلم SHE 'S THE MAN رو هم تازه دیشب دیدم و با اینکه بنظرم یه کمی دخترپسند اومد بازهم یه جاهاییش خیلی خندیدم . به یکبار دیدنش می ارزه البته اگر تا حالا ندیده باشید ... سی دی بیارید براتون رایت می کنم . آقا اخراجی ها رسید با کیفیت آینه ( حس و حالم حس و حال فیلم فروشای کنار خیابونه )

- مامان رادین هم - فکر کنم - آهنگ وبلاگ رو سفارش داده بودند که لینک دانلودش رو می گذاریم تا بقیه هم اگر خواستند دانلودش کنند . دانلود کنید و حالش را ببرید اما زیاده روی نکنید



پنجشنبه ۳ خرداد ۱۳۸٦
 

دیگر هرگز بدون قدرت اعتراض نمی کنم

..............................................................( گونتر گراس )

- در ادامه جمله بالا و با احترام برای دانشجویان علامه باید بگم : دیگر هرگز بدون قدرت و بدون فکر اعتراض نمی کنم ... شاید اگر ملته قشنگ ما سی سال پیش چنین باور داشتند امروز کاسه چکنم چکنم دست نگرفته بودند ... دردا که ۳۰۰۰ سال دیگه هم همینه که هست ...

- روز آزادی خرمشهر روز مبارکیست البته من علت شروع و تداوم و فلسفه ی این جنگ رو نه می فهمم و نه قبول دارم اما برای سینه هایی که بنام ایران جلوی گلوله دشمن سپر شدند احترام قائلم

در جنگ ما که اسم کربلا و قدس و صدام یزید کافر و حق و باطل و همه چیز مطرح بود جز نام ایران . الان هم که عراقی ها برادر ما شده اند و یادمان رفته در خرمشهر و سوسنگرد و هویزه چه کردن با زن و بچه هامان ... کلا ما ایرانی ها حافظه تاریخی نداریم . سوال نفرمایید

- به سلامتی حامد سیاه هم دستگیر شد . بماند که همین مامورینی که شجاعانه و دلیرانه جلوی دخترک های ایرانی سینه سپر می کنند و با مشت و لگد سعی در ارشادشان دارند وقتی به داش حامد قصه ما می رسند چنان نقاب به چهره می کشند که نا خودآگاه یاد فیلمهای هالیود می افتیم ... خبرنگاره هم که مثل ما توی عمرش ده بار هم برخورد نیروی انتظامی رو با اوباش ندیده چنان ذوق کرده که میشه شدت ... کیف شدنش رو از جملاتش فهمید

* او با خفت و خواري از مخفيگاه خود بيرن آمد و خطاب به کساني که آنجا حضور داشتند، گفت: غلط کردم و...

* او که تصور نمي کرد از سوي پليس غافلگير و دستگير شود، همانند موشي در پي جان پناهي به اين سو و آن سو مي دويد.

انقدر رجز نخون ... این طرحها پایدار و ماندگار نیست ، فردا دوباره شهر می افته دست اوباش اونوقت باید براشون مدیحه سرایی کنی ها . از ما گفتن

اوباش گری قسمتی از فرهنگ ماست ... فرهنگی که می گوید دعوا  از آدم مرد میسازد . مردی که زندون نره مرد نیست ... کی میگه زندون بده ؟ ... سینمایی که همیشه قهرمان داستانش مرده یکه بزنی بود که جواب نامردی ها رو با مشت و چاقو می داد ... قیصر و فرمان که هنوز اسطوره ی قشر عظیمی از این مردم هستند و مسعود کیمایی که هنوز هم با سلطان و سربازان جمعه ، قیصر را تکرار می کند ... مردمی که بابت هر مشتی که آرتیسته میزند هورا می کشیدند و امروز کمی محجوب تر شده در دلشان هورا می کشند و ... خواننده هایی که در وصف لاتهای ونک !! ( ونک از کی تا حالا لات داره ؟ ) آواز می خونن و  لات لات لاتم من سر میدهند تا ما قر بدهیم !! و دولتی که از طیب حاج رضایی - بزرگ اوباش تهران - اسطوره ای ملی میسازد و مایی که در دل آرزو می کنیم کاش اگر فردین نیستیم لااقل ناصر باشیم ...

فرهنگ ۷۰۰۰ ساله ؟!! ... رویای نمیه شب تابستان که در حقیقت کابوس سرشب زمستانیست !!



سه‌شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٦
 

در بچگي دروغ گفتن سخت بود و زندگي كردن آسان ، اما اكنون زندگي كردن سخت است ودروغ گفتن آسان

...............................................

- یاد بچگی ها بخیر . دیروز عصر داشتم راه خودم رو می رفتم که دیدم ۱۰۰ متر جلوتر دوتا مامور قشنگ مبارزه با امنیت اجتماعی در حال ارشاد یک دختر ۱۴-۱۵ ساله ی بدحجابه مفسد فی الارض هستند . یدفعه دختر شروع کرد به دویدن - به سمتی که من داشتم بطرفشون می رفتم - دوتا مامورا هم بدنبال دختره ... دخترک که از قیافه اش معلوم بود خیلی هم شیطونه کمی مونده به من تسلیمه سرعت مامورا شد ، دستها را به نشانه تسلیم بالا آورد و مووچم مووچم گویان ایستاد - دخترک انگار بازی می کرد - مامورا  بهش رسیدن و می خواستن هدایتش کنن به سمت ماشین ولی دختره خیلی جدی می گفت : قبول نیست منکه گفتم مووچم ... آقا از اول ؟!! ... اونی که درجه دار بود خنده اش گرفته بود . یکم با خنده و شوخی باهم حرف زدن و آخرش دخترک رو آزاد کردند رفت ... فکر می کنم توی این نزاع نابرابر و بدوی که با هیچ معیاری در قرن بیست یکم جور در نمیآد معصومیت کودکی بود که برنده شد ... آخه حتی دیوها هم بچگی می کردن یه زمانی ... آن وقتها که زندگی کردن آسان بود .

( ما هم که معتاد شدیم غیرت نداریم جلوی این نامردا وایسیم ... از بس این تلوزیون های دوزاری لس آنجلسی و با اوون مجرهای فسیل شده و پیرمرد سیاسی هاشون این جملات رو گفتن که باورمون شده‌‌ )

- کاش زندگی هم مووچ ما رو برای چند لحظه قبول می کرد . بخدا خیلی وقته مووچم ...

- استقلال هم بسلامتی به سایپا باخت تا دکتر - مهندسا بابت دوتا فرصت تک به تکی که علیزاده از دست داد حسابی از خجالت خوار مادر بنده خدا در بیان ( آخه هوادارای استقلال همه دکتر مهندسن . نمی دونی بدون ) . یادشون نمی آد که اگه همین اوت انداز + اشتباهات داوری + تیر دروازه و ... نبود الآن سودای پلی آف در سر داشتند .

و اما ادامه داستان ...