سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

۲-۳ روزی رفته بودم رشت

تک و تنها ... هرچند اونجا دوستای خوبی دارم اما اينبار تنها و بی خبر رفتم  ( بصورت ناشناس  )  ... ايناش مهم نيست ...

فکر کن با خودرو جمعی بزرگ ( اتوبوس ) داری بر می گردی ... بقول دوستمون توی اتوبوس هم اصلا آدم نبود ،‌ همه دانشجو بودن !! بعد يه آقايی رفت پفک خريد از سر اتوبوس تعارف کرد تا ته اتوبوس

پفک !! اما داستان داره ... من رو با خودش ميبره به زمستان ۷۷

اونروزهايی که دوستان در مسير برگشت از دانشگاه . اصولا پفک می خريدند که تعارف کنند ( برای نمک گير کردن خيلی مناسب بود ) چه ليلی و مجنون هايی از همين پفک ها بهم رسيدند .. توی اون سالها شايد فقط من بودم که پفک رو برای خوردن می خريدم و نه تعارف کردن ... نه اينکه خيلی پسر سربه زيری بوده باشم -  که هستم - اما دليلش اين بود که هيچ دختری رو اندازه ی پفک دوست نداشتم . شايد يکی دو بار تعارف کرده باشم که هنوزم نتونستم خودم رو ببخشم که چجوری تونستم اينکارو بکنم ...

الان سالها از اون دوران ميگذره و از اونروزهای خوب فقط خاطره باقی مونده که گاهی اينجوری زنده ميشه و ... البته امروز يه نفر هست که به اندازه ی کل پفک های دنيا دوستش دارم ... شايد هم بيشتر ... توجه نکردی چی شد ؟!! حتی بيشتر از پفک دوستش دارم

پ . ن : قربان وقت کردی يه سری به سرزمين مادری بزنيد ...